گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۶ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکندهٔ نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » تکه ۲۱:

ای تَرک جان نکرده و جانانت آرزوست

زنّار نابریده و ایمانت آرزوست

در هیچ وقت خدمت مردی نکرده‌ای

وآن گه نشسته صحبت مردانت آرزوست

ابوسعید ابوالخیر 

آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست

خاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست

زنهار سر مپیچ ز چوگان حکم او

چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست

این آن غزل که سعدی و ملای روم گفت

موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست

صائب تبریزی 

از جان برون نیامده جانانت آرزوست

زنار نابریده و ایمانت آرزوست

بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند

موری نه‌ای و ملک سلیمانت آرزوست

سعدی جان 

منصور تهوری در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷:

دوستان تعجب نکنید این اشعار از مولانا ی‌باشد که به درستی این خصلت حیوانی را که متاسفانه در انسان‌ها به صورت کم و زیاد می‌باشد را مورد نکوهش قرار می‌دهد در واقع همه مصیبت‌های بشر از حسادت است حسادت ریشه سجده نکردن ابلیس به انسان بود و به تبع آن کبر آمد

سناتور سنتور در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۸ در پاسخ به نیما دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:

درود نیما جان دسخوش

بنده هم با شما موافق و هم نظرم گرچه بنده به هیچ عنوان

اهل مطالعهٔ کتاب نیستم و مثل شما از منابع موثق تاریخی

اطلاعاتی در دست ندارم اما حسم بهم میگه هیچ دیداری

بین این دو شخصیت بزرگ صورت نگرفته و این نقل و قولها

ساخته و پرداختهٔ ذهن و خیال ماست

سناتور سنتور در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۴ در پاسخ به سام دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:

درود بر شما به قول حضرت حافظ هر کس به قدر فهمش فهمید مدعا را خدا میداند حقیقت داستان چیست ما که نبودیم و

ندیده ایم که منظورشان که و چه بوده یا ملاقاتی بین آنها در

گرفته یا نه همه واسه خودشون صاحب نظر شدن و افاضه فضل

می کنند یکی میگه منظور مولانا دیونس کلبی یونانیه یکی میگه

شیخ کبیر و شیخ شطاح و شیخ گلرنگ روزبهان بقلی فسایی شیرازیه  هر کی یهٔ چی میگه آدم نمیدونه چیو و کدومو باور کنه

دوستان ما نبودیم ندیدیم چطوری و از کجا بدانیم و مطمئن باشیم

حقیقت داستان و اصل داستان چیه و مخاطبش کیه

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۹ در پاسخ به سعید بهمن دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

درود بر شما

ابیاتی که شاهد مثال آورده‌اید با این بیت سنخیت ندارد و در جایگاه قسم دادن کسی است.

به نظرم همان «خدایا» درست‌تر است چون با توجه به ابیات قبل، حافظ می‌خواهد بگوید چیزی در درون خود شخص است و او بی خبر است و به دنبالش می‌گردد. در این بیت خدا در دل آن شخص است ولی چون به وجودش آگاه نیست، به دنبال خداست و او را طلب می‌کند. خدایا دقیقا معنای طلب دارد.

ماهیان ندیده غیر از آب

پرس پرسان ز هم که آب کجاست؟

 

 

هدایت الله حمیدی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

به میخانه امام مست خفته است 

نمیدانم که آن بت را چه نام است 

مرا کعبه خرابات است امروز 

حریفم قاضی و ساقی امام است 

 

لطفا اگر دوستی میتواند مفهوم عرفانی این را بگویید 

ممنون 

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۵:

در نسخه ای این ابیات پیرامون نبرد رستم با قلون آمده که در نسخه گنجور نیست 

به نظرم ابیاتی است که خواندن دارد:

 

بگفت این و از جای برکرد رخش
به زخمی سواری همی کرد پخش
یکی را گرفتی زدی بر دگر
ز بینی فرو ریختی مغز سر


یکایک ربودی سواران ز زین
به سرپنجه و برزدی بر زمین
به نیرو بینداختی‌شان ز دست
سر و گردن و پشتشان می‌شکست

 

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۵:

آیین مهمان نوازی ایرانیان را ببینید درین ابیات

میگوید بنشین سر سفره ما و نان ما را بخور تا ما هم از دیدار چهره تو شاد شویم و کارت را هم راه بیندازیم!

گر آیی فرود و خوری نان ما

بیفروزی از روی خود جان ما

بگوییم یکسر نشان قباد

که او را چگونست رسم و نهاد

گویند بر سر در خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی چنین نبشته بود:

«هر که آمد بدین سرای نانش بدهید و از ایمانش مپرسید»

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۵:

که باور میکند شاعری که میدان رزم را آن چنان توصیف می‌کند صحنه بزم را این چنین به تصویر بکشد!

 آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری!فردوسی بزرگ

یکی میل ره تا به البرز کوه

یکی جایگه دید برنا شکوه

درختان بسیار و آب روان

نشستنگه مردم نوجوان

یکی تخت بنهاده نزدیک آب

برو ریخته مشک ناب و گلاب

جوانی به کردار تابنده ماه

نشسته بران تخت بر سایه‌گاه

رده برکشیده بسی پهلوان

به رسم بزرگان کمر بر میان

بیاراسته مجلسی شاهوار

بسان بهشتی به رنگ و نگار

چو دیدند مر پهلوان را به راه

پذیره شدندش ازان سایه‌گاه

که ما میزبانیم و مهمان ما

فرود آی ایدر به فرمان ما

بدان تا همه دست شادی بریم

به یاد رخ نامور می خوریم

سناتور سنتور در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۷:

در جنگ ، می کند لب خاموش کار تیغ

دادن جواب مردم نادان چه لازم است؟

صائب تبریزی 

امام علی علیه السلام فرمود:

چه بسا سخنی که پاسخ آن ، «سکوت» است. 

شعر، تعقیب حقیقت است از بیراهه

بیژن الهی

 

جهن یزداد در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۸ دربارهٔ اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » بخش ۱۷۲ - خدا آن ملتی را سروری داد:

خدا آن ملتی را سروری داد

که تقدیرش به دست خویش بنوشت

به آن ملت سروکاری ندارد

که دهقانش برای دیگری کشت

سید حسین در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۵:

سلام

تصویر منبع کاغذی مطابقت ندارد. این غزل در صفحۀ بعد منبع (شمارۀ صفحه: 499) درج شده است.

تشکر

بهنام در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۲ در پاسخ به مختارِ مجبور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱:

کار خود گر به کرم بازگذاری ...

از توجه شما ممنونم. خدای شما هم در مجموعه‌ی بی‌نهایتی که شرح دادم هست. عبادتش کنید.

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:

دین و دل بردند و قَصدِ جان ...

 در اشعار عرفانی گاهی با عباراتی مواجه میشویم که دینم رفت یا آن دلبر دین مرا برد یا دل و دینم به باد رفت و ازین حرفها
گاهی برخی خوانندگان در اثر ناآشنایی و ظاهر انگاری اینها را به بی دینی یا کافر شدن شخص شاعر تعبیر می‌کنند!!
ببینید دوستان عزیز
انسان مومن و عابد در امر خداپرستی  و عبادت گاهی برای خود هویتی فرض میکند در برابر خدا
یعنی در نهاد یا ذهن خویش فرض میکند که من یک نفر و خدا هم یک وجود
من عبادت میکنم خدا صواب می‌دهد
من نیکی میکنم خدا عوضش را میدهد
این میشود دویی!
این یکتا پرستی و توحید نیست
این هم شرک است و نوعی شرک خفی که اکثرا هم گرفتار به آن هستیم
سالک در امر عرفان و با پیمودن مسیر سیر وسلوک  کم کم هم از نظر فکری و هم از بعد وجودی و روحی در میابد که هویتی در برابر آن هویت فراگیر و بینهایت خداوندی ندارد
درمیابد که خودش این میان  هیچ  هویتی ندارد چه برسد به اعمال و عباداتش
این برداشته شدن هویت وجودی و عبادی و فهم عقلی و دریافت روحی سالک بر این موضوع را میگویند بردن یا رفتن دل و دین
وقتی میگوید: آن دلبر دل و دین مرا برد یعنی هویت من فنا شد ؛دیگر  برای خود هویتی ندارم، دیگر برای عبادتم هم هویتی قائل نیستم ؛البته همچنان تکالیف شرعی و نماز و روزه برای فرد واجب و لازم است و از او برداشته نمیشود،هرچند در چنین مرتبه ای آن عبادت هم کیفیت بالاتری پیدا می‌کند:

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد 

در نهایت این حالات روحی و عقلی وقتی می آید در شعر می‌شود:
دل و دینم شد و  دلبر به ملامت برخاست
می‌شود:
دل و دین میبرد از دست بدانسان که مپرس
می‌شود :
دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود

اینها کفر نیست بلکه تعالی روحی وعقلی است و رهایی از پندار منیت و هویت انگاری و درک توحیدی بیشتر

علی احمدی در ‫۱۶ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:

در روزها و شبهایی به این غزل رسیده ام که روزگاری جنگی را سپری می کنیم و  مناطق اطراف کشورمان پر التهاب است و زبان حال حضرت حافظ را بهتر خواهیم فهمید.

شرابِ تلخ می‌خواهم که مردافکن بُوَد زورش

که تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

حافظ هرگاه نقش غم را از دور می بیند شراب می خواهد . در غزل شماره صد از قول پیر می فروش چنین گفت که برای رفع غم باید شرابی داشته باشیم حال این شراب می تواند شراب انگوری باشد یا هر چیز دیگری که بتواند غم و نگرانی را بزداید .در این بیت اشاره به قدرت آن شراب دارد .شرابی تلخ و خالص که آنقدر توان داشته باشد که مرا از همه غم و غصه های دنیا برهاند و بتوانم به آسایشی برسم. فضای این بیت با نوعی ناامیدی همراه است 

سِماطِ دَهرِ دون‌پرور ندارد شهدِ آسایش

مَذاقِ حرص و آز ای دل، بشو از تلخ و از شورَش

آنقدر از دنیا بیزار شده که سفره روزگار را دون پرور می داند و بر این باور است که روزگار فقط انسانهای پست و کوته فکر را می پسندد و به کام می رساند پس در این دنیا نمی توان شیرینی آسایش را چشید ( و باید به فکر آسایش دیگری بود) حال که چنین است بدان که حرص و طمع به دنیا یا تلخ است که باید با طعم دیگری آن را بشویی  یا شور است و باید با آبی دگر رفع شوری کنی. پس به دنبال طمع در این دنیا نباش که به آسایش نمی رسی و سیراب نخواهی شد. 

بیاور مِی که نَتْوان شد ز مکرِ آسمان ایمن

به لَعبِ زهرهٔ چنگیّ و مرّیخِ سلحشورش

آسمان این دنیا هم پر از حیله است وناپایدار و نا مطمئن است و سر جنگ دارد گویا زهره در آسمان می نوازد و مریخ سلحشور جنگاوری می کند پس آن شراب را بیاور تا از این روزگار جنگ آلود رها شویم و به فضای مستی برویم.چرا؟ 

کمندِ صیدِ بهرامی بیفکن، جامِ جم بردار

که من پیمودم این صحرا، نه بهرام است و نه گورش

چون حالا به جای کمند بهرام پادشاه که برای صید گورخر می رفت  نیاز به جام حقیقت نمایی داریم که حقایق را به ما بنمایاند و عاقبت این شکارها و جنگ ها را به ما نشان دهد.ودر ادامه می گوید من این جام را دیده ام و در صحرا نه اثری از بهرام دیدم و نه اثری از آن گورخری که صید کرده بود .صیاد و صید هردو ناپدید و مفقودند 

بیا تا در مِی صافیت رازِ دَهر بِنْمایم

به شرطِ آن که نَنْمایی به کج‌طبعانِ دل‌کورش

اگر باور نداری تو هم بیا تا در این شراب خالصی  که آورده ای راز روزگار را نشانت دهم ( با این شراب به فضایی از مستی می رسی که قادر به درک حقایق روزگار خواهی شد.اما شرطش این است که راز را به کسانی که سرشت پاکی ندارند و نمی خواهند حقایق را ببینند بازگو نکنی چون درد سرش بیشتر است.

حضرت حافظ همیشه در چرخه های عاشقی خود از می به عنوان پلی برای رسیدن به مستی و درک رازهای آفرینش استفاده کرده است . می نشانه امید وی به مستی و درک این رازهاست . و حالا می فهمیم که چرا به دنبال شراب تلخ است . او می خواهد به ناامیدی مطلق نرسد لذا باید با نیروی نیرومندی از امید فضای مستی را درک کند .

نظر کردن به درویشان مُنافیِّ بزرگی نیست

سلیمان با چُنان حشمت، نظرها بود با مورش

به نظر می رسد روی سخن او در این بیت با معشوق است که او را صاحب قدرت می داند و انتظار دارد نظری به درویشان کند و آنها را بپرورد تا فضای عشق ورزی در دنیا حاکم گردد. چون همانطور که در غزل شماره 49 درویشان و نقش های  موثر آنها در امور دنیا را تصویر کرده این گروه عاشق پیشه،  لایق حکومت و اداره دنیا هستند و امید را به جهان بر می گردانند.به معشوق می گوید اگر به این گروه نظر مثبت داشته باشی از بزرگی تو کم نمی شود مثل حضرت سلیمان که با همه عظمت خود به مورچگان هم توجه می کرد و با آنان حرف می زد.

در این بیت برخلاف بیت اول ، کاملا امیدوارانه به جهان آینده می نگرد و آرزو دارد آینده به دست درویشانی باشد که به همه چیز به دیده عشق می نگرند.اما چگونه چنین چیزی رخ داد .

کمانِ ابرویِ جانان نمی‌پیچد سر از حافظ

ولیکن خنده می‌آید، بدین بازویِ بی‌زورش

چون ابروی معشوق که به عاشق کشی مشهور است، چشم از من ( حافظ ) بر نمی دارد اما حتی اگر خودم نیز بخواهم مرا بکشد گویا توان از بین بردن مرا ندارد و این مرا به خنده می اندازد .

در پایان غزل به این نکته اشاره دارد که عشق جانان که همیشه در پیش چشم حافظ است، مانع از مرگ وی می شود و نیروی امید را در دل او روشن می گرداند گویا شراب مرد افکنی که حافظ طلب می کند همان توجه جانان ( معشوق ) به اوست که او را از شر و شور دنیا می رهاند و امیدوار و عاشق نگه می دارد .

علی احمدی در ‫۱۶ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:

فکرِ بلبل همه آن است که گُل شد یارش

گُل در اندیشه که چُون عشوه کُنَد در کارش

حال و هوای غزل و اینکه انتقاداتی به معشوق وارد می کند نشان می دهد که صحبت از غزل عارفانه و معشوق ازلی نیست و با یک رابطه عشق ورزانه انسانی طرف هستیم .فارغ از اینکه مخاطب چه کسی باشد ( که البته می تواند اوضاع و احوال دوره شاه شجاع را بیان نماید ) باید به این نکته توجه داشته باشیم که اصولا حضرت حافظ به دنبال ایجاد یک فضای عشق ورزی در جامعه است و روابط انسانی با محوریت عشق ورزی را آرزومند است ولی در گیر و دار چنین روابطی دچار چالش هایی می شود و راه حل هایی را می یابد.

بلبل به عنوان نماد عاشقان از اینکه گل به عنوان معشوق یار اوست به خود می بالد و به گل می اندیشد اما گل به عنوان معشوق به دنبال آن است که برای او عشوه گری کند و با ناز از او دوری کند . این یک رابطه طبیعی بین عاشق و معشوق است و تا اینجا موضوع عجیبی مطرح نشده است . 

دلربایی همه آن نیست که عاشق بِکُشَند

خواجه آن است که باشد غَمِ خدمتکارش

اما موضوع این است که قرار است یک انسان نقش معشوق را بازی کند و از این منظر حافظ بر این باور است که معشوق فقط نباید ناز کند و عاشق کشی نماید بلکه باید بزرگی کند و نگران عاشق خدمتگزار خود باشد . نوعی از مسئولیت را برای معشوق تعریف می کند . ( این موضوع باید برای جوانان امروز  درس آموز باشد که وقتی عشقی زمینی را تجربه می کنند به یکدیگر مسئولانه بنگرند و این از اصول عشق ورزی است) 

جایِ آن است که خون موج زَنَد در دلِ لعل

زین تَغابُن که خَزَف می‌شکند بازارش

یکی از پیامد های برخورد غیر مسئولانه و افراط در ناز معشوق این است  که مدعیان جدید پیدا می شوند که مثل عاشقان واقعی دلداده معشوق خود نیستند و شناخت درستی از معشوق و راه عاشقی و اصول آن ندارند و فقط به ظواهر اهمیت می دهند و آنجاست که عاشق واقعی مثل جواهری فقط باید خون دل بخورد چرا که دچار زیان شده و خرمهره ای بازار این جواهر را کساد کرده است .

بلبل از فیضِ گل آموخت سخن، ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

برای مبارزه با این چالش عاشق باید چه کند ؟ اولین کار این است که قدر و مرتبه معشوق را محترم شمارد و خود را متعلق و مدیون به معشوق بداند . اگر بلبل می تواند این همه آواز بخواند و شعر بگوید از لطف حضور گل است پس بلبل عاشق علیرغم ناز معشوق در راه عاشقی پایدار می ماند و قهر نمی کند و خضوع خود را در برابر معشوق حفظ می کند.

ای که در کوچهٔ معشوقهٔ ما می‌گُذَری

بر حذر باش، که سر می‌شکند دیوارش

دوم اینکه به مدعیان دروغین عاشقی  که برو بیایی در کوی معشوق یافته اند هشدار می دهد که در این کوچه و کوی مراقب خود باشند که ممکن است مورد خشم و عتاب معشوق قرار گیرند و دیوار این کوچه ناپایدار است و  روزی بر سرشان فرومی ریزد.

آن سفرکرده که صد قافله دل همرهِ اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

سوم اینکه همیشه دعاگوی سلامت معشوق باشد چرا که دلهای عاشقان واقعی دیگر هم  درگیر عشق اوست . پس باید هوای سایر عاشقان را هم داشت و به ساحت عشق ورزی احترام گذاشت و همه چیز را خراب نکرد .

صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل

جانبِ عشق عزیز است، فرومگذارش

و در مجموع به خود می گوید اگرچه ممکن است ظاهرا در عافیت و سلامت باشی اما حفظ مرام عشق ورزی مهمتر است و باید عشق را عزیز تر از هرچیز دیگر حتی سلامت دانست .اما چرا ؟ 

صوفیِ سرخوش از این دست که کج کرد کلاه

به دو جامِ دگر آشفته شود دستارش

چون خاصیت عشق و مرام عشق ورزی این است که مدعیان دروغین عشق را رسوا خواهد ساخت . صوفی که نماد مدعی دروغین راه عاشقی است و خود را به معشوق می چسباند و از سویی مست و سرخوش کلاه یا عمامه اش را به نشانه تفاخر کج می نهد ، دوجام دیگر از می بنوشد همین عمامه ریایش آشفته می شود و رسوا می گردد.و این نتیجه همدلی و حفظ مرام عشق ورزی به هر شکل توسط عاشقان واقعی است.

دلِ حافظ که به دیدارِ تو خوگر شده بود

نازپروردِ وصال است، مجو آزارش

و در آخر اینکه به معشوق یادآور می شود که نان و نمک خورده را به یاد داشته باشد و دیدار های پیشین و وصال را فراموش نکند و حافظ را که از ذوق دیدار و وصال معشوق نازک دل شده است آزار ندهد . 

یک نکته پایانی این است که وقتی عشق ورزی را به عنوان یک مرام مطرح می کند طبعا برای هر رابطه عاشقانه در جامعه نوعی وصال تعریف خواهد شد که با وصالی که در ذهن داریم می تواند متفاوت باشد . تصور کنید که بین همه مردم رابطه عشق ورزانه ای حاکم باشد . بین مشتری و فروشنده ، بین همکار و همکار ، بین همسایه و همسایه  و... و آن وقت وصال را برای هریک از این روابط معنا کنید . حافظ به دنبال چنین فضایی می گردد نه اینکه همه مردم در آغوش یکدیگر باشند.

مهدی بایندری در ‫۱۶ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۱ در پاسخ به محمد راستگو دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » فی التوحید باری تعالی جل و علا » فی التوحید باری تعالی جل و علا:

درود بر شما

در مورد بیت اول درست فرمودید که اشاره به داستان مور و سلیمان دارد...

بست موری را کمر چون موی سر، به اناتومی مورچه اشاره دارد که اتصال سر و شکم از طریق اتصالی نازک مثل موست

 

کرد او را با سلیمان هم کمر

هم کمر شبیه حالتی که کشتی‌گیران در هنگام مسابقه‌ روبروی هم قرار گرفته و دست‌ها را در کمر هم حلقه می‌کنند، یعنی مور و سلیمان را هماورد قرار داده

 

اما در مورد بیت دوم

خلعت اولاد عباسش بداد

همانطور که می‌دانیم بنی عباس به سیاه‌جامگان معروف بودند و تن‌پوش سیاه نماد آنها بوده، (بخوانید جنبش سپیدجامگان به رهبری مقنع را در مبارزه با عباسیان که سیاه‌جامگان باشند) این بیت اشاره می‌کند که مورچه خلعت بنی‌عباس را پوشیده و اشاره به رنگ سیاه مورچه دارد (هم بطور ضمنی با بیت قبلی ارتباط معنایی دارد که مورچه در مقام سلیمان هم قرار گرفته و هم با مصرع بعدی که این جایگاه بی‌زحمت بدست آورده) 

طا و سین بی زحمت طاسش بداد

طاس، گودالی‌ست که بعضی حشرات از خاک نرم فراهم می‌اورند برای به دام انداختن طعمه

چو در طاس لغزنده افتاد مور/رهاننده را چاره باید، نه زور

و طا و سین اشاره به شروع سوره نمل(بمعنای مورچه) دارد که با حروف مقطعه (طس) آغاز می‌شود و یعنی بدون آنکه مورچه‌ زحمتی در این مورد کشیده باشد خدا سوره نمل را در مورد ان نازل کرده‌ است. 

آریا در ‫۱۶ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » تک‌بیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۱۵۳۴:

وزن، در مصرع دوم دچار اشکال است.

علی احمدی در ‫۱۶ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶:

ساقیا در گردشِ ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تَسَلسُل بایدش

 

« دور » و « تسلسل » در فلسفه در بحث علیت به کار می رود و هردو باطل و غیر ممکن است . 

دور غیرممکن است یعنی اینکه دو آفریده نمی توانند آفریننده یکدیگر باشند و تسلسل غیر ممکن است یعنی اینکه سلسله آفریده ها باید در نهایت به آفریننده ای ختم شود که خودش آفریده کسی نباشد.

حضرت حافظ در این بیت می خواهد تلویحا بگوید که در عالم عشق دور و تسلسل غیر ممکن نیست . اگر ساقی خود معشوق باشد که با چشمان مست خود بخواهد عاشق مست را به سوی خود بکشد پس مشتاق عاشقی محتاج است وهر دو در عالم مستی یکدیگر را می ربایند و معلوم نیست کدامیک اول آن دیگری را می رباید و حجابی بین عاشق و معشوق نیست پس «دور» رخ داده است .

از طرفی در چرخه های عاشقی این اتفاق یعنی به هم رسیدن عاشق و معشوق و درک یکدیگر بارها رخ می دهد . بارها این حجاب در عالم مستی برداشته می شود و عاشق و معشوق باهم حضور می یابند.بارها معشوق عاشق کشی می کند و بارها عاشق را به عشق زنده می گرداند و می آفریند . لازم نیست سلسله آفریده ها ردیف شوند بلکه همین عاشق ،  توسط همین معشوق بارها آفریده می شود و این خود نوعی تسلسل است . 

پس در عالم عشق برخلاف عالم عقل، دور و تسلسل امکان پذیر می شود.و در اینجا عاشق از معشوق می خواهد تا در گرداندن ساغر می و ایجاد مستی تعلل نکند تا حضور دیگری در عالم مستی فراهم شود.

علی میراحمدی در ‫۱۶ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۴ در پاسخ به مجید محمدپور دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:

بیت ششم به نظرم بهترین بیت این غزل است 

به نظرم منظور شاعر آنست که کرم و بخشش عام خداوندی نیک و بد نکرد و همه را یک کاسه کرد و ما را هم به اصطلاح داخل آدم کرد!

 در مورد آفرینش می‌شود آفریدن موجودات و زندگی بخشیدن به همگان خواه نیک یا بد و در مورد آمرزش می‌شود آمرزش همگان

ببینید این نگاه چه مقدار امیدبخش و دارای وسعت است!

به هر صورت این بیت درخششی است از نور و امید در میان این تاریکی ها

در نوبت بار عام دادن

باید همه شهر جام دادن

نظامی

۱
۱۵
۱۶
۱۷
۱۸
۱۹
۵۷۶۸