سناتور سنتور در ۱۵ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
حضرت حافظ
بی حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
سعدی جان
عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد
هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد
#حکیم_نزاری
سنگ مزار عاشق سرپوش نامرادیست
این سنگ را کس ای کاش از جای برندارد
#ملک_الشعرای_بهار
ای در طریقت عشق بر خلق گشته هادی
بدرالبدور گردون صدرالصدور نادی
ادیب الممالک
آنجا که حق پرستان صف برزنند سعدی
وز باده ی شهادت ساغر زنند سعدی
باید که چون صفاییت خنجر زنند سعدی
شاید که آستینت برسر زنند سعدی
صفایی جندقی
این مردمان که بینی یک مشت زر پرستند
بیرون ز زرپرستان یک مشت خر پرستند
بیرون ز خر پرستان یک مشت شر پرستند
بیرون ز شر پرستان جمعی هنر پرستند
ادیب الممالک
یارا بهشت صحبت یاران همدم است
دیدار یار نامتناسب جهنم است
دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است
هرگز حسد نبرده و حسرت نخوردهام
جز بر دو روی یار موافق که در هم است
سعدی جان
زیر قفس با دوستان
خوش تر ز باغ و بوستان
مولانا
با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان
بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری
سعدی جان
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم
سعدی جان
سناتور سنتور در ۱۵ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
حضرت حافظ
بی حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
سعدی جان
عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد
هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد
#حکیم_نزاری
سنگ مزار عاشق سرپوش نامرادیست
این سنگ را کس ای کاش از جای برندارد
#ملک_الشعرای_بهار
ای در طریقت عشق بر خلق گشته هادی
بدرالبدور گردون صدرالصدور نادی
ادیب الممالک
آنجا که حق پرستان صف برزنند سعدی
وز باده ی شهادت ساغر زنند سعدی
باید که چون صفاییت خنجر زنند سعدی
شاید که آستینت برسر زنند سعدی
صفایی جندقی
این مردمان که بینی یک مشت زر پرستند
بیرون ز زرپرستان یک مشت خر پرستند
بیرون ز خر پرستان یک مشت شر پرستند
بیرون ز شر پرستان جمعی هنر پرستند
ادیب الممالک
فرهود در ۱۵ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹:
ششدَره اصطلاحی در بازی تختهنرد است.
فرهود در ۱۵ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۷ دربارهٔ جمالالدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳:
تا کم دهنی باشد
یعنی تا کهم دهنی باشد؛ اگر مرا دهانی باشد!
سناتور سنتور در ۱۵ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۷ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۲:
ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم
ما کشتهٔ آن مهرخ خورشید کلاهیم
ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم
صد شور نهان با ما ، تاب و تب جان با ما
در این سر بی سامان ، غمهای جهان با ما
با ساز و نی ، با جام می ، با یاد وی
شوری دگر اندازیم ، در میکدهٔ جان
جمع مستان غزل خوانیم
همه مستان سر اندازیم، سر افرازیم
جز این هنر ندانیم، که هر چه می توانیم
غم از دلها بر اندازیم ، بر اندازیم...
فریدون مشیری
غیر عشق رخ دلدار غلط بود غلط
هرچه کردیم جز این کار غلط بود غلط
هر چه گفتیم و شنیدیم خطا بود خطا
جز حدیث لب دلدار غلط بود غلط
فیض جز عشق و غم عشق دیگر چیزی نیست
کار دیگر به جز این کار غلط بود غلط
فیض کاشانی
سناتور سنتور در ۱۵ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۲ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۲:
غیر عشق رخ دلدار غلط بود غلط
هرچه کردیم جز این کار غلط بود غلط
هر چه گفتیم و شنیدیم خطا بود خطا
جز حدیث لب دلدار غلط بود غلط
فیض جز عشق و غم عشق دیگر چیزی نیست
کار دیگر به جز این کار غلط بود غلط
فیض کاشانی
persian ravi در ۱۵ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۳۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:
درود بر ادیبان بزرگوار
لطفا بفرمایید {دار مُلک} آشنایی ایا به معنی سرزمین عشق و محبت هست و ایا از دو کلمه دار و ملک تشکیل شده و یا اینکه یک کلمه یعنی دارالملک هست؟سپاس از راهنمایی شما
منصور شمس در ۱۵ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۲ دربارهٔ اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۰ - سحر می گفت بلبل باغبان را:
نروید رو با بمیرد هم قافیه میکنی
احمد کوچه مشکی در ۱۵ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ مهستی گنجوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵:
در بیت دوم
در مغازه قصابی آویزهای فولادی هست که گوشت را به آن آویزان کنند اسم آن قناری است میگوید مژگانت را مثل قناری کردی و دل من را از آن آویزان کردی
مسلم نیک نژاد در ۱۵ روز قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۰ - حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره:
دو شاخه همان نماد دو شاخ بر سر شیطان هست.
سناتور سنتور در ۱۵ روز قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل:
تا نیاید هیچ همدردی پدید
نالهٔ همدرد نتواند شنید
شیخ عطار
رنج همدرد که داند همدرد
شرح آن هست به بیدردان سرد
عبدالرحمان جامی
درد همدرد که داند؟ همدرد
سیمین بهبهانی
به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را
ابوالحسن ورزی
درد دل سوخته را سوخته دل می داند
افشین قلاوند در ۱۵ روز قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۰:
میتوان سالها با دام و دد محشور بود
میخورند بر یکدگر چون جاهلی پیدا شود
سام در ۱۵ روز قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۵ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۳:
خوش آن که، دِلَم دَر شِکَنِ زُلفِ تو جا داشت
بَختِ سیَهَ م، خاصّیَّتِ بالِ هُما داشتگَر عِشق نِدادی بِه غَمَش نَقدِ دو عالَم
دَر مِصرِ وَفا، یوسُفِ ما را کِه بَها داشت؟میریخت بِه بَر، طُرَّهٔ آهم، هَمِه سُنبُل
دِل بَس کِه هَوایِ سَرِ آن زُلفِ دوتا داشتبیت
می ریخت بِه بَر، طُرَّهٔ آهم، هَمِه سُنبُل
دِل بَس کِه هَوایِ سَرِ آن زُلفِ دوتا داشتلغوی واژهها
میریخت به بر: بر سینه میافتاد، بر تن میلغزید. طرّه: دسته و حلقهای از زلف؛ در اینجا استعاره از دود و پیچوتاب آه. آه: نالهٔ عاشق که در شعر فارسی غالباً به دود تشبیه میشود. سنبل: گیاهی خوشبو با گلهای پیچیده؛ در شعر، نماد زلفِ پیچان. هوای سر: آرزو، اشتیاق. زلف دوتا: زلف خمیده و حلقهحلقهٔ معشوق. معنی روان
دودِ آه من، چون دستههای سنبلِ پیچان، بر سینهام میپیچید؛ زیرا دلم سخت آرزومندِ آن زلفِ خمیدهٔ معشوق بود.
اَز رَنگِ تو صَحرا وَرَقِ لالَه بِه خون شُست
وَز بویِ تو گُل خِرقَهٔ صَدپارَه قَبا داشتجُز گُوهَرِ مِهرِ تو دَر این هَفت صَدَف نیست
مَه را خَمِ اَبرویِ تو اَنگُشتنُما داشتدَر جِیبِ چَمَن سُنبُل و دَر دَشتِ خُتَن مُشک
دَر هَر طَرَفی زُلفِ تو صَد غالیهسا داشتسِحر اَز نِگَه، اَز غَمزَه فُسون، عِشوَه زِ نِیرَنگ
چَشمِ تو چِه گوییم کِه دَر پَردِه چِها داشت؟خِجِلَت نِگَهَم سوخت کِه بیپَردَه دَرآمَد
حُسنی کِه نِقابَش دو جَهان رُوینُما داشتتا سوخت مَرا یار، شُد اَفسُردَه بِساطَش
آتَشکَدَهٔ شَمع، بِه پَروانَه صَفا داشتمیرَفت چو شَمعَش، زِ گِریبان بِه سَر آتَش
تیرَت مَگَر اَمشَب سَرِ دِلدوییِ ما داشتاَز خانَهٔ زَنجیر نِمیخاست صَدایی
این سِلسِلَه را شورِ حَزینِ تو بِه پا داشت
سام در ۱۵ روز قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۴:
بیکَستَر از این عاشِقِ دِلخَستَه کَسی نیست
عُمریست که بیمـارَم و عیسینَفَسی نیستشوراَفکَنِ مُرغانِ اسیر است خُروشَم
دِلگیرتَر از سینَهٔ چاکَم قَفَسی نیستتا چَند تَوان داد، نَفَس بیهوده بَر باد؟
چون نِی هَمِه فَریادَم و فَریادرَسی نیستگوشی بِه خُروشِ مَن و دِل دار، کِه فَرداست
زین قافِلَه رَفتَه، صَدایِ جَرَسی نیستهَمراهِ رَقیبان مَگُذَر از سَرِ خاکَم
ما را زِ وَفایِ تو جُز این مُلتَمَسی نیستخِجِلَتزَدَه بَرقَم دَر این دَشتِ سَرابَم
دَر مَزرَعِ بیحاصِلِ مَن خار و خَسی نیستدَر مَحفِلِ این مُردَهدِلان شَمعِ مَزارَم
میسوزَم و از سوزِ مَن آگاه کَسی نیستعَیب و هُنَر از لَوحِ جَهان هَر دو سِتُردَند
عاشِق چِه عَجَب گَر نَبُوَد، بُوالهَوَسی نیستپوشیدَه، حَزین، از شَبِ ما صُبحِ رُخِ خویش
دِل با کِه نَفَس راست کُنَد؟ هَمنَفَسی نیست
سام در ۱۵ روز قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۱:
تا شَمعِ مَن زِ دیدَهٔ شَبزِندهدار رَفت
دود اَز سَرَم بَرآمَد و اَشک اَز کِنار رَفتدَر پیچوتابِ حَلقَهٔ آن زُلفِ خَمبهخَم
کاری کِه کَرد، دَست و دِلِ مَن زِ کار رَفتافسانَه کَم کُنید کِه جوشید گِریهاَم
خوابَم کُنون زِ دیدَهٔ اَختَرشُمار رَفتآشُفتَه اَست حَلقَهٔ شوریدِگان، مَگَر
حَرفی زِ آن دو سِلسِلَهٔ تابدار رَفت؟آتَش زِ نالَهام بِه خَسآشیان فِتاد
خاری کِه بود از چَمَنَم یادگار، رَفتدیگَر مَگَر مِیَم چو سَبو، دَر گُلو کُنید
دَستِ مَن اَز کِرِشمَهٔ ساقی زِ کار رَفتای سادَهدِل، وَفایِ حَریفان نَظارَه کُن
گُل ناکِشیدَه ساغَرِ خُود را، بَهار رَفتیِک رَه، گُذَر بِه خاکنِشینان نِمیکُنی
عُمرَم چو نَقشِ پا بِه رَهِ انتِظار رَفتزین جانِ بینَفَس چِه نَوا خیزَدَت، حَزین
از ساز نَغمهای نَتَراوَد، چو تار رَفت
علی میراحمدی در ۱۵ روز قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:
«عیب می جمله بگفتی،هنرش نیز بگو»
عیب و هنر می یک چیز است و آن همانا مستی است و این خود حکمتی است که درین بیت نهفته است
این می را کسی بالا میرود و سیاه مستی میکند و دگری مینوشد حالی دگر پیدا میکند
آن می و شراب هم هنری دارد و کیفیتی که گویا صلاح است حکمت و هنرش ظاهر نگردد و نهایتا در پرده بیان شود تا عوام ندانند و محروم بمانند به جرم جزم اندیشی و ظاهر نگری
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۱۶ روز قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۲ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۳ - در حکمت و موعظت:
این قصیده ایرادات زیادی داشت هم در بخشهای فارسی و هم در آیات
از جمله مهمترین ایرادات در این بیت بود:
جاودان گفتند: «آمنا به رب العالمین»
گفتهای در جادوی «انالنحن الغالبون»جاودان در مصرع اول و جادویِ در مصرع دوم، معنایی نداشت با دقت زیاد متوجه شدم که باید جادوان (جادوگران) و جادویی (جادوگری) باشد که اشاره به ساحران در جریان موسی و فرعون دارد.
جادوان گفتند: «آمَنّا بِرَبِّ الْعالَمین»
گفتهای در جادویی: «إنّا لَنَحْنُ الْغالِبون»
جادوگرها گفتند به پروردگار جهانیان ایمان آوردیم/تو گفتهای در جادوگری (در مقابل جادوگران) قطعا ما پیروز هستیم.
در بیت اول
ای منزه ذات تو «اما یقول الظالمون»
گفت علمت جمله را «ما لم تکونوا تعلمون»اما یقول الظالمون صحیح نیست و درستش عَمّا است( ذات تو از هر آنچه ستمکاران میگویند پاک و منزه است:
ای مُنَزّه ذات تو «عَمّا یَقولُ الظّالِمون»
گفت علمت جمله را «ما لَم تَکونوا تَعْلَمون»
و تمام بخشهای عربی، حرکتگذاری شد.
اگر دوستان خواستند ویرایش کنند توجه داشته باشند که در متن کتابهایی که تصویرش گذاشته شده نیز ایراد وجود دارد و این ویرایش با دقت و رجوع به قرآن انجام شده است.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۶ روز قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:
ز من ، چون شمع ، تا یک ذرّه باقی است
علی میراحمدی در ۱۶ روز قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:
عیبِ مِی جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو
نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند
چرا ذهن عوام حکمت را بر نمیتابد؟!
چون حکمت کلامی است چند لایه ولی ذهن مبتذل و عوام پسند در حد همان لایه اول میفهمید و درک میکند
ذهن عوام در همان سطح دست و پا میزند
اما ای کاش موضوع در همین جا ختم به خیر میشد
ذهن عوام حتی به حکمتها هم رحم نمیکند و چنگ می اندازد تا آن را تا سطح نازل فهم خویش پایین بیاورد و به چیزی سطحی و بی مایه تبدیل کنند.
حالا بروید و ببینید همین عوام چه بلایی بر سر حافظ و مولانا و دیگران در فضای مجازی آورده اند!برای ذهن عوام زده شراب حافظ یعنی همین «زهرماری»و شاهد یعنی«بچه خوشگل»و دلبر یعنی «دختر همسایه»و شارح عوام زده البته یک شاه شجاع هم همیشه زیر بغل خود دارد!
بدون شک ذهنهای مبتذل و عوامزده برای زنده ماندن یکدیگر را نیز تایید و تشویق میکنند!!
عوام به معنا راهی ندارد و کاری هم.
سناتور سنتور در ۱۵ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴: