ابراهیم احمدی در ۲۰ روز قبل، جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵:
بلبلی بیدل نوایی میزند / بادپیمایی هوایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «بلبل بیدل» نماد سالک عاشق یا خودِ شاعر است که دل از دست داده و از سرِ درد، نغمهسرایی میکند. «بادپیمایی» کنایه از کار بیهوده کردن یا در طلب امرِ دستنیافتنی بودن است.
تحلیل فلسفی و تاویلی: از دیدگاه فلسفه اشراق، روح انسان در این جهان مادی غریب است (غربت غربی). نغمهسرایی بلبل، فریاد شوق و در عین حال ناله تنهایی روح در قفس تن است. سالک از دید اهل دنیا، «بادپیما» (بیکار و سرگردان) به نظر میرسد، چرا که همّت او معطوف به «هوا» (عالم بالا و تجرد) است، نه مادیات زمین.
کس نمیبینم ز بیرون سرای / و اندرونم مرحبایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «سرای» نماد وجود انسان یا دل سالک است. بیرون سرای، کنایه از جهان حواس پنجگانه و خلق است. «مرحبا زدن» نمادِ سروش غیبی، الهام، و خطابات الهی است.
تحلیل تاویلی: این بیت به مقام «خلوت و عزلت» و تجرد روح اشاره دارد. سالک ارتباط خود را با کثرات جهان بیرون قطع کرده است. در این حال، پنجرههای ملکوت به درون دل او گشوده میشوند و حقتعالی یا پیرِ درون، او را خوشآمد (مرحبا) میگوید. این تجربه، کاملاً شخصی و شهودی (Intuitive) است و غیراهلِ دل کسی از آن باخبر نیست.
آتشی دارم که میسوزد وجود / چون بر او بادِ صبایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «آتشی که وجود را میسوزد»، همان عشق سوزان الهی (جذبه) است که تمام هستیِ مجازی و انانیت (منیت) سالک را خاکستر میکند. «باد صبا» در ادبیات عرفانی نماد نفخات رحمانی و بشارتهای غیبی است.
تحلیل فلسفی و تاویلی: این بیت بیانگر پارادوکسِ شریف عرفانی است؛ باد معمولاً آتش را خاموش میکند یا اگر تند باشد آن را میپراکند، اما باد صبا (لطف حق) آتش عشق درون را تیزتر میکند. از نظر فلسفی، این سوزاندن وجود، همان مقام «فنا» است؛ یعنی تبدیل وجود امکانی و مجازی سالک به وجود حقیقی حقانی.
گرچه دریا را نمیبیند کنار / غرقهحالی دست و پایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «دریا» نماد ذات بیکران الهی یا تجلیات نامتناهی عشق است. «غرقهحال» سالکی است که در مقام استغراق و حیرت فرو رفته است.
تحلیل فلسفی و تاویلی: سالک میداند که ذات حق لایتناهی است و عقل محدود او هرگز به «کنار» (انتهای) این دریا نمیرسد (مقام حیرت فلسفی و عرفانی). با این حال، او دست و پا میزند؛ این دست و پا زدن، نماد کوششِ عاشقانه و تسلیم نشدن است، هرچند که بداند وصال کامل ذات ممکن نیست. این بیت توصیفکننده پویایی مأیوسانه اما عاشقانه سالک است.
فتنهای بر بام باشد تا یکی / سر به دیوارِ سرایی میزند
در روزگار گذشته، وقتی شورش، آشوب یا اتفاق فوقالعادهای (مثل آمدن یک معشوق زیبارو یا شعبدهباز) رخ میداد، مردم برای تماشا روی بامها میرفتند و ولوله به پا میشد.
سعدی میگوید: آن بالا بر روی بام، «فتنه» (آشوب/معشوق فتنهگر) ایستاده است و جلوهگری میکند؛ در نتیجه این جلوهگری و شلوغی، یک نفر این پایین (در کوچه) دستپاچه، حیران و سراسیمه شده و از سرِ بیخودی و شیدایی، سرش به دیوار خانه میخورد.
۲. تاویل عرفانی و فلسفی (سطح عمیق)
• فتنه بر بام: نماد تجلی آشکار جمال الهی در عالم هستی است. حقتعالی خود را بر تارک جهان نشان داده و زیباییاش را عیان کرده است.
• تا یکی سر به دیوار سرایی میزند: «یکی» همان سالک عاشق یا انسانِ حیران است. «سر به دیوار سرایی زدن» نماد دو مفهوم است:
1. حیرت و سرگشتگی شدید (بیخودی): عاشق با دیدن جمال معشوق چنان مبهوت و مَست میشود که راه را از چاه بازنمیشناسد و مثل آدمهای نابینا یا مجنون، سرش به دیوارها میخورد.
2. احساس بنبست در عالم ماده: سالک وقتی تجلی عالم بالا (بام) را میبیند، طاقت ماندن در این دنیا (خانه مادی) را ندارد؛ او میخواهد پرواز کند اما به در و دیوارِ قفسِ تن و این جهان مادی برخورد میکند و اسیر محدودیتهاست.
آشنایان را جراحت مرهمست / زان که شمشیر، آشنایی میزند
حیف باشد دست او در خون من / پادشاهی با گدایی میزند
بندهام گر بیگناهی میکشد / راضیم گر بی خطایی میزند
شکر نعمت میکنم گر خلعتی / میفرستد یا قفایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «شمشیر»، «زخم»، «خون ریختن» و «قفا زدن» همگی نماد ابتلاآت، بلایا و تجلیات جلالی حق هستند. «خلعت» نماد تجلیات جمالی (لطف و پاداش) است.
تحلیل فلسفی و تاویلی: این ابیات اوج «مقام رضا» و «تسلیم مطلق» در عرفان است. از دیدگاه توحید افعالی، سالک همه چیز (چه رنج و چه لذت) را از جانب یک منبع میبیند.
شمشیر معشوق عین مرهم است چون تعلقات مادی را قطع میکند.
سالک مقتولِ حق شدن را افتخار میداند (حیف است پادشاه با گدایی چون من همنشین شود، حتی به قیمت کشتن من!).
ثنویت (دوگانه دیدنِ لطف و قهر) در اینجا کاملاً از بین رفته است؛ خیرِ مطلق (خدا) هر چه کند خیر است، خواه خلعتی از نور باشد، خواه سیلی و تازیانهِ ستم (به ظاهر).
ناپسندیدهست پیش اهل رای / هر که بعد از عشق رایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «اهل رای» در اینجا به معنی صاحبان عقل جزئی و مصلحتبین نیست، بلکه منظور عاقلانِ واصل و عارفان راستین است. «رای زدن» یعنی تدبیر و چارهاندیشی عقلانی.
تحلیل فلسفی و تاویلی: این بیت به تقابل سنتی عقل و عشق اشاره دارد. از نظر فلسفه عرفانی، عقل تا پشت درِ بارگاه عشق راهنماست، اما وقتی عشق آمد، عقلِ تدبیرگر باید معزول شود. کسی که وارد ساحت عشق حقیقی شده اما هنوز میخواهد با عقل مادی خود چارهاندیشی و عافیتطلبی کند، از نظر اهل معرفت مطرود است. عشق، کلّیت وجود را میطلبد نه تدبیرهای نیمبند را.
محتسب گو چنگ میخواران بسوز / مطرب ما خوش به تایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «محتسب» نماد شریعت ظاهری، عقل قشری و قضاوتهای بیرونی است. «چنگ» و «مطرب» نماد ساز و آواز ازلی، وجد و سماع روحانی درون عارف است. «تا» (تار) نماد اصل و ریشه نغمه غیبی است.
تحلیل تاویلی: سعدی تقابل ظاهر و باطن را نشان میدهد. محتسبِ قشری میتواند سازهای ظاهری را بشکند و بسوزاند، اما او هرگز نمیتواند به موسیقی باطنی و سرّی درون عارف (که متصل به نغمه الست است) دستبرد بزند. مطرب درون سالک با تکتاری غیبی، خوشترین نغمهها را مینوازد که گوش نامحرمان از شنیدن آن کر است.
دود از آتش میرود خون از قتیل / سعدی این دم هم ز جایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «دود» معلول آتش است و «خون» معلول شمشیر. «دم زدن» هم به معنی نفس کشیدن و هم به معنی سخن گفتن و شعر سرودن است.
تحلیل فلسفی و تاویلی (اصل علّیت در عرفان): سعدی در بیت آخر به منشأ شعر خود اشاره میکند. همانطور که بالا رفتن دود بدون آتش محال است و ریختن خون بدون جراحت ممکن نیست، سخن گفتنِ عاشقانه و پر سوزِ سعدی نیز خودبخودی و از روی تفنن نیست. این کلمات (دم) از «جایی» (عالم غیب، نَفَسِ رحمانی، یا دلِ سوخته از عشق معشوق) نشات میگیرد. سعدی خود را تنها یک مجرا و واسطه میداند که اثرِ آن آتشِ درونی را بازتاب میدهد.
سناتور سنتور در ۲۰ روز قبل، جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:
حاشا که من به موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنم
من لافِ عقل می زنم ، این کار کِی کنم
حضرت حافظ
یکی از عقل می لافد ، یکی طامات می بافد
بیا کاین داوری ها را به پیشِ داور اندازیم
حضرت حافظ
نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون
که هر کجا خبری هست ادعایی نیست
فاضل نظری
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۰ در پاسخ به حامد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:
اگرقرار نبود هشت قرن بعد محمدرضا شجریان بیاید حافظ اصلا غزل نمی سرود دست از شجریان زدگی بردارید وی هم یک خواننده مانند دیگران بوده است ولی مقلد و بدون سبک!
دکتر حافظ رهنورد در ۲۰ روز قبل، جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:
شاید در نظر نخست چنین آید که حافظ مدح وزیری از وزرای آل مظفر را کرده؛ بله چنین است اما به چه دلیل؟ برای اینکه آزادی دوباره به شهر شیراز بازگشته و از آنجا که خواجه ارادهاش معطوف به آزادیست از عامل این آزادی، یعنی شاه شجاع و وزیر مقتدر آلمظفر برهانالدین فتحالله مدح میکند. لحظهای شک نباید کرد که اگر اینها هم مثل مبارزالدین اهل ریا و سختگیری و بگیروببند بودند، خواجه به رسوایی آنان برمیخاست نه مدحشان. پس پشت این غزل نکتهی مهم همان اصل آزادیست و میبینید که زاهد را هم نقد میکند و به او گوشزد میکند که محتسب که مثل شما از میومیگساری ممانعت میکرد رفت اما این می است و شادخواری که مانده و جهان را پر کرده است.
انتصاف به معنای به عدالت تقسیم کردن است و همریشهی نصف
کان یمین و یسار را هم دوستان به خوبی توضیح دادهاند.
مجید مطهری در ۲۰ روز قبل، جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۶ در پاسخ به Fateme Salimppour دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳:
در زبان لری اصیل خرم آبادی پیسه به معنای دو رنگ هست . مثلاً به گوسفند دو رنگ میگن پیسه
این بیت سعدی منو یاد پتوی پلنگی انداخت 😅🤦
همیرضا در ۲۰ روز قبل، جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱:
نکات استخراج شده از شرح صوتی دکتر رضا ضیاء توسط هوش مصنوعی:
نکات و اشارات مهم در شرح غزل «در زلف سیاهش گل چندان...»
این غزل در تصحیح قزوینی غزل ۲۷۱ و در تصحیح خانلری غزل ۲۶۶ معرفی شده است.
در آغاز شرح، احتمال تأثیرپذیری حافظ از خاقانی مطرح میشود. به غزلی از خاقانی اشاره شده که در آن تعبیر «از چرخ توهّم و گله چندان...» آمده و گفته میشود حافظ ممکن است مصراع یا ساختار مشابهی را از خاقانی گرفته و آن را به صورت ردیف «که ما پوز» در غزل خود به کار برده باشد. در شرح، پیوند زبانی و فکری حافظ با خاقانی در برخی موارد با پیوند سعدی با انوری مقایسه شده است.
«چونان» از نظر تلفظ و ضبط مورد توجه قرار گرفته است. در زبان امروز «چنان» رایجتر است، اما در شعر و متون قدیم «چونان» نیز کاربرد داشته و در این غزل تناسب لفظی میان «چونان»، «زلف»، «سیاه» و «بیسر و سامان» مورد توجه قرار گرفته است.
در بیت «کس به امید وفا ترک دل و دین ما کناد»، ساخت دعایی فعل «کناد» توضیح داده میشود؛ یعنی «امیدوارم/الهی که نکند». شاعر خطاب به کسی است که به امید وفاداری معشوق، دل و دین خود را ترک میکند و حافظ، با توجه به تجربه خود، او را از این کار برحذر میدارد: «که چونانم من از این کرده پشیمان».
در پیوند معنایی ابیات، حرکت حافظ از عاشقی به مینوشی مطرح میشود. در بیت «به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست / زحمتی میکشم از مردم نادان»، شاعر میگوید تنها یک جرعه شراب میخواهد که آزاری برای کسی ندارد، اما از مردم نادان رنج میبرد.
در همین زمینه به مفهوم «کمآزاری» در اخلاق و عرفان اشاره شده و عبارتی از غزالی در این مضمون یادآوری میشود که رستگاری را با آزار نرساندن به دیگران پیوند میدهد.
برای زمینه تاریخیِ بحث شراب، به روایتی درباره برخی صحابه پس از فتح شام اشاره میشود. در شرح، به نقل فروزانفر درباره کسانی که شراب نوشیده بودند و گفتوگوی آنان با عبیده بن جراح اشاره شده و آیهای از سوره مائده درباره «لیس علی الذین آمنوا...» مطرح میشود. سپس بحث حدّ شراب و تعیین هشتاد تازیانه نیز نقل میشود. این روایت در شرح برای نشان دادن سابقه تاریخی و فقهی چنین مناقشاتی آورده شده است.
«مردم نادان» از مهمترین تعابیر مورد توجه در این شرح است. شارح آن را از نمونههای زبان رندانه و گزنده حافظ میداند؛ یعنی حافظ نه تنها از شراب دفاع میکند، بلکه نادانیِ کسانی را که او را به سبب آن ملامت میکنند، موضوع طعنه قرار میدهد.
در همین زمینه به حدیث مشهور «اکثر اهل الجنة البله» اشاره میشود؛ یعنی روایتی که بر اساس آن بیشتر اهل بهشت «بُله» یا سادهدلان دانسته شدهاند. در شرح، به دشواری تفسیری این مضمون و توضیحاتی که عالمان درباره آن دادهاند اشاره میشود.
همچنین حکایتی درباره امامالحرمین جوینی نقل میشود که در هنگام مرگ آرزو کرده بود ای کاش با همان اعتقاد ساده پیرزنان از دنیا میرفت و گرفتار بحثهای فلسفی، منطقی و کلامی نمیشد. این حکایت برای توضیح تقابل «علم و استدلال» با ایمان ساده و نیز مفهوم «نادانی» در بیت حافظ مطرح شده است.
در ادامه، برای نشان دادن پیوستگی مضمون «جهل» و «توبه» در شعر حافظ و عبید زاکانی، به ابیاتی از عبید اشاره میشود که در آنها اصل توبه به نوعی با جهل پیوند مییابد. همچنین چند بیت از حافظ درباره توبه، باده و گوش ندادن به سخن ناصح در کنار این غزل قرار داده میشود. از جمله مضمون «توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم».
در بیت خطاب به زاهد، «زاهد از ما به سلامت بگذر» به صورت ادامه همین مضمون تفسیر میشود: حافظ میگوید زاهد میتواند راه سلامت و پارسایی خود را برود و از او بگذرد، زیرا این میِ مورد نظر حافظ دل و دین را از دست میبرد و انسان را گرفتار عشق میکند.
در نسخهشناسی بیت «گوشهگیری و سلامت حوسم بود»، بر ضبط «گوشهگیری» تأکید شده و گفته میشود بیشتر نسخهها همین ضبط را دارند. این تعبیر با «سلامت» تناسب دارد؛ زیرا گوشهگیری و کنارهگرفتن از خلق، راهی برای رسیدن به سلامت و پرهیزگاری دانسته شده است.
در همین بخش، بیتی از سعدی با مضمون «گوش گرفتم سر از همزه خلق...» یاد میشود. «گوشه» نیز با «چشم» و «نرگس» تناسب لفظی دارد و شارح به شبکهای از تناسبهای واژگانی میان «گوش»، «گوشه»، «چشم» و «نرگس» توجه میدهد.
«نرگس فتان» به معنای چشم فتنهانگیز معشوق است. «فتان» صیغه مبالغه از «فتنه» دانسته شده و «شیوه» نیز تنها به معنای روش نیست، بلکه با ناز، غمزه، فریب و عشوه معشوق ارتباط پیدا میکند.
«گفتگوهاست در این راه که جان بگدازد» در ادامه همان مسیر عاشقی تفسیر میشود. این راه، برخلاف تصور اولیه شاعر برای رسیدن به «سلامت»، سرشار از گفتگوها و کشمکشهایی است که «جانگداز» هستند.
در ضبط واژه «عربدهای» بحث نسخهشناختی مطرح میشود. در برخی چاپها «عربدهای» نوشته شده، اما بر اساس برخی نسخههای قدیمی شکلهای املایی دیگری دیده میشود. شارح تأکید میکند که باید میان شکل نوشتاری کلمه در نسخههای قدیمی و شیوه خواندن آن تفاوت گذاشت.
«گوی فلک» یکی از مهمترین تصاویر بیت پایانی پیش از خاتمه است. در شرح تأکید میشود که «گوی» در اینجا به معنای توپ چوگان است و حافظ فلک را همچون گویی در خم چوگان میبیند: «آن میکشند در خم چوگان که ما پرس».
از همین تعبیر برای رد این برداشت استفاده میشود که گویا حافظ در اینجا نخستین کسی بوده که کروی بودن زمین را کشف کرده است. شارح یادآوری میکند که پیش از حافظ نیز در شعر فارسی، از جمله در شعر نظامی، تعبیر «گوی زمین» دیده میشود و در سنت علمی و ادبی پیش از حافظ نیز درباره کروی بودن زمین بحث شده است.
در این بخش، «گوی فلک» بیشتر یک تصویر ادبی و مربوط به بازی چوگان است تا یک ادعای علمی درباره ساختار جهان.
تصویر «فلک در خم چوگان» همچنین با سنت گستردهتری از شکایت از چرخ و فلک پیوند داده میشود. در شرح، به رباعی مشهور منسوب به خیام درباره نیکی و بدی، شادی و غم و نقش چرخ اشاره شده و سپس شعری از ناصرخسرو درباره نکوهش «چرخ نیل و فری» و نیز بیت مشهور «درخت تو گر بار دانش بگیرد...» یادآوری میشود. مضمون مشترک این نمونهها، نسبت دادن سرنوشت انسان به چرخ و فلک و در عین حال اعتراض یا شکایت از آن است.
در بیت پایانی، «زلف شکستن» نیز مورد توجه قرار گرفته است. در زبان شعر قدیم «زلف شکستن» به معنای پیچ و خم دادن و شکندار کردن زلف است. از همینرو تعبیر «زلفشکن» نیز در شعر فارسی سابقه دارد.
در ضبط بیت پایانی، میان نسخهها اختلاف دیده میشود و صورتهایی مانند «به کینه که شکستی» نیز ذکر شده است. شارح احتمال میدهد برخی ضبطهای نسخهای به صورت اولیه بیت نزدیکتر باشند، اما درباره قطعی بودن این ترجیح داوری نهایی نمیکند.
«قصه دراز است» در پایان غزل با مضمون زلف پیوند داده میشود. حافظ در چند شعر دیگر نیز «قصه» را در کنار «زلف» و گره و پیچوخم آن آورده است. از جمله مضمونهایی مانند «شرح شکنج زلف خماندرخم جانان...» و تعبیرهایی درباره باز کردن گره زلف یار.
از نظر ساختاری، شارح به «فرود» غزل توجه ویژه دارد: غزل از شکایت از زلف سیاه معشوق آغاز میشود، سپس به بیسر و سامانی، ترک دل و دین، شراب، زاهد، گوشهگیری، عشق و در نهایت دوباره به «زلف» بازمیگردد. بنابراین تصویر آغازین و پایانی غزل به یکدیگر بازمیگردند.
یکی از نکات مورد تأکید شرح، پیوستگی شدید ابیات برخلاف تصور رایج از «پراکندهگویی» حافظ است. به نظر شارح، در این غزل مجموعهای از تناسبهای لفظی و معنایی وجود دارد که ابیات را به یکدیگر متصل میکند؛ از جمله زلف/سر، سیاه/موز، گوش/گوشه/چشم، نرگس/فتان، سلامت/گوشهگیری و گوی/چوگان.
نامها و منابعی که در این شرح به آنها اشاره شده است:
خاقانی
سعدی
انوری
عبید زاکانی
فروزانفر
دکتر غنی
آقای راستگو
دکتر سجادی
دکتر بهرامیان
نظامی
خیام (در ارتباط با رباعی منسوب)
ناصرخسرودر مجموع، محور اصلی این شرح، خوانش رندانه حافظ از تقابل «عشق و سلامت/پارسایی»، نقد «مردم نادان» و ناصحان، و نشان دادن پیوستگی شبکه تصویری و زبانی غزل است. در کنار آن، چند نکته نسخهشناختی درباره ضبط واژهها و نیز بحثی درباره سابقه ادبی تصویر «گوی فلک و خم چوگان» مطرح میشود.
رضا انجویان در ۲۱ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۶ در پاسخ به بينوا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:
سلام
در دیوان حافظ به تصحیح دکتر خانلری این واژه (وُصله)به این معنی آورده شده است: مویی عاریتی که بر موی خود اضافه کنند تا بلندتر شود. امروزه به اون به لفظ انگلیسی اکستنشن میگن
گردآفرید در ۲۱ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۲ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزهگر » بخش ۱۴ - رد شاهی بهرام، گزینش ناموران از صد تا چهار و نمودن خستگان یزدگرد به منذر:
درود
پارسی اینجا صددرصد قومنام هست و نمیتونه به معنای موبد و اینا باشه، هیچوقت اینجوری بکار نرفته که اینجا بخواد بکار بره و تازه در کنار دو قوم نام قرار گرفته. اما این به این معنی نیست که پارسیان ایرانی نیستن، شاید منظور این هست که برای نمونه از رومیان، از ایرانیان ( ایرانیان گوناگون ) و یک گروه پارسی جدا که همگان پارسی باشن. یا چون پارسیان یکی از مهمترین قومنام تو شاهنامه هستن جدا گذاشته شده. ولی صددرصد قومنام هست. این ابیات رو هم ببینید:
ز رنج و ز غم گشته آزاد دل
شهنشاه ایران و زابلستان
( شاهنامه )
از ایرانی و زاولی هر که بود
بفرمود تا صف کشیدند زود
اسدی توسی
ایران و زابلستان مرد کار
سواره پیاده بدش سی هزار
فرامرزنامه
قاعدتا اینجاها به این معنی نیست زابلیا ایرانی نیستن، رستم و کل خاندانش زابلی بودن!
همینطور جدا نوشته شدن ایرانی و پارسی تنها در شاهنامه فردوسی نیومده
به اندک زمان مرد بفگند سی
ز چینی و ایرانی و پارسی
کوشنامه
اما قاعدتا این ابیات به این معنا نیستن که پارسیان و زاولیان ایرانی نیستن ( مهمترین خاندان پهلوانی رزمنامهها زابلین و پارس از زمان پیشدادیان در شاهنامه پررنگه و پایتخت چندین تن از کیانیان و ساسانیان هست در شاهنامه و چندین شاه ساسانی به طور مستقیم پارسی خطاب میشن در شاهنامه مانند اردشیر بابکان، شاپور ذوالاکتاف، بهرام گور و خسرو پرویز، یا اینکه در بخش بهرام چوبین در بگومگوش با خسرو پرویز بهرام میگه من بزرگی رو از پارس برمیدارم و نمیذارم دیگه کَی ( کیانیان ) بمونه، پس کامنت پایین که میگه جغرافیای پارس و ایران یکی نبوده سراسر نادرسته، در شاهنامه پارس همواره بخشی از ایران که هست که هیچ، اصن پایتخته! پایتخت کی قباد کی کاووس کیخسرو لهراسپ داراب دارا و بسیاری از ساسانیان شهر اصطخره/استخره )
جدا از این، دیدم برخی هم میان پارسی رو به ایرانی ( تو شاهنامه! ) برداشت/ترجمه میکنن! این ابیات میتونه به این دوستان هم کمک کنه!
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲۱ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۵ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱:
آخ آخ چه ایراد و نقص بزرگی وارد کردی! اصلا به ذهن پیرنیا خطور نکرده بود وگرنه به جرم دیپلوم نداشتن و معلم روستا بودن؛ او را از رادیو بیرون میانداخت!
دیپلوم داشت! (حتما دیپلوم از دیپلم هم بیارزشتر است!)
راستی کدامیک از اساتید موسیقی دکترای ادبیات داشتند که این یکی دیپلوم داشته؟
معلم روستا بودن هم عیب است؟ اصلا شغل و مدرک تحصیلی ربطش به موسیقی چیه؟ چون چند جا همین نقص را نوشتهای!
آدم کینهای و حسود ناچارا تاریخ را تحریف میکند.
اولین کار شجریان در 15 آذر سال 1346 یعنی بیش از 11 سال پیش از انقلاب از رادیو پخش شد و به صورت مستمر ادامه داشت.
در سالهای 54 تا 56 جشن هنر توس و شیراز هم ایشان ستارۀ آواز ایرانی بود و آثاری تولید شد که در سیستم موسیقی ایران بیسابقه است؛ از جمله آن راستپنجگاه بینظیر.
شاید هم معتقدید که در زمان پهلوی هم عدهای که مقصود شماست و میدانیم چه کسانی هستند، ممنوعالکار بودند؟
آنها که حذف شدند؛ خودشان دوست داشتند بروند کاباره و از زمان پهلوی فعالیتشون در جای دیگر بود. وانگهی در آواز، خورشیدی طلوع کرده بود که ستارهها خاموش شدند.
در جمع آگاهان، خاموش بودن بهتر است.
هادی مردی در ۲۱ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۱ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۸ - در اصل از آن عبدالمجید تبریزی شاعر پیشکسوت حافظ:
این اثر قدیمی با این که از زمان ساخت ان سالها می گذشت در شهریور ۴۰۵ بسیار شنیده شد
چون نمکی بر زخم باز وطن
و این مهمترین مشخصه هنر است
هادی مردی در ۲۱ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۳ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۸ - در اصل از آن عبدالمجید تبریزی شاعر پیشکسوت حافظ:
جناب منوچهر همایون پور این شعر زیبا را به یاری استادان موسیقی ایران مثل جواد معروفی به اثری کم نظیر تبدیل کرده اند
ابراهیم احمدی در ۲۱ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹:
مشکن دل مرد مشتری را / بگذار ره ستمگری را
معنای نمادین: «مشتری» در نجوم قدیم مظهر سعد اکبر، علم و دانش است؛ اما در زبان عرفان، مشتری کسی است که خواهان و خریدار تجلیات الهی است. عاشق، سرمایه جان را آورده تا وصال بخرد.
دیدگاه فلسفی-عرفانی: ستمگری معشوق، همان «استغنای الهی» (بینیازی حق) است که دل عاشق را میشکند تا فرعون نفس او بمیرد و شایسته محرمیت شود.
رحم آر مها که در شریعت / قربان نکنند لاغری را
تاویل عرفانی: ماه نماد روی حقیقت و نور مطلق است. عاشق خود را «لاغر» (ضعیف و فاقد هستی مجازی) میخواند. در فقه، قربانی باید فربه باشد، اما در مذهب عشق، قربانی باید از انانیت و خودپرستی لاغر شده باشد. مولانا با زبانی رندانه و معکوس، از شریعت وام میگیرد تا بگوید من پیش از این در پای تو ذوب شدهام، پس لایق التفات توام.
مخمور توام به دست من ده / آن جام شراب گوهری را
معنای نمادین: «مخمور» یعنی کسی که دچار خمار هجران است. «شراب گوهری» همان میِ معرفت و تجلی ذات است که جوهر وجودی انسان را پاک میکند.
دیدگاه فلسفی: معرفت عقلانی مایه هشیاری است، اما معرفت شهودی (شراب) مایه بیخودی و اتصال به کل است.
پندی بده و به صلح آور / آن چشم خمار عبهری را
تاویل عرفانی: «چشم خمار عبهری (نرگسمانند)» نماد چشم مست و قهار معشوق یا همان تجلی جلال الهی است که با قهر خود جهان را دگرگون میکند. عاشق تمنا میکند که این قهر (خمار) به لطف (صلح) بدل شود. در شعر عرفانی، «چشم خمار» یعنی چشمی که نیمهباز، مست و بینیاز است و به کسی نگاه نمیکند. این نماد «استغنا و بینیازی خداوند» است؛ یعنی ذات حق آنقدر بزرگ و بینیاز است که به طاعات و عبادات ما توجهی ندارد و با این بیاعتنایی، دل عاشق را میسوزاند.
فرمای به هندوانِ جادو / کز حد نبرند ساحری را
معنای نمادین: «هندوان جادو» در ادبیات عرفانی نماد زلف سیاه معشوق و در مرتبهای عمیقتر، نماد کثرات جهان مادی و فریبهای نفس و طبیعت است که سالک را جادو و سرگردان میکنند. عاشق از حق میخواهد که غلبۀ دنیای ماده بر روح او را مهار کند.
در ششدرهای فتاد عاشق / بشکن درِ حبس ششدری را
دیدگاه فلسفی و تاویلی: «ششدره» در بازی نرد وضعیتی است که راه فرار ندارد. در فلسفه و عرفان، ششدره همان جهان مادی و ابعاد ششگانه (بالا، پایین، چپ، راست، جلو، عقب) یا حواس پنجگانه و تجرید عقل است. تن انسان حبس ششدری است. شکستن این حبس، یعنی خروج از مکان و زمان و ورود به ساحتِ «لامکان» (فنا و بقای بالله).
یک لحظه معزمانه پیش آ / جمع آور حلقه پری را
معنای نمادین: «معزم» یعنی افسونگر و جنگیر. «پری» نماد افکار پراکنده، احوال غیبی یا نیروهای سرکش نفس است. عاشق از معشوق میخواهد که مانند یک افسونگر الهی، پراکندگیهای ذهن و جان او را جمع کند و به جمعیت خاطر (تمرکز بر واحد) برساند.
سر مینهد این خمار از بن / هر لحظه شراب آن سری را
تاویل عرفانی: خمارِ جانِ عاشق، هر لحظه در برابر «شراب آن سری» (شراب اخروی و قدسی) سر تسلیم فرود میآورد. این بیت بیانگر تسلیم محض شدن عقل جزئی در برابر عقل کل است.
صد جا چو قلم میان ببسته / تنگ شکر معسکری را
معنای نمادین: قلم برای نوشتن کمر میبندد (بندهای نی). «شکر معسکری» مرغوبترین شکر زمانه بوده است. عاشق همچون قلم، میانِ خود را بسته تا شیرینی کلام حق و وحی الهی را ابراز کند. شکر در اینجا نماد سخنان وحیآمیز و شطحیات عرفانی است.
ای عشق برادرانه پیش آ / بگذار سلام سرسری را
دیدگاه عرفانی: مولانا خواهان تجلی عمیق و بیپرده عشق است. «سلام سرسری» نماد دینداری تقلیدی، عرفان سطحی و عبادات ظاهری است. او خواهان عشق حقیقی و یگانگی بیواسطه است.
ای ساقی روح از در حق / مگذار حق برادری را
تاویل نمادین: «ساقی روح» میتواند تجلی جبرئیل، پیر طریقت (شمس تبریزی) یا خودِ ذات حق در مقام تجلی بخشندگی باشد. مقتضای برادری، وفای به عهد الست (عهد ازلی) است.
ای نوح زمانه هین روان کن / این کشتی طبع لنگری را
دیدگاه فلسفی-عرفانی: «طبع لنگری» یعنی طبیعت سنگین، خاکی و مادی انسان که او را به زمین میدوزد و مانع عروج است. «نوح زمانه» (پیر یا عشق) کسی است که این کشتی سنگین را در دریای معرفت الهی به حرکت درمیآورد تا غرق نشود.
ای نایب مصطفی بگردان / آن ساغر زفت کوثری را
تاویل: نایب مصطفی اشاره به پیر کامل است که وارث حقیقت محمدی است. «ساغر زفت (بزرگ) کوثری» نماد سرچشمه فیض و ولایت است که جانها را سیراب میکند.
پیغام ز نفخ صور داری / بگشای لب پیمبری را
دیدگاه عرفانی: سخن پیر یا تجلی معشوق، مانند «نفخ صور» اسرافیل است که مردگانِ غفلت را زنده میکند. این مرتبه، مقامِ احیای جانها از طریق کلام حق است.
ای سرخ صباغت علمدار / بگشا پر و بال جعفری را
معنای نمادین: «صباغ» یعنی رنگرز. در عرفان، حق تعالی «صبغة الله» (رنگرز الهی) است که کثرات را به رنگ وحدت درمیآورد. پر و بال جعفری (اشاره به جعفر طیار) نماد پرواز در عالم قدس و ملکوت است.
پر لاله کن و پر از گل سرخ / این صحن رخ مزعفری را
تاویل نمادین: «رخ مزعفری» یعنی چهره زرد و غمزده عاشق از درد فراق. لاله و گل سرخ شدن این رخ، نماد کیمیای عشق است که مسِ وجود عاشق را به طلای شادی و وصال تبدیل میکند.
اسپید نمیکنم دگر من / درریز رحیق احمری را
دیدگاه نهایی و فلسفی: «اسپید کردن» کنایه از سپید کردن کاغذ با نوشتن (علم بحثی و مدرسهای) یا زهدِ خشک و مصلحتاندیشی است. «رحیق احمر» (شراب ناب سرخرنگ) مظهر عشق ناب و بیخودی است. مولانا میگوید: من دیگر به دنبال علوم ظاهری و عقل مصلحتاندیش نیستم؛ دفترها را شستم و اکنون فقط خواهانِ سکرِ عشق و فنای ذات در معشوقم.
علی شهداد در ۲۱ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۱ دربارهٔ فتحعلیشاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷:
در آغاز بیت پنجم، گویی به جای واژهی "ظلمت"،
ترکیب "ظلمست" درست میباشد
حامد شیروانی در ۲۱ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ رهی معیری » ترانهها و نغمهها » شمارهٔ ۲۸ - ناله بی اثر:
با سلام بر دوستداران شعر و ادب فارسی
بانو مرضیه پیش از استاد بنان این ترانه را به زیبایی در گلهای رنگارنگ ۱۴۲خوانده اند
جانا ادیب در ۲۱ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۱ در پاسخ به نویده دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:
یک ضربالمثل محلی هست که میگوید:
درکی هات بنکی در کرد
درکی یا دری یا درباری یا زبان رسمی و سیاسی و اداری و دیپلماتیک حکومت مرکزی است و بنکی یا بنی از بنی آدم و بندگان خدا همان مردم عادی و عامه مردم به زبان کوچه بازار است
درکی هات بنکی در کرد
یعنی یکی از در آمد و آنکه را که از قبل آنجا بود بیرون کرد
زبان دری یا درکی زبانیست که از بیرون آمده و زبان بنی زبانیست که از قبل بوده در واژه «بندر» این دو اصطلاح در هم می آمیزد و ترکیب خارجی و داخلی در شهرهای ساحلی به دلیل آمیختگی جمعیت خارجیان و بومیان به وجود می آید
من جانا ادیب هستم و از اینکه اولین نظرم را ثبت می کنم خوشحالم
مرجان یادگار در ۲۱ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۹:
بیت ۵
گفتم آخر حال جان زین سان ز بیچیزی شدهست
اصلاح شود لطفا
محسن ایرانی در ۲۱ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸:
مصرع دوم باید به شرح زیر اصلاح شود تا وزن شعر رعایت شود. امکان ندارد استاد سخن، با آوردن همزه بر سر بوسه، وزن شعر( مفاعیلن، مفاعیلن...) را به هم بزند:
چه دل ها بردی ای ساقی، به ساق فتنه انگیزت
دریغا بوسه چندی بر، زنخدان دلاویزت
Reza moeini در ۲۱ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ سعدی » خبیثات و مجالس الهزل » المجالس فی الهزل و المطایبات » المجلس الاول:
آدمی رو که مجبور کردن به کاری و تهدید مرگ کردن به کمترین ها کوتاه میاد و زیاد این مسائل بی ادبانه رو کش نمیده! ولی اینجا انگار سعدی قصد کوتاه اومدن نداشته! تا تونسته با تمام توان در این مورد گفته! یعنی ته قلبش با اینکار بوده! فقط سال های سال دنبال بهونه بوده! واقعا زشته! ریاکار.
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
Fateme Zandi در ۲۱ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۲۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیلبچه از حرص و ترک نصیحت ناصح:
به نام حضرت دوست
شرح و تفسیر منع کردن مرد حکیم از خوردن پیل بچگان
استاد ارجمند جناب اقای کریم زمانی
شرح و تفسیر بیت 69
آن شنیدی تو که در هندوستان / دید دانایی گروهی دوستان
آیا این حکایت را شنیده ای که حکیمی ، جمعی از دوستان خود را در هندوستان دید ؟شرح و تفسیر بیت 70
گُرسِنِه مانده شده بی برگ و عُور / می رسیدند از سفر از راهِ دُور
آنها گرسنه و بی برگ و آذوقه بودند و برهنه ، و از سفری دور و دراز می آمدند .شرح و تفسیر بیت 71
مِهرِ داناییش جوشید و بگفت / خوش سلامیشان و چون گُلبُن بگفت
مِهر و محبّتِ خردمندانه آن مردِ حکیم جوشیدن گرفت و با خوشرویی به آنان سلام کرد و همانند گُل از هم شکفته شد . [ مهر دانائیش = یعنی محبّتِ او از روی عقل و خِرد بود نه از روی نادانی . چنانکه در حکایت اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس در همین دفتر ، نمونه ای از دوستی جاهلانه بیان شده است . ]شرح و تفسیر بیت 72
گفت : دانم کز تَجَوّع وز خَلا / جمع آمد رنجتان زین کربلا
مرد حکیم گفت : می دانم که از گرسنگی و تهی شدن شکم ، سخت رنجیده و ناراحت هستید . [ تَجَوّع = گرسنگی / خَلا = خالی شده ، خالی شدن معده / کربلا = در این بیت به معنی مطلق رنج و ابتلاست نه اشاره به سرزمینی خاص ]شرح و تفسیر بیت 73
لیک الله الله ای قومِ جلیل / تا نباشد خوردتان فرزندِ پیل
ولی ای جمع محترم ، شما را به خدا سوگند می دهم که مبادا بچه فیل بخورید .شرح و تفسیر بیت 74
پیل هست این سو که اکنون می روید / پیل زاده مشکنید و بشنوید
ای دوستان ، در راهی که اینک می روید با فیل روبرو می شوید . مبادا بچه فیل ها را شکار کنید . این نصیحت مرا گوش کنید . [ این مردِ حکیم کنایه از اولیاء و هادیان حقیقی کهمردم را از خطر نَفسِ سحّاره آگاه می سازند . ]شرح و تفسیر بیت 75
پیل بچگان اند اندر راهتان / صید ایشان هست بس دلخواهتان
در مسیری که می روید با بچه فیل هایی برخورد می کنید که دلتان می خواهد آنها را شکار کنید .شرح و تفسیر بیت 76
بس ضعیفند و لطیف و بس سَمین / لیک مادر هست طالب در کمین
این بچه فیل ها ، ناتوان و لطیف و بسیار فربه اند . ولی بدانید که مادر آنها در کمین است .شرح و تفسیر بیت 77
از پیِ فرزند صد فرسنگ راه / او بگردد در حَنین و آه آه
مادرِ بچه فیل ها ، صد فرسخ را ناله کنان و آه زنان به دنبال آنها می پیماید .شرح و تفسیر بیت 78
آتش و دود آید از خرطومِ او / اَلحَذَر آن کودکِ مرحومِ او
از شدّتِ هیجان و غضب از خرطومِ او آتش و دود بلند می شود . مواظب باشید به بچه موردِ علاقه اش آسیبی نزنید . ( سمین = چاق و فربه / کودکِ مرحومِ او = کودک مورد علاقه او ) [ مادرِ بچه فیل ها دست از انتقام نمی کشد . راههای بسیار در می نوردد و سرانجام مهاجمانِ بچه های خود را به هلاکت می رساند ( مقتبس از جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 369 )شرح و تفسیر بیت 79
اولیاء اطفالِ حقّند ای پسر / در حضور و غیبت ، ایشان با خبر
ای پسر ، اولیاء الله ، کودکانِ حضرت حق تعالی هستند . اینان چه در غیبت باشند و چه در حضور ، حق تعالی از ایشان آگاهی کامل دارد . [ مصراع دوم از مشکلات ابیات مثنوی است . زیرا مقصود از آن پوشیده و محتمل الوجوه است . عجالتاََ دو مشکل در مسیر فهم این مصراع وجود دارد . مشکل اوّل : آیا این غیبت و حضور اولیاء نسبت به حق است یا غیر حق ؟ مشکل دوم : آیا فاعل «باخبر» حق تعالی است و یا اولیاء الله ؟ اگر بگوییم اولیاء نسبت به حق غایب و گسسته و نسبت به خلق ، حاضر و پیوسته اند ، با شأن و مقام ایشان سازواری ندارد . مگر آنکه این غیبت را ناظر بر اوقاتی بدانیم که ایشان به رفع حوایج جسمانی مشغول می شوند . که این اوقات نسبت به اوقاتِ خاصِ عبادی و تعبّدی محض ، نوعی غیبت از حق محسوب می شود . و «ترک اولا» که در لسانِ شرع آمده از همین مقوله است . با این احتمال مقصودِ مصراع دوم این است : اولیاء الله چه در حالِ توجه تام به حضرت حق باشند و چه در حالِ توجهِ نسبی ، حق تعالی از احوالِ ایشان باخبر است ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 5 ) . وجه دوم : اولیاء الله نسبت به حق حاضر و پیوسته و نسبت به غیر حق ، غایب و گسسته اند و در همین حال نیز حق تعالی نسبت به احوال ایشان آگاه است ( جواهر الاسرار ، دفتر سوم ، ص 369 و مثنوی مولوی معنوی ، دفتر سوم ، ص 7 ) . وجه سوم : در غیبت و حضور ، اولیاء از همه چیز خبر دارند ( مثنوی استعلامی ، ج 3 ، ص 221 ) این وجه بعید می نماید و با سیاق ابیات در نمی سازد . امّا توصیف اولیاء به اطفالِ حق ، مبینِ این مطلب است که آنها در تحتِ تربیت و حضانت خاصِ خدا قرار دارند . این سخن از شِبلی معروف است « صوفیان ، کودکانند که در آغوش حضانت حق پرورش می کیرند ( مولوی نامه ، ج 1 ، ص 221 ) ]شرح و تفسیر بیت 80
غایبی مندیش از نقصانشان / کو کشَد کین از برایِ جانشان
اگر اولیاء الله در خلوت به سر می برند و از غیر حق ، غایب می شوند این را دلیل بر نقص و عیب آنان مدان . زیرا حق تعالی به خاطرِ جان و روان ایشان انتقام می گیرد . [ مخالفان و معاندانِ آنان را عِقاب می کند ]شرح و تفسیر بیت 81
گفت : اطفالِ من اند این اولیا / در غریبی ، فرد از کار و کیا
حق تعالی گفت : اولیاء الله ، کودکانِ من بشمار می روند و در غربتِ خود ، از شکوه و جلال دنیوی جدا هستند . [ غُربت = می تواند اشاره باشد به این نکته که اولیاء الله از همۀ وابستگی های دنیوی هجرت کرده اند به سویِ درگاهِ حق و از این حیث در میان خلایق ، غریب و تنها هستند ( شرح اسرار ، ص 190 ) . بیت فوق اشاره دارد به حدیث « مردم ، جملگی خانوارِ حق اند ، محبوب ترین آنان کسی است که برای خانوار او سودمندتر باشد ( شرح ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 5 ) ]شرح و تفسیر بیت 82
از برایِ امتحان ، خوار و یَتیم / لیک اندر سِر منم یار و نَدیم
اولیاء الله به جهت امتحانات الهی ، به ظاهر خوار و بی کس می نمایند ولی من باطناََ یار و انیس آنان هستم . [ این امتحان ممکن است برای معلوم شدن ثباتِ قدمِ آنان باشد و نیز ممکن است برای دیگر مردم باشد . یتیم در این بیت به معنی تنها و غریب است زیرا اینان به علتِ علوّ طبع و ثبات ایمان در میان خلایق فرد و بی بدیل اند ( شرح اسرار ، ص 190 ) ]شرح و تفسیر بیت 83
پُشت دارِ جُمله ، عصمت هایِ من / گوییا هستند خود ، اَجزایِ من
حامی و پشتیبانِ همۀ آنان ، محافظت های من است یعنی من ( حق تعالی ) از همۀ اولیاء و انسان های کامل حمایت می کنم زیرا مانند این است که ایشان جزیی از وجود من هستند .شرح و تفسیر بیت 84
هان و هان این دلق پوشانِ من اند / صد هزار اندر هزار و ، یَک تَن اند
بهوش باشید و بهوش بشید که این خرقه پوشان ، به من وابستگی دارند یعنی محبوب خدا هستند و اگر چه اولیاء الله کثیرند ولی در حقیقت یکی بیش نیستند . [ مولانا در مثنوی به کرّات به وحدتِ حقیقتِ انبیاء و اولیاء تصریح کرده از جمله در ابیات 325 تا 327 دفتر اوّل و همچنین ابیات 500 و 501 دفتر اوّل ]شرح و تفسیر بیت 85
ورنه کی کردی به یک چوبی هنر / موسیی ، فرعون را زیر و زبر ؟
در غیر اینصورت موسی (ع) چگونه می توانست هنر کند و با یک چوبدستی ، بساطِ حکومتِ فرعون را زیر و رو سازد ؟شرح و تفسیر بیت 86
ورنه کی کردی به یک نفرینِ بَد / نوح ، شرق و غرب را غرقابِ خَود ؟
در غیر اینصورت ، نوح (ع) چگونه می توانست با یک نفرینِ آسیب زننده ، خاور و باختر زمین را غرقِ در آب کند ؟شرح و تفسیر بیت 87
بر نکندی یک دعای لوطِ راد / جمله شهرستانشان را ، بی مُراد
در غیر اینصورت ، لوط که یکی از راد مردان الهی بود ، چگونه می توانست با یک دعا ، شهرهای قومِ خود را زیر و زبر سازد و آنان را ناکام گرداند ( المنهج القوی ، ج 3 ، ص 23 ) .توضیح بیشتر در شرح بیت 2663 دفتر دوم آمده است .
شرح و تفسیر بیت 88
گشت شهرستانِ چون فردوسشان / دِجلۀ آبِ سیه ، رَو ، بین شان
شهر آنان که همچون باغِ بهشت بود به رودخانۀ سیاهی مبدّل شد ، برو نشانه ها و آثار آن را ببین . [ دجلۀ آبِ سیه = شاید اشاره باشد به آیه 59 سورۀ نمل که در شرح بیت 2663 دفتر دوم آمده است . و نیز در آیه 74 از سورۀ حِجر « و باراندیم بر ایشان سنگهای گِلین » از اینرو ممکن است مجازاََ بیان کننده سیه روزی و نگونساری آن قوم باشد . اصطخری می نویسد : در دیار قومِ لوط ، کشت و زرع و گیاهی دیده نشود و سرزمینی سیاه است ( مسالک و ممالک ، ص 67 ) ]شرح و تفسیر بیت 89
سویِ شام است این نشان و ، این خَبَر / در َهِ قُدسش ببینی در گُذر
این نشانه ها و این واقعه در نزدیکی های سرزمین شام است و تو هر گاه به سوی بیت المقدس بروی ، آن آثار را در همان حوالی خواهی دید . [ شام ، نام مملکتی است که در قدیم شامل اردن ، سوریه ، لبنان و فلسطین بوده است . با توجه به اینکه سرزمینِ قومِ لوط در فلسطین قرار داشته ، سفرنامه نویسان و جغراف دانان قدیم از بقایا و آثارِ آن گزارش داده اند ( سفرنامه ابن بطوطه ، ج 1 ، ص 53 و مسالک و ممالک ، ص 15 ، 60 و 67 ) . بزرگترین شهرِ قومِ لوط ، سَدوم یا سُدوم است که بر اثر زلزله و قهر الهی به عمق بحرالمیت فرو رفته است . ]شرح و تفسیر بیت 90
صد هزاران ز انبیایِ حق پَرست / خود به هر قرنی سیاست ها به دست
صد هزار از پیامبران خداپرست ، هر کدام در عهدِ خود کیفرهایی بر بَدکاران فرود آورده اند . [ رجوع کنید به شرح قرون ماضیه در شرح بیت 3118 دفتر اوّل . صد هزاران و امثال این ارقام برای نشان دادن کثرت است نه عددی معیّن . تعداد پیامبران بنا به روایتی از ابوذر ، یکصد و بیست و چهار هزار نفر است . ]شرح و تفسیر بیت 91
گر بگویم ، این بیان افزون شود / خود جگر چِه بوَد ؟ که کُه ها خون شود
اگر بخواهم این مسائل و رخدادها را شرح دهم ، سخن به درازا می کشد . جگر دیگر چیست ؟ حتی کوه ها هم به خون تبدیل می شوند . یعنی جگر که جای خود را دارد ، حتی کوه های گران هم نمی توانند شنیدن آن را تاب بیاورند . [ تداعی می کند آیه 21 سورۀ حشر را « اگر قرآن را بر کوه نازل کنیم ، کوه نیز متلاشی می شود » ]شرح و تفسیر بیت 92
خون شود کُه ها و باز آن بفسرد / تو نبینی خون شدن ، کوری و رَد
حتی کوه های جامد نیز بر اثر استماع کلام حق و یا تجلّی او ، به خون مبدّل می شوند و حیات پیدا می کنند و دوباره به مرتبۀ جماد باز می گردند . ولی تو این خون شدن و تحوّلِ جوهری را نمی بینی زیرا از نظرِ باطنی ، کور و مطرودی .شرح و تفسیر بیت 93
طُرفه کوری ، دوربینِ تیز چَشم / لیک از اُشتر نبیند غیرِ پَشم
عجب کوری هستی ، در امورِ دنیوی و مادّی ، بسیار بینا و موشکافی . اما از شترِ به این بزرگی ، پشمی بیش نمی بینی . ( طرفه = عجیب ، شگفت ) [ خلقت شتر ، فکرت برانگیز است اما تو به جای مطالعۀ شگفتی های خلقت او تنها به پشم های او نگاه می کنی . پشم ، در اینجا اشاره به ظواهر امور است و خودِ شتر ، اشاره به بواطنِ امور ، به عبارتی دیگر ، فرجامِ امور را در نمی یابی و فقط شیفتۀ ظواهری . چنانکه حضرت حق تعالی در آیه 7 سورۀ روم ، اینان را چنین وصف می فرمایند « و دانند احوالِ ظاهرِ زندگانی دنیوی را و ایشان از احوالِ آخرت به غفلت اندرند » ]شرح و تفسیر بیت 94
مو به مو بیند ز صرفۀ حرصِ اِنس / رقصِ بی مقصود دارد همچو خرس
انسان ظاهربین با انگیزۀ حرص و آز ، تنها منافع ظاهری و دنیوی خود را مو به مو می بیند و همچون خرس ، بی هدف می رقصد . [ چنانکه خرس در معابر و اَسواق می رقصد . و هر چه تماشاگران می دهند به صاحب خرس می رسد و به خرس جز رنج و زحمت بیهوده چیزی عاید نمی شود . دنیا پرستان نیز زحمت و مشقّت می کشند اما اندوخته های خود را برای دیگران می گذارند و می روند . ]شرح و تفسیر بیت 95
رقص ، آنجا کُن که خود را بشکنی / پنبه را از ریشِ شهوت بر کنی
جایی برقص و شادی کن که خودی و انانیّتِ خود را بشکنی و پنبه را از روی زخمِ شهواتِ خود برداری . [ مصراع دوم ، دارای ابهام است . زیرا معلوم نیست که « پنبه را از روی زخم برداشتن » به چه چیزی دلالت دارد ؟ اکبرآبادی گوید : کنایه است از نارسانیدن مقتضیّاتِ شهوت و ناجُستن آسودگی نَفس ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 6 ) یعنی به شهوات نباید اعتنا کرد . شارحی دیگر معتقد است که این زخم ، زخمِ غفلت است و آن پنبه ، پنبۀ تلبیس و ریا ( سرّ نی ، ج 2 ، ص 696 ) یعنی نباید معایب خود را ریاکارانه از انظار پوشانید . قول دیگری نیز می گوید : به جایی برسی که زخمِ شهوات در وجودِ تو درمان پذیرد ( مثنوی استعلامی ، ج 3 ، ص 220 ) . ظاهراََ قول اوّل به سیاق ابیات نزدیکتر است زیرا لازمۀ خودشکنی و نفی عُجب و خودبینی ، گذشتن از شهوات است . یوسف بن احمد مولوی گوید : از جراحاتِ شهوانی ، پنبۀ هوی و هوس را بردار که زخمت ناسور می شود و به جای آن مرهمِ ریاضت بگذار ( المنهج القوی ، ج 3 ، ص 23 ) ]شرح و تفسیر بیت 96
رقص و جولان بر سَرِ میدان کُنند / رقص ، اندر خونِ خود مَردان کُنند
مردان حق در ملأ عام می رقصند و جُست و خیز می کنند . مردان حق در میانِ خونِ خود می رقصند . [ ممکن است منظور این باشد که رقصِ صوفیانه در اَنطار موجبِ رفعِ انانیّت و خودبینی سالک می شود و بدینگونه این رقص از نظرِ مولانا نوعی ریاضت و مجاهده محسوب می شود ( سرّ نی ، ج 2 ، ص 697 ) . یوسف بن احمد مولوی ، منظور از «میدان» را عرصۀ روحانیات می داند ( المنهج القوی ، ج 3 ، ص23 ) ]شرح و تفسیر بیت 97
چون رَهند از دستِ خود ، دستی زنند / چون جهند از نقصِ خود ، رقصی کنند
مردان حق ، وقتی که از دستِ خودنگری و انانیّتِ خود می رهند . دست افشانی می کنند و همینکه از نقص های خود آسوده می شوند ، رقص و پایکوبی می کنند .شرح و تفسیر بیت 98
مطربانشان از درون ، دف می زنند / بحرها در شورشان ، کف می زنند
نوازندگان آنان از یَرِ حقیقت و با خلوص دف می زنند و دریاها از شور و غوغای آن مردم ، کف بر لب می آورند . [ رقص و سماع اینان ریاکارانه و هوسبازانه نیست بلکه خالصانه و از روی نیاز تکاملی روح است . به همین جهت پدیده های طبیعی نیز با آنان همراه و همنوا می شوند و می توان گفت نوازندگان از درون آنها می نوازند . ]شرح و تفسیر بیت 99
تو نبینی ، لیک بهرِ گوششان / برگ ها بر شاخه ها هم کف زنان
تو نمی توانی این حال را ببینی ولی برگ درختان بر روی شاخساران برای آنان دست می زنند تا گوشهای باطنی آن را بشنوند .شرح و تفسیر بیت 100
تو نبینی برگ ها را کف زدن / گوشِ دل باید ، نه این گوشِ بَدَن
تو نمی توانی دست افشانی برگ ها را تماشا کنی زیرا برای این کار باید گوشِ دل داشت نه گوشِ ظاهری .شرح و تفسیر بیت 101
گوشِ سَر بربند از هَزل و دروغ / تا ببینی شهرِ جانِ با فروغ
گوش ظاهری و جسمانی را از استماع سخنان یاوه و بی پایه فروبند تا وادی روح و روان را روشن و فروزان مشاهده کنی . [ ابیات 566 تا 569 دفتر اوّل این بیت را تفسیر می کند ]شرح و تفسیر بیت 102
سَر کشَد گوشِ محمّد در سُخُن / کش ، بگوید در نُبی حق هُو اُذُن
حضرت محمد (ص) رازِ کلامِ حق تعالی را در می یابد زیرا که حق تعالی در قرآن کریم ، او را « گوش » خوانده است . [ اشاره است به آیه 61 سوره توبه « و برخی از ایشان (منافقان) می آزُرند پیامبر را به هر گفتار و گویند : که وی سخن شنو است . بگوی که او (پیامبر) شنونده سخنانی است که برای شما بهتر است و او به خدا گرویده و سخنان مؤمنان را باور دارد و همو برای گروندگان به خدا رحمت است و آنان که رسول خدا را می آزُرند به کیفری دردناک دچار آیند » سر کشیدن گوش = عبارت از رسیدن به سِرِ سخن و حقیقت کلام و صدق را از کِذب دریافتن ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 6 ) ]شرح و تفسیر بیت 103
سَر به سَر گوش است و چشم است این نَبی / تازه زُو ما مُرضِع است او ، ما صَبی
سرتاسر وجودِ پیامبر (ص) گوش و چشمِ باطنی است . ما از او تازگی و طراوت کسب می کنیم . او شیر دهنده است و ما شیر خوار . [ پیامبر (ص) شیر معارف و اسرارِ ربّانی را به ما اطفالِ سلوک می نوشاند . مُرضِع = زنی که طفل را شیر می دهد / صَبی = طفل ، کودک ]شرح و تفسیر بیت 104
این سخن پایان ندارد ، باز ران / سویِ اهلِ پیل و ، بر آغاز ران
این سخنانی که بیان کردیم ، واقعاََ پایانی ندارد ، بنابراین برو به سوی حکایت فیل و دنبالۀ آن را نقل کُن . [ مولانا ، این نابغۀ نادره الحق که در نقل معانی و درجِ حقایق عرفانی در لابلای حکایات ، گوی سبقت از همگان در ربوده ، همانطور که ملاحظه می شود از حکایتی بدین کوتاهی چه معانی بلندی به دستِ خواننده می دهد . ]منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
خاک پای حافظ در ۲۰ روز قبل، جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۳ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳: