خانم الف در ۲۴ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۰ دربارهٔ شاکر بخارایی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲۹:
معنی «اندروایی» چیست؟
علی میراحمدی در ۲۴ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۱ در پاسخ به برمک دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۹ - سفر فریدون و سپاهش از اروندرود تا بیتالمقدس پایتخت ضحاک:
بنده با اینکه بارها شاهنامه را خوانده ام اما هر بار که دوباره و دوباره شروع به خواندن میکنم، درمیابم که هنوز اول راه شاهنامه خوانی هستم !
چگونه ممکن است شاعری چنین شعری بسراید و این همه ترکیب و توصیف و رفتار و گفتار را به زیباترین شکل ممکن شرح دهد؟!!
ما اگر هزار مرتبه هم شاهنامه را بخوانیم باز هم جای دریغ دارد که چرا بیشتر نخواندیم!!
جناب برمک از تصحیح های شما بر شاهنامه هم تشکر میکنم و درخواست میکنم که این کار را در گنجور ادامه دهید ؛زیرا گوهر شعر و هنر فردوسی بدون غبار ابیات سست الحاقی جلوه درخشانتری میابد
دیگر آنکه در داستان کاموس کشانی نبردهایی بین رستم با افرادی چون«ساوه» و «چنگش»و «گهارکهانی»آمده است درنسخه های مختلف
به نظر شما اینها الحاقی است یا اصیل ؟
اگر سروده فردوسی است چه مقدار ابیات به آنها افزوده شده است؟!
با تشکر
نیما در ۲۵ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۳ دربارهٔ فایز » ترانههای فایز بر اساس نسخهای دیگر » دوبیتیها » شمارهٔ ۷۷:
وفاداری ز ماهی باید آموخت...
علی احمدی در ۲۵ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵:
با غزلی دلنشین مواجهیم که حضرت حافظ خود آن را قصه لعل لب جانان می داند.لب جانان که به لعل سرخ فام تشبیه می شود و در این غزل سه بار از آن سخن به میان می آید ، دست نیافتنی به نظر می آید و از روز ازل طعم آن را چشیده است چون حیات با آن معنا می گیرد .به امید رسیدن به آن لعل لب می نوشد تا مست شود .جانان در این غزل نوعی جامعیت زمانی و مکانی دارد و جایگاه والایی دارد ولی نکته عجیب این است که جناب حافظ جانان را با خداوند برابر نمی داند حال آنکه بیان این امر در روزگاری که بازار صوفی گری و زاهد مآبی رونق دارد غیر مجاز نبوده و این فروتنی او را می رساند که بر این باور مطمئن نیست که جانان همان خداوند باشد بلکه تنها جلوه ای ازخداوند است که بر حافظ آشکار شده و در خلوت خود او را درک نموده است.
برنیامد از تمنّایِ لَبَت کامم هنوز
بر امید جامِ لعلت دُردیآشامم هنوز
لب جانان که به لعل گرانبهای سرخ رنگ تشبیه شده و یادآور شراب گلگون است به راحتی در دسترس عاشق قرار نمی گیرد .عاشق در طی مراحل عاشقی ابتدا جانان را در خاطر یا ذهن زنده می کند و در مرحله ای در حال مستی لایق دیدن او می شود اما رسیدن به وصال جانان و بهره بردن از لب لعل وش او صبر و تحمل فراوان می خواهد.اما می داند که رسیدن به چنین مقامی با نوعی آرامش و اطمینان همراه خواهد بود.به همین امید امیدوارانه حاضر است می بنوشد تا مست گردد و در یکی از این حالات مستی دوباره او را ببیند و شاید به وصال برسد . امید به امری که شاید غیرممکن باشد اما حافظ به ما می آموزد که غیرممکن ها هم امید پذیرند.
روز اول رفت دینم در سرِ زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
روز اول یعنی ابتدای راه عاشقی .در ابتدا من صاحب دین و مرامی بودم که همان مرام مرسوم در جامعه است ولی وقتی با زلف تو یعنی راه رسیدن به تو آشنا شدم دینم را از دست دادم و صاحب مرام جدیدی شدم و هنوز نمی دانم سرانجام من چه خواهد شد و پایان راه کدام است .
ساقیا یک جرعهای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
در اینجا با همان نگاه امیدوار از ساقی طلب می می کند اما شرابی می خواهد که آتش گون باشد و جان خام او را که در میانه راه عاشقی است پخته سازد و او را به مقام حیرت عاشقانه برساند.حیرتی که از درک جانان به دست می آید.
از خطا گفتم شبی زلفِ تو را مُشکِ خُتَن
میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
زلف یا راه عاشقی هم چالش دارد که همان تیزی موهای گره های آن زلف است و همبوی خوش مشک با خود دارد که عاشق را می رباید و درگیر خود می کند . عاشق هم رنج ی کشد و هم بهره می برد.اگر عاشق این زلف را فقط مشک ختن بداند به خطا رفته است جراکه خیالش راحت شده و با اطمینان می گوید چه راه خوبی همه مشک فام و خوشبو است و این یعنی اطمینان . حضرت حافظ به زیبایی این موضوع را یادآور می شود که در راه عاشقی اگر خیالت راحت شود و فکر کنی بوی خوش مشک همیشه با توست جانان با تیزی موی زلف به یادت می اندازد که مطمئن نباش چون چالش ها هم هنوز هستند.
پرتوِ رویِ تو تا در خلوتم دید آفتاب
میرود چون سایه هر دَم، بر در و بامم هنوز
خطاب به معشوق یا جانان که روزی قادر به درک حضورش شده می گوید تو آنقدر روشن و دارای جلوه هستی که آفتاب هم در برابر نور روی تو ناچیز است و سایه دار می شود و سایه آفتاب در پرتو تو جابجا می شود و بر در و بام می رود .دوستان مستحضرند که سایه گاهی بلند شده و تا بالای بام می رود و گاهی کوتاه می شود و تا پایین در می آید.به نوعی جامعیت جانان یا معشوق را می رساند و عظمت آن را بیان می کند . عظمتی که با پرتو افشانی جلوه گری می کند و خود را نشان می دهد فقط باید آمادگی داشت و در مستی آن را درک نمود.
نام من رفتهست روزی بر لبِ جانان به سَهو
اهلِ دل را بویِ جان میآید از نامم هنوز
لب جانان یعنی همان لب لعل وش روزی از روی اتفاق نام من را بر زبان آورده است و حالا کسانی که اهل دل هستند وبارمز و راز جهان آشنایند از نام من که بر زبان جانان آمده بوی جان حس می کنند . بوی جان یعنی معنای زندگی و حیات چراکه لب جانان آب حیات با خود دارد و به زندگی معنا می دهد.برداشت عام هم می توان از این بیت کرد یعنی این نام بردن جانان در مورد همه انسانها ست و معنای زندگی همه انسانها به این علت است که با نام بردن جانا از آنها حیات یافته اند .
در ازل دادهست ما را ساقیِ لعلِ لبت
جرعهٔ جامی که من مَدهوشِ آن جامم هنوز
در ایتدای آفرینش یا حتی در زمانی که هیچ چیز نبود لعل لب تو به ما جرعه ای از همان آب حیات داده است که من هنوز از آن جام می بیهوش و حواس هستم.یعنی از روز ازل من و همه بشر ( ما) با این لب لعل و شرابی که می دهد آشنا هستیم. حال برخی این جاذبه را درک نمی کنند و برخی چون من از این شراب مست و مدهوش می شویم .به نوعی می گوید یک روز جانان طعمی از اطمینان و آرامش را به ما چشانده و ما را جذب نموده و اینکه گاهی خیالمان راحت می شود و خود را در اطمینان کامل فرض می کنیم حاصل همین یادگار جانان استکه در دل و جانمان نشسته است. و البته عاشقانی چون حافظ دوباره تمنای وصال همان اطمینان و آرامش را دارند.
ای که گفتی جان بده تا باشَدَت آرامِ جان
جان به غمهایش سپردم، نیست آرامم هنوز
ای کسی که گفتی بیا و جانت را در راه عاشقی نثار کن تا آرامش بیابی . من جانم را سپردم تا غم عشق او را بخرم ولی هنوز آرام نشده ام چون به آن لب لعل وش نرسیده ام
در قلم آورد حافظ قصهٔ لَعلِ لَبَش
آب حیوان میرود هر دَم ز اقلامم هنوز
آنقدر که حافظ از لعل لب جانان داستان گفته است قلمش آب حیات می چکاند یعنی از قلم حافظ هرچه بیرون می آید به زندگی معنا می بخشد چون یادگار لب لعل وش جانان است.
مبین وکیلی در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸:
در کنسرتی به نام BACH & KHAYYAM full concert, Constantinople, Kiya Tabassian, Hana Blažíková به زیبایی با موسیقی باخ ترکیب شده.
ویدیو کنسرت در یوتیوب با همین نام قابل دسترسی است.
علی احمدی در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:
خیز و در کاسهٔ زر آبِ طَرَبناک انداز
پیشتر زان که شَوَد کاسهٔ سَر خاک انداز
برخیز و در این جام طلایی آبی شادمان کننده بریز آنهم قبل از اینکه کاسه سرمان لایق انداختن به خاک شود .با توجه به این معنی ظاهری چند نکته قابل توضیح است. اول اینکه تقابل کاسه زر و کاسه سر که بی ارتباط نیستند . در واقع شاید آن باده طربناک قرار است در کاسه طلایی و ارزشمند دل ما ریخته شود که در پی آن کاسه سرمان حال و هوای دیگری بیابد و مستی را تجربه کند و به درکی جدید از حقایق برسد.نکته دوم همانطور که یکی از دوستان به آن اشاره کرد عبارت «خیز » است که نوعی بپاخاستن را از مخاطب خود طلب می کند و با خود معنای امید به همراه دارد . در کنارهم قرار گرفتن همزمان باده طربناک و خیز مفهوم امید را کامل می کند.نکته سوم هم به کار گرفتن عبارت آب است که آب حیات را در ذهن تداعی می کند یعنی این کار که در کاسه زر آب طربناک بریزند به زندگی معنای جدیدی خواهد داد.
عاقبت منزلِ ما وادیِ خاموشان است
حالیا غُلغُله در گنبدِ افلاک انداز
این بیت بسیار زیبا واقعا جای حیرت دارد . در مصرع اول که می فرماید عاقبت همه انسانها در قبرستان یعنی جایی که همه در سکوت هستند قرار دارد شاید بار ناامیدی داشته باشد ولی به یکباره شاهد هستیم که به گسترش غلغله و فریاد تا گنبد فلک فرمان می دهد.نتیجه گیری مصرع دوم از مصرع اول فقط از کسی چون حافظ بزرگ برمی آید.کسی چون او که با آب طربناک به زندگی اش معنا می دهد و با اوج امیدواری به مستی فریادش را با غلغله به آسمان می رساند طوری که هنوز هم صدای آن را می شنویم.
چشمِ آلودهنظر، از رخِ جانان دور است
بر رخِ او نظر از آینهٔ پاک انداز
اما چرا غلغله و فریاد تا آسمان ؟ چون به اکسیری دست یافته است که او را می طلبد و باعشق به او می گوید بیا .جانان او را خواسته است کما اینکه همه انسانها را می خواهد پس آرزوی دیدن او را دارد و از آنجاییکه هر چشمی قدرت درک و دیدن او را ندارد باید آینه دل را پاک سازد تا بتواند از آن آینه به جانان ( معشوق) بنگرد.
به سرِ سبزِ تو ای سرو که گر خاک شَوَم
ناز از سَر بِنِه و سایه بر این خاک انداز
و خطاب به جانان خود می گویدکه ای سرو به سر بلند و سبز تو سوگند می دهمکه وقتی در خاک رفتم تو هم ناز خود را رها کن و سایه قامت سرو گون خود را بر تربتم بینداز .اشاره به این مضمون هم دارد که آنقدر عشق تو به زندگی ام معنا می دهد که حتی در وادی خاموشان و زیر خاک هم حضور سایه ات را درک می کنم و برایم ارزشمند است.
دلِ ما را که ز مارِ سرِ زلفِ تو بِخَست
از لبِ خود به شفاخانهٔ تریاک انداز
با حضورت این دل ما را که زخمدیده سر زلف توست که چون ماری به دلها نیش می زند، با لب خود آشنا کن که خود شفاخانه ای حاوی تریاک ( پادزهر ) است . ( در قدیم تریاک یا تریاق دارویی برای ازبین بردن زهر بوده است ). همان طور که پیش از این هم در غزلهای دیگر دیدیم زلف نمادی از راه پر پیچ و خم عاشقی است که در خود چرخه های عاشقی را به همراه دارد و در هر چرخه عاشق با دریافتن حقیقتی گرهی را از این زلف باز می کند و البته این گره سر زلف ممکن است دل او را بیازارد.
مُلکِ این مزرعه دانی که ثباتی ندهد
آتشی از جگرِ جام، در املاک انداز
و خواسته سوم از معشوق این است که از همان جامی که به رنگ جگر و گلگون است و نور آفرین و آتش زاست بر همه املاک دنیا بزند . حال که دنیا بی ثبات است و محل امنی برای ماندن نیست و قرار است همه راهی دیار فنا شوند پس ای جانان بیا و خودت را با آتش آن جام به همه بشریت معرفی کن .
غسل در اشک زدم کَاهلِ طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
و دوباره به ما تاکید می کند که درک جانان نیاز به پاک شدن دلها دارد چون جانان پاک است . و راه پاک شدن بنا به گفته اهل راه عاشقی غسل در اشک است . و لازمه این کار چشیدن درد عاشقی است باید در چرخه های عاشقی بارها مست شد و حسرت دیدن یار را کشید و درد عاشقی را لمس کرد تا در اشکهای خود غرق شوی و دلت پاک شود تا شاید ، بله شاید او را درک کنی.
یا رب آن زاهدِ خودبین که به جز عیب ندید
دودِ آهیش در آیینهٔ اِدراک انداز
ای خدا این زاهدان که در واقع خود را فقط می بینند نه خدای خود را به دیگران به چشم عیب می نگرند چراکه آینه ای پاک ندارند تو این آینه را هم با دود سیاه کن تا به فکر آینه ای پاک باشند.
چون گُل از نَکهَتِ او جامه قبا کن حافظ
وین قبا در رَهِ آن قامتِ چالاک انداز
ای حافظ از بوی خوش جانان مثل گل که گلبرگ هایش را تکه تکه می کند تو هم پیراهنت را پاره پاره کن و این تکه پاره ها را در راه جانان که قامتی چالاک و آماده دارد بینداز . استفاده از صفت چالاک برای قامت یار شاید به این دلیل است که یار همیشه آماده آمدن به سوی عاشق است ولی عاشق ممکن است هنوز لیاقت دیدن او را نداشته باشد .
در مجموع در این غزل تاکید بر این است که عاشق در راه عاشقی باید خود را پاک و آماده درک حضور یار نماید و هدف از طی چرخه های راه عاشقی و نشیب و فرازعشق هم همین پاک شدن است تا جاییکه به مقام رندی می رسد و لایق تاج رندی می گردد.
برمک در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۹ - سفر فریدون و سپاهش از اروندرود تا بیتالمقدس پایتخت ضحاک:
بزرگ سخنورا که این فردوسی ست بنگرید چگونه خشم افراسیاب را پیش رو فرا نموده آنجا که افراسیاب از خشم و هستریا بند از گرز گشوده و گرز خود را بدست میگیرد.افراسیاب خشمگین از گیو و خسرو میگوید:« اگر گیو ان خسرو دیوزاد شود ابر غرنده گر تیزباد/ فروآورمشان ز ابر بلند (بزد دست و از گرز بگشاد بند) میانشان ببرم به شمشیر تیز/ به ماهی دهم تا کند ریز ریز(تا اینجا این از گیو وخسرو، درد دگری هم هست افراسیاب.آری خسرو میخواهد شاه بشود فرنگیس کجا میرود .) شاهکارست بخوانیم با هم
چو بشنید گفتارش افراسیاب
بدیده ز خشم اندرآورد آب
ازان پس به مغز اندر افگند باد
به دشنام و سوگند لب برگشاد
که گر گیو و کیخسرو دیوزاد
شوند ابر غرنده گر تیزباد
فرود آورمشان ز ابر بلند
بزد دست و ز گرز بگشاد بند
میانشان ببرم به شمشیر تیز
به ماهی دهم تا کند ریز ریز
چو کیخسرو ایران بجوید همی
فرنگیس باری چه پوید همی
به هومان بفرمود کاندر شتاب
عنان را مکش تا لب رود آب
که چون گیو و خسرو ز آمل گذشت
همه رنج ما باد گردد بدشت
نشان آمد از گفتهٔ راستان
که دانا بگفت از گه باستان
که از تخمهٔ تور وز کیقباد
یکی شاه خیزد ز هر دو نژاد
که توران زمین را کند خارستان
نماند برین بوم وبر شارستان
برمک در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۶ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۲:
نام دشت سور است و نه چون شب بوده رفته پای سور و سات
بهرام خاراباف در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲۰ - حکایت سفر حبشه:
بسیج سفر کردم
اندر نفس
بیابان گرفتم
چو مرغ
از قفس
به گمانم این بیت یک شعرکامل کوتاه است
سهیل در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۶ در پاسخ به nabavar دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰:
درود، احتمالا منظورتون کتاب «انسان کامل» حضرت عزیزالدین نسفی باشه
البته کتاب دیگهای از ایشون به نام «کشف الحقایق» در دسترس هست
سناتور سنتور در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۷ دربارهٔ غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵:
در بند هرچه در دو جهان هست نیستم
در حیرتم که اینهمه مفتون کیستم
رازم چو شمع بر همه آفاق گشته فاش
خندان به حال خویشتن از بس گریستم
غبار همدانی
غبارالسلطنه همدانی
غبارالملوک همدانی
غبارالدوله همدانی
غبارالدین همدانی
ابوغبار همدانی
عبدالغبار همدانی
غبارالله همدانی
احمد خرمآبادیزاد در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:
بررسی نسخه آلمانی (صفحه 655، جلد اول سال 1858 میلادی) و نیز ترجمه کلارک (سال 1891 میلادی) از مصراع نخست بیت دوم نشان میدهد که «احتمالا» این مصرع باید چنین باشد:
من آن شاخِ صِنوبر را ز باغِ سینه بَرکندَم
یعنی باید به جای «شکل» واژۀ «شاخ» باشد. اما نسخه خطی نور عثمانیه (کتابت 801 هجری، میراث مکتوب، سال 1394 خورشیدی)، چنین چیزی را تأیید نمیکند.
علی میراحمدی در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:
از نظر نظامی گاهی انسان باید نرمی را کنار بگذارد و حتی با خدا نیز به گونه دیگر سخن بگوید.
گاهی باید گستاخی در کار آورد!
شاعر درین میان داستانکی میگوید که :کردی خرش را گم کرده بود و هرچه بیشتر میجست کمتر میافت و تا اینکه دست در حلقه کعبه زد و گستاخی کرد و از قضا خرک را بازیافت!
این هم از احوالات آدمی است و از اطوارات عشق است که فرشته راهی به این عوالم ندارد که جنون نداند و گستاخی نتواند!
باری...
جایی باید شورید و با عقل بیگانگی کرد و دمی دیوانگی کرد
زهی خداوند دیوانه نوازدرین درگاه گستاخی از بنده ای ناچیز و ناتوان را هم وقعی مینهند که بندگان نگریزند وچاکران نجهند!!
زهی عشق
زهی عشق
.
.جایی باشد که خار باید
دیوانگیای به کار بایدکُردی خرکی به کعبه گم کرد
در کعبه دوید و اُشتلُم کردکاین بادیه را رهی دراز است
گم گشتن خر ز من چه راز است؟این گفت و چو گفت باز پس دید
خر دید و چو دید خر بخندیدگفتا خرم از میانه گم بود
وایافتنش به اشتلم بودگر اشتلمی نمیزد آن کُرد
خر میشد و بار نیز میبرد
حسین آدینه برندق در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۰ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۳:
در تأملی بر بیاعتباری جهان و فرسودگی دل که حافظ در این قطعه یاد کرده است، این غزل در همان حالوهوا سروده شد:
خستهام آنقدر، عطار از گلابش خسته است
پشت در، قفل از سکوت بیجوابش خسته استباغ از این پاییزهای پشتسرهم زرد شد
شاخه میداند تبر از پیچوتابش خسته استرود وقتی میرسد با خشم در آغوش سنگ
موج میداند که آب از اضطرابش خسته استابر میبارد ولی چیزی عوض در خاک نیست
آسمان از وعدههای بیحسابش خسته استشمع میسوزد تمام شب برای روشنی
شعله میداند که موم از التهابش خسته استبس که دل تا مرز مردن رفته و برگشته باز
مرگ هم از قبض و بسط و از عذابش خسته استبس که هر شب نام تو افتاده روی کاغذم
جوهر از تکرار تلخ انتخابش خسته استآنقدر «آدینه» از این واژهها شعر آفرید
شعر هم از دفتر و خط و کتابش خسته استحسین آدینه برندق
دکلمهٔ این غزل با صدای شاعر:
Instagram: پیوند به وبگاه بیرونی
Rubika: پیوند به وبگاه بیرونی
دکتر صحافیان در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴:
دارای جهان، نصرت دین، خسرو کامل
یحیی بن مظفر، ملک عالم عادل(۳۰۴)
دارنده جهان، یاریدهنده دین و پادشاهی با کمال یحیی بن مظفر است پادشاهی دانا و دادگر(فرزند امیر مبارز الدین که هر دو ممدوح حافظ بودهاند)
۲- درگاه تو پناهگاه اسلام است و روی زمین دریچهای از صفای جان و دل باز کرده است.
۳- ستایش تو بر جان و خرد لازم و بخشش تو بر همه هستی روان و جاری است.
۴- از روز ازل از سیاهی قلم تو یک قطره به روی چون ماهت افتاد و این خال زیبا گشایشگر دشواریهای عشق شد(ایهام مه: سیاهی روی ماه: مسلمانان روایت کردهاند که فرشتهای آن لکه را زده است. در آغاز ماه مانند خورشید بود و شب از روز بازشناخته نمیشد پس فرشتهای پر خویش بر ماه کشید و آن را محو کرد و آن همان سیاهی است که در چهره ماه میتوان دید (آفرینش و تاریخ، ۲۹۲)
۵- خورشید که این خال زیبا را دبد با خود گفت: ای کاش! من این غلام زیبا میبودم.
۶- ای شاه زیبا و بخشنده! فلک گردون در بزم تو در حال پایکوبی است تو نیز با این زمزمه هستی همراه شو و دستی به شادی بگشای.
۷- شراب بنوش و همچنان به جهان بخشایش کن(ایهام: به انداره جهان ببخش)که از موهای زیبای چون کمندت، بدخواه در زنجیر است.
۸-چرخش فلک پیوسته بر مدار تناسب و تعادل میچرخد، شاد و آسوده باش که ستمگر(آنکه از تعادل و تناسب خارج شود) به مقصود نمیرسد
۹-ای حافظ! قلم پادشاه تقسیم کننده روزی است، پس برای گذران زندگی بیهوده نگران نباش!
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵:
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
که کس مباد ز کردار ناصواب خجل(۳۰۵)
در بهار گلها شرمنده توبه خویش از شرابم! خدایا کسی را از کردار نادرست شرمنده نکن!(خانلری: عهد گل-طنز و تعریض در کردار نادرست بودن توبه و خجالت زده شدن از آن)
۲- درستکاریمان فریب و دام است و من با سعادتی که دارم از معشوق و ساقی شراب خجالت زده نیستم(خانلری: زین بخت)
۳- امید است که معشوق با خوشخویی خود از ما رنجیده نشود، چرا که از سوال و بازخواستش دلگیر و از پاسخ دادن خجالت زده میشویم(ایهام در سوال و جواب که از جانب معشوق است یا عاشق یا سوال از یکی وجواب از دیگری)
۴-دیشب که در فراق، اشک خونین میریختیم از خیال یار که بر ما گذر میکرد خجالت زده شدیم(از آلوده شدن خیال یار به خوناب چشم)
۵- جای آن است که گل نرگس با همه خماری و مستیاش در برابر چشمان زیبایت سر خم کند، چشمانی که با عتاب نرگس را نظارهگر است.
۶- تو از خورشید زیباتری و من از خدای سپاس دارم که از زیبایی بینظیرت در برابر خورشید هم شرمگین نیستم.(خانلری: خوبرویتری)
۷-آب حیات به آن دلیل در حجاب تاریکی است که از شعر جاودانه و طبع روان حافظ شرمگین است(خانلری: ز طبع حافظ و این شعر همچو آب)
دوبیت اضافه در خانلری:
رخ از جناب تو عمری است نتافتهایم
نیام، به یاری توفیق، از این جناب خجل
از آن نهفت، رخ خویش در نقاب صدف
که شد ز نظم خوشش لولو خوشاب خجل
آرامش و پرواز روح
بهرام خاراباف در ۲۶ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۸:
نهان گردد الف چون گشت مهموز
اینجا منظورازالف،الف همزه است
برمک در ۲۶ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۹ - سفر فریدون و سپاهش از اروندرود تا بیتالمقدس پایتخت ضحاک:
گویا از رود گذشتن در آیین ایرانیان نشان بزرگی و شاهی بوده فریدون و سیاوش و اردشیر و داریوش بزرگ از رود می گذرند . در کارنامه اردشیر بابکان امده
u-š artaxšīr ō rōd wuzurg rasīd. u-š ka ō rōd rasīd, u-š ōh guft: "ēw-t-ē, ōh daxšag-īh man nēw-ēhīh!" u-š rōd-gōhr ō ōy ōh kard
آوانویسی پارسی
او-ش ارتخشیر اُ رود وزرگ رسید. او-ش کَ اُ رود رسید، او-ش اُه گفت: «ایو-تَ-ای، اُه دخشاگ-یه مَن نِو-یهی!» او-ش رود-گُهر اُ اوی اُه کرد.
و اردشیر به رود بزرگ رسید. و چون به رود رسید، گفت: « یک ات نشان من است ( این رود نشان دلیریِ من است!)» و [اردشیر] گوهر رود را بر خود گرفت.
یادداشتِ کوتاه: در اینجا، رودخانهای که اردشیر از آن میگذرد، «نشان» (دخشاگ) دلیری او میشود و گوهر رود میگیرد و روان میشود(مانند رود چیزی پیشگیر او نیست).
چو آمد به نزدیک اروندرود
فرستاد زی رودبانان درود
بران رودبان گفت پیروز شاه
که کشتی برافگن هم اکنون به راه
مرا با سپاهم بدان سو رسان
از اینان کسی را بدین سو ممان
بدان تا گذر یابم از روی آب
به کشتی و زورق هم اندر شتاب
نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد بگفت فریدون فرود
چنین داد پاسخ که شاه جهان
چنین گفت با من سخن در نهان
که مگذار یک پشه را تا نخست
جوازی نیابی و مهری درست
فریدون چو بشنید شد خشمناک
ازان ژرف دریا نیامدش باک
هم آنگه میان کیانی ببست
بران بارهٔ تیزتک برنشست
سرش تیز شد کینه و جنگ را
به آب اندر افگند گلرنگ را
ببستند یارانش یکسر کمر
همیدون به دریا نهادند سر
بر آن بادپایان با آفرین
به آب اندرون غرقه کردند زین
به خشکی رسیدند سر کینه جوی
به بیتالمقدس نهادند روی
که بر پهلوانی زبان راندند
همی کنگ دژهودژش خواندند
به تازی کنون خانهٔ پاک دان
برآورده ایوان ضحاک دان
چو از دشت نزدیک شهر آمدند
کزان شهر جوینده بهر آمدند
-------
گذر سیاوش از آمل رود در انجا نیز از گذر فریدون یاد می کنند
رسیدند پس گیو و خسرو بر آبهمی بودشان بر گذشتن شتاب
گرفتند پیگار با باژخواه
که کشتی کدامست بر باژگاه
نوندی کجا بادبانش نکوست
بخوبی سزاوار کیخسرو اوست
چنین گفت با گیو پس باج خواه
که آب روان را چه چاکر چه شاه
همی گر گذر بایدت ز آب رود
فرستاد باید به کشتی درود
بدو گفت گیو آنچ خواهی بخواه
گذر ده که تنگ اندر آمد سپاه
بخواهم ز تو باج گفت اندکی
ازین چار چیزت بخواهم یکی
زره خواهم از تو گر اسپ سیاه
پرستار و گر پور فرخنده ماه
بدو گفت گیو ای گسسته خرد
سخن زان نشان گوی کاندر خورد
به هر باژ گر شاه شهری بدی
ترا زین جهان نیز بهری بدی
که باشی که شه را کنی خواستار
چنین باد پیمایی ای بادسار
وگر مادر شاه خواهی همی
به باژ افسر ماه خواهی همی
سه دیگر چو شبرنگ بهزاد را
که کوتاه دارد به تگ باد را
چهارم چو جستی به خیره زره
که آن را ندانی گره تا گره
نگردد چنین آهن از آب تر
نه آتش برو بر بود کارگر
نه نیزه نه شمشیر هندی نه تیر
چنین باژ خواهی بدین آبگیر
کنون آب ما را و کشتی ترا
بدین گونه شاهی درشتی ترا
بدو گفت گیو ار تو کیخسروی
نبینی ازین آب جز نیکوی
فریدون که بگذاشت اروند رود
فرستاد تخت مهی را درود
جهانی شد او را سراسر رهی
که با روشنی بود و با فرهی
چه اندیشی ار شاه ایران توی
سرنامداران و شیران توی
به بد آب را کی بود بر تو راه
که با فر و برزی و زیبای گاه
اگر من شوم غرقه گر مادرت
گزندی نباید که گیرد سرت
ز مادر تو بودی مراد جهان
که بیکار بد تخت شاهنشهان
مرا نیز مادر ز بهر تو زاد
ازین کار بر دل مکن هیچ یاد
که من بیگمانم که افراسیاب
بیاید دمان تا لب رود آب
مرا برکشد زنده بر دار خوار
فرنگیس را با تو ای شهریار
به آب افگند ماهیانتان خورند
وگر زیر نعل اندرون بسپرند
بدو گفت کیخسرو اینست و بس
پناهم به یزدان فریادرس
فرود آمد از بارهٔ راهجوی
بمالید و بنهاد بر خاک روی
همی گفت پشت و پناهم توی
نمایندهٔ رای و راهم توی
درستی و پستی مرا فرّ تست
روان و خرد سایهٔ پرّ تست
به آب اندرون دلفزایم توی
به خشکی همان رهنمایم توی
به آب اندر افگند خسرو سیاه
چو کشتی همی راند تا باژگاه
پس او فرنگیس و گیو دلیر
نترسد ز جیحون و زان آب شیر
بدان سو گذشتند هر سه درست
جهانجوی خسرو سر و تن بشست
بدان نیستان در نیایش گرفت
جهان آفرین را ستایش گرفت
چو از رود کردند هر سه گذر
نگهبان کشتی شد آسیمه سر
به یاران چنین گفت کاینت شگفت
کزین برتر اندیشه نتوان گرفت
بهاران و جیحون و آب روان
سه جوشنور و اسپ و برگستوان
بدین ژرف دریا چنین بگذرد
خردمندش از مردمان نشمرد
پشیمان شد از کار و گفتار خویش
تبه دید ازان کار بازار خویش
بیاراست کشتی به چیزی که داشت
ز باد هوا بادبان برگذاشت
به پوزش برفت از پس شهریار
چو آمد به نزدیکی رودبار
همه هدیه ها نزد شاه آورید
کمان و کمند و کلاه آورید
بدو گفت گیو ای سگ بیخرد
توگفتی که این آب مردم خورد
چنین مایه ور پرهنر شهریار
همی از تو کشتی کند خواستار
ندادی کنون هدیهٔ تو مباد
بود روز کاین روزت آید به یاد
چنان خوار برگشت زو رودبان
که جان را همی گفت پدرودمان
چو آمد به نزدیکی باژگاه
هم آنگه ز توران بیامد سپاه
چو نزدیک رود آمد افراسیاب
ندید ایچ مردم نه کشتی برآب
یکی بانگ زد تند بر باژخواه
که چون یافت این دیو بر آب راه
چنین داد پاسخ کهای شهریار
پدر باژبان بود و من باژدار
ندیدم نه هرگز شنیدم چنین
که کردی کسی ز آب جیحون زمین
بهاران و این آب با موج تیز
چو اندر شوی نیست راه گریز
چنان برگذشتند هر سه سوار
تو گفتی هوا داشت شان برکنار
ازان پس بفرمود افراسیاب
که بشتاب و کشتی برافگن به آب
بدو گفت هومان که ای شهریار
براندیش و آتش مکن در کنار
تو با این سواران به ایران شوی
همی در دم گاوشیران شوی
چو گودرز و چون رستم پیلتن
چو طوس و چو گرگین و آن انجمن
همانا که از گاه سیر آمدی
که ایدر به چنگال شیر آمدی
ازین روی تا چین و ماچین تراست
خور و ماه و کیوان و پروین تراست
تو توران نگهدار و تخت بلند
ز ایران کنون نیست بیم گزند
پر از خون دل از رود گشتند باز
برآمد برین روزگار دراز
برمک در ۲۶ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۵۴ در پاسخ به دانشآموز دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۹ - سفر فریدون و سپاهش از اروندرود تا بیتالمقدس پایتخت ضحاک:
کنگ و گنگ دژ برای جاهای دیگر هم آمده . در پارسی پهلوی گنگ به چند معنی هست یکی معنی جزیره میدهد دگر به معنی چنگ و شاخه هست و یکی دیگر به معنی بزرگ است که گویا گنگ دژ همینست
Ruzbeh Zaker در ۲۴ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۳ دربارهٔ رهی معیری » ترانهها و نغمهها » شمارهٔ ۲۰ - کاروان دشتی: