مجنون یوسفی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹:
بهشت است این که من دیدم نه رخسار
کمند است آن که وی دارد نه گیسو
شاهکار سعدی!
احمد خرمآبادیزاد در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۴ - مطلع چهارم:
1-با توجه به ساختار بیت 55 در این قصیده، یعنی:
«تخت تو» تاج آسمان، «تاج تو» فرّ ایزدی/«حکم تو» طوقِ گردنان، «طوق تو» زلف سعتری
بیت شماره 54 تنها به شکل زیر با بیت 55 سازگار بوده و مفهوم روشنی خواهد داشت:
«مالَت» دستِ سائلان، «دستت» جامِ خسروی/«بندت» پایِ سرکشان، «پایت» تختِ سروری
2-در شرح دیوان خاقانی (نسخه خطی مجلس به شماره ثبت 91193) ضمن ثبت بیت 54 به شکل گفته شده، آنرا چنین معنی کرده است:
«همیشه مال تو به دست سائلان رسد و در دستت پیالۀ خسروی بُوَد؛ بند تو بر پای سرکشان و پای تو بر تخت سروری.»
برمک در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۹ در پاسخ به شایگان دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۱۴:
بیم دارا .
از اشکارا شدن راز دل پر بیم میشود
نگارنده در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۸ در پاسخ به رضا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلواتالله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره:
سلام
با توجه به ابیات قبل «زندان» صحیح است نه مسجد:
لیک یوسف را به خود مشغول کرد
تا نیاید در دلش زان حبس درد
آنچنانش «انس» و «مستی» داد حق
که نه زندان ماند پیشش نه غسق
در ثانی عبارت «کنج زندان» معنی میدهد چون زندان جایی تنگ و تاریک است و «کنج مسجد» اینجا معنی درستی نخواهد داشت
برمک در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۱۴:
این بخش از شاهنامه چنان دستکاری شده که راستگرادنی ان نتوان .
این چند بیت به اندازه سی چهل برابر جای دیگر عربی دارد مگر میشود یک بارگی این اندازه
ملک آرشی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
مصحف گرامی اینقدر اعرابگذاری ندارد!
برمک در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۱۴:
چو کار جهان مر مرا گشت راست
فزون شد ز من زندگانی بکاست
خدابین در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۰ - پیغام شاه پنهان با وزیر:
ممنون از سرکار خانم فرهادی
امیرحسین صدری در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۴:
واقعاً زیباست.
ماهور شجاعی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۱۰ در پاسخ به محمدجواد بوالحسنی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۴ - سقوط جمشید:
و حتی این روز ها شبیه تر دی ماه سال چهار
Fateme Zandi در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:
درودها
نصیبِ دوزخ: کسی که غذای دوزخ است.
حتی اگر طلق بر خود انداید (نه افزاید) و طلق را که نسوز است لباس خود کند، شبیه چوب نفتاندود، آتش در او میجهد.
برمک در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۱۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک:
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نیزه گذار
گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
که مرداسپ نام گرانمایه بود
به داد و دهش برترین پایه بود
برمک در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۹ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک:
همان گاو دوشا و فرمانبری
همان تازی اسب گزیده مری
گزیده مری یعنی بسیار گزیده
کوروش در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۴۷ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۴۴ - ذکر ابوسعید خراز قدس الله روحه العزیز:
و گفت: وقت عزیز خود را جز به عزیزترین چیزها مشغول مکن و عزیزترین چیزهاء بنده شغلی باشد عن الماضی و المستقبل یعنی وقت نگاه دار.
یعنی چه ؟
علی احمدی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰:
محور اصلی این غزل موضوع چشم ها و ریزش اشک از چشمان عاشق است . باید در این غزل بفهمیم که علت اشکهای عاشق چیست.
از دیده خونِ دل همه بر رویِ ما رَوَد
بر رویِ ما ز دیده چه گویم چهها رَوَد
خون دل عاشق از چشمان بر گونه هایش سرازیر می شود چرا؟
چه بگویم که چشم من از آنچه دیده است چه بر سر روی من می آورد.
عاشق جلوه ای از معشوق را درک کرده که او را ربوده است و مهرش را در دلش نهاده و حالا در پرده است و خود را نشان نمی دهد.او می گرید چون در حسرت دیدار مجدد یار است . در حسرت جلوه دوباره یار در زندگی .
ما در درونِ سینه هوایی نهفتهایم
بر باد اگر رَوَد دلِ ما زان هوا رود
ما درون سینه میلی را پنهان کرده ایم چه میل و آرزویی ؟
این میل و آرزو است که دل ما را بر باد می دهد. چگونه ؟
در مسیر عشق عاشق به میل و آرزوی خود راه نمی پوید . این معشوق استکه او را به سوی خود می کشاند و جلوه خود را به او می نمایاند . فقط وقتی که عاشق به یاد وصال می افتد دلش به هوس می افتد و و میل و خواسته اش عیان می شود . آنقدر معشوق بی اعتنایی می کند و روی می گرداند که عاشق آرزو به دل می ماند .و این آرزو در دلش جمع می شود و دلش را می برد مثل بادی که همه چیز را با خود می برد.
خورشیدِ خاوری کُنَد از رَشک جامه چاک
گر ماهِ مِهرپرورِ من در قبا رود
معشوق مثل ماه است که مهرخود را در دل عاشق می نهد و در قبایش پنهان می شود و اینجاست که به مهر ( خورشید) بر می خورد و او از حسادت جامه خویش را چاک می کند.چاک کردن جامه تصویر زیبایی از طلوع خورشید و بر آمدن روز است که با پنهان شدن ماه توام می شود.
می بینیم که بازهم حکایت رفتن یار و پنهان شدن اوست که دل عاشق را به درد می آورد.درد عاشقی در ادامه حسرت عاشقی است و با نماد اشک خود را در چرخه عاشقی نشان می دهد.
بر خاکِ راهِ یار نهادیم رویِ خویش
بر رویِ ما رواست اگر آشنا رود
می گوید ما صورت خود را بر خاکی نهادیم که یار از آن عبور کرده یعنی بر همان راه عاشقی . خاک این راه را خورده ایم و گویا صورت ما فرقی با خاک ندارد . پس اگر معشوق بر این صورت گام بگذارد اشتباه نکرده چون این صورت هم مثل خاک برایش آشناست.
با این روش می خواهد دل یار را به دست آورد تا شاید بار دیگر او را ببیند و درک کند.
سیل است آبِ دیده و هر کس که بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بُوَد هم ز جا رود
شاید باز هم برای به دست آوردن دل یار این را می گوید : که آب چشمانم مثل سیل است و هر کس که بگذرد حتی اگر دلش از سنگ باشد هم با این سیل از جا کنده می شود . تو مهر پروری و دلت که از سنگ نیست !
ما را به آبِ دیده شب و روز ماجراست
زان رهگذر که بر سرِ کویش چرا رود
ما شب و روز با این اشکها برنامه داریم و بحث ما این است که این رهگذر ( معشوق ) چرا به کویش می رود و از این مسیر عبور نمی کند.
حافظ به کوی میکده دایم به صدقِ دل
چون صوفیانِ صومعه دار از صفا رود
حافظ برای درک حضور یار با دلی صادق همیشه به میخانه می رود مثل صوفیان که موقع رفتن به صومعه خود را پاک و باصفا نشان می دهند.
حافظ می اندیشد شاید این صداقتی که من نشان می دهم مثل صفای ظاهری صوفیان باشد و همین سبب می شود که معشوق از من روی بگرداند.
HRezaa در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۲۲ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۷:
چقدر عااالی....
مصرع آخر هم که بینظیر.........
امین نیّری در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۷:
به معنای تلاش زیاد است
مبتدی۷۶ در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱:
مبتدی ۷۶
درود.
این شعر مربوط به وقتی است که انسان از خودش/خدا/درک/اتصال به یک منبع آرامش دور افتاده است. به اصطلاح دچار هجران شده است... شب هجران... و هر کاری می توانسته کرده است و دیگر فکرش به جایی/کاری قد نمی دهد. پس چکار کند؟ به معشوق التماس میکند که "تو بیا" تا این حال نامساعد من درست شود زیرا هیچ چیز یا کسی نمی تواند چنین اثری را که می خواهم بگذارد... و حال دلشو توصیف می کنه.
بیت پنجم واقعا سخته. اگر فرض بگیریم که شب ها برای شاعر اتفاقات خوب می افتاده؛ یعنی شب آبستن اتفاقات نیکو است پس برای آگاه بودن/ بیدار ماندن ، ستاره میشمرم تا صبح. و روز از همان صبح چشم براه شب هستم مجددا، که امشب آن اتفاق نیک برایم بیفتد.
سعدی هم بیتی به این مضمون دارد. که:
حکایت شب هجران که باز داند گفت.
مگر کسی که چو سعدی ستاره بشمارد.
یا از رابعه:
منم چون ماهی یی بر تابه آخر.
نمی آیی بدین گرمابه آخر.
....... یعنی وقتی که دیگه راهی جلوی خودت نمی بینی، تنها کاری که میتوان کرد التماس به معشوقه( معنوی یا فیزیکی- بسته به ذهنیات شما) که بیاد و حال دلتو عوض کنه..
این فال امشب من بود و من حال خرابی داشتم. راه خوبی جلوی پام گذاشت. برم و هنوز در انتظار دوست، التماس کنان درخواست ملاقاتش کنم... تا مگر گردم از عیب پاک...
از همه ی اساتید؛ خصوصا آقا رضای ساقی بسیار سپاسگذارم.
علی احمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:
کنون که در چمن آمد گُل از عَدَم به وجود
بنفشه در قدمِ او نهاد سر به سجود
حالا که در میان چمن گل سرخ به وجود آمده است و بنفشه در جلوی قدم های او سرخم کرده تا به سجود برود، (وابسته به بیت بعد)
ظاهرا توصیفی از بهار است . بنفشه زودتر از گل سرخ می روید .
بنوش جامِ صبوحی به نالهٔ دَف و چنگ
ببوس غَبغَب ساقی به نغمهٔ نی و عود
... تو هم با صدای دف و چنگ، جام شراب سحرگاهی را بنوش و با صدای نی و عود ، بوسه ای هم بر صورت ساقی بزن.
یعنی در وقت بهار که همه چیز تر و تازه است تو هم شاد و شاداب باش.
به دورِ گُل منشین بی شراب و شاهد و چنگ
که همچو روزِ بقا هفتهای بُوَد معدود
دور تا دور گل بدون شراب و زیبارویان و صدای ساز چنگ ننشین چرا که این فصل بهارمثل دوران زیستن ( زندگی ) چند روز بیشتر نیست .
نکته جالب این است که کل زندگی را روز بقا ( یعنی یک روز ) و دوره بهار را یک هفته می داند و این می تواند نشانه این موضوع باشد که با وجود شادی و خوشدلی روزها طولانی تر به نظر می آید.
شد از خروجِ رِیاحین چو آسمان روشن-
زمین، به اخترِ میمون و طالعِ مسعود
وقتی زمین با رویش سبزه زار، مثل آسمان که دارای ستارگان مبارک فال و بخت سعادت بخش ، روشن می شود ، ( وابسته به بیت بعد)
ز دستِ شاهدِ نازکعِذار عیسیدَم
شراب نوش و رها کن حدیثِ عاد و ثمود
... از دست آن زیباروی ظریف که نفس مسیحایی شفا بخش دارد شرابی بنوش و داستان قوم عاد و ثمود را رها کن.
به جای عبرت از گذشته از زمان حال استفاده کن که خواهد گذشت.یک تعبیر دیگر این است که سخن قوم عاد و ثمود که به غلط خود را خوش می دانستند فراموش کن . آنها نیز درگیر تعصبات خود بودند. بیا و از شراب شفابخش مسیحایی بنوش و مانند پیامبران این اقوام یعنی هود نبی و صالح نبی مستی را تجربه کن.
نکته دیگر اثر شفابخش شراب است که مد نظر حافظ بوده و هست.
جهان چو خُلدِ بَرین شد به دورِ سوسن و گل
ولی چه سود که در وِی نه ممکن است خُلُود
حتی اگر جهان در زمان رویش گل سرخ و گل سوسن ( یعنی بهار ) مثل بهشت جاودان شود فایده ای ندارد چون واقعا جاودانه و همیشگی نیست.
بازهم تاکید بر ناپایداری دنیا و عدم اطمینان در زندگی است که به جای برگزیدن غم و اضطراب باید به امید و خوشدلی دست زد.
چو گل سوار شَوَد بر هوا سلیمانوار
سحر که مرغ درآید به نغمهٔ داوود-
وقتی سحرگاهان با نوای داوودی که بلبل سر می دهد گل سرخ مانند سلیمان نبی بر هوا در حال پرواز است ، ( وابسته به بیت بعد)
پرواز در هوا به این جهت است که گویند حضرت سلیمان نبی با کمک باد در آسمان قادر به حرکت بود.نوای داوودی هم به جهت آواز خوش حضرت داوود نبی است.
به باغ، تازه کن آیینِ دینِ زردشتی
کنون که لاله برافروخت آتشِ نمرود
... حالا که گلهای لاله آتشی مانند اتش نمرود برای ابراهیم نبی روشن کرده اند تو نیز در باغ به رسم آیین زردتشت نبی که از آتش گذر می کنند از این آتش گذر کن و خود را پاک نما .
بخواه جامِ صَبوحی به یادِ آصفِ عهد
وزیرِ مُلکِ سلیمان، عمادِ دین، محمود
و جام شراب صبحگاهی را بخواه آن هم به یاد آصف دوران یعنی همان وزیر پادشاه عمادالدین محمود
حافظ از وزرای مقتدر دوران خود به نام آصف یاد می کند که وزیر مقتدر سلیمان نبی بود.
بُوَد که مجلس حافظ به یمن تربیتش
هر آنچه میطلبد جمله باشدش موجود
و چه خوب است که به برکت حضور و توجه او مجلس شعر حافظ هر چه بخواهد همه برایش فراهم شود. یعنی وزیر نظری مثبت به این مجلس شعر و برپایی همیشگی اش داشته باشد و اجر شاعر را ضایع نکند.
و از میان شاعران تنها حافظ است که می تواند چنین رندانه عیسای نبی را ساقی و هود و صالح نبی را مست کند.سلیمان نبی را برقصاند و داوود نبی را مطرب نماید. و ابراهیم و زردتشت نبی را به آتش مشغول گرداند.
.. منا.. در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۸ دربارهٔ محمد وصیف سگزی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳: