عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۸ در پاسخ به دکتر مدرس دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:
آواز آهنگساز ندارد بلکه نوازنده فقط جواب آواز را میدهد.
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۴ در پاسخ به بيژن دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:
یاء در یاری از نوع یاء مصدری است. یعنی یاری کردن و کمک کردن
وقتی یاء را نکره بگیریم با توجه به «کس» کلا معنا خراب میشود. چون کس مفرد است. یک یار در کس نمیبینیم؟ معنایش چیست؟
به مصرع دوم نگاه کنید:
یاری اندر کس نمیبینیم، یاران را چه شد؟
دوستی کِی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
دوستی نیز با یاء مصدری است به معنی دوست داشتن
علی احمدی در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۹ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶:
با سلام
این حدیث را از کتاب صحیح بخاری پیدا کردم
یسّروا ولاتعسروا وبشّروا ولا تنفروا
یعنی آسان گیرید و سخت نگیرید و بشارت دهید و متنفر نکنید
و ریشه این آسان گیری در درک نااطمینانی (uncertainty) است. علت سخت گیری اطمینان بیش از اندازه است
با سپاس از شما
سناتور سنتور در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱:
شهید مصطفی چمران مجاهد و عارف همروزگار ما در مناجاتهای خود آورده است: « من اعتقاد دارم که خدای بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش میدهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و میبینیم که مردان خدا بیش از هرکس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شدهاند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است، که گویی بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت، که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید، که با درد و رنج انس گرفته است.
درد، دل آدمی را بیدار میکند، روح را صفا میدهد، غرور و خودخواهی را نابود میکند، نخوت و فراموشی را از بین میبرد، انسان را متوجه وجود خود میکند.
دکتر مصطفی چمران
سناتور سنتور در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱:
از رنج کشیدن آدمی حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماناد به جای
پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد
خیام نیشابوری
آن خدایی که به جز رنج به ما هیچ نداد
منطقش چیست که ما را به قیامت ببرد؟
حسین وصال پور
درد و رنج همیشه برای یک هوش بزرگ و یک
قلب عمیق اجتناب ناپذیر است.فکر میکنم
مردان بزرگ باید اندوه بزرگی بر روی زمین
داشته باشند.
داستایوفسکی
مردم می گویند که درد کشیدن آدم را شریف و پاک
می کند . این دروغ است ! درد فقط آدمی را بی رحم
می کند.
سامرست_موام
رنجی که ما را نکشد قوی ترمان می کند
فردریش نیچه
برخی از ما فکر می کنیم دوام آوردن قوی ترمان
می کند اما گاهی اوقات قدرت در رها کردن است.
هرمان هسه
سفسطهٔ زشتی است این که می گویند رنج موجب
اعتلای هنر می شود. رنج کور می کند، کر می کند
ویران می کند و اغلب می کشد.
جوزف برودسکی
من با رنج نابود نشدم نابود کننده
انتظار برای پایان رنج بود
فرانتس کافکا
آیا زندگی هر چه هم عزیز باشد به این خفت
به تحمل این همه رنج می ارزد.
بزرگ علوی
انسان تنها موجودی است که بیشتر از درد
واقعی از درد خیالی رنج می برد.
آرتور شوپنهاور
کسی که رنج نکشیده باشد تربیت نشده است
آرتور شوپنهاور
انسان به دنیا می آید رنج می کشد و می میرد
این تمام چیزی است که زندگی به او عرضه می کند.
لئو تولستوی
ولی آخر این همه رنج برای چیست؟
و ندا جواب می داد: دلیلی نیست! برای هیچ!!!
لئو تولستوی کتاب مرگ ایوان ایلیچ
هیچ آگاه شدنی بدون درد نیست.
کارل گوستاو یونگ
تنها از یک چیز در هراسم، اینکه سزاوار رنج هایم نباشم
فئودور داستایوفسکی
سودا زدگی در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۰ در پاسخ به ابو سعید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷:
در زمان حافظ، کلمه "مردم" فقط اشاره به یک نفر داشته نه جمع؛
از کلمه «مردمک» اومده؛ چون وقتی تو مردمک چشم نگاه میکنید،
انعکاس یک نفر رو میبینید، به اون انعکاس میگفتن مردم.
سودا زدگی در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۶ در پاسخ به ابو سعید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷:
"نرگس" فقط و فقط در ادبیات بعد از انقلاب به عنوان استعاره از امام زمان(عج) استفاده شد؛
همواره در ادبیات فارسی نرگس استعارهای از چشم معشوق بوده.
سودا زدگی در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۲ در پاسخ به حسین طارمیان دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹:
این بیت رو شهریار سروده؛
در تضمین شعرش از این غزل سعدی بهره برده.
سناتور سنتور در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲:
نظر حافظ بزرگ در مورد یزد
سرای مدرسه و بحثِ عِلم و طاق و رَواق
چه سود، چون دلِ دانا و چشمِ بینا نیست؟
سرای قاضی یزد اَرچه منبعِ فضل است
خلاف نیست که عِلمِ نظر در آنجا نیست
امیرحسین صدری در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۶ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۷ - مرثیه:
لیلا اسم همسر امام حسین و مادر علی اکبر است.
لذا مصرع لیلای داغ دیده زحمت کشیده را در واژهی لیلا ایهام داره.
علی پوریان در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۵ دربارهٔ سعدی » مجالس پنجگانه » شمارهٔ ۴ - مجلس چهارم:
به نظر بنده سعدی در مجالس پنج گانه خود واقعی شه
رضا تبار در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰:
هُدهُد پیک حضرت سلیمان بود و باد صبا پیک عاشقان حق است. حافظ برای کشف اسرارِ عشق از هدهد صبا (جان /روح / روان ) بعنوان پیک کمک میگیرد.
معنی ابیات
١- ای هُدهُد صبا(پیک عاشقان/ در اینجا جان) تو را به سبا(کوی جانان) می فرستم،
نگاه کن که تو را به چه مقام عزیز و شریف می فرستم.
٢- حیف است روح و جان انسانی چون تو که همچون مرغی بلند پرواز است دردنیای خاکی باقی بماند،
بنابراین تو را به آشیان وفا( کوی جانان) می فرستم.
٣-در طریق عشق دوری و نزدیکی وجود ندارد،
در این دنیای خاکی نیز تو را آشکارا می بینم و از این جهت برایت دعا می فرستم. (وقتی عشق به کمال برسد به هر کجا نگاه کند جانان خود را می بیند).
۴- هر صبح و شام دعای بسیاری را برایت می فرستم،
زیرا اینها پیک عاشقان و مریدان تو هستند.
۵- برای اینکه لشکر غمت ،مملکت دل مرا خراب نکند،(برای اینکه دلبستگی های نفس، دل مرا آلوده و دچار غم نکند) ،
جان عزیز خود را بعنوان آذوقه برای لشکر غمت فرستادم.
۶- ای جانان غایب( خداوند) که همنشین و همدم دل من شدی،
شبانه روز برایت دعا میکنم و حمد و سپاس تو را می فرستم.
٧-برایت آینه قلبم( دل صاف همچون آینه و بدون آلودگی) را می فرستم،
چهره با کمالات خود را مقابل آن بگیر و در آن نظر کن تا مخلوق خود را در آن تماشا کنی.
٨- برای اینکه مطربان از اشتیاق من نسبت به تو، تو را آگاه نمایند،
این اشعار را برایت فرستادم تا هنگام شنیدن از سازندگان و نوازندگان اشتیاق مرا نسبت به خود بدانی.
٩- ندای غیبی به من رسید و مژده داد که،
در مقابل درد ها و سختی های ناشی از پاکیزه کردن دل صبر کن،
که این صبر دوای درد دل تو است.
١٠- (ندای غیبی میگوید:) سرود مجلس قدسیان ذکر خیر توست. پس شتاب کن و مجلس ما را مشرف کن.
سناتور سنتور در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸:
دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است
هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست
مولانا
از محبت خارها گل می شود
علی میراحمدی در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۱۷ در پاسخ به علی احمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶:
چرا گفته است سخت کوش ؟شاید به خاطر جبر قافیه
اما آیا سخت کوشی نسبتی با سخت گیری نیز دارد؟!
بنده چون با چنین انسانهایی زندگی کرده ام به تجربه دریافته ام که انسان سخت کوش به مرور زمان به نوعی درین سخت کوشی حل میشود و این رفتار همانطور که بیان کردید تبدیل به وسواس سخت گیری میگردد!.انسان سخت کوش به خودی خود از بسیاری لذتهای زندگانی غافل میماند!
به نظر من این بیت سخن بسیار دارد و این آسان گیری کیمیایی است عجب !
باز هم به تجربه دریافته ام که همه کارهای دنیا بی اعتبار و زود گذر است و سخت ترین مسایل در گذر زمان به امری بی اعتبار و پیش پاافتاده بدل میگردد و بهتر است آدمی هر چیز و همه چیز را در همان آغاز کار آسان بگیرد
متاسفانه ذهن انسانها عادت کرده است که بدبین و سخت گیر باشد و از راز آسانگیری غافل مانده است !
حافظ خود نمونه یک شخصیت آسانگیر در امر دین و دنیاست که البته این آسانگیری به معنای لاابالی گری یا بی مسئولیتی و تنبلی نیست
در انتها باید بیان کنم که حدیثی دیدم از پیامبر اسلام در مورد آسانگیری که به گمانم منظور از «می فروش »درینجا آن بزرگوار باشد و حافظ در جهان شعری خویش به این حدیث اشاره کرده است و این حدیث در کتاب نهج الفصاحه ثبت است و میتوانید به آن منبع مراجعه کنیدبا تشکر از شما برای شرح بر حافظ
علی احمدی در ۱۷ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶:
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروش
دیشب به طور پنهانی کسی که کاربلد و در عین حال تیز هوش بود به من گفت که از تو نمی توانم راز آن می فروش را پنهان کنم و باید به تو بگویم .
فرد تیزهوشی به حافظ چنین گفته و حافظ با مخاطبی سخن می گوید که ادعای عقل دارد( به ابیات پایانی توجه کنید)
گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع
سخت میگردد جهان بر مردمانِ سختکوش
به من گفت که در کارها آسان گیر باشم چرا که نتیجه طبیعی سخت گیری این است که امور این جهان برای ما دشوار می شود . اما چرا از سخت کوش استفاده شده است . به زعم اینجانب افرادی که سخت گیر هستند به گونه ای وسواس آلود به زندگی و همه امور جهان می نگرند . و فکر می کنند همه چیز به مدد درایت و عقل انها انجام پذیر است و اصلا به بازیهای پنهان روزگار که ممکن است به نفع آنها باشد توجهی ندارند و همه تلاش خود را می کنند تا همه چیز را تحت سیطره عقل خود در آورند درحالیکه غافل اند که عقل باید با کمک چراغ امید راه خود را پیدا کند و به هدف خود برسد . این افراد طبعا وقتی با عدم موفقیت مواجه شوند شکننده تر خواهند بود.
وان گَهَم دَر داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بَرْبَط زنان میگفت نوش
آن می فروش جامی از می به من داد که نوری خاص داشت . نوری که تا آسمان می رفت و زهره در آسمان به رقص افتاد و ساز بربط زد و به من می گفت نوش .این همان جام شرابیست که نورش حقایق را آشکار می کند و عاقلان برای رسیدن به حقیقت به آن شدیدا نیاز دارند و از آن غافل اند و تلاشی بیهوده می کنند . این « می» همان امید است که به یاری عقل می آید.
با دلِ خونین لبِ خندان بیاور همچو جام
نی گَرَت زخمی رسد، آیی چو چنگ اندر خروش
می فرماید از جام بیاموز که همیشه لبی خندان دارد حتی اگر در دلش شرابی گلگون دارد . تو هم دلت اگر خون است لبت را خندان کن.نه مثل ساز چنگ که وقتی با ناخن زخمی به آن می زنی به فریاد در می آید.
تا نگردی آشْنا زین پرده رَمزی نشنوی
گوشِ نامحرم نباشد جایِ پیغامِ سروش
اگر آشنا نشوی و در وادی عقل تنها بمانی از این رازها نخواهی شنید چون گوش آشنایی نداری که قادر باشد این پیغام های آسمانی را بشنود. آشنا بودن یعنی آشنا به عالم مستی بودن و خارج شدن از فضای خرد خام برای درک بهتر و والاتر حقیقت.
گوش کن پند ای پسر وز بهرِ دنیا غم مَخور
گفتمت چون دُر حدیثی، گر توانی داشت هوش
پس ای فرزند گوش کن این نصیحت را و از بابت امور دنیا غم نخور و نگران نباش که چرا اوضاع برخلاف تصور تو جور در نمی آید.اگر واقعا عقل و هوش و توان فهم داشته باشی باید بفهمی که چه سخن گرانبهایی به تو گفته ام.
در حریمِ عشق نَتْوان زد دَم از گفت و شنید
زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
در فضای مستی و عاشقی نمی توان زیاد جر و بحث کرد . یعنی نمی شود مباحثه کرد و یکی تو بگویی و یکی او بگوید چرا که در آنجا همه وجودت باید چشم و گوش باشد تا بتوانی چیزی درک کنی .
بر بساطِ نکتهدانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مردِ عاقل، یا خموش
در جایی که همه نکته دان هستند و از راز های معرفت باخبرند لازم نیست برای نمایش خودت چیزی بگویی اگر واقعا عاقل هستی یا بدان که چه می گویی یا حرفی نزن.
ساقیا مِی ده که رندیهایِ حافظ فهم کرد
آصِفِ صاحبقرانِ جرمبخشِ عیبپوش
و در آخر باز هم به ساقی می گوید که بیا و از همان «می » که در بالا گفتیم بده چرا که آن پادشاه توانمند که عیب ها را نادیده می گیرد و گناهان را می بخشد می داند که رندی حافظ چگونه است . او می داند که من اگر سخن از می و باده می کنم قصدم ورود به فضای مستی برای درک بهتر حقیقت، فارغ از غم و عقل است.( آصف وزیر معروف حضرت سلیمان است که استعاره از قدرتمندان مثل شاه یا وزیر است). در ظاهر از می می گویم و در باطن قصدم رسیدن به فضای مستی برای درک حقایق جهان است .
علی احمدی در ۱۷ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵:
در عهدِ پادشاهِ خطابخشِ جُرم پوش
حافظ قَرابه کَش شد و مفتی پیاله نوش
در این غزل تصویری از دوره شاه شجاع به نمایش گذاشته شده است که از نظر حضرت حافظ دوره مطلوبی به حساب می آید اما چرا؟ شاه شجاع در سال 759 بر شیراز تسلط یافت آن هم بعد از چهارسال دوره حکومت امیر مبارز الدین که توام با سخت گیری متعصبانه مذهبی بود . امیر مبارز شاه ابو اسحاق اینجو را از حکومت خلع کرده بود فردی که علیرغم دانایی و هنر دوستی در پایان دوره حکومت مواجه با یکی از مخوف ترین همه گیری های جهان یعنی بیماری طاعون شد که به مدت پنج سال سراسر دنیا از چین تا اروپا را درگیر کرد.. آنچه مهم است استفاده از شراب در درمان طاعون بود که دسترسی مردم به شراب را در این دوره فراهم می کرد . اگرچه تا قبل از آن نیز در دربار پادشاهان از شراب استفاده می شد اما بیماری طاعون هم به علت استفاده درمانی و هم به علت مرگ و میر فراوان در جامعه و گسترش موج ناامیدی و بی خیالی ، شرایط را برای استفاده عموم از شراب مهیا کرد که طبعا حافظ نیز از این قاعده مستثنا نبوده است.و این را نباید به حساب شرابخواری حافظ گذاشت .چه بسا همین بیماری و تبعات آن بود که هم موجبات سقوط ابو اسحاق را فراهم کرد و هم شرایط را برای اقدامات سخت گیرانه امیر مبارزالدین مهیا کرد . آنچه مهم است حافظ بعد از این واقعه نگرشی نو به قضیه شراب پیدا کرده است به خصوص که در قرآن کریم نیز به منافع شراب هم اشاره ای شده است اما مضرات آن را بیشتر می داند.در دوره شاه شجاع دیگر خبری از طاعون نبود ولی حافظ از اینکه شاه جوان بر خلاف پدر منشی منعطف دارد خوشحال بود ولی آنچه برای او جالب است تغییر شدیدی است که در رفتارهای برخی از افراد جامعه رخ می دهد . اتفاقی که در اکثر تغییرات حکومتها رخ می دهد.
در دوره جدید آنقدر که پادشاه منعطف است و از خطاها می گذرد و گناهان را می بخشد ، حتی انان که مثل مفتی ( فتوا دهنده ) از شراب بد می گفتند خودشان پیاله پیاله شراب می نوشند و بر عکس حافظ حالا باید فقط ظرف بزرگ شراب را حمل کند .یعنی نوبت به حافظ نمی رسد.
صوفی ز کُنجِ صومعه با پایِ خُم نشست
تا دید محتسب که سَبو میکشد به دوش
مثلا صوفی که اهل عبادت در عبادتگاه است کنار خم شراب می نشیند چرا که می بیند مامور نهی از شراب خودش کوزه شراب بر دوش دارد .
احوالِ شیخ و قاضی و شُربُ الیَهودِشان
کردم سؤال صبحدم از پیرِ مِی فروش
فقط نمی دانم شیخ و قاضی که مانند یهودیان پنهانی شراب می خوردند چه حال و روزی دارند که هنگام صبح از آن پیر می فروش که باید از این موضوع آگاه باشد پرسیدم.
گفتا نه گفتنیست سخن گرچه محرمی
دَرکَش زبان و پرده نگه دار و مِی بنوش
پیر می فروش هم گفت : اگر چه تو محرم رازی ولی قابل گفتن نیست. ( یعنی آنها هم درگیر شراب شده اند ) ولی تو چیزی نگو و راز را نگهدار و شراب خودت را بخور.
ساقی بهار میرسد و وجهِ مِی نماند
فکری بکن که خونِ دل آمد ز غم به جوش
اما اوضاع طوریست که ساقی را می بیند و از اینکه پولی برای پرداختن شراب ندارد از وی می خواهد که فکری کند چراکه از غم خون دل می خورد . ظاهرا حافظ مصرف می را برای درمان غم مفید و موثر می دانسته .حال بهار در راه است و از طرفی متقاضی برای می زیاد شده و طبعا گرانتر است و حافظ هم وضعیت مالی خوبی ندارد.
عشق است و مفلسیّ و جوانیّ و نوبهار
عُذرم پذیر و جرم به ذیلِ کرم بپوش
به هر حال من در گیر عشق هستم و از طرفی جوانم و پولی در بساط ندارم .پس عذر مرا به خاطر بی پولی بپذیر و این خطای مرا با بزرگواری ات نادیده بگیر.
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی؟
پروانهٔ مراد رسید ای مُحِب خموش
اما این دوره ظاهرا به گونه ایست که برای دوستداران اعتبار ویزه ای قائل اند پس ای حافظ ، لازم نیست مثل شمع اینقدر سخن بگویی و عذر خواهی کنی چرا که به هدف خود که اشتیاق آن را داری خواهی رسید . ( هدف به پروانه تشبیه شده است . )
در ادبیات ما پروانه عاشق و شمع معشوق است و از آنجاییکه به باور حافظ معشوق مشتاق عاشق است ، در اینجا نیز حافظ که مانند شمع است مشتاق هدف خود یعنی « می » است.( ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود)
ظاهرا در این بیت به ضرورت شعرنمی توانست از کلمه حافظ استفاده کند و از عبارت « ای محب» استفاده نموده است.
ای پادشاهِ صورت و معنی که مثل تو
نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
و در پایان از این توجهات در دوره شاه شجاع به شعف می آید و از او تعریف می کند و او را پادشاه صورت و معنی می داند یعنی کسی که هم ظاهر زیبا دارد و هم فطرت خوبی دارد و در مصرع دوم مبالغه را می افزاید که کسی مثل تو را نه کسی دیده و نه کسی شنیده است.
چندان بمان که خرقهٔ اَزْرَق کُنَد قبول
بختِ جوانَت از فلکِ پیرِ ژِنده پوش
و آرزو می کند که آنقدر عمر کند تا پیر ژنده پوش روزگار بر بخت و اقبالش جامه کبود رنگ بپوشاند یعنی فرصت ها و شانسهایش در پایدار ماندن بر حکومت بیشتر گردد . در واقع آرزوی پایداری دوره حکومت او را دارد.
علی احمدی در ۱۷ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴:
هاتفی از گوشهٔ میخانه دوش
گفت ببخشند گنه، مِی بنوش
از گوشه میخانه دیشب ندایی بلند شد که می گفت : شراب بنوش که گناه را خواهند بخشید.
حضرت حافظ برخلاف رویه موجود که که دلیل حرمت شراب را خشم الهی می داند امیدوارانه می گوید خداوند در این مورد گناه را می بخشد.
لطفِ الهی بِکُنَد کارِ خویش
مژدهٔ رحمت برساند سروش
چون خداوند به بندگان لطف دارد وکارش این است که همیشه با مژده رحمت پیام خود را به بندگان برساند.
در واقع در واکنش به زاهدان و واعظان که با اطمینان کامل از خشم و غضب الهی سخن می گویند چنین سخنی را بیان می کند که من هم به لطف خداوند بیشتر از غضب او امیدوارم.
این خِرَدِ خام به میخانه بَر
تا مِیِ لعل آوَرَدَش خون به جوش
حال که چنین است این عقل خام و بی تجربه که از حقیقت چیز زیادی نمی داند را به میخانه ببر تا آن شراب گلگون خونش را به جوش آورد.
این بیت دقیقا به نکته ای اشاره می کند که مستی در نگاه حضرت حافظ حالتی فراتر از هشیاری است و عقل را پخته و با تجربه می کند نه اینکه ریشه عقل را بزند.و خاصیت می همین بردن عقل به مستی و کامل نمودن آن است تا به واسطه مستی انسان به حقایق جدیدی دست یابد.
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قَدَر ای دل که توانی بکوش
وقتی مست شوی عاشق خواهی بود و جاذبه عشق یار را در می یابی و می فهمی که با کوشش زیاد هم ممکن است به وصال یار نرسی ولی هرقدر که می توانی تلاش خود را بکن تا به یار برسی و حقیقت او را دریابی .
نمیتوانم درک خود را از این بیت عارفانه با شما در میان نگذارم . معشوق در متعالی ترین شکل اطمینان است اطمینانی کامل و بی نقص و عاشق همواره در اطمینانی ناکامل که حتی نمی تواند به آنچه می داند ( مثل اطمینان از خشم خداوند بر گناه باده نوشی ) قرار دارد . درک اطمینان کامل معشوق برای عاشق امکان پذیر نیست ولی تا انجا که می تواند بای خود را به این منبع اطمینان نزدیک سازد و مطمئن تر از قبل گام بردارد.
لطفِ خدا بیشتر از جرمِ ماست
نکتهٔ سربسته چه دانی؟ خموش
به خاطر همان اطمینان کامل لطف خداوند بیشتر از گناه ماست و تو ( ای مدعی ) این نکته سربسته را نمی دانی( و فقط با خرد ناقص خود محاسبه می کنی) پس ساکت شو.
گوشِ من و حلقهٔ گیسویِ یار
رویِ من و خاکِ درِ مِی فروش
این عشق است که به من حکم می کند بنده حلقه بگوش گیسوی یار باشم یعنی در بند راه عاشقی بمانم و راه را تا وصال او بپویم .و روی من بر درگاه میخانه به امید مستی خواهد ماند .
رندیِ حافظ نه گناهیست صَعب
با کَرَمِ پادشه عیب پوش
اینکه حافظ میخانه را ترجیح می دهد و ظاهرا گناه می کند از رندی اوست ( چون پاک نهاد است) و این گناه نیست و البته اگر پادشاه عیب پوش و منعظفی هم باشد چه بهتر .
داورِ دین، شاه شجاع، آن که کرد
روحِ قدس حلقهٔ امرش به گوش
و این پادشاه عیب پوش کسی نیست به جز شاه شجاع که به درستی در باره دین داوری می کند و حکم می دهد ( متعصب نیست) و به همین خاطر گویا روح قدسی که از جانب خداوند می آید حلقه بگوش اوست . یعنی حکم او در واقع بالاتر از روح قدسی است.و این بیت مانند غزل 283 در جهت مشروعیت بخشی به حکومت شاه شجاع است.
ای مَلِکُ العَرش مرادش بده
و از خطرِ چشمِ بَدَش دار گوش
ای فرشته ملکوت او را به هدفش برسان و گوشش از خطر چشم زخم و آسیب های زمانه محفوظش بدار . نکته جالب این است که حافظ مطمئن نیست که گوش شاه شجاع همیشه به این سخنان بدهکار باشد.
علی احمدی در ۱۷ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳:
سحر ز هاتفِ غیبم رسید مژده به گوش
که دورِ شاهشجاع است، مِی دلیر بنوش
در وقت سحر از ندایی غیبی مژده ای به گوشم رسید که دوره شاه شجاع است با قدرت می بنوش.
بنا بر گفته هایی که مورخین از احوال شاه شجاع ذکر نموده اند وی فردی بود که از لحاظ صورت و سیرت قابل مقایسه با سایر پادشاهان نبوده و از حیث رعایت موازین شرعی برخلاف پدرش منعطف شمرده می شده به طوری که در زمان حکومت وی میخانه ها دوباره باز شدند و بسیاری از سختگیری های دوره امیر مبارزالدین وجود نداشته است . حضرت حافظ نیز از چنین روالی حمایت می کند و نگاه روشن و قابل انعطاف در مورد ساختارهای دینی را بر سختگیری های متعصبانه ترجیح می دهد و اتفاقا این رویه انعطاف پذیر را به دین نزدیکتر می داند و به همین جهت با ذکر هاتف غیب سعی می کند تا جنبه روحانی به مرام شاه شجاع بدهد.و البته این به معنای ریاکاری نیست بلکه در واکنش به حکومت امیر مبارز است که خود را آیینه تمام نمای دین می دانست .حافظ به این وسیله می خواهد به مردم بفهماند که اتفاقا این حکومت شاه شجاع است که مشروعیت دارد.
شد آن که اهلِ نظر بر کناره میرفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
چرا که در زمان پدرش آنان که صاحب نظر بودند و باید مورد مشورت قرار می گرفتند بر کنار و در حاشیه بودند و هزاران ایده برای گفتن داشتند ولی مجبور به سکوت بودند . به بیان حافظ دیگر آن زمان رفته است.
به صوتِ چنگ بگوییم آن حکایتها
که از نهفتنِ آن دیگِ سینه میزد جوش
حالا ما وظیفه داریم که آن حکایتهایی که آن صاحب نظران نگفتند را با صدای ساز چنگ بیان کنیم چرا که وقتی آن قصه ها در دل ما بماند مانند دیگی در حال جوش می گردد.
شرابِ خانگیِ ترسِ محتسبخورده
به رویِ یار بنوشیم و بانگِ نوشانوش
حال که نوشیدن شراب آزاد شده ما هم باید آن شرابی را که از ترس ماموران حکومتی آن دوره کناری نهاده بودیم بیاوریم و در پیشگاه یار بنوشیم و به یکدیگر با صدای بلند نوش بگوییم.یک معنا این است که باید شراب نوشید . اما با توجه به ابیات بالا که قرار است حکایتهای مانده از دوره قبل را بیان کند این معنا را می رساند که حافظ بنا به روال و مرام خود که مستی را آگاهی فراتری می داند بر این باور است که باید در مستی همه حقایق مفید برای دوام این حکومت را فهمید و بیان نمود . او این حکومت اخیر را فرصتی برای گسترش عشق ورزی در جامعه می داند که به دست دلبری قدرتمند قابل انجام است .
ز کویِ میکده دوشش به دوش میبُردند
امامِ شهر که سجاده میکشید به دوش
دیگر بهانه ای برای ترس از مستی نیست حتی امام جماعت شهر هم که همیشه اهل عبادت بود و گویا سجاده اش همیشه روی دوشش بود را دیشب از شدت مستی از میخانه بر دوش به خانه می بردند.
دلا! دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مَفُروش
اینجا حافظ نتیجه گیری می کند : پس ای دل تو را به راه نجات راهنمایی می کنم و راز آن این است که به فسق افتخار نکن و از طرفی زهد به مردم نفروش .اشاره به کسانی است که در دوره حکومت قبلی از طرفی هزار کار خلاف و ناروا انجام می دادند و از طرفی خود را زاهد و عابد نشان می دادند و جایی در حکومت برای خود باز می نمودند. یعنی درست مقابل رندان که در ظاهر لاابالی به نظر می آیند ولی دلی پاک دارند .( در واقع می گوید از امام جماعت شهر درس عبرت بگیر که ریاکار بود و حالا رسوا شد.)
محلِ نورِ تَجَلّیست رایِ انور شاه
چو قربِ او طلبی در صفایِ نیّت کوش
به همین علت دوره حکومت شاه شجاع را شروعی برای حذف چنین افرادی می داند و می گوید امیدوارم اندیشه نورانی شاه محل تجلی نور قدسی باشد و اوضاع را دگرگون سازد پس حال که چنین خواهد شد اگر می خواهی به او نزدیک شوی راهش زهد طلبی و چاپلوسی و عابد نمایی نیست بلکه باید نیت پاک داشته باشی و از درون پاک باشی .
به جز ثنایِ جلالش مساز وِردِ ضمیر
که هست گوشِ دلش محرمِ پیامِ سروش
و چیزی به جز تعریف از شکوه و جلال او نکن چرا که او با گوش دل خود پیام آسمانی را درک می کند .
در ادامه ابیات قبل عبارات هاتف غیب ، محل نور تجلی ، و محرم پیام سروش همه حکایت از موجه جلوه دادن دوره حکومت شاه شجاع و در واکنش به مقدس نمایی دوره حکومت امیر مبارز است . در واقع با درک ویژگیهای شاه شجاع حافظ امیدوار است ( نه اینکه باور دارد) شاه شجاع همان دلبر مقتدری باشد که اهل درک حقیقت است و می توان برای گسترش عشق ورزی و دنیایی سرشار از عشق به او دل بست.
یک نکته دیگر اینکه می فرماید از جلال او بگویید نه از جمالش . توصیف از جمال معادل چاپلوسی است ولی حافظ می خواهد که از جلال و اقتدار پادشاه سخن به میان بیاید چون به رهبری او نیاز دارد و می خواهد او را به ماموریتی جدید ترغیب کند.او می داند که اشعارش را به هر حال به گوش شاه خواهند رساند و آرزو دارد که به این وسیله نظراتش را به اطلاع او برساند خاصه اینکه شاه نیز او را از پیش می شناسد.
رموزِ مصلحتِ مُلک خسروان دانند
گدایِ گوشهنشینی تو حافظا مَخروش
و در آخر می گوید کار حکومت رموزی دارد که پادشاهان آن را بهتر از تو می دانند تو ای حافظ گدای گوشه نشینی هستی و درباره رموز پادشاهی فریاد نکن .او این سخن را برای آن می گوید که ممکن است تو را در دبار تحویل نگیرند فقط همین حد اشاره به رازهایی که می دانی کافیست و دیگر صحبت نکن .
فرشاد نوریان در ۱۷ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۸ در پاسخ به سروش ساقی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۹:
بله حضرت استاد رابطه مراد و مراد فراتر از رابطه مرید و مراد یا عاشق و معشوقه
شاید به ندرت اتفاق بیفته ولی از آنجا که اندیشهٔ مولانا بر عشق، معرفت و خودشناسی استوار است و باور داشت که عشق نیرویی است که انسان را به کمال و حقیقت الهی میرساند.در نتیجه جنس رابطه حضرات فراتر از عشق /مرید و مراد /و....
جنس رابطه خودشناسی و به قول شما مراد و مراد بود
علی احمدی در ۱۶ روز قبل، سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۹ در پاسخ به سیدعلی ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷: