سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۴ در پاسخ به سعید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲:
پستهای شجریان زدگان و شجریان پرستان را پاک بکنید کلی فضا باز می شود
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۲ در پاسخ به سمانه ، م دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲:
کاملا صحیح است حافظ شاملو می باشد نه حافظ شیرازی
آدم مغرض و بسیار غیرقابل اعتمادی بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۰ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲:
و خیلی خیلی خیلی شاهکار😁😁
سیدعلی (رضا) ساقی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵:
برنیامد از تمنّای لبت کامم هنوز
برامیدجام لَعلت دُردی آشامم هنوز
این غزل بسیار دلنشین،آهنگین، نغز وزیبا بامضامین شورانگیزوکاملاًعاشقانه هست شاعرمثل همیشه به مددِنبوغ خویش گلایه ها وشِکوه های خودرارندانه درلفّافه ی مضامین لطیف عاطفی پیچیده وباآهنگی دلنوازبه گوش مخاطب خودرسانده است. دراین غزل نیز هماننداغلب غزلها،حضرت حافظ بادرهم تنیدن عشق زمینی وآسمانی، جویندگان وادی عشق را به یک سفرخیال انگیز رفت وبرگشت ازدل خاک برقلّه ی ملکوت افلاک می برد تاهرکس به اندازه ی درک ودانش خویش،ازاین سیروسفرمعنوی فیضی بیابد ودرطریق عشق پخته ترگردد. هرغزل ازدیوان گهربارحافظ، بسان آئینه ایست که آدمی خودرا درآن می نگردودرمسیرشناخت خویشتن گامی پیشترمی گذارد تادرنهایت به سعادت ورستگاری برسد.تمنا : خواهش، آرزو
ازتمنّای لبت: ازمیل درونی من به بوسیدن لبت تو، یا شنیدن سخنان مستی بخش ازلب تو.
کام : مراد
لعل: سنگ سرخرنگ قیمتی مثل یاقوت.
جام لعل: لب به سه دلیل به جام شراب تشبیه شده است:۱-شباهت هلال لب به هلال لب جام ۲- شباهت رنگ لب بارنگ شراب ۳- هم شراب وهم لب، هردو مستی بخش هستند.
دُردآشام: کسی که تا ته پیاله را می نوشد. ضمن آنکه دُردآشام به کسانی گفته می شد که ازتنگدستی وبیچارگی نمی توانستند شراب خالص تهیه کنند وبه ناچار از دُردشراب که ته مانده ودارای رسوبات بود وارزانتر ازشراب ناب به فروش می رسیداستفاده می کردند..
«دُردی آشامم»هم به معنای دُردآشام هستم آمده هم به معنای اینکه هنوز باگذشت این همه زمان،هیچ پیشرفتی درکارم حاصل نشده است هنوز که هنوزاست دُردی می آشامم!معنی بیت: تا به امروز آرزو وخواسته ی دل من که همانا بوسیدن وکام گرفتن ازلب نوشین وسرخرنگ تو بوده وهست،برآورده نشده است! اشتیاق عظیم من برای شنیدن سخنان مستی بخش تو هنوز فروکش نکرده است.
هیچ حاصلی جزفزونی عطش به دست نیاورده ام. من به طمع نوشیدن شراب ناب ازجام لعلگون لبهایت دراین طریق توانسوز عاشقی افتادم ازحسرت نرسیدن به شراب لعل لبت،روی به میخوارگی نهادم وبجای اینکه توفیقی حاصل شود هنوزدُردِ می آشامم وبااین متاع ناخوش وناگوار خودراتسکین می دهم!«دُردآشام» دراین بیت رساننده ی سه نکته هست اول اینکه شاعرقصددارد شدت اشتیاق واندوه خودرابه معشوق نشان دهد که درفراق او ازفرط غصه وملال، تا ته پیاله رامی نوشد.
دوم اینکه عطش اشتیاق وبیقراری فرونمی نشیند و شاعر بناگزیر،به میخواری مداوم مبتلاشده، درتنگنای شدید مالی قرارگرفته وازشدت تنگدستی ناچاربه نوشیدن دُرد شده است.
سوم اینکه زمانی که شراب ناب لعلگون لب معشوق دردسترس عاشق نباشد روشن است که عاشق هرچندکه شراب خالص وگوارانیز بنوشد به مذاق جانش خوش نخواهدنشست هرچه بنوشد ناخوش وناگوار خواهدبودچون آغشته به خون دل است وگویی که دُرد می نوشد. دراینجا هرسه معنی مدنظر شاعر بوده است.به یادلعل لب وچشم مست میگونت
زجام غم میِ لعلی که می خورم خون است
قبل ازورودبه برداشت معنای عرفانی ازاین غزل لازمست به این پرسش پاسخ داده شود که مگر خداوند شکل وشمایل انسانی دارد که عاشق از ناکامی در کام گیری ازلب اوسخن می گوید؟!
درپاسخ باید درنظرداشت که ازآنجا که میزان درک وفهم آدمی نسبت به وجودخداوند بسیارناچیز وعاجز وناتوان هست لاجرم هرکسی برحَسب فکر گمانی دارد وبراساس فرهنگ وتجربه وخردخویش، تصویری ازخالق هستی درکارگاه تخیّلات خود خلق کرده وبااوارتباط برقرارمی کند. چنانکه پیش ازظهور ادیان، مردم به دستان خویش متناسب باسلیقه ی شخصی، مجسمه وبت ساخته وآن رابه عنوان خدامی پرستیدند بعدها روی به پرستش ماه وخورشید وامثالهم آورده وآنهارا موردپرستش قراردادند. مسیحیان خدا را به عنوان پدر درنظرگرفته وبا اوسخن می گویند زرتشتیان به گونه ای دیگر ومسلمانان به سبکی متفاوت تر والی آخر....
حافظ نیز که ازاین میانه ی پرآشوب، طریق عشقبازی را برگزیده، خدا را زیبای مطلق درنظرگرفته ومظاهرهستی رایک فروغ رخساراو می پندارد وبااوبه زبان شعر وادبیات عاشقانه صحبت می کند و به عبادات زاهدانه وعابدانه هیچ اعتقادی ندارد. بگذریم...
درمبحث عاشقانه وعارفانه،کام گرفتن ازلب معشوق،نماداتّصال ووصل شدن به منبع لایزال هستی وبه معنای ذوب شدن دروجوداو به مانند حل شدن قطره در اقیانوس است. ازاین منظر،شاعر خطاب به معشوق ازلی می فرماید:
باآرزوی اتصال و امید رسیدن به تو، هرآنچه که درتوان داشتم سعی وتلاش کردم واز هیچ چیزمضایقه ننمودم امادریغا که هنوز کامیاب نشده ام هیچ دستآوردی ندارم.بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که دردلم افتادهمچو جام ونشد!
🌺━━━━🌺
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
تاچه خواهد شددرین سوداسرانجامم هنوز
زلفین: موهای دو طرف سر و بالای گوش که هر یک را زلف و هر دو را زلفین گویند.سودا: معامله، دیوانگی، عشق واشتیاق
معنی بیت: ازهمان روزاول عاشقی، جاذبه وجلوه ی گیسوان تو دین وایمانم رابه باد داد تاببینیم دراین معامله وسودای عاشقی، چه بلاهای دیگری نیز برسرم خواهد آمد وچه چیزهایی ازدست خواهم داد...
به غیرازآنکه بشد دین ودانش ازدستم
بیابگوکه زعشقت چه طَرف بر بستم؟
🌺━━━━🌺
ساقیا یک جرعه ای زآن آب آتشگون، که من
در میان پختگان عشق او خامم هنوز
آب آتشگون: شراب سرخ رنگ، شراب ناب وآتشینعلی الظاهر معشوق حافظ عاشقان دیگری هم دارد عاشقانی که پخته وباتجربه ترهستند حافظ که دراین غزل نقش عاشق تازه کار و خام وبی تجربه رابه خودگرفته، تابخشهایی از فرازوفرود طریق عاشقی رابه نمایش بگذارد دست به دامن ساقی می شود تا بامَددگرفتن ازساقی، ونوشیدن شراب آتشناک،اندکی پخته ترشده و فاصله ی خودراباعاشقان پخته کمترکند.
درهم تنیدگی عشق زمینی وعارفانه، وسفر زمینی وآسمانی که درابتدای سخن مطرح شد دراین بیت به وضوح نمایان شده وقابل درک هست.
درجامعه ای که درهرکوی وبرزن میکده ای وجود داشته وشرابخواری مجازبوده باشد، هنگامی که فرد دچارعاشقی میگردد اغلب روی به میکده نهاد وباخوردن شرابی سعی درفرونشانیدن عطش درونی وتسکین بیقراری می نماید درمبحث عرفان وعشق معنوی نیز روند کار به همین سبک صورت می پذیرد با این تفاوت که دراینجا شراب،انگوری نیست وساقی نیز کارگرمیکده نیست بلکه شراب، شراب معرفت وآگاهی وبیداریست وساقی همان پیرمغانیست که به سطح والایی ازآگاهی وشناخت رسیده وحالا توانایی آن رادارد که باسخنان مستی بخش خویش،راهنمای دیگران باشد وتاریکیهای راه آنان راروشن نماید.
اما اگرمعشوق را دراینجا زمینی درنظربگیریم چگونه می شودکه یک معشوق، عاشقان زیادی داشته باشد؟
پیشتردرشرح سایرغزلهابااستنادبه دیوان حافظ، این نکته به اثبات رسیده که مخاطب غالب غزلهای عاشقانه ی حافظ، شاه شجاع، آن جوان خوش سیمای خوش ذوق بوده وازطبع شعری خوبی نیزبهره می برده است. او به سبب زیبایی وجاذبه ی خاص، درکانون توجه توده ی مردم قرارداشته و انیس ومونس صمیمی حضرت حافظ بود. شاعران معاصر آن روزگاران همواره بر ارتباط عاطفی عمیق حافظ وشاه شجاع حسادت کرده وبابرقراری ارتباطات بیشتر باشاه شجاع، سعی در رقابت باحافظ می نمودند تاجایگاه اوراتصاحب کنند.
بنابراین بادرنظرگرفتن این موضوع، می توانیم ازاین بیت نیزهمزمان معناهای عارفانه و زمینی برداشت نمائیم.
معنی بیت: ای ساقی پیاله ای شراب ناب به من ده تا وجودعاشق مرابه آتش بکشد من هنوز دراول کارعاشقی هستم من بی تجربه وخامم ولی حریفان پخته وکارآزموده هستند احتمال وصال ورسیدن آنها بیشترازاحتمال رسیدن من به سرمنزل مقصود وکامرواییست ای ساقی مرا دریاب.
«ساقی» دراینجا هم به معنای پسران خوش سیمای میکده های زرتشتیان آن روزگاران، هم به معنای پیری روشن ضمیر که به مرتبه ی والایی از آگاهی رسیده است آمده تا هرکس متناسب با سطح فهم وخردخویش معنا برداشت نموده وهیچکس دست خالی نباشد.بیا ساقی آن می که حال آورد
کرامت فزاید کمال آورد
به من ده که بس بیدل افتادهام
وز این هر دو بیحاصل افتادهام
🌺━━━━🌺
از خطا گفتم شبی زلف تو را مُشک خُتنمیزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
مُشک خُتن:ماده ای ارزشمند با عطر نافذ و پایدار که از کیسه ای در زیر شکم نوعی آهوی نر ختن به دست می آید.
معنی بیت: شبی زلف خوشبو ومعطر تورا به مشک ختن تشبیه کردم مرتکب اشتباهی بزرگ شدم شاید باید می گفتم رایحه وعطرمشک ختن که زبانزد عام وخاص است شبیه عطروبوی زلف توست. ازآن روزکه مرتکب این خطا شده ام درعذاب هستم هرلحظه هریک ازموهای تنم مثل تیغی بدنم را می خراشد. موهای تنم به هواداری زلفین تو برخاسته وبه روی من تیغ کشیده ومرا مجازات می کنند!
جگرچون نافه ام خون گشت کم زینم نمی باید
جزای آنکه بازلفت سخن ازچین خطاگفتم
🌺━━━━🌺
پرتو روی تو تا درخلوتم دید آفتابمیرودچون سایه هردم بردروبامم هنوز
پرتو: تابش، درخشش،فروغمعنی بیت: ازوقتی که آفتاب، فروغ وتابش خیره کننده ی رخسارتو رادرخلوتسرای من دید اونیزشیفته وشیدای توشده و ازاشتیاق دیدن تو هرروز از در ودیوار خانه ی من به بالا می رود. اما درخشش او دربرابر تابش رخسارتو،بسیارناچیز و همچون سایه ای حقیر است.
درجایی دیگر ماه، ازتابش خورشیدِ رخسار معشوق حافظ، احساس حقارت کرده وازشرمساری روی بر دیوار آورده است.
فروغ ماه می دیدم زبام قصراو روشن
که رو ازشرمِ آن خورشید بردیوارمی آورد!
🌺━━━━🌺
نام من رفتست روزی بر لب جانان به سَهواهل دل را بوی جان میآید از نامم هنوز
سهو:اشتباه غیرعمدیاهل دل: آدمیانی که ازذهن به سمت منزلگاه دل سفرکرده ودرمرکزدل ساکن شده اند این گروه برخلاف «اهل ذهن» آدمیانی شریف ونیک پندارونیکرفتارهستندکه بالطایف؛ احساسات وعواطف طبیعی درون تغذیه شده وبه حقیقت هستی نزدیکترند.
ساکنان دل اغلب مردمانی بخشنده، لطیف وپاکباطن؛ وشاعرونقاش ونوازنده ورقّاص هستند که بی وقفه به سمت خدایگونگی درحرکتند. اما ساکنان ذهن اغلب مصلحت گرا؛ تصاحبگر؛ حسابگرو بعضاً بسیار حقّه باز وحیله گرند( کشیشان؛ زاهدان؛ وواعظان ریاکار) ودایماًدرحال اندوختن مال وبه چنگ آوردن جاه ومقام می باشند.
معنی بیت: ازروی اشتباه یکبار، جانان نام مرابرزبان رانده است هنوز که هنوزاست به لطف وبرکت خطای محبوب، ازیادآوری وخوانش نام من، عطروبوی جان برمشام اهل دل می رسد وروح وروان آنهارامی نوازد.
نام حافظ گربرآید برزبان کِلک دوست
ازجناب حضرت شاهم بس است این ملتمس
🌺━━━━🌺
در اَزل دادست ما را ساقی لعل لبت
جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
ازل:آغازخلقت، آنچه اول و ابتدا نداشته باشد؛ همیشگی؛ دیرینگی. زمان بیابتدا. دراینجا منظور آغازین روزعاشقیست لحظه ای که شاعر دل به عشق معشوق سپرده است."ساقی" در لغت به معنیِ سقـّاست ؛ شراب یا آب دهنده، امّا درنظرگاه حافظ "ساقی" نیزهمانند واژگان کلیدی، رند، خرابات، پیرمغان و… دارای معانی متفاوتی هست وتوسط حافظ خوش ذوق، غنی سازی شده ودامنه ی معنا توسعه یافته است. ساقی باتوجّه به موضوعیّت سخن، وواژگان همجوار معنای آن نیز تغییرمی کند. دربسیاری ازغزلها منظور ازساقی همان خداوند، دربعضی غزلها، استعاره از پیرمغان، دربعضی به معنای محبوب زمینی، ودربعضی دیگرشراب دهنده ی میکده های زرتشتیان می باشد. در دوره هایی ازعصرشاعر، میکده های زرتشیان فعّال بوده وجوانان خوش قدوقامت وزیبارویانی که درمیکده های زرتشیان به مشتریان شراب میدادند به ساقی شهرت داشتند. دراینجا ساقی لعل لب: لب معشوق که شراب بوسه به عاشق می دهد به ساقی تشبیه شده است.
جرعه: مقداری از آب یا مایع دیگر که در یک دفعه آشامیدن به گلو وارد میشود؛ یک قُلُپ.
معنی بیت: ای حبیب درآغازین روزعاشقی، ساقیِ لعل لبت جرعه ای شراب ناب وگیرایی به من بخشید که من هنوز مست ومدهوش آن جام هستم.
دربرداشت عرفانی:
درنظرگاه حافظ وبسیاری از صاجبنظران کیش مهر وعشق ورزی، روح انسان در عالم مجرّدات( قبل از ورود به این دنیای خاکی) فروغی ازتجلّی معشوق اَزلی یاهمان "حقیقت زیبایی و حُسن مطلق" رادرزمان خلقت مشاهده وتجربه نموده است ازهمین روست که هرآدمی دراین دنیا با مشاهده ی هرنوع زیبایی هرچند مجازی ونسبی،به یاد آن زیبایی مطلق که سابقاً درک نموده وطعم آن راچشیده،زیروزبر شده وبرانگیخته می گرددوهوای عشق او را برداشته وازخودبیخودمی کند. دراینجانیزاشاره به همین مطلب هست.هرکه چون من درازل یک جرعه خوردازجام دوست
سرزمستی برنگیرد تابه صبح روزحشر
🌺━━━━🌺
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام دلجان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز
معنی بیت: ای کسی که به من توصیه کردی جانم را فدایش کنم تا به آرامش دل برسم من جانم را تقدیم غم های محبوب سپردم لیکن هنوز آرامش پیدانکرده ام. توصیه های تو کارگر نیافتاد! عشق راباتدبیر وتامّل نمی توان درمان کرد.
گداخت جان که شود کاردل تمام ونشد
بسوختیم دراین آرزوی خام ونشد؟
🌺━━━━🌺
در قلم آورد حافظ قصّه ی لـَعل لبت
آب حیوان میرود هردَم زاَقلامم هنوز
در قلم آورد: با قلم نوشت وبازگوکرد
آب حیوان: آب حیات آبی که زندگانی جاوید می بخشد.مرکّب قلم شاعر به لطف وبرکت اینکه حکایت لعل لب معشوق رابه تحریردرآورده است تبدیل به آب حیات شده است.
اَقلام: جمع قلم، خامه ها، کِلک ها .
معنی بیت:
ای محبوب، شرح جلوه وجاذبه ی لبهای نوشین تورا حافظ به وسیله ی قلم بازگونمود از آن زمان از نوک قلم وازمتن نوشته های من آب حیات جاری میگردد.
آب حیوان اگراین است دارد لب دوست
روشن است اینکه خِضِر بهره سرابی دارد
حافظ دراینجابه ظاهراً ازقلم خودش تعریف وتمجید می کند لیکن درلایه زیرین معنا،آدرس ونشانی سرچشمه ی اصلی آب حیات را به مخاطبان سخن خویش می رساند که همانا لب لعل دوست هست.
جاری بودن آب زندگانی درقلم حافظ سخن به گزاف ومبالغه نیست چراکه هنوز پس ازگذشت سالیان سال وبه رغم تغییرات بنیادین درفرهنگ وزبان وادبیات، شاهدهستیم که چگونه حافظ درمیان ما زندگی می کند باماازعشق وامید سخن می گوید مارابه خودمان نشان می دهد مهربانانه مرهمی برزخمهای عاطفی مامی نهد غمها وغصه های ماراازدل وجانمان می زداید وتاریکیهای راه رابرایمان روشن می کند.
هرگزنمیردآنکه دلش زنده شدبه عشق
ثبت است برجریده ی عالم دوام ما
خٰانومٖ زِدْ؛ در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹ - حراج عشق:
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴
گر کماندارِ خیالَت، در زِه آرَد تیر را
هر بُنِ مو، چشمِ امّیدی شود نخجیر رایادِ رُخسارَت، جبینِ فکر را آیینه ساخت
حرفِ زلفَت، کرد سنبل رشتهٔ تقریر رابرنمیدارد عمارت، خاکِ صحرایِ جنون
خواهی آبادَم کنی، بر باد دِه تعمیر رامانعِ بیتابیِ آزادگان، فولاد نیست
ناله در وحشت، گریبان میدرّد زنجیر راسخت دشوار است، پردازِ شکستِ رنگِ من
بشکَن ای نقّاش اینجا، خامهٔ تصویر راموجِ خونِ من، که آتش داغِ گرمیهایِ او ست
میکند بالِ سمندر، جُوهرِ شمشیر راچون رهِ خوابیده، زین خوابی که فیضَش کم مباد
تا به منزل بُردهام، سَررشتهٔ تعبیر راگر به این وجد است، شورِ وحشتِ دیوانهام
داغِ حیرت میکند چون نقشِ پا، زنجیر راپای تا سَر درد ام، امّا زحمتِ کَس نیستم
نالهام در سینه خرمن میکند، تأثیر راتا کِی از غِفلت، به قیدِ جسم فرساید دلَت
یک نفَس، بر باد دِه این خاکِ دامنگیر راصبحِ عشرتگاهِ هستی، از شفق آبستن است
نیست جز خون، گر بپالاید کَسی این شیر رادست از دنیا بِدار و دامنِ آهی بگیر
تا بدانی همچو بیدل، قدرِ دار و گیر را
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳
ز آهَم، مَجویید تأثیر را
پَر از بالِ عنقا ست، این تیر را
مصوِّر به هر جا کِشد نقشِ من
ز تمثال، رنگیست تصویر را
در این دشت و دَر، دامِ صیّاد نیست
رمیدن گرفتهست، نخجیر را
بَنایِ نفَس، بر هوا بستهاند
ز تسکین، گِلی نیست تعمیر را
گهی دِیرتاز ایم و گه کعبه جو
جنونها ست، مجبورِ تقدیر را
به خوابِ عدم، هستیی دیدهایم
ز هذیان مَدِه رنج، تعبیر را
گرفتارِ وهم است، آزادیات
صدا میکِشد، بارِ زنجیر را
به وهم، این قَدر چند خوابیدنَت؟
برآر از بغل، پایِ در قیر را
ز رویِ تُرَش، عِرضِ پیری مَبَر
تبه میکند سرکه، این شیر را
خَمِ قامتَت، این صلا میزند
که بر طاق نِه، ذوقِ شبگیر را
به هرجا، مخاطَب ادا فهم نیست
تسلسل، وبال است تقریر را
به تهدید از این همدمان، امن خواه
کلَک زن خُناقِ گلوگیر را
اگر مرجعِ زندگی، خاک نیست
خمیدن کجا میبَرد، پیر را
زمین تا فلک، نغمهٔ بیدل ست
بر این ساز، بِشکن بم و زیر را
کاظم مدنی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۱ دربارهٔ نظامی عروضی » چهارمقاله » دیباچه » بخش ۹ - در نبوّت و امامت:
جالب است - از این رو که سابقهی شاخهی غالبِ تفکر سیاسی متاخر را تا نظامی عروضی تعقیب میکند.
احمد خرمآبادیزاد در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:
«آینۀ صافی» در نخستین بیت
به استناد لغتنامه دهخدا «صافی» به معنای «روشن» است. بنابر این، «آینۀ صافی» به معنی «آینه روشن (بدون زنگار)» میباشد.
از آن جمله است «بادۀ صافی» و «می صافی»
اوحدی مراغهای «صافی» را به معنی «بی غَل و غَش» به کار برده است:
عقل صوفی را مهار اندر کشیم/عشق صافی را به کار اندر کشیم
استاد میراحمدی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱:
«شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم وبخشش او روشن و بخشنده شدم»
تفاوت نگاه و جهان بینی مولانا و خیام را ببینید
مولانا میگوید همه موجودات خدا را شکر میکنند که ما را به عرصه وجود آوردی
خیام میگوید آنهایی که نیامده اند اگر بدانند که ما چه میکشیم اصلا دلشان نمیخواهد به عرصه وجود بیایند
آیا بودن بهتر است یا نبودن ؟
Fateme Zandi در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۰ - صفت آن عجوز:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد گرامی جناب آقای کریم زمانی
بیت 1242
چونکه مجلس بی چنین پَیغاره نیست / از حدیثِ پَستِ نازل چاره نیست
از آنرو که مجلس مثنوی از افراد کم مایه و نازل خالی نیست . چاره ای نداریم که سطح سخن خود را تنزّل دهیم . [ پیغاره = طعنه ، سرزنش ، بهتان ، در اینجا به معنی پست و نازل ]
بیت 1243
وا سِتان هین این سخن را از گِرو / سویِ افسانۀ عجوزه باز رَو
مولانا خطاب به خود می گوید : زودباش این سخن را از رهن نکات مختلف رها کن و به حکایت پیرِ زن بازگرد تا ببینیم کارش به کجا کشید .
بیت 1244
چون مُسِن گشت و در این ره نیست مرد / تو بِنِه نامش عجوز سال خَورد
وقتی که انسان پا به سن بگذارد و مرد راهِ حق نشود . تو باید نامِ او را عجوزۀ کهنسال بگذاری . [ خواه مرد باشد خواه زن ]
بیت 1245
نه مر او را راسِ مال و پایه ای / نه پذیرایِ قبولِ مایه ای
چنین شخصی نه سرمایه ای معنوی دارد و نه مقامی باطنی . و نه استعداد پذیرش مایه های معنوی را دارد . [ به موجودی عاطل و باطل و کارافزا تبدیل می شود . ]
بیت 1246
نه دهنده ، نه پذیرندۀ خوشی / نه در او معنی و نه معنی کشی
نه می تواند دلِ کسی را شاد کند و نه حتّی می تواند شادمان شود . نه معنویتی دارد و نه استعداد گرفتن معنویت از دیگری . [ معنی کشی = معنی کشیدن ، گرفتن معنویت و کمال از دیگران ]
بیت 1247
نه زبان ، نه گوش ، نه عقل و بصر / نه هُش و نه بیهُشی و نه فِکر
نه زبان دارد و نه گوش و نه عقل و بینایی . نه هوشیاری قابل قبول دارد و نه کاملاََ بیهوش است و نه فکری دارد . [ همۀ قوا در دورۀ پیری تعطیل و یا نیمه تعطیل می شود . ولی ممکن است حرص و طمع به شدّت افزایش یابد . ]
بیت 1248
نه نیاز و نه جمالی بهرِ ناز / تُو به تُویش گنده مانندِ پیاز
چنین شخصی نه به معنویت و کمال احساس نیاز می کند و نه جمالی دارد که بدان ببالد . لایه لایۀ وجودش مانند پیاز ، بوی تعفّن می دهد .
بیت 1249
نه رهی بُبریده او ، نه پایِ راه / نه تَبِش آن قَحبه را نه سوز و آه
او نه طریقی را درنوردیده است و نه پای راه رفتن دارد . آن فاحشه نه گرمای روحی دارد و نه آه و سوزِ ایمان و عرفان و عواطف .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
محمد علی عصایی در ۸ روز قبل، سهشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنویها » شمارهٔ ۴ - نصیحت به فرزند:
چقدر که این شعر ایرج میرزا عاقبت به خیری براش داشته و چقدر که مردم به اشتباه شعر لوده و سبک میشناسندش. روحش شاد
استاد میراحمدی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:
بدون شک بهترین رباعی خیام
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۸۹ - صفت یار فالگیر بود:
هستت زنخ بلور گُویّ و در آن بلور
استاد میراحمدی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴:
دایره ای که بدایت و نهایت ندارد اشاره است به هستی بی نهایت
هستی اگر بدایت و نهایت داشت محدود بود
هستی اگر محدود بود در عقل انسان و در علم انسان میگنجید و انسان میتوانست با علم خود کشف کند که از کجا آمده و به کجا میرود
اینجا علم انسان راه ندارد
البته کلام وحی تا جایی دست انسان را گرفته و راه برده است که معادی پیش رو دارد
محمدحسین مسعودی گاوگانی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۹ در پاسخ به س ،م دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:
مسکین یک بار معنایی دیگری هم دارد که با دور نبود همخوانی خاصی دارد. دور نبود یعنی عجیب و غریب نیست اگر غریب ، درمانده و بیچاره باشد. چاره نداشتن با چاره ای داشتن متفاوت است. غم خوردن خودش یک چاره است اما مسکینی، بیچارگی است و خسته نیز به معنی بیمار و درماندگی است. یعنی وقتی آشنایان در مقام حیرتند غریب نیست که غریب، بیچاره و درمانده باشد.
استاد میراحمدی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱:
یکی از بهترین رباعیات خیام
به نظر من نهایت به اندازه انگشتان یک دست رباعی خوب دارد که به خواندنش بیرزد
این بیشتر ب واقعیت زندگانی آدمی نزدیک است تا آن یکی که بیخیالی تجویز میکند
بیخیالی نه دست میدهد به طور کامل و نه درمان درد است
متفکر و فیلسوف هیچگاه حکم به تخدیر نمیدهد
استاد میراحمدی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴:
از کرامات شیخ ما اینست
شیره را خورد و گفت شیرین است
حکایت این رباعی خیامی است
این را همه میدانند که روزی نبوده ایم و روزی هم نخواهیم بود
منتها خیام همین تفکرات عامیانه و تفلسفات سطحی را به صورت هنری بیان کرده و در نوع بیان حسابش را جدا کرده است
اینها به هیچ وجه فلسفه عمیق نیست
تورج توجی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:
شرح غزل ۴۳بیت اول
مدرس تورج توجی
دوستدار در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱: