علی میراحمدی در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:
«گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت»
مصراع اول ناقص است و ضعف تالیف دارد
شاعر میخواسته بگوید :
اگر مجبور باشم سوی هاروا بابلی بروم ،میروم و ....
اما در مصراع اول ما این «میروم» را نمیبینیم
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴:
چشم مست تو
بانو دلکش
فرهنگ شریف
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴:
در میان آب و آتش
سالار عقیلی
فرید باقری در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶:
مرحوم محمد حسین شهریار در دیدار با آیت الله خامنه ای ( رهبر شهید) این شعر رو خوانده اند که با شعر جناب حافظ هم آهنگ می باشد:
گل و شمعم به مزار دل خونین آمد
گفت پاشو که مسیحات به بالین آمد
ناخدا نوح نبی بود که کشتی نجات
راه طوفان زد و با بار دل و دین آمد
قاصد کوی خدا را چه بنامیم ای دوست
چه به از آنکه به سر سوره یاسین آمد
یارب این شاخه گل از شش جهتش دار نگاه
این دعا کردم و از شش جهت آمین آمد
جشن این کوکب و این کوکبه ی قدسی را
همه آفاق به آئینه و آیین آمد
نامه ات با خط و خال ختنی هر جا رفت
گوئیا قافله ی نافه اش از چین آمد
آیتی خواندم از این نسخه ی قانون که شفاست
چشم خود بینم از این سرمه خدا بین آمد
خبری بود به یعقوب که یوسف در مصر
مژده ای بود به فرهاد که شیرین آمد
نوشی از داروی سیمرغ به سهراب رسید
یا که ویس از پی پرسیدن رامین آمد
همت ای پیر که با چنته خالی نرود
گل مولا که به کشکول تبر زین آمد
شهریار این غزل طرفه به تلقین سروش
چون رقم خواست زدن خواجه به تحسین آمد
پایان.
کلیپ تصویری شعر را قرائت خود شهریار رو می تونید در اینترنت پیدا کنید..
علی میراحمدی در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۵:
و اما ببینیم شاعر درباره «قوت شاعره» یا همان «طبع شعر خود »که درین قطعه به آن شخصیت بخشیده چه میگوید
شاعر در بیت سوم میگوید هیچ کس جز او یا همان «قوت شاعره »جان سخن را نمیشناخت !
در واقع حافظ طبع شعر خود را به این شیوه هنرمندانه و غیره مستقیم ستوده است
در مصراع بعد میگوید: با رفتن او گویا جان از کالبد من میرفت
این نشان میدهد که حافظ چه مقدار دلبسته شعر و هنر خویش بوده و شعر را چون جان عزیز میداشته است !
حافظ در بیت چهارم قوت شاعره یا طبع شعر خود را« مونس دیرینه »میخواند و این مطلب بسیار مهمی است
شعر حافظ برای او فقط هنر یا یک شیوه ادبی نیست ،بلکه همدم ،مونس و یار او نیز هست !
ببینید حافظ چه مقدار با شعر خود ارتباط صمیمانه و جدایی ناپذیری داشته و شعر برای او بسیار فراتر از یک شیوه ادبی یا یک ابزار بیانی است .
مسعود سعد سلمان نیز در قصیده معروف خود چنین نقشی برای شعر قائل است و شعر را پیوند جان یا حتی نجات جان خود در تنگنای زندان میداند
«گردون به درد ورنج مرا کشته بود اگر
پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای»
(مسعود سعد)
در بیت پنجم نیر حافظ طبع شعر خود را چون شخصیتی شیرین زبان و خوش الحان میداند که با او گفتگو دارد
شعر و هنر حافظ چون شخصیتی زنده و پویا و خوش بیان در نظر او جلوه میکند و بسیار فراتر از نوعی ابزار بیانی است
علی میراحمدی در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۶ در پاسخ به علی دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۵:
تفسیر شما بسیار بسیار اشتباه است !
«قوت شاعره» شاعر همان طبع شعر اوست که شاعر به آن شخصیت بخشیده است نه شاه شجاع!!
مطلب بدون سند و غیر محققانه ننویسید!
شاعر درین قطعه به طبع شعر خود شخصیت بخشیده و با او گفتگویی داشته
ماجرا اینست که «طبع شعر »شاعر از بی توجهی قصد رفتن ازین دیار به دیار دیگر دارد و شاعر از پادشاه میخواهد او را برگرداند
به زبان شعر و کنایه میگوید من از وضع خود راضی نیستم درین شهر و ممکن است به جای دیگر بروم تا قدرم را بیشتر بدانند و ای پادشاه تا دیر نشده قدر من و شعر و هنرم را بدان
نکته جالب و هنرمندانه اینست که شاعر داستان قطعه را حول محور شخصیت«طبع شعر»قرار داده و خود راوی است !
این قطعه فوق العاده حرفهای دیگری نیز دارد که در ادامه بیان خواهم کرد ،انشالله
سناتور سنتور در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۲:
قصه به هر که می برم ، فایدهای نمی دهد
مشکل درد عشق را ، حل نکند مهندسی
#سعدی_جان
چون حل نمی شود به سخن، مشکلات عشق
در حیرتم که فایدهٔ قیل و قال چیست؟
#هلالی_جغتایی
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأساً و ناوِلْها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل ها
#حضرت_حافظ
به خودگفتم زعشق آسان شود هرمشکلی دارم
ولی دیدم که هر آسانم از او گشت مشکلها
#بلند_اقبال_شیرازی
سناتور سنتور در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در پند و اندرز:
بار درخت علم ندانم مگر عمل
با علم اگر عمل نکنی شاخِ بیبَری
علمْ آدمیّت است و جوانمردی و ادب
ور نی دَدی به صورتِ انسانْ، مصوَّری
سعدی جان
علم تقلیدی وبال جان ماست
عاریه ست و ما نشسته کان ماست
مولانا
علْم رسمی سر به سر قیل است و قال
نه از او کیفیتی حاصل، نه حال
طبع را افسردگی بخشد مدام
مولوی باور ندارد این کلام
تو در این یک هفته، مشغول کدام
علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟
فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم
هندسه یا رمل یا اعداد شوم
علم نبود غیر علم عاشقی
مابقی تلبیس ابلیس شقی
علم فقه و علم تفسیر و حدیث
هست از تلبیس ابلیس خبیث
این علوم و این خیالات و صُوَر
فضلهٔ شیطان بوَد بر آن حجر
تو، بغیر از علم عشق ار دل نهی
سنگ استنجا به شیطان میدهی
شرم بادت، زانکه داری، ای دغل!
سنگ استنجای شیطان در بغل
لوح دل، از فضلهٔ شیطان بشوی
ای مُدرّس! درس عشقی هم بگوی
چند و چند از حکمت یونانیان؟
حکمت ایمانیان را هم بدان
چند زین فقه و کلام بیاصول
مغز را خالی کنی، ای بوالفضول
صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف
از اصول عشق هم خوان یک دو حرف
شیخ بهایی
سناتور سنتور در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ شیخ بهایی » نان و حلوا » بخش ۴ - فِی التَّأَسُّفِ وَ النّدامَةِ عَلیٰ صَرْفِ الْعُمرِ فیما لایَنْفَعُ فِی الْقِیامَةِ وَ تأْویلِ قَولِ النَّبیِّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم: «سُؤْرُ الْمُؤْمِنِ شِفاءٌ»:
علم تقلیدی وبال جان ماست
عاریه ست و ما نشسته کان ماست
مولانا
علْم رسمی سر به سر قیل است و قال
نه از او کیفیتی حاصل، نه حال
طبع را افسردگی بخشد مدام
مولوی باور ندارد این کلام
تو در این یک هفته، مشغول کدام
علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟
فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم
هندسه یا رمل یا اعداد شوم
علم نبود غیر علم عاشقی
مابقی تلبیس ابلیس شقی
علم فقه و علم تفسیر و حدیث
هست از تلبیس ابلیس خبیث
این علوم و این خیالات و صُوَر
فضلهٔ شیطان بوَد بر آن حجر
تو، بغیر از علم عشق ار دل نهی
سنگ استنجا به شیطان میدهی
شرم بادت، زانکه داری، ای دغل!
سنگ استنجای شیطان در بغل
لوح دل، از فضلهٔ شیطان بشوی
ای مُدرّس! درس عشقی هم بگوی
چند و چند از حکمت یونانیان؟
حکمت ایمانیان را هم بدان
چند زین فقه و کلام بیاصول
مغز را خالی کنی، ای بوالفضول
صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف
از اصول عشق هم خوان یک دو حرف
شیخ بهایی
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۴:
دار از چشم بد خلق خدایا نگهش
سناتور سنتور در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۹ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹:
هر گاه که چشم من و عرفی به هم افتاد
در هم نگرستیم و گرستیم و گذشتیم
عرفی شیرازی
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۹ دربارهٔ فیاض لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۰:
مو به موی تو جدا بر دل من داغ نهشت
مجتبی در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۰ در پاسخ به شمع سوخته دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
سپاس از شما
علی میراحمدی در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵:
«تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز»
این مصراع اشتباه است
شاعر از آینده ای نامعلوم سخن میگوید و سپس میگوید «هنوز»!
ما هنوز را برای وقتی می آوریم که اتفاقی از گذشته تا حال همچنان ادامه پیدا کرده است نه برای آینده
این مصراع مثل اینست که کسی بگوید:تا فردا چه اتفاقی بیفتد هنوز!!!
یکی از مصیبتهای بکار بردن ردیف در غزل همین است که گاهی شاعر را به اشتباه می اندازد
در واقع شاعر درین بیت سخنش تا قبل از ردیف تمام شده و منظور را رسانده اما الزام به آوردن ردیف کار را خراب کرده است،!
مجتبی در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۳ در پاسخ به بهاره لباف دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۵۰:
،،بازیچه شدیم همین بر نطع وجود،، درست تره
ما بازی نمیکنیم، بازیمون میدن
مجتبی در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۸ در پاسخ به محمدرضا امینی دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۵۰:
فکر کنم لعبتگانیم درست باشه
نیما در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۴۶ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:
این بیت:
هر جا سریست خستهٔ شمشیر عشق تو
هر جا دلیست بستهٔ مهر و هوای توست
با بیت قبلی قافیه یکسان دارند که بدون شک اشتباهه و احتمالاً در نسخهها به اشتباه مکتوب شده؛ به نظر من برای قافیه دوم "مهر و وفای توست" صحیح هست؛ همونطور که داریم در اشعار حضرت سعدی:
شکست عهد مودت نگار دلبندم
برید "مهر و وفا" یار سست پیوندم
و همچنین:
گر من فدای جان تو گردم دریغ نیست
بسیار سر که در سرِ "مهر و وفا" رود
مانا باشید.
ادریس در ۲۰ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۰ در پاسخ به جمشید پیمان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰:
لذت بردم
Fateme Zandi در ۲۰ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق:
بنام او
شرح ابیات
استاد ارجمند کریم زمانی
بیت 4694
گفت : ای عنقایِ حق ، جان را مَطاف
شکر ، که باز آمدی ز آن کوهِ قاف
آن عاشق به حضرت معشوق گفت : ای عنقای الهی که همۀ جان ها بر گِردِ تو طواف می کنند یعنی تویی مدارِ همۀ ارواح . شکر خدا را که از آن کوهِ قاف بازآمدی . ( مَطاف = جای طواف و گردش ) [ اگر مخاطب را حضرت حق بدانیم که منظور از عنقاء همانا ذات الهی است . چرا که در متونِ صوفیه عنقاء ( = سیمرغ ) را کنایه از ذاتِ الهی و قاف را کنایه از حقیقتِ انسان کامل دانسته اند ( شرح گلشن راز ، ص 130 ، در برخی از متونِ صوفیه ، عنقاء را کنایه از هیولای اولیه می دانند که مورد اعتقاد حکماست . امّ در اینجا این معنا منظور نیست ) . هر چند در اینجا می توان عنقاء را کنایه از ذاتِ الهی دانست امّا کوه قاف را نمی توان در اینجا بر انسان کامل انطباق داد . لذا برخی از شارحان در اینجا کوه قاف را کنایه از مرتبۀ استغنا و کبریایی حضرت حق دانسته اند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 301 ) .
منظور بیت : ای حضرت معشوق سپاس که از مرتبۀ کبریایی و تجلّی جلالی بیرون آمدی و به مرتبۀ لطف و بنده نوازی و تجلّی جلالی باز آمدی . ]
بیت 4695
ای سرافیلِ قیامتگاهِ عشق
ای تو عشقِ عشق و ، ای دلخواهِ عشق
ای اسرافیلِ رستاخیز عشق ، ای حقیقت عشق ، و ای معشوقی که عشق جویای توست . ( عشقِ عشق = یعنی ذات و حقیقت عشق ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 301 ) ) [ «اسرافیل» از آنرو که مُفیضِ صوَر حیات در موجودات است . یکی از چهار فرشته مقربِ الهی است . امّا در اینجا از بابِ تشبیه یاد شده و هیچ منظور خاصی از آن فرشته در این بیت اراده نشده . یعنی مولانا از زبان عاشقِ حضرت حق ، حضرت معشوق را با وصف «احیاء» توصیف کرده است . چرا که تجلّی حق با اسم «محیی» و «حی» موجبِ افاضۀ حیات عام در موجودات و حیات خاص در عاشقان بالله است . ]
بیت 4696
اولین خِلعَت که خواهی دادنم
گوش خواهم که نهی بر رَوزَنَم
نخستین خلعتی که می خواهی به من عطا کنی این باشد که گوشِ خود را بر دهانم بگذاری و سخنانم را بشنوی .
بیت 4697
گر چه می دانی به صَفوَت حالِ من
بنده پرور ، گوش کن اَقوالِ من
هر چند با پاکی و لطافتِ خود از احوالِ درونی من آگاهی . امّا ای کسی که بندگانت را با الطافت می پروری به سخنانم گوش فرا ده .
بیت 4698
صد هزاران بار ای صدرِ فرید
ز آرزویِ گوشِ تو هوشم پَرید
ای صدرِ یگانه ، صدها هزار بار در آرزوی این بودم که سخنانم را استماع کنی و در این آرزو ، هوش از سرم پریده است . [ همیشه می خواستم احوالم را برایت شرح دهم و از شوقِ این کار ، بارها مدهوش شده ام . در این بیت «صدر» آن پادشاه را که به نامِ صدر جهان است تداعی میکند . امّا در اصل منظور ، حضرت حق است که متعال و واحد و اَحَد است . ]
بیت 4699
آن سمیعیِّ تو ، و آن اِصغایِ تو
و آن تبسّم های ِ جان افزایِ تو
آن گوش دادن هایِ تو و شنیدن هایِ تو و آن لبخندهایِ حیات بخشِ تو را آرزو می کردم و این آرزو روح و روانم را می شورانید . [ اِصغا = شنیدن ، گوش فرادادن ]
بیت 4700
آن نیوشیدن کم و بیشِ مرا
عِشوۀ جانِ بَداندیشِ مرا
و نیز آرزو داشتم که حرف های مختلفِ مرا بشنوی و عشوه هایِ روحِ بَدسگال مرا تحمّل کنی .
بیت 4701
قلب های من که آن معلومِ توست
پس پذیرفتی تو ، چون نقدِ دُرُست
تو سکه های تقلبیِ مرا با آنکه می شناختی مانندِ سکه های حقیقی پذیرفتی . [ با آنکه کارها و اعمالِ من از شائبۀ ریا و دغا خالص نشده ، با اینحال تو از روی لطف و کرم ، آنها را قبول کردی و مرا امیدوار . ]
بیت 4702
بهرِ گستاخیِّ شوخِ غِرّه یی
حِلم ها در پیشِ حِلمت ذره یی
برای عفو و گذشت از گستاخیِ آدمِ بی شرم و حیایی مثلِ من . چنان حِلمی از خود نشان دادی که جمیعِ حِلم ها نسبت بدان حِلم ، ذره ای بیش نیست . [ در اینجا آن عاشقِ صادق احوالِ خود را در دورانِ فِراق از حضرت معشوق چنین بیان می کند . ]
بیت 4703
اَوَلاََ بشنو که چون ماندم ز شَست
اوّل و آخِر ز پیشِ من بِجَست
ای صدر جهان ( در اینجا منظور حضرت حق است ) اوّلاََ بشنو که چون از قلّابِ طاعت و عبودیت تو جُدا شدم و به وادی فِراق و غربت افتادم ، همه چیز را از دست دادم . ( شَست = قلاب ماهیگیری ) [ برخی گفته اند منظور از اوّل و آخر ، دنیا و آخرت است ( شرح کبیر انقروی ، جزو سوم ، دفتر سوم ، ص 1758 ) یعنی با جدا شدن از تو مظهر خَسِرالدّنیا وَ الآخِرة شدم . ]
بیت 4704
ثانیاََ بشنو تو ای صدرِ وَدود
که بسی جُستم ، تو را ثانی نبود
ثانیاََ ای صدر جهان ، بسیار گشتم و جُستم امّا نتوانستم برای تو ثانی و نظیری بیابم .
بیت 4705
ثالثاََ تا از تو بیرون رفته ام / گوییا ثالث ثَلاثَه گفته ام
ثالثاََ همینکه از دایره عبودیت و بندگی تو درآمدم . گویی که به تثلیث و شِرکِ خفی و جلی گرفتار شدم . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 73 سورۀ مائده « آنان که گفتند خداوند ، یکی از سه اُقنوم ( = اصل ) است . براستی که کافر شدند در حالیکه معبودی جز معبودِ یگانه نیست و اگر از آنچه گویند باز نایستند ، همانا به کافرانِ ایشان عذابی دردگین رسد » . ثالِث ثلاثه ( = اشاره است به اعتقاد تثلیث مسیحیان ) ، برخی از مفسرانِ قرآنِ کریم نظیر طبرسی ( مجمع البیان ، ج 3 ، ص 228 ) و امام فخر رازی ( التفسیر الکبیر ، ج 12 ، ص 59 ) اعتقاد به تثلیث را خاصِ فرقۀ ملکانیه و یعقوبیه و نسطوریه می دانند و نه عمومِ مسیحیان . به هر حال منظور تثلیث ، اتحادِ سه اُقنومِ اَب (خدا) و ابن ( مسیح ) و روح القدس است . این عقیده در آیینِ حنیف توحید ، شرک محسوب می شود و منظور بیت فوق از « ثالث ثلاثه » شرک خفی و جلی است . ]
بیت 4706
رابعاََ چون سوخت ما را مزرعه / می ندانم خامِسه از رابِعه
رابعاََ چون مزرعه وجودمان در آتشِ فِراق و هجرانِ تو سوخت ، دیگر نتوانستم خامسه را از رابعه باز شناسم . [ در اینکه منظور از «خامسه» و «رابعه» چیست ، احتمالاتی می توان داد . برخی گفته اند که خامسه و رابعه از اسامی زنان بوده است . با این فرض ، رابعه اشارت دارد به رابعه عَدَویّه یکی از زنانِ عارفه که در کتبِ تراجم و احوالِ صوفیه ، از صوفیان طبقۀ اوّل یاد گردیده و اقوالی ژرف و حکمت آموز از وی نقل شده است ( نفحات الاُنس ، ص 613 و 614 ) . خامسه نیز کنایه از زنان بطور عموم است ( انقروی و صاحب المنهج القوی نیز این وجه را اختیار کرده اند ) .
منظور بیت : چنان از هستی مجازی و موهومِ خود فانی شدم و چنان مدهوش گشتم که از تمیز میان آن زنِ عارف و زنان معمولی عاجز شدم یعنی ساده ترین مسائل را نمی توانستم تشخیص دهم . برخی رابعه و خامسه را حد نصابِ زکات و افزون بر آن می دانند ( شرح اسرار ، ص 256 ) لیکن همان نتیجه را قائل شده اند . ]
بیت 4707
هر کجا یابی تو خون بر خاک ها / پی بَری ، باشد یقین از چشمِ ما
هر جا که دیدی خونی بر خاک ریخته شده ، مُسَلّم بدان که از چشم ما چکیده است .
بیت 4708
گفتِ من رعدست و این بانگِ حَنین / ز ابر خواهد تا بیارد بر زمین
کلامِ من مانندِ رعد است و این ناله ها می خواهد که از ابرِ باران بر زمین ببارد . [ عاشق ، صدای خود را به «رعد» و چشمانش را به «ابر» و اشکِ خود را به «باران» تشبیه کرده است تا کثرتِ گریه و زاری خود را تجسّم بخشد ( شرح کبیر انقروی ، جزو سوم ، دفتر سوم ، ص 1760 و 1761 ) ]
بیت 4709
من میانِ گفت و گریه می تنم / یا بگریم یا بگویم ، چون کنم ؟
من میان اینکه گریه کنم و یا حرف بزنم مردّد و درمانده ام . بالاخره نمی دانم گریه کنم و یا حرف بزنم ؟
بیت 4710
گر بگویم ، فوت می گردد بُکا / ور بگریم ، چون کنم شُکر و ثنا ؟
اگر حرف بزنم ، گریه متوقف می شود و از دست می رود و اگر گریه کنم پس چگونه شُکر و حمد بگویم ؟
بیت 4711
می فتد از دیده خونِ دل شَها / بین چه افتاده ست از دیده مرا
شاها ، خونِ دلم از چشمانم جاری است . ببین از این گریه چه به روزم آمده است . [ مصراع دوم را می توان برای بیان عظمت و اهمیت گریه فرض کرد . ]
بیت 4712
این بگفت و گریه در شد آن نحیف / که بر او بگریست هم دون ، هم شریف
آن عاشق ضعیف و زار این سخنان را گفت و شروع کرد به گریستن و بقدری گریه کرد که دونی و شریف بر او گریستند .
بیت 4713
از دلش چندان برآمد های و هوی / حلقه کرد اهلِ بُخارا گِردِ او
از دلِ آن عاشقِ شیدا ، چنان ناله و فریاد بلند شد که مردمِ بخارا آمدند و اطرافِ او حلقه زدند و او را در میان گرفتند .
بیت 4714
خیره گویان ، خیره گریان ، خیره خند / مرد و زن خُرد و کلان ، حیران شدند
آن عاشق ، بی جهت حرف می زد و بیخودی گریه می کرد و بی مناسبت می خندید . بطوریکه از حالِ او ، زن و مرد و بچه و بزرگ حیران شده بودند .
بیت 4715
شهر هم ، همرنگِ او شد اشک ریز / مرد و زن در هم شده چون رستخیز
شهر ، یکپارچه با او همنوا شد و اشک می ریخت . بطوریکه مرد و زن مانندِ روزِ قیامت در هم آمیخته بودند . [ یعنی حالِ مردم چنان منقلب شده بود که دیگر کسی به این توجه نداشت که آیا بغل دستی اش زن است و یا مرد ؟ بس که حالِ آن عاشق تکان دهنده بود . ]
بیت 4716
آسمان می گفت آن دَم با زمین / گر قیامت را ندیدستی ، ببین
آسمان در گرماگرمِ این هنگامۀ عظیم با زبان حال به زمین می گفت : اگر تا حالا قیامت را ندیده ای . ببین که قیامت بر پا شد .
بیت 4717
عقل حیران که چه عشق است و چه حال ؟ / تا فِراقِ او عجب تر یا وصال ؟
عقلِ همۀ عقلا دچارِ حیرت شده بود که این دیگر چه نوع عشق و حالی است ؟ آیا فِراقِ او عجیب تر است و یا وصالش ؟ [ عاقلانِ مصلحت اندیش در تشخیص این مطلب که آیا حالِ آن عاشق در دورانِ فراق ، سوزناکتر بوده و یا هنگامِ وصال ، سخت گیج شده بودند . زیرا می دیدند که او در وقتِ وصال نیز سوزان می گرید . در حالیکه اشکِ انسان در فراق ، گرم و سوزان است . امّا در وقتِ وصال ، گرم و خنک . امّا این عاشق ، گریه وصالش نیز آتشین بود . از اینرو عقلا در تحلیلِ این مطلب مات و متحیّر مانده بودند . ]
بیت 4718
چرخ ، برخوانده قیامت نامه را / تا مِجَرّه بر دَریده جامه را
آسمان در آن هنگام ، نامۀ قیامت را خواند و تا کهکشان ، جامه اش را چاک زد . [ مِجَرّة = کهکشان ، ابوریحان بیرونی گوید : «مجَره» را پارسیان ، راهِ کاهکشان خوانند و هندوان ، راهِ بهشت و او جمله شدنِ بسیارِ ستارگان است از جنسِ ستارگانِ ابری » ( التفهیم لاوائل صناعة التنجیم ) . در بیت فوق منظور ظهور قیامت است زیرا به تصریح آیات شریفه قرآنی ، ظهور قیامت کبری با یک سلسله حوادث هولناک در طبیعت مقارن است . می توان گفت که بیت فوق ناظر بر مضمون آیه 37 سورۀ رحمن و آیه 16 سورۀ حاقّه است که از انشقاقِ آسمان در آن روز خبر داده است . و « قیامت نامه » در اینجا کنایه از علایمِ ظهورِ قیامت است . ]
بیت 4719
با دو عالَم ، عشق را بیگانگی / اندرو هفتاد و دو دیوانگی
عشق با دو جهان ، بیگانه است . در عشق ، هفتاد و دو نوع دیوانگی وجود دارد . [ عُشّاق ، احوالی دارند که نه زهّاد می توانند حالِ آنها را درک کنند و نه اهلِ دنیا . آنان از هر دو گروه فارغ اند . «هفتاد و دو» برای نشان دادن کثرت است یعنی در عاشقی ، احوالی است که چون برای عامه مردم قابلِ درک نیست ، آن را دیوانگی نام می نهند و این احوال بسیار است . خوارزمی گوید : « گاهی هستی معشوق با نیستی عاشق درآمیخته ، و زمانی نیستیِ عاشق از هستی معشوق درآویخته . پنداری که ذرّه از آفتاب ، نقابی کرده است یا رحمتِ خورشید ، ذرّه را آفتابی گردانیده . عجب آفتابی که در ذرّه پنهان شود . خوشا ذرّه که نقابِ آفتابِ تابان شود ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 694 ) ]
بیت 4720
سخت پنهان است و ، پیدا حیرتش / جانِ سلطانانِ جان ، در حسرتش
هر چند ماهیتِ عشق از انظار پنهان است . امّا حیرت و احوالِ عجیبِ آن برای همگان قابلِ رویت است . جانِ شاهانِ جان یعنی انبیای عِظام و اولیایِ کِرام برای نیل بدان مرتبه در حسرت و رغبت است . [ اشاره است به حدیثِ « همانا خداوند را بندگانی است که پیامبر نِیَند . امّ پیامبران و شهداء خواهند که مقامِ قرب و مرتبۀ ایشان را در نزدِ خداوند متعال بدست آرند » ]
بیت 4721
غیرِ هفتاد و دو ملت کیشِ او / تختِ شاهان ، تخته بندی پیشِ او
مذهب و آیین عاشق بجز مذاهبِ هفتاد و دو گانه است . عظمت مذهبِ عاشق به قدری است که تختِ سلطنتِ شاهان در برابر او ، تخته پاره ای بیش نیست . از بس که حقیر است . [ هفتاد و دو ملّت = شرح بیت 3288 دفتر اوّل / تخته بند = دو تخته ای که کسی را در میانِ آن می نهادند تا نتواند تکان بخورد . و سپس با ارّه دو پاره اش می کردند . در اینجا برای تحقیر تختِ سلطنت شاهان آمده . یعنی تختِ شاهان در مقابلِ عشقِ عاشقان به چیزی نمی ارزد . ]
بیت 4722
مُطربِ عشق این زند وقتِ سَماع / بندگی بند و ، خداوندی صُداع
خنیاگر عشق به هنگامِ برپایی سماع این نغمه را می نوازد . بندگی ، قید و بند است و سَروَری ، مایۀ دردِسَر . ( صُداع = دردِ سر ، سردرد ) [ عاشق نه بنده است و نه مولا ، بلکه شأنِ او والاتر از این دو مرتبه است ( شرح کبیر انقروی ، جزو سوم ، دفتر سوم ، ص 1764 ) یکی از شارحان گوید : عاشق تنها به فنای خود در معشوق توجه دارد ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 303 ) . شاید «بندگی» و «خداوندی» کنایه از حجابِ ظلمانی و نورانی باشد . بنابراین سالکِ عاشق از حُجَبِ نورانی و ظلمانی فارغ است . ]
بیت 4723
پس چه باشد عشق ؟ دریایِ عدم / در شکسته عقل را آنجا قدم
پس عشق چیست ؟ عشق ، دریای عدم است . و قدمِ عقل در آن وادی شکسته است . [ برخی اینگونه معنی کرده اند : پس عشق نسبت به دریای عدم ( = حضرت حق ) چیست که پای عقل در آنجا شکسته است . برخی گویند که «عشق» در اینجا کنایه از ذاتِ الهی است . ]
بیت 4724
بندگیّ و سلطنت معلوم شد / زین دو پرده ، عاشقی مکتوم شد
فرجام بندگی و سروری معلوم شد یعنی آشکار شد که در بندگی ، قید و بند وجود دارد و در سروری ، درد سر . به سببِ این دو حجاب ، ماهیتِ عشق بر عمومِ مردم پوشیده شده است . [ عده ای از مردم در حجابِ ظلمانی به سر می برند و عده ای نیز در حجابِ نورانی ، هر دو طایفه از حق بازمانده اند . ]
بیت 4725
کاشکی هستی زبانی داشتی / تا ز هَستان پَرده ها برداشتی
ای کاش هستی زبان داشت و از موجودات ، حجاب ها را رفع می کرد . [ ای کاش هستی مطلق ، زبانی در حدِ نازل فهم و فکرت ما داشت و صریحاََ با موجودات حرف می زد و به آنها می فهماند که چگونه باید خود را از حجاب های نفسانی خلاص کنند و از کثرت به وحدت برسند . ]
بیت 4726
هر چه گویی ای دمِ هستی از آن / پردۀ دیگر بر او بستی ، بدان
ای کسی که از حقیقتِ مطلق سخن می گویی . بدان که هر چه از آن حقیقت حرف بزنی ، هر سخنت حجابی است بر حقیقت . [ بیان حقیقت با کلام ، خود حجابِ حقیقت است . ]
بیت 4727
آفتِ اِدراکِ آن ، قال است و حال / خون به خون شُستن ، مُحال است و مُحال
آفتِ شناختِ حقیقت ، لفّاظی و حالاتِ سریع الزولِ روحی است . زیرا ممکن نیست که خون را با خون شُست . [ مولانا در اینجا تصریح می کند که قال یعنی سخن و معارفی که به صورتِ لفظی در ذهن و زبانِ آدمی پیدا می شود ، راه به شهود حقیقت نمی برد بلکه خود ، حجابی است بر قامتِ رعنای حقیقت . نه تنها قال بلکه حال آفتِ حقیقت است . حال که واردی الهی است ، پس چگونه حجاب حقیقت می شود ؟ جواب اینست که : هر چند حال ، واردی الهی است امّا در سالک دوامی ندارد و سریعاََ زائل می شود . یعنی حال سبب می شود که سالک گاهی از هستی مجازی خود برهد . امّا این حالت سریع الزوال است و در او نمی پاید . و مسلماََ کسی که موقوفِ حال است نمی تواند به شهودِ حق نائل شود . بلکه سالکی شایسته شهودِ حق است که از حال به مقام رسیده باشد . ( توضیح حال در شرح بیت 551 دفتر اوّل آمده است ) . مصراع دوم اشاره است به ضرب المثل « خون را با خون نمی شویند » ( امثال و حکم ، ج 2 ، ص 763 ) امّا منظور مولانا از ذکرِ این ضرب المثل اینست : قال و حال نشان می دهد که سالک هنوز از کمندِ عالمِ صورت و هستی مجازی خود رها نشده است . پس همانطور که خون را با خون نمی توان شُست ، همینطور زدودنِ هستی مجازی به وسیلۀ قال و حال محال است . زیرا این دو نیز جلوه ای از هستی مجازی است . بلکه زداینده لوثِ هستی مجازی و انانیّت ، تنها و تنها رسیدن به مقام فناست . ]
بیت 4728
من چو با سوداییانش مَحرَمَم / روز و شب اندر قفس در می دَمَم
چون من با عشّاق و دیوانگانِ حضرت حق ، محرم و مونسم . روز و شب در قفسِ وجودم می دمم . ( سوداییان = در اینجا به معنی عاشقان ) [ منظور از « قفس » کالبدِ جسمانی است . یعنی چون من با عشّاقِ حق سر می کنم . روز و شب در قفسِ تنم از اسرارِ عشق و عاشقی سخن می گویم . ]
بیت 4729
سخت مست و بیخود و آشفته یی / دوش ای جان بر چه پهلو خفته یی ؟
مولانا به خود می گوید : ای جانِ بی قرار ، خیلی مست و مدهوش و پریشانی . بگو ببینم دیشب روی کدام پهلو خوابیده ای ؟
بیت 4730
هان و هان هُش دار برنآری دَمی / اوّلاََ بَرجِه ، طلب کن مَحرَمی
بهوش باش و بهوش باش ، مبادا حرفی بزنی . نخست برخیز و برای خود مَحرَم و مونسی جستجو کن . [ یعنی اسرارِ حقیقت را برای هر کسی نباید بیان کنی . بلکه باید فقط به اهل الله بگویی . ]
بیت 4731
عاشق و مستیّ و ، بگشاده زبان / الله الله ، اُشتری بر ناودان
ای جانِ بی قرار ، هم عاشقی و هم مست . آنوقت در این حال ، زبان به بیان اسرار گشوده ای . خدا را ، خدا را ، تو مانندِ شتری هستی که روی ناودان قرار گرفته ای . ( اشتری بر ناودان = شرح بیت 4539 دفتر سوم ) [ افشای اسرارِ ربوبیّت ، موجبِ قهر و غضبِ خام طبعانِ کوته نظر می شود و خلاصه موجبِ آن می شود که نزدِ عوام النّاس ، بَدنام شوی و نهایتاََ منصوروار بر سرِ دار روی . خوارزمی گوید : « سخن دوست با کسی گوی که از کویِ آشنایی است . حکایتِ شعشعۀ خورشید با بینایی در میان نِه که دیدۀ او را روشنایی است . عاقل فرزانه را از سخن عشق ، بیگانه دان و افسونِ عشق را پیشِ عقل ، افسانه شناس . زبان هر گاه که سرِ ناز و راز در میان نهد . آسمان را لرزه افتد و ندای یا جَمیلَ السّتر در دهد ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 695 ) ]
بیت 4732
چون ز راز و نازِ او گوید زبان / یا جَمیلَ السّتر ، خوانَد آسمان
همینکه زبانِ عاشق ، از راز و کرشمۀ عشق و یا از حضرت معشوق سخن می گوید . آسمان و آسمانیان در حقِ او چنین دعا می کنند : ای نکو پوشاننده ، تو اسرارِ آن عاشق شیدا را از نامحرمان بپوشان .
بیت 4733
سَترِ چه ؟ در پشم و پنبه آذر است / تا همی پوشیش ، او پیداتر است
پوشاندنِ اسرارِ عشق و یا اسرارِ الهی دیگر چه مقوله ای است ؟ این کار مانندِ این است که بخواهی آتش را در میانِ پشم و پنبه بپوشانی . [ پس همانطور که پشم و پنبه نمی تواند آتش را بپوشاند و بلکه آتش را مشتعل تر می سازد . همینطور عاشقِ شیدای حق ، نمی تواند اسرارِ عشق و مستی را از اغیار بپوشاند زیرا از احوال و اطوارِ او ، عشقِ حق نمایان می شود . ]
بیت 4734
چون بکوشم تا سِرش پنهان کنم / سر برآرَد چون عَلَم ، کاینک مَنَم
هر گاه تلاش کنم که اسرارِ عشقِ حق را از اغیار بپوشانم . اسرارِ عشقِ حق ، مانندِ پرچم ، نمایان می شود و با زبان حال می گوید : من اینجا هستم .
بیت 4735
رَغمِ اَنفَم ، گیر دَم او هر دو گوش / کای مُدَمّغ چونش می پوشی ؟ بپوش
علیرغم میلم ، عشقِ حق هر دو گوشِ مرا می گیرد و به من می گوید : ای احمق ، چگونه می خواهی مرا بپوشانی ؟ اگر می توانی بپوشان . [ مُدَمّغ = احمق ، گول / رَغمِ اَنف = به خاک رسانیدن بینی ، در اینجا منظور کاری به عکس کردن است . ]
بیت 4736
گویَمَش : رَو ، گر چه بر جوشیده یی / همچو جان ، پیدایی و ، پوشیده یی
من به عشق می گویم : برو دنبال کارت ، اگر چه خروشانی . امّا مانندِ روح هم آشکاری و هم نهان . [ همانطور که روح در کالبد بصورت حرکات و سکنات اعضاء و جوارح ، خود را نشان می دهد و امّا از نظرِ ذات ، از انظار مخفی است . عشق نیز از نظر ذات مخفی و از نظرِ آثار مشهود است . ]
بیت 4737
گوید او : محبوسِ خُنب است این تنم / چون مَی اندر بزم ، خُنبک می زنم
عشق گوید : ذاتِ من در خُمِ جسمِ آدمی ، زندانی شده است و همانطور که شراب در مجلسِ بزم می جوشد و می خروشد . من نیز به ظاهر در خُمرۀ تنِ انسان خموشم امّا در فغان و غوغا به سر می برم و با این جوش و خروش ، احوالِ باطنی ام آشکار می گردد . ( خُنب = خمره ، خُم / خُنبک زدن = کف زدن ، دنبک زدن ، گاهی مجازاََ به معنی مسخره کردن می آید ولی در اینجا به معنی شور و غوغا کردن است ) [ « حبس می در خُم » کنایه از ظهور می است نه اختفای آن ، زیرا اختفای می در وقتی است که به صورت انگور باشد . امّا همینکه آن را در خُمره می ریزند در واقع باعثِ ظهور و تحقق می می شوند . ]
بیت 4738
گویمش : ز آن پیش که گردی گرو / تا نیآید آفتِ مستی ، برو
من به عشق می گویم : پیش از آنکه تو را به گروگان گیرند و اسیر شوی و در نتیجۀ این اسارت ، دچار آفتِ مستی و مدهوشی شوی از اینجا برو .
بیت 4739
گوید : از جامِ لطیف آشامِ من / یارِ روزم تا نمازِ شامِ من
عشق در جوابِ من می گوید : به برکتِ جامی که در آن ، شرابِ لطیف و نوشین عشق وجود دارد . من از روزِ حیات تا شامگاهِ مرگ همراه و مصاحبِ هستی عاشقم . ( جام لطیف آشام = جامی که بادۀ لطیف می نوشد ، منظور از نوشیدن جام در اینجا اینست که آن جام ، بادۀ لطیف و خوشگوار در خود دارد ) [ مولانا در ابیات 3405 و 3409 دفتر دوم می گوید : منظور از «جام» وجود شیخ ( = انسان کامل ) است . در اینجا «روز» کنایه از هستی نورانی عاشقِ حق است و «نماز شام» کنایه از مرگ است . ]
منظور بیت : من ( عشق الهی ) از آغازِ حیات تا فرا رسیدن ممات ، مصاحب انسان هستم .
بیت 4740
چون بیآید شام و دزدد جامِ من / گویَمَش وادِه که نآمد شامِ من
عاشق می گوید : هر گاه شامگاهِ مرگ در رسد و بخواهد جامِ هستی مرا دررُباید به او می گویم . هستی مرا به من بده که هنوز شامِ من فرا نرسیده است . [ زیرا عاشقانِ ، مرگِ حقیقی ندارند بلکه تنها مرگِ صوری و جسمانی دارند . ]
بیت 4741
ز آن عرب بنهاد نامِ مَی ، مُدام / ز آنکه سیری نیست می خور را مُدام
از آنرو عرب به شراب ، «مُدام» می گوید که میخواره از خوردن آن سیر نمی شود . [ مُدام = همیشه ، جاوید ، به شراب انگوری و مستی آور نیز همین نام را داده اند از آنرو که شرابخوار از آن سیر نمی شود . باران را نیز مُدام گویند به جهت تداوم در نزول آن ]
بیت 4742
عشق ، جوشد بادۀ تحقیق را / او بُوَد ساقی ، نهان صِدّیق را
در خُمخانۀ دل ، بادۀ اسرارِ حقیقت را عشق به جوش می آورد و همو نهانی ، روحِ عاشقانِ صادق را سیراب می کند . [ ساقی بادۀ علوم و اسرارِ الهی ، حضرتِ حق است . ]
بیت 4743
چون بجویی تو به توفیقِ حَسَن / باده آبِ جان بُوَد ، ابریق ، تن
اگر تو با توفیقاتِ الهی و هدایتِ ربّانی ، جویای عشقِ حق شوی . شراب ، آبِ حیات و تن ، صُراحی آن می شود . [ اکبرآبادی می گوید : اگر به توفیقِ نیکِ عشق ، حقیقتِ بادۀ علوم و معارف را بجویی دریابی که علوم و معارف ، عینِ جان است که جان سر تا پا علم است و بس ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 307 ) ]
بیت 4744
چون بیفزاید مَیِ توفیق را / قُوّتِ مَی ، بشکند ابریق را
اگر حضرت حق ، شرابِ توفیق و عنایت خود را نسبت به بنده ای بیشتر کند . قوّتِ تجلّی و قدرتِ عنایت حق ، آوندِ تن را در هم شکند . [ ابریق = ظرف سفالین برای شراب ، آبدستان ]
شکستن ابریق = بر دو وجه است . یکی آنکه منظور از ابریق را خمرۀ شراب فرض کنیم با این تقدیر اشاره بیت به اینست که : گاهی شراب درون خمره بقدری تند و گرم می شود که خمره را می شکند . همینطور وقتی شرابِ جذبه و عنایتِ الهی نسبت به بنده ای فزونی گیرد .
جسم تابِ این جذبه را ندارد و دچارِ ضعف و نزاری می شود و فرو می افتد چنانکه در احوالِ حضرت رسول خدا آورده اند که به گاهِ نزولِ وحی ، تن مبارک ایشان دچار ضعف می شد و حتی مرکوبِ آن حضرت نیز از حرکت باز می ایستاد . و حضرت موسی (ع) نیز به هنگامِ تجلّی حضرت حق ، دچار صَعق و مدهوشی شد . ( آیه 143 سورۀ اعراف ) . همچنین « در هم شکستن ابریق » می تواند به موتِ اَحمر نیز اشاره داشته باشد . که در زبان صوفیه ، تعبیری است از مرگِ اختیاری و قمع و سرکوبِ شهوات / ابریق تن = در اینجا مظهر کثرت و انانیّت است . وقتی که شرابِ جان فزای حق ، کسی را مست و مخمور کند . حجاب کثرت و بتِ دویی و تفرقه از میان برمی خیزد و وحدت متجلّی می گردد .
بیت 4745
آب گردد ساقی و ، هم مست ، آب / چون مگو ، وَاللهُ اَعلَم بِالصّواب
آنگاه هم موجودیّتِ ساقی محو می شود و هم موجودیّت مست . از من نپرس که این امر چگونه تحقق می یابد زیرا خدا به راستی و درستی داناتر است . ( آب گردد = در اینجا به معنی ذوب شدن و محو گردیدن است ، کنایه از رفعِ تعیّن و محو کثرت است ) [ پس از آنکه « ابریق تن » که مظهرِ کثرت و انانیّت است از میان می رود . دیگر موجودیّتِ جداگانه ساقی و مست و شراب از میان می رود و همۀ آنها یکی می شوند . یعنی اتحادِ عاشق و معشوق و عشق رُخ می نماید و وحدتِ وجود تجلّی می کند . مولانا در بیت 687 دفتر اوّل می فرماید :
یک گهر بودیم همچون آفتاب / بی گره بودیم و صافی همچو آب ]
بیت 4746
پرتوِ ساقی ست کاندر شیره رفت / شیره بر جوشید و ، رقصان گشت و زَفت
پرتوِ ساقیِ حقیقت در باده تابیده است یعنی بر اثرِ جذبۀ حق ، شیرۀ معنوی جان به جوش و خروش درآمده و قوام یافته است . [ هر کمالی که در صاحب کمال مشاهده می شود . پرتوی است از کمالِ مطلق و هر زیبایی که دیده می شود ضیایی است از جمیلِ مطلق . ]
بیت 4747
اندرین معنی بپرس آن خیره را
/ که چنین کی دیده بودی شیره را ؟
در بارۀ این معنی از آن حق ستیز سؤال کن
و بگو : آیا تا به حال دیده ای که شیره چنین حالی داشته باشد .
بیت 4748
بی تفکّر ، پیشِ هر داننده هست / آنکه با شوریده شوراننده هست
هر آدمِ با شعوری این مطلبِ بدیهی را بی تأمل تصدیق می کند که هر شوریده ای ناچار شوراننده ای دارد . [ « حکایت عاشقی ، دراز هجرانی و بسیار امتحانی » این معنی را به وضوح بیان می دارد .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
علی میراحمدی در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳: