Fateme Zandi در ۱۷ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۸ - وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند
جناب آفای کریم زمانی
مثنوی معنوی مولوی
خلاصه حکایت وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی
بلالِ حبشی هنگامی که بر اثرِ ضعفِ مزاج مانند هلالِ ماه ، لاغر و نزار شده بود . در آستانۀ مرگ قرار گرفت . همسرش از دیدن این منظرۀ غم انگیز گریست و گفت : واویلا که مرگت فرا رسیده . بلال گفت : غم مدار که اینک وقتِ شادمانی است نه اندوه . ....
بیت 3517
چون بِلال از ضعف شد همچون هِلال / رنگِ مرگ افتاد بر رویِ بِلال
همینکه بلال از ضعف مانند هلالِ ماه ، لاغر شد . آثارِ مرگ در چهره اش نمایان گردید .
بیت 3518
جفتِ او دیدش ، بگفتا واحَرَب / پس بِلالش گفت : نه نه واطَرَب
وقتی که همسرش او را در این حال دید گفت : اندوها ، عجب مصیبتی ، بلال به او گفت : نه نه ، این حرف را مگو بلکه بگو : به به ، چه شادی و طربی . [ واحَرَب = کلمه ای است که در عزای مُردگان و برای ابراز ناراحتی گویند . حَرَب به معنی هلاکت و نابودی است ]
بیت 3519
تا کنون اندر حَرَب بودم ز زیست / تو چه دانی مرگ چون عیش است و چیست ؟
من تا کنون با زندگانی دنیویم در ستیز و ناراحتی بودم ، تو چه می دانی که مرگ چیست و چه خوشی و لذّتی دارد .
بیت 3520
این همی گفت و ، رُخَش در عینِ گفت / نرگس و گلبرگ و لاله می شکفت
بلال این سخنان را می گفت و در عین حال ، چهره اش مانند گلِ نرگس و برگِ لطیفِ گل و لاله از هم می شکفت .
بیت 3521
تابِ رُو و چشمِ پُر انوارِ او / می گواهی داد بر گفتارِ او
روشنی و درخشندگی چهرۀ بلال و چشمانِ پُر نورش ، گفتارِ او را تصدیق می کرد .
بیت 3522
هر سیه دل می سیه دیدی ورا / مردمِ دیده ، سیاه آمد چرا ؟
اشخاصی که دارای قلبی سیاه و کدر بودند . بلال را سیاه می دیدند یعنی او را به جهتِ پوستِ سیاهش موردِ تحقیر قرار می دادند . این نادان ها مگر نمی دانستند که مردمکِ چشم واقعاََ چرا سیاه است ؟ [ مردمک چشم نیز سیاه است ، امّا این سیاهی از شأن و قدرِ آن نمی کاهد چرا که محلِ نور و بینایی است پس هر سیاهی مطلقاََ زشت و ناپسند نیست . ]
بیت 3523
مردمِ نادیده باشد رُو سیاه / مردمِ دیده بُوَد مرآتِ ماه
انسان های فاقدِ بصیرت ، رسوا و روسیاه هستند امّا مردمِ با بصیرت که در حکمِ مردمکِ چشم اند ، آیینۀ ماه هستند . یعنی مظهرِ اسماء و صفاتِ حضرتِ حق اند . ( مِرآت = آیینه ) [ ابن عربی در فصوص الحکم ، فص آدمی ، انسانِ کامل را مردمکِ چشمِ حق می شمرد . رجوع شود شرح بیت 1 دفتر اوّل ]
بیت 3524
خود که بیند مردمِ دیدۀ تو را / در جهان ، جز مردمِ دیده فزا ؟
مردمکِ چشمِ تو را در این دنیا چه کسی می تواند ببیند ، جز آن کسی که دیده ای بصیر دارد ؟ [ یعنی در این دنیا هر کسی نمی تواند حقیقتِ انسانِ کامل را مشاهده کند مگر اهلِ بصیرت ، بلال نیز یکی از مصادیقِ انسانِ کامل بود . ]
بیت 3525
چون به غیرِ مردمِ دیده ش ندید / پس به غیرِ او که در رنگش رسید ؟
از آنرو که حقیقتِ باطنی را بلال کسی جز مردمکِ چشم بصیر ندید . پس بجز دیدۀ بصیر چه کسی چه کسی حقیقت او را دیده است ؟ [ طبق قرینۀ مقامیه در اینجا مراد از « مردم دیده » حضرت نبی اکرم (ص) است . از این حیث که آن حضرت مصداقِ عالی و حقیقی انسانِ کامل بوده است یعنی هیچکس به اندازۀ آن حضرت به حقیقتِ بلال واقف نشد . ]
بیت 3526
پس جز او جمله مُقَلّد آمدند / در صفاتِ مردم دیدۀ بلند
پس غیر از مردمک چشم ( منظور حضرت نبی اکرم (ص) است ) باقی مردم در برخورد با انسان کامل از روی تقلید عمل می کنند نه از روی تحقیق .
بیت 3527
گفت جفتش : اَلفِراق ای خوش خِصال / گفت : نه نه ، اَلوِصال است ، اَلوِصال
وقتی که همسرِ بلال او را در حال دید گفت : ای کسی که دارای اخلاقِ پسندیده ای هستی ، هنگام جدایی و فِراق فرا رسیده . بلال گفت : نه نه ، این فِراق نیست بلکه وصال است ، وصال . [ زیرا با عُروضِ مرگ ، آدمی به اصلِ خود باز می گردد . ]
بیت 3528
گفت جفت : امشب ، غریبی می روی / از تبار و خویش ، غایب می شوی
همسرش گفت : امشب به دیار غربت رهسپار می شود و از قوم و خویشت غایب می شود .
بیت 3529
گفت : نه نه ، بلکه امشب جانِ من / می رسد خود از غریبی در وطن
بلال گفت : نه نه ، اینطور نیست بلکه امشب جانِ من از دیارِ غربت به وطن اصلی خود باز می گردد . [ نای جدا افتاده از نیستان حقیقت به اصل خود می پیوندد . ]
بیت 3530
گفت : رویت را کجا بینم ما ؟ / گفت : اندر حلقۀ خاصِ خدا
دوباره همسرش گفت : رخسارۀ نورانی تو را باید در کجا ببینیم ؟ بلال گفت : در جمعِ خاصّانِ الهی .
بیت 3531
حلقۀ خاصش به تو پیوسته است / گر نظر بالا کنی ، نه سویِ پَست
اگر چشم به مراتب بالای جهان هستی بدوزی و به مراتبِ پایین نگاه نکنی خواهی دید که تو نیز جزو آن جمعِ خاصّانِ الهی هستی .
بیت 3532
اندر آن حلقه ز ربّ العالمین / نور می تابد چو در حلقه نگین
در آن جمعِ خواص ، از بارگاهِ الهی انواری در آن جمع می تابد مانند درخشیدن نگین در حلقۀ انگشتری .
بیت 3533
گفت : ویران گشت این خانه ، دریغ / گفت اندر مَه نگر ، منگر به میغ
همسرش باز گفت : افسوس که این خانه ویران گشت یعنی افسوس که جسمِ تو به زودی فانی می گردد . بلال گفت : تو به ماه نگاه کن نه به جسم که مانندِ ابرِ تیره مانع از تابش انوار روح می گردد .
بیت 3534
کرد ویران تا کُند معمورتر / قومم اَنبُه بود و ، خانه مُختَصَر
بلال گفت : حال من به این می ماند که مثلاََ کسی خانواده پُر عائله ای دارد در حالی که خانه اش تنگ و کوچک است . امیرِ شهر می آید و از روی لطف خانه اش را ویران می کند تا به جای آن خانه ای وسیعتر بَنا کند . [ همینطور حضرتِ شاهِ وجود به زودی خانۀ حقیر جسمِ مرا ویران می کند تا عائلۀ من که همان قوای روحانی من است به منزلِ فراخ و بیکران عالمِ ملکوت منتقل شود . ]
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۷ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۶:
نه بوده و نه نابود ،
ابراهیم احمدی در ۱۷ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲:
به آبِ روشنِ می، عارفی طهارت کرد / عَلَی الصَّباح، که میخانه را زیارت کرد
این بیت درباره «فروپاشیِ چارچوبهای اعتباری ذهن» است. «آب» نمادِ پاککنندگیِ قراردادی و بیرونی است، اما «مِی» نمادِ آگاهیِ شهودی و شورِ هستی است. حافظ میگوید عارفِ حقیقی کسی است که در «علیالصباح» (لحظه بیداریِ روح و خروج از خوابِ غفلت)، درونِ خود را از تمام تعصبات، کلیشهها و دانستههای ذهنی پاک میکند. «میخانه» در اینجا جغرافیایِ بینامونشانی است؛ یعنی همان بُعدِ پنهانِ وجودِ انسان که از قضاوتهای جامعه آزاد است. عارف به این درک میرسد که برای لمسِ حقیقت، باید ابتدا از قالبهای تحمیلی جامعه شسته شود.
همین که ساغرِ زَرّینِ خور، نهان گردید / هِلال عید به دورِ قدح اشارت کرد
این بیت از یک «رویدادِ وجودی و درونی» پرده برمیدارد. خورشید با نورِ تیزِ خود، نمادِ «عقلِ استدلالی، روزمرگی و منِ ذهنی» است که همه چیز را تفکیک میکند. غروبِ خورشید یعنی خاموش شدنِ این عقلِ پر سر و صدا. به محضِ اینکه این عقلِ حسابگر پنهان میشود، «هلال عید» (نمادِ شهود، زیبایی و گشایشِ روحی) سرازیر میشود. انحنایِ ماهِ عید در افق، نشانه و اشارتی است به اینکه کلِ جهان هستی ساختاری دایرهوار (به دورِ قدح) و مبتنی بر شادی دارد. حافظ میگوید نظامِ آفرینش طوری طراحی شده که انسان را پس از دورهای از سختی و تنش، به سکوت، آرامش و مستیِ درونی هدایت کند.
خوشا نماز و نیازِ کسی که از سرِ درد / به آبِ دیده و خونِ جگر طهارت کرد
این بیت نگاهی کاملاً اگزیستانسیال به حقیقتِ عبودیت دارد. حافظ مرزِ میانِ «تکلیفِ ظاهری» و «زیستِ اصیل» را مشخص میکند . نمازی که از روی عادت یا ترس خوانده شود، یک نمایشِ مکانیکی است. اما «درد» همان نقطهای است که انسانِ سطحی را به انسانی عمیق تبدیل میکند . «آب دیده» (شکستگیِ کبر و غرور) و «خون جگر» (رنجِ صیقل خوردنِ جان) مایعاتِ حقیقیِ طهارت هستند . تا زمانی که انسان در آتشِ رنجهای بزرگِ زندگی نسوزد و منیّتِ او ذوب نشود، هرگز به پاکیِ باطنی و ارتباطِ خالصانه با مبدأ هستی دست نخواهد یافت .
امام خواجه، که بودش سرِ نمازِ دراز / به خونِ دخترِ رَز، خرقه را قِصارت کرد
«امام خواجه» نمادِ «نهادِ قدرت، منِ برترِ دروغین و عقلِ جزئی» است که میخواهد با رفتارهایِ طولانی و حسابشده (نمازِ دراز)، کنترلِ همهچیز را به دست بگیرد و بینقصیِ خود را اثبات کند. اما حافظ رازی مگو را فاش میکند: این عقلِ خشک و متظاهر در خلوتِ خود، طعمِ شکست را چشیده است. او مجبور شده برای نجاتِ خود از جمود و خشکی، خرقهاش (پوستۀ سختِ ادعاهایش) را با «خون دختر رز» (شرابِ پرجذبۀ عشق و تسلیم) شستشو دهد. این بیت یعنی: هیچ ساختارِ انسانی و عقلانی نمیتواند در برابرِ کششِ نیرومندِ حقیقت و عشق مقاومت کند؛ حتی مغرورترینها هم در پنهان، محتاجِ این مستی هستند.
دلم ز حلقۀ زلفش به جان خرید آشوب / چه سود دید؟ ندانم، که این تجارت کرد
این بیت تجسمِ کاملِ «قمارِ عاشقانه و اگزیستانسیال» است. «زلفِ یار» نمادِ کثرت، پیچیدگی و طوفانهایِ پیشبینینشدۀ زندگی است. عقلِ ابزاریِ انسان که کارش محاسبۀ «سود و زیان» است، این معامله را حماقت میداند. اما «دل» با شجاعتِ تمام، امنیتِ سطحی را رها کرده و آشوب را آغوش میکشد. حافظ با گفتنِ «ندانم»، عقل را تحقیر میکند؛ یعنی سودِ این معامله مادی و قابلِ شمارش نیست. سودِ این تجارت، رشدِ ابعادِ وجودیِ انسان، بیدار شدنِ جان و رسیدن به خودِ اصیل در دلِ طوفانهاست.
اگر امامِ جماعت طلب کند امروز / خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد
این بیت به معنایِ «گذرِ کامل از دوگانگیهای اعتباریِ جهان مادی» (مانند پاک و نجس، کفر و ایمان، زاهد و فاسق) است. حافظ با فرستادنِ این پیغام به امامِ جماعت (نمادِ قانونگذارِ جامعه)، اعلام میکند که من از مرزِ قضاوتهای شما عبور کردهام. وقتی عارف به شهودِ باطنی میرسد، میبیند که تمامِ عالم تجلیِ یک حقیقت است و شرابِ معرفت، نهتنها نجس نیست، بلکه پاککنندۀ اصلی است. این بیت اعلامِ استقلالِ روحیِ انسانِ آزاد است که دیگر فریبِ نقشها و نقابهای اجتماعی را نمیخورد و در اصالتِ محضِ خود زندگی میکند.
دکتر صحافیان در ۱۷ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:
در دار بافندگی چشمم، چهره زیبایت را نقاشی کردم. آری چون تو معشوقی به این زیبایی ندیدم و نشنیدم(خانلری:خیال روی تو)
۲- در شوق رسیدن به تو چون باد شمال به سویت روان هستم، ولی به گرد قامت زیبا و خرامانت نرسیدم.
۳- در شب موهایت امید از روز عمر بریدم. به طمع رسیدن به شراب دهانت، از آرزوهای دلم گسستم(ایهامها:عمر: به درازی زلف- دور:دوره و گردی دهان-کام: دهان)
۴- برای اشتیاق به چشمه شیرین دهانت،چه اشکها میریختم در حالیکه از لبان یاقوتی میفروش تو، چه فریبهایی میخوردم(خانلری: ز شوق)
۵- و تو با غمزه و ناز چه تیرها بر دلم انداختی و من در سر کویت، چقدر بار اندوه عشق کشیدم.
۶-ای نسیم صبح! با خود غبار کویش را بیاور، که بوی خون دل مجروحم را از آن خاک میشنوم.
۷-چون آهویی وحشی از آدمیان بریدم و این گناه چشمان سیاه و گردن دلپسندت بود که مرا شیفته و بیخود کرد.
۸- از غم عشق، چون غنچه در خود پیچیدم که از کویش نسیمی بر من عبور کرد و من به شوق این بوی، پرده بر دل خونینم بریدم(ایهام به شکوفایی)و رازهای خویش آشکار نمودم(پیچیدگیها و ظرافتها به سبک هندی و بیدل دهلوی نزدیک میشود)
۹- سوگند به خاک پای و روشنایی چشم حافظ(برگرفته از آن خاک)، که بدون چهره جانفزایت، نوری در چشمم نیست.
آرامش و پرواز روح
بهرام خاراباف در ۱۷ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۷:
کالامان=که اَلْ اَمان=بانگبزن که امانم بدهید
ناشناس در ۱۷ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۵۷ در پاسخ به نا آشنا دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۱ - دیباچه:
(گفتار شما در هیچ آزمایشگاهی قابل آزمایش نیست،)
از حیرتتان حیرت کردم، ضمنا همین اصلی که بنا نهادید مبنی بر گفتاری حقیقت است که در آزمایشگاه قابل آزمایش باشد، خیالبافی و هپروتیسم محض است چرا که در هیچ آزمایشگاهی قابل آزمایش نیست
در اولین گام خودتان را حلق آویز کردید
هر چقدر تصور میکنم که دریای خودابطالگریتان ساحل دارد میبینم بیکران است
ملک آرشی در ۱۷ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۹ در پاسخ به مجید رضایی نایب دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » خیام شاعر:
شعر یعنی لفاظی و فن، هنر یعنی فرم . کلاس آموزش زندگی و اخلاق نیست که. اگر بلیغ بود، ایهام و تشبیه و... زیبایی داشته باشه، تناسب واژگان و فصاحت، مهم نیست چی میگه، از معشوق خیالی یا عرفان یا طبیعت یا هزل.
ملک آرشی در ۱۷ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۳ در پاسخ به پیمان اولادی دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶:
یکم برو غزلیات سعدی و حافظ و خمسه نظامی و صائب بخوون. خود خیام هم خودش رو شاعر نمیدونست، چندتا رباعیه تنها، همین و بس!
مهرداد . در ۱۷ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۵:
مصرع اول بیت سوم چه معنی دارد؟
گردآفرید در ۱۷ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۶ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثلثات:
پهلوی شیرازی نداریم که! پهلوی صفتی بوده برای زبانهایی که:
۱) برای مناطق پهله بودن مانند همون پنج منطقه.
۲)زبان پارسی ساسانیان پس از اسلام هم پهلوی خونده میشه.
به این زبان میگن شیرازی قدیم old shirazi که زیرمجموعه زبان پارسی هست. میتونید تو سایت گلاتولوگ دسته بندیشو ببینید.
پهلوی اون پنچ منطقه منظور زبانهای مادی-پارتی هست. این شیرازی قدیم پارسی هست. پهلوی در اصل نام زبان پارتی بوده پس از اسلام به پارسی میانه ( پارسی ساسانیان ) هم پهلوی گفتن و اینجوری درهم امیخته شده. این زبان نامش شیرازی کهن/قدیم هست که تو گلاتلاگ زیرشاخه زبان پارسیه کنار گویش امروزی شیرازی و کازرونی و بندری و ....
گردآفرید در ۱۷ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۷ در پاسخ به شهرام فرزانه فر دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثلثات:
خیر، شیرازی قدیم هست که گویشی از پارسیست.
فهلوی برای مناطق اذربایجان و ری و همدان و اصفهان اینا بوده نه سرزمین پارس ( که میشه فارس، بوشهر، هرمزگان امروزی )
علیرضا آرام در ۱۸ روز قبل، جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۵:
عجب غزل وحشتناکی...
علیرضا آرام در ۱۸ روز قبل، جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۸ در پاسخ به مريم دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۵:
پاسخ برمیگردد به بیت پیشین:
جان دادم و خاک سر کوی تو نگشتم.
میگوید در بحث وفاداری تو بیوفایی کردی،
فکر کردی برنده شدی و مرا شکست دادی و نفهمیدی که همین شکستی که من داشتم و پیش تو مردم، برد بود.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۸ در پاسخ به مبین دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۳:
در دیوان شمس تبریزی به اهتمام استاد بدیع الزمان فروزنفر هم معدود غزلیاتی یافت می گرد که انتساب آنها به مولانا محل تردید جدی است یکی از آن غزلیات هم احتمالا همین غزل ضعیف باشد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۳:
ترک در شعر فارسی به معنای زیباروی است و متضاد آن هندو است به مقاله ی ارجمند خانم آن ماری شیمل در این موضوع رجوع بنمایید
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۸ در پاسخ به حمید دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۳:
در زبان ترکی آذری می گویند دیش دور یعنی آرام باش
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۶ در پاسخ به شاهین دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۳:
مولانا ترک تبار نبوده است در زمان مولانا زبان ترکی سلجوقیان روم ، زبانی ناپخته و خام بوده است به اشعار یونس امره معاصر مولانا رجوع نمایید وی آن زبان را یاد نگرفته بود اگر یاد گرفته بود اشعاری به آن زبان هم می سرود
همایون در ۱۸ روز قبل، جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۱:
گویی همین او است که پس از دیدار با شمس بر جلالدین پدیدار میشود و امروز مگسان را از گرد شیرینی میپراکند فردا بازان را به پرواز در میآوزد و رستم ها را روانه میدان میکند
همایون در ۱۸ روز قبل، جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۲:
غزلی همایون و شگفت از دریافت زمان، شاید آدمی در این جهان آمدهاست تا چنین غزلی بگوید و بشنود
زیباتر از این نمیتوان گفت که ما اینجا چه میکنیم و زمان و جهان در ما چه میکند
مهدی در ۱۷ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴: