گنجور

حاشیه‌ها

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۲۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

در بارۀ بیت مشکوک «آنکه چون غنچه دلش راز حقیقت بنهفت/ورق خاطر از این نسخه مُحشّا می‌کرد»:

چرا نوشتم "مشکوک"؟

1-در زیرنویس صفحه 96 دیوان حافظ، نسخه غنی و قزوینی، اشاره شده است که این بیت تنها در نسخه‌های جدید وجود دارد.

2-این بیت در کهن‌ترین نسخه دیوان حافظ (با دیباچۀ محمد گل اندام) نیز دیده نمی‌شود.

3-در ترجمه انگلیسی دیوان حافظ توسط کلارک، که در سال 1891 میلادی (یعنی بیش از 140 سال پیش) به چاپ رسیده، نشانی از چنین بیتی نیست. درخور یادآوری است که بررسی این ترجمه نشان می‌دهد کلارک نسخه‌های ارزشمندی برای کار ترجمه در اختیار داشته است.

4-در صفحه 318 و 319 جلد اول ترجمه آلمانی نیز چنین بیتی به چشم نمی‌خورد. گفتنی است که دیوان حافظ به زبان آلمانی در 3 جلد (جلد اول سال 1858، جلد دوم 1863و جلد سوم 1864 میلادی) در وین به چاپ رسیده است. جالب اینکه زینت بخش صفحه نخست هر سه جلد، این بیت زیبای حافظ است: «قدر مجموعهٔ گل، مرغِ سَحَر داند و بس/که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست»

5-نکته شایان توجه دیگر این است که تا اینجا، بررسی نشان می‌دهد که واژۀ "مُحَشّا" توسط هیچکدام از شاعران و سخنوران به کار برده نشده است.

 

علی میراحمدی در ‫۲۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:

«حافظا! تَرکِ جهان گفتن طریقِ خوشدلیست

تا نپنداری که احوالِ جهان‌داران خوش است»

باری...جهان داران شاید در نظر مردمان  و ظاهربینان ،دارای قدرت و شوکت و ثروت هستند و امروزه روز نیز جلوی دوربین‌ها و پشت تریبونها لبخند میزنند و ادعای قدرت دارند اما در خلوت خویش با هزار و یک ضعف و گرفتاری و فکر و سیاست داخلی و خارجی دست به گریبان هستند.

 

علی میراحمدی در ‫۲۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷:

«مزاجِ دَهر تَبَه شد در این بلا حافظ»

چه تعبیر زیبایی
زمانی کل سیستم بدنی شخص به هم می‌ریزد و فرد دچار تب و لرز و کسالت و بی حالی و ناخوش احوالی میگردد که به اصطلاح میگویند یا می‌گفتند فلانی مزاجش به هم ریخته است.
حالا حافظ میگوید :«مزاج دهر تبه شده است»

 منظور حافظ این است که اوضاع خوب نیست،همه چیز به هم ریخته ،هیچ چیز یا هیچ کس سرجایش نیست.
ببینید شاعر چقدر زیبا بیان کرده است!
شاعر است دیگر...
به لفظ اندک و معنی بسیار میگوید.
مفید ومختصر

 

برمک در ‫۲۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱۲ - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری:

برآمد برین روزگاری دراز

بسیم و زر آمد سپه را نیاز

سپهدار روزی‌دهان را بخواند

وزان جنگ چندی سخنها براند

که این کار با رنج بسیار گشت

به آب و به کنده نشاید گذشت

سپه را درم باید و دستگاه

همان اسب وخفتان و رومی کلاه

سوی گنج رفتند روزی‌دهان

دبیران و گنجور شاه جهان

از اندازه لشکر شهریار

کم آمد درم تنگ سیصد هزار

بیامد برشاه موبد چوگرد

به گنج آنچ بود از درم یاد کرد

دژم کرد شاه اندران کار چهر

بفرمود تا رفت بوزرجمهر

بدو گفت گر گنج شاهی تهی

چه باید مرا تخت شاهنشهی

بروهم کنون ساروان را بخواه

هیونان بختی برافگن به راه

صد از گنج مازندران بارکن

وزو بیشتر بار دینار کن

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که ای شاه با دانش و داد و مهر

سوی گنج ایران درازست راه

تهی دست و بیکار باشد سپاه

بدین شهرها گرد ماهرکسست

کسی کو درم بیش دارد بدست

ز بازارگان و ز دهقان درم

اگر وام خواهی نگردد دژم

بدین کار شد شاه همداستان

که دانای ایران بزد داستان

فرستاده‌ای جست بوزرجمهر

خردمند و شادان دل و خوب چهر

بدو گفت ز ایدر سه اسبه برو

گزین کن یکی نامبردار گو

ز بازارگان و ز دهقان شهر

کسی را کجا باشد از نام بهر

ز بهر سپه این درم فام خواه

بزودی بفرماید از گنج شاه

بیامد فرستادهٔ خوش منش

جوان وخردمندی و نیکوکنش

پیمبر باندیشه باریک بود

بیامد بشهری که نزدیک بود

درم خواست فام از پی شهریار

برو انجمن شد بسی مایه دار

یکی کفشگر بود و موزه فروش

به گفتار او تیز بگشاد گوش

درم چند باید بدو گفت مرد

دلاور شمار درم یاد کرد

چنین گفت کای پرخرد مایه دار

چهل من درم هرمنی صدهزار

بدو کفشگر گفت من این دهم

سپاسی ز گنجور بر سر نهم

بیاورد قپان و سنگ و درم

نبد هیچ دفتر به کار و قلم

چو بازارگان را درم سخته شد

فرستاده زان کار پردخته شد

بدو کفشگر گفت کای خوب چهر

به رنج‌ی بگویی به بوزرجمهر

که اندر زمانه مرا کودکیست

که بازار او بر دلم خوار نیست

بگویی مگر شهریار جهان

مرا شاد گرداند اندر نهان

که او را سپارد بفرهنگیان

که دارد سرمایه و هنگ آن

فرستاده گفت این ندارم به رنج

که کوتاه کردی مرا راه گنج

بیامد بر مرد دانا به شب

وزان کفشگر نیز بگشاد لب

برشاه شد شاد بوزرجمهر

بران خواسته شاه بگشاد چهر

چنین گفتن زان پس که یزدان سپاس

مبادم مگر پاک و یزدان شناس

که در پادشاهی یکی موزه دوز

برین گونه شادست و گیتی فروز

که چندین درم ساخته باشدش

مبادا که بیداد بخراشدش

نگر تا چه دارد کنون آرزوی

بماناد بر ما همین راه و خوی

چو فامش بتوزی درم صدهزار

بده تا بماند ز ما یادگار

بدان زیردستان دلاور شدند

جهانجوی با تخت وافسر شدند

مبادا که بیدادگر شهریار

بود شاد برتخت و به روزگار

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که ای شاه نیک اختر خوب چهر

یکی آرزو کرد موزه فروش

اگر شاه دارد بمن بنده گوش

فرستاده گوید که این مرد گفت

که شاه جهان با خرد باد جفت

یکی پور دارم رسیده بجای

بفرهنگ جوید همی رهنمای

اگر شاه باشد بدین دستگیر

که این پاک فرزند گردد دبیر

ز یزدان بخواهم همی جان شاه

که جاوید باد این سزاوار گاه

بدو گفت شاه ای خردمند مرد

چرا دیو چشم تو را تیره کرد

برو همچنان بازگردان شتر

مبادا کزو سیم خواهیم و در

چو بازارگان بچه گردد دبیر

هنرمند و بادانش و یادگیر

چو فرزند ما برنشیند بتخت

دبیری ببایدش پیروزبخت

هنر باید از مرد موزه فروش

بدین کار دیگر تو با من مکوش

بدست خردمند و مرد نژاد

نماند به جز حسرت وسرد باد

شود پیش او خوار مردم شناس

چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس

بما بر پس از مرگ نفرین بود

چوآیین این روزگار این بود

نخواهیم روزی جز از گنج داد

درم زو مخواه و مکن هیچ یاد

هم اکنون شتر بازگردان به راه

درم خواه وز موزه دوزان مخواه

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۸۹:

از برای کام دنیا خویش را غمگین مکن

پشت پا زن بر دو عالم، دست را بالین مکن

هر چه پیشت آورد قسمت،به آن خرسند باش

از برای زیستن اندازه ای تعیین مکن

شهپر طاوس را آخر مگس ران می کنند

فخر بر عریان تنان از جامه رنگین مکن

صائب تبریزی صائب صاحب سخن

شهسوار میدان خیال

همایون در ‫۲۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۶ در پاسخ به Bijan G بیژن دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱:

درود بیژن گرامی، ما همه راه میرویم هستی راه می‌رود همه ذرات و موجودات در راه هستند ما فکر می‌کنیم موجودات غذا میخورند و تولید مثل می‌کنند یا برخی جان دارند و برخی بیجان هستند، در حالیکه همه راه میروند و در راه هستند و خود هستی همان راه رفتن است، راه رفتن و همراهی، گاهی به راهی کژ می‌روی و برمیگردی، گاهی درست همان راه را می روی که دوست هم می‌رود و هستی از آن راه می آید و گشوده تر میشود رسیدن همان گشوده تر شدن و آشکار تر شدن است و‌شیرین‌تر شدن  و راه رفتن همان دیدن و شنیدن و ترانه،  گسترده و بیکرانه

گویی همه در درون همدیگر راه میروند وراه درون است

سوی دل خود دوانه دیدم

برمک در ‫۲۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۴ - داستان مهبود با زروان:

دو گونه دگر هم امده 

فرستاد نزد فسونگر جهود

دواسبه سواری به کردار دود

چوآمد بدان بارگاه بلند

بپرسید زو نرم شاه بلند

-

سواری فرستاد نزد جهود
دواسبه بیامد  بکردار دود
چو امد بدان بارگاه بلند
بپرسید از او نرم شاه بلند

برمک در ‫۲۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۲ - داستان نوش‌زاد با کسری:

پر از مرد دانا بود دامنش

پر از خوبرو چاک  پیراهنش

برمک در ‫۲۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان:

بگمانم همه جای  منادیگر واژه خروشنده بوده  و جای منادی خروش

 خروشنده ای نام او رشنواد

گرفت آن سخنهای خسرو به یاد

بیامد دوان گرد لشکر بگشت

به هر خیمه و خرگهی برگذشت

خروشید کای بی‌کرانه سپاه

چنینست فرمان بیدار شاه

که گر جز به داد و به مهر و خرد

کسی سوی خاک سیه بنگرد

بران تیره خاکش بریزند خون

چو آید ز فرمان یزدان برون

به بانگ  خروشان نشد شاه رام

به روز سپید و شب تیره‌فام

همی گرد لشکر بگشتی به راه

همی‌داشتی نیک و بد را نگاه

ز کار جهان آگهی داشتی

بد و نیک را خوار نگذاشتی

نافذ در ‫۲۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۵۷ - وله ایضا:

درود

برخی هم نا اگاهانه این سروده را به مولوی نسبت میدهند 

صدرا رحمتی در ‫۲۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:

روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند

زنهار کاسهٔ سر ما پرشراب کن

در این بیت منظور از چرخ، چرخ کوزه گری است‌ یعنی وقتی روزگار ما را به خاک تبدیل کرد و کوزه‌گر از آن خاک، روی چرخ کوزه‌گری ظرف و کوزه ساخت، از خاکِ سرِ ما نیز کاسه‌ای بساز و آن را از شراب پر کن.

یوسف شیردلپور در ‫۲۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزلِ شمارهٔ ۹:

عالی 

نیما در ‫۲۶ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۴۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹:

دیگران را غم جان دارد و ما جامه‌دران

که بفرمایی تا از سر جان برخیزیم

 

مصرع دوم سکته داره و حتی در خوانش کاملاً مشخص هست.

علی شیرزادی در ‫۲۶ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۸ - یافتن عاشق معشوق را و بیان آنک جوینده یابنده بود کی وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ:

مولانا در اینجا به نکته بسیار ظریفی اشاره میکند و با تلمیحی از گفتار پیامبر اکرم متذکر میشود که تلاش حقیقی برای افرادی که نزد خداوند روزی دارند حتما به ثمر میرسد همانطور که پروردگار مهربان فرمود [و فی السما رزقکم و ماتوعدون] و در ادامه گوشزد میکند که افرادی که مردمان را از تلاش باز میدارند و قیاس های مع الفارقه میکنند:

کان فلان کس کشت کرد و بر نداشت

و آن صدف برد و صدف گوهر نداشت..........

اینان جز شیاطین نیستند و دنبال دور کردن ادمیان از عبادتند  زیرا تلاش[جهاد] نوعی عبادت است

باید همواره به تلاش ادامه دهیم زیرا اگر از نظر منطقی هم نیک بنگریم درمیابیم که با تلاش موفقیت محتمل است ولی بدون تلاش و بهانه جویی به هیچ عنوان......

Bijan G بیژن در ‫۲۶ روز قبل، پنجشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱:

بنظر من مطالبی که آقای همایون می نویسه خیلی جالب ، آموزنده و نو هست ، که من قبلا ندیده و نخونده ام . با تشکر از ایشون که وقت میگذارند و می نویسند.

محمد شفیعی در ‫۲۷ روز قبل، پنجشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۱۱ در پاسخ به مصیب مهرآشیان مسکنی دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » تصنیفها » غزل ضربی (در ماهور):

وقتی کسی درست تاریخ نداند و از دریچه ای که بخواهد داستان را روایت کند اینگونه میشود. پیشنهاد میکنم کتاب جامعه شناسی نخبه کشی را بخوانید. ایران بعد از مغول استبداد زده و استعمار زده بود. هر چه به این سمت آمد بر غلظت استعمارزدگی افزوده شد. چون از عصر صفوی در برخورد با غرب در حال صنعتی شدن بود. غرب صنعتی به منابع انرژی و بازار نیاز داشت و شروع به سفرهای استعماری برای تصاحب منابع و تسلط بر بازارها کرد. ایران ضعیف برای دریافت تجهیزات جنگلی از عصر صفوی هر بار مجبور به بستن قرارداد های تجارت درب های باز یا در بدترین حالت آن از دست دادن بخش هایی از ایران میشد تا نام ایران باقی بماند. بهار تخلص ملک الشعرای بهار است. این شعر روایت زندگی یک مبارز عصر قاجار است که به ذات مبارز بودن برای گشودن پنجره های امید، راه نجات را در ابیات آخر بیان میکند. ولی به خاطر فضای سیاسی درویش خان کار را عاشقانه ساخته است.  کسانی که بعد از او بازخوانی کرده اند هم فقط قصد بازخوانی یک ترانه ماندگار را داشته اند. این توهم نسل ماست که فکر میکنیم ما بهتر از گذشتگانمان هستیم ولی باز هم همان خطاها را تکرار میکنیم. در قسمتی از کتاب فوق در باب قتل قائم مقام می نویسد تمام این خونریزی ها و فساد و .‌‌.. برای پذیرفتن الگوی اقتصادی غرب بود. قائم مقام، امیرکبیر و مصدق به خاطر تنها ماندن توسط مردمی که درکی از زمانه خود نداشتند و با کار سخت و تلاش و از خودگذشتگی میانه ای نداشتند تنها مانند. یا کشته شدند یا مانند مصدق سرنگون شدند. نویسنده در ذیل توضیح شرایط جامعه در قتل قائم مقام می نویسد این شرنوشت کشورهایی است که توان دفاع از خود را ندارند. در عصر پهلوی شاه دیگر رسما منصوب اجنبی بود و قدرت خود را از مردم نمی دانست. رضاخان در پی قوی کردن ایران بود ولی چون قدرت را از آن مردم نمی دانست ارتش صدهزار نفری را تسلیم کرد و به جای ایستادن و کشته شدن با امر فروغی مزدور انگلیس ایران را با خفت ترک کرد. محمد رضا هم در دهه پنجاه با افزایش بودجه نظامی تا یک سوم بودجه مملکت میخواست قدرت ایران را احیا کند ولی او هم دست نشانده بود و با از دست دادن پایگاه مردمی فرار کرد. او یکسال بعد در آخرین مصاحبه از نخبگان دست پروده عصر پهلوی که به او فشار می آوردند انتقاد کرد که وقتی شرایط سخت شد همه فرار کردند. ایران هم منابع عظیم دارد و هم بر سر چهارراه تجارت دنیاست و طبقه برخوردار آن در هر نسلی مانند عصر قاجار و پهلوی به دنبال بهترین ها برای خود هستند و مزدوری اجنبی را می‌کنند و از ایرانی که قوی باشد و بخواهد منافعی که آنها در گره زدن زندگی خود با غرب فراهم کرده اند را بر هم بزند، مخالف هستند. به قول بهار : ز هر دو سر بر سرش بکوبند هر آنکه تیغ دو دم ندارد. چون ایران عصر ملک الشعرای ضعیف بود هم از روس میخورد هم از انگلیس. ایران امروز هر کس بدون این سابقه تاریخی قضاوت کند ایران را تسلیم اجنبی خواهد کرد. امروز ایران با اتکا به قدرت نظامی درون زای خود که عبرت از تاریخ است، بدون کمک خواستن از دیگران ایستاده تا به این تحقیر ۵۰۰ ساله پایان دهد. تمام تحریم ها را تحمل کرد تا بتواند ایران را قوی کند تا مثل امروزی که ترامپ برای تسلط بر منابع و کریدورهای تجاری مانند اسلاف استعمارگر خود هوس تسلط بر هرمز را مانند پرتغالی ها و انگلیسی ها میکند بتواند از خود دفاع کند. من این کار را ساخته ام و می‌توانید در کانال Masihaavaz  در تلگرام، اینستاگرام و ایتا آن را بشنوید

مجید ریاضی پور در ‫۲۷ روز قبل، پنجشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:

به نظرم در بیت :

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد

خطا بود که نبینند روی زیبا را

اگر در مصرع دوم به جای خواندن " رویِ زیبا"  حرف ی را بدون کسره و دارای ساکن بخوانیم، مفهوم عرفانی زیباتر می شود. مفهوم مصرع  تغییر می کند: خطا آن است که صاحب جمال را نبینند.

همایون در ‫۲۷ روز قبل، پنجشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱:

هنگامی که هیچ نشانی نیاز نداری و هیچ آگاهی و دریافتی به کارت نمی‌آید دیگر چرا به واژه‌های کار راه‌انداز و گنگ عربی و نام های آشنا در کتاب ها و داستان ها دست بیاندازی و به خدا و پیغمبر و دوست و آشنا روی بیاوری، آنگاه که غم بیکران و دردهای بی‌درمان دل و جان تو را نشانه می‌گیرد تو در والاترین و بیکران ترین خود بسر میبری، وگرنه همیشه دل گرفتار یکی دو غم کوچک و بزرگ و جان به دنبال دارویی کمیاب و نایاب است. آنگاه که خماری و مستی، ترشی و شیرینی در تو بهم رسیده است میان همه دویی ها راهی و دالان و زیرگذری به یگانگی یافته‌ای، با یگانگی دیگر هیچ بازاری کار نمیکند آنجا برای هیچ ترانه و هنری کف نمیزنند که چشم براه آن باشی چون بالاتر از آن شیرینی چیزی نیست، اگر می پنداری که این شیرینی افسانه‌ای بیش نیست آن راه و دهانه را بسته‌ای و در هنر بازاری دل و جان می‌فرسایی. 

روح‌الله خلیلی در ‫۲۷ روز قبل، چهارشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۸ دربارهٔ غزالی » کیمیای سعادت » دیباچه و فهرست » بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین:

در پایان قسمت اول بعد از فریشتگان عبارت زیر جا افتاده است

و پیغامبران است. غایتِ عقل در مبادی اشراقِ جلالِ وی حیرت است و منتهای 

همایون در ‫۲۷ روز قبل، چهارشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱:

شاید بتوان این غزل را شیرین ترین غزل و غزل شیرینی عشق نامید که بی‌نیاز از واژگان عربی و سراسر با شیرینی زبان پارسی سروده شده است،  زهرعالم همه عسل شد برای این وزن شکسته ای دارد تا خواننده را بسوی خود بکشد، زیرا با هیچ شیرینی نمیتوان حتی شوری و تلخی یک دریا را شیرین کرد چه برسد زهر همه عالم را که این دیدن میکند، این دیدن شاید برای ما یک دم زودگذر بتواند پدیدآید و اندک اندک گسترش یابد که ارمغان این غزل است.

این زیبا ترین بیان و گفتار در باره رازآمیزی عشق است 

معنی و مفهومی که والاترین بودن و جایگاه هرکس را نشان میدهد که هیچکس نمیتواند آنرا به زبان بیاورد حتی خود جلال‌دین بارها در آشکاری و درمیان آوردنش دچار ناتوانی میگردد

این غزل را نباید یک بار تعریف و بازگشایی کرد بلکه چون نماز عشق است که می‌توان آنرا ترانه شبانه کرد

اگر برای دل و جان آدمی و چهره عشق و دیدن سرودی باید ساخته شود بی‌گمان آن همین است که با هزار آهنگ و دستان میتوان آنرا خواند با هزار سینه و بربط و چغانه 🌱 

۱
۱۵
۱۶
۱۷
۱۸
۱۹
۵۷۴۸