فاطمه یاوری در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶:
زخم شمشیر غمت را [به شکیبایی و عقل]
چند مرهم بنهادیم و اثر مینرود
مهران جوانمرد در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۵ دربارهٔ سام میرزا صفوی » تذکرهٔ تحفهٔ سامی » صحیفهٔ اول در ذکر سلاطین » ۱۴- سلطان سلیم:
جهت بهرهمندی پژوهشگران و علاقهمندان به جریان شعر فارسی در قلمرو عثمانی:
با توجه به اشارات تذکرهنویسان همدوره (مانند سام میرزا صفوی) به ذوق ادبی و سرودههای فارسی سلطان سلیم اول عثمانی (متخلص به سلیمی)، سه غزل زیر از گزیدهٔ غزلهای منتسب به دیوان فارسی او جهت خوانش و ثبت در این بخش تقدیم میشود:
غزل اول (غزل ۴۵۰):
این چنین تا کی شوی شکر شکن با دیگران / چند سازی تلخ عمر من دهن با دیگران
بر دل من شکر کز جور تو نشسته است گرد / گرچه بنشینی بسی بر غم من با دیگران
تا نباید گفتگوی من گران با خاطرت / با تو باشد خاطر و گویم سخن با دیگران
هیچکس را تا نماند دل چو بینی سوی من / می نمایی تاب زلف پر شکن با دیگران
گوشه ابروت با من باشد از ناز و عتاب / چنگ مژگانت ز چشم پر فتن با دیگران
رشکم آید از خیالت کاو به دل هم صحبت است / آه چون بینم تو را ای سیمتن با دیگران
با سلیمی هرگزت جانا لبی شیرین نشد / گرچه بشکستی بسی دُرّ عَدن با دیگران
غزل دوم (غزل ۳۴۰):
ما را فلک از یار به صد جور جفا کرد / چشم بد ایام چه گویم که چه ها کرد
قسّام ازل قسمت هر دلشده ای داد / امّا غم و خون خوردن دل قسمت ما کرد
هرگز دل بیچاره ام از بخت نشد شاد / تا بود به من هجر بداندیش جفا کرد
بگریخت ز من عیش چو سیارهٔ طالع / جز غم که ز دل روی نتابید و وفا کرد
با سینهٔ صد پارهٔ من درد جدایی / می بین که چه کرده است و مپرس که جزا کرد
دور از رخ دلدار به پیغام گزاری / مردانگی خوب به من باد صبا کرد
در خشم بُد از من غم آن شوخ سلیمی / المنت للّه که به دل باز صفا کرد
غزل سوم (غزل ۴۰۶):
ز عاشقان ای خود ای جان رخ چو ماه مپوش / به قهر روی ز عشاق بی گناه مپوش
رخت ز نور الهی است پرتوی باللّه / صریح پرده بر این پرتو اله مپوش
هزار شیفته را سوختی کرم فرمای / شکنج زلف کج از گوشهٔ کلاه مپوش
تو شاه اهل نیازی و داد پیشهٔ تو / به عدل گوشهٔ چشمی ز داد خواه مپوش
چو آه من ز چه هر دم سیه کنی در بر / مرا بسوخت غم قامت تو آه مپوش
گر کعبه گر به ره حق سیاه می پوشی / مکش مرا ز برای خدا سیاه مپوش
ز زرق و توبه و تقوایِ شیخ شهر سلیم / طریق رندی ما بهتر است راه مپوش
نردشیر در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۲ دربارهٔ سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۸۴ - قطعه:
دوستگانی درست می باشد
نردشیر در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰۳ - این قصیدهٔ را تحفة الحرمین و تفاحة الثقلین خوانند در کعبهٔ معظمه انشاد کرده و پیش حظیرهٔ مقدس پیغمبر اکرم به عرض و اتمام آورده است:
دوستگانی درست است
نردشیر در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۶ دربارهٔ جمالالدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۵ - قصیده:
دوستگانی درست می باشد
نردشیر در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۶ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در ستایش سلطان سنجر:
تو بسیاری از شعرها دوستگانی رو دوستکانی با کاف نوشته شده و برخی جاها هم به درست با گ نوشتین.
لطفا همه رو یک دست کنید
حسین مویدی در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۱:
در باره واژه سگسار : سگساران یا سگستان یا سرزمین سکاها همان است که امروز به واژه سیک تبدیل شده است . در زمان باستان سیکستان یکی از سرزمین های همسایه ایران بوده است .
حسین مویدی در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۱:
در باره واژه کشانی : کُشانی یا کُچانی همان است که به زبان امروز قوچانی می شود . از نظر تاریخی نیز ترکان در شمال شرق ایران حکومتی به نام کوشانیان داشته اند .
حسین مویدی در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۱:
در بیت های ۶۵ تا ۶۸ واژه های سقلاب کان سگسار هند چغان گهان شگن وهر نام محل و واژه های کندر پیروز غرچه شنگل فرطوس گهار شمیران کردوی نام اشخاص می باشد .
احمد خرمآبادیزاد در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸:
مصراع دوم بیت 5، به شکل زیر است
«ناگهان سر به ره آرَم چه حکایت باشد!»
به استناد:
1-ترجمه آلمانی دیوان حافظ (صفحه 496، جلد 1، سال 1858 میلادی، وین)
2-ترجمه انگلیسی دیوان حافظ سال 1891 میلادی (کلارک، صفحه 360، تجدید چاپ 2007 میلادی، مریلند آمریکا)
3-کهنترین نسخه خطی حافظ سال 801 هجری (چاپ میراث مکتوب، سال 1374، تهران، ایران)
یادآوری:- همین سندها نشان می دهند که در بیت پایانی، باید به جای «رفیقی»، واژه «حکیمی» باشد.
بزرگمهر در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۹ در پاسخ به دکتر محمد ادیب نیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:
دقیقاً، از ابتدا این به نظرم رسید، ولی با نظر این همه اساتید آشکار و پنهان، جرأت نکردم بنویسم.
حتی در کتب شرح، اساتید هم نماز میت را برای غنیتر کردن شرح! ترجیح دادهاند ....
با سپاس از شما
بزرگمهر در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۰ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:
سلام و سپاس از شرح زیبا،به نظرم در بیت آخر بجای چیزی بدست نیاوردم که نمیتواند نظر حافظ باشد، بهتر نیست بگوییم، همه چیزم را دادم، وفقط باد در دست دارم...
علی میراحمدی در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۸ در پاسخ به فتوحی رودمعجنی دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۵:
عالم تأملیست ز رمز دهان یار
پنهان وگفتگوی عدم آشکار و هیچ
فلسفه بیدل ضد معنا نیست آنطور که شما تفسیر میکنید؛ سخن بیدل این است که انسان و هستی او در برابر آن هستی مطلق هیچ است نه آنکه کل هستی هیچ و پوچ باشدآنطور که در برخی فلسفه های غربی رواج دارد
رمز دهان یار همان کلمه «کُن»ایست که در عرفان به آن «کُن»وجودی میگویند و اشاره دارد به آیه «کن فیکون»در قرآن
میگوید کل این عالم حرفی است از دهان او و فقط حرفی و این خود یک دنیا معناست !
بیدل بارها در شعر خود به این مضمون اشاره کرده است
نگاهی بیندازید به غزل
۲۶۵۹
«در همین عصر مدرن هم انسان سخت به دنبال معناست و ادیان یا ایدئولوژیها و فلسفه های معناگرایانه همچنان مورد توجه ، علاقه و گرایش انسانها هستند »
فتوحی رودمعجنی در ۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۲۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۵:
این غزل در دیوان بیدل یکّه و ناب است؛ ارزش آن در تصوی گری شگفتِ از ایدۀ هیچانگاری هستی و انسان است. این معنا روز به روز نوتر و مدرنتر میشود. چرا که هرچه از قدرت ایدئولوژیهای معناتراش برای جهان کاسته می شود هیچ انگاری غلبه پیدا می کند پس این غزل ممکن است برای خوانندگان آینده روز به روز ارزشمندتر شود.
اما ارزش زیباشناختی غزل در فرم آن است. علاوه بر گزارههای شاعرانۀ ابتکاری و تصویرهای اختراعی، غزل یک فرم همبسته دارد با تأثیری واحد که بر مدار ردیف هیچ می گذرد. این ردیف، با اقتدار معنا را در کلیت غزل گرد خود مهار میکند و آن پاشیدگی و پخشیدگی که معمولِ ساخت غزلهای بیدل است در این غزل نیست.
سناتور سنتور در ۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
سعدی جان
دشمن اگر کُشت به دوست می توان گفت
با کی بتوان گفت که این دوست مرا کشت
صبوحی
سناتور سنتور در ۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:
فلک با بخت من دائم به کین است
که با من بخت و دوران هم به کین است
سعدی جان
فلک با مردم ممتاز خصمی بیشتر دارد
کمان اول کند آواره تیر روی ترکش را
صائب تبریزی
فلک را عادت دیرینه این است
که با آزادگان دائم به کین است
به دل ها بی سبب کین دارد این زا
نه دین دارد نه آئین دارد این زال
قائم مقام فراهانی
سناتور سنتور در ۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۰ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:
جان بر لب و دل بجان رسیده است
و این کارد باستخوان رسیده است
میرزا حبیب خراسانی
این آب ز فرق در گذشته است
وین کارد بر استخوان رسیده است
انوری
چون رسد آن کارد اندر استخوان
حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان
مولوی
کار ستمت به جان رسیده است
این کارد به استخوان رسیده است
اثیر اخسیکتی
تا روزی ما ز دست مرنارد رسد
بر چرخ فغان، بر استخوان کارد
ادیب الممالک فراهانی
مارا ز غم عشق تو دیرست
تاکارد به استخوان رسیدست
قوامی رازی
سناتور سنتور در ۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۸ دربارهٔ میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش دو » مدایح » شمارهٔ ۶ - ترکیب بند:
جان بر لب و دل بجان رسیده است
و این کارد باستخوان رسیده است
میرزا حبیب خراسانی
این آب ز فرق در گذشته است
وین کارد بر استخوان رسیده است
انوری
چون رسد آن کارد اندر استخوان
حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان
مولوی
کار ستمت به جان رسیده است
این کارد به استخوان رسیده است
اثیر اخسیکتی
تا روزی ما ز دست مرنارد رسد
بر چرخ فغان، بر استخوان کارد
ادیب الممالک فراهانی
سناتور سنتور در ۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۲ دربارهٔ اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵:
جان بر لب و دل بجان رسیده است
و این کارد باستخوان رسیده است
میرزا حبیب خراسانی
این آب ز فرق در گذشته است
وین کارد بر استخوان رسیده است
انوری
چون رسد آن کارد اندر استخوان
حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان
مولوی
کار ستمت به جان رسیده است
این کارد به استخوان رسیده است
اثیر اخسیکتی
تا روزی ما ز دست مرنارد رسد
بر چرخ فغان، بر استخوان کارد
ادیب الممالک فراهانی
فاطمه یاوری در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰: