Fateme Zandi در ۱۵ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱ - سر آغاز:
شرح و تفسیر
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
شرح و تفسیر بیت ۱
ای ضیاء الحق ، حُسام الدین بیار
این سوم دفتر که سُنّت شد سه بار
ای ضیائ الحق ، حسام الدین چَلَبی ، دفتر سوم را بیاور که سنّت سه بار است . [ از آنجا که حسام الدین ، نقشی بارز در خلقِ مثنویِ معنوی داشته ، لذا حضرت مولانا از روی ادب و به جهتِ تقدیر و تحسین او ، فراهم شدن سومین دفتر مثنوی را به وی نسبت می دهد . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 2 و شرح مثنوی معنوی شاه داعی ، ج 2 ، ص 4 ) ]
سنّت شد سه بار : اشاره دارد به احادیثی از حضرت پیامبر (ص) که استاد فروزانفر وجوه مختلف آن را ذکر کرده است . ( احادیث مثنوی ، ص 71 و 72 ) . « هر گاه پیامبر (ص) سخنی می فرمود ، آن را سه بار تکرار می کرد تا مخاطب آن را خوب بفهمد . و هر گاه بر جمعی وارد می شد . سه بار سلام می کرد » « هر گاه حضرت پیامبر (ص) نیایش می کرد . سه بار تکرار می فرمود و چون سؤال می کرد نیز آن را سه بار تکرار می فرمود »
شرح و تفسیر بیت ۲
بَرگُشا گنجینۀ اسرار را
در سوم دفتر بِهِل اِعذار را
ای حسام الدین ، گنجینه های اسرار و حقایق معنوی را به رویِ طالبان آن گشوده ساز و در دفتر سوم مثنوی ، عذر و بهانه را کنار بگذار . [ در دفتر سوم که بیماری و نالانی ، حسام الدین را دستخوش ملالی کرده است و همین نکته ظاهراََ وی را از مطالبۀ آغاز کردن دفتر تازه یی از مثنوی باز داشته است . مولانا با اشارت به مزاجِ وی خاطرنشان می کند که هر چند دنیای حسّی ، دنیای کثرات و عالَمِ اَکل و مأکول است . وی که از ابدال حق و خاصّانِ او محسوب است . البته مزاجش روحانی است . از مزاجِ عنصری تبدیل یافته است و از اینرو به قوّتِ روح ، زنده است و دستخوشِ عناصر و تبدّل و انحراف آنها نیست . ( سرّ نی ، ج 1 ، ص 52 ) . بِهِل = رها کردن ، فرو نهادن / اِعذار = بهانه کردن ، عذر آوردن ]
شرح و تفسیر بیت ۳
قوّتت از قوّتِ حق می زهد
نه از عُروقی کز حرارت می جهد
زیرا نیروی تو از نیروی حق تعالی جوشیدن می گیرد نه از رگ هایی که از حرارتِ طبیعی بدن می جنبد که این جنبش زاییده حرکتِ کارخانۀ جسمانی آدمی است .
شرح و تفسیر بیت ۴
این چراغِ شمس ، کو روشن بُوَد
نه از فتیل و پنبه و روغن بُوَد
تابیدن چراغِ خورشید که همواره روشن است . از فتیله و پنبه و روغن نیست . [ همینطور درخشش روح الهی انسان از عناصر مادّی و محسوس مایه نمی گیرد . ملاهادی سبزواری می گوید : این چراغ شمس ایهامی است به خودِ مولانا . ( شرح اسرار ، ص 188 ) ]
شرح و تفسیر بیت ۵
سقفِ گردون کو چنین دائم بُوَد
نه از طناب و اُستُنی قائم بُوَد
سقفِ آسمان که همواره پابرجاست . نه متّکی به ریسمانی است و نه ستونی . [ تداعی می کند آیه 2 سورۀ رعد« خداوند است آنکه برافراشت آسمان ها را بی ستونی دیدنی » آیه 10 سورۀ لقمان همین مضمون را داراست . ]
شرح و تفسیر بیت ۶
قُوّتِ جبریل از مَطبَخ نبود
بود از دیدارِ خلّاقِ وجود
نیروی جبرئیل از غذاهای آشپزخانه ای و مادّی ناشی نمی شود . بلکه این همه قدرتِ روحانی از دیدار و شهود آفرینشگر هستی حاصل شده است .
نام جبریل سه بار در قرآنِ کریم ذکر شده ، دوبار در سورۀ بقره ، آیات 97 و 98 و یک بار در سورۀ تحریم ، آیه 4 ، این اسم ، عبرانی است و اصل آن جبرئیل به معنی مرد خدا و یا قوّتِ خداست . ( اعلام قرآن ، ص 260 ) به عقیدۀ حکما ، مقامِ قربِ حضرت جبرئیل مانند اسرافیل است و بالاتر از میکائیل و عزرائیل است . چه جبرئیل و اسرافیل ، مدار خلق بشمار آیند . زیرا افاضۀ علوم الهیه بر خلق به واسطۀ جبرئیل صورت گیرد و افاضۀ صُوَرِ مختلف بر خلایق به دستِ اسرافیل انجام شود . ( رسائل حکیم سبزواری ، ص 409 و 410 )
شرح و تفسیر بیت ۷
همچنان این قوّتِ اَبدالِ حق
هم ز حق دان ، نه از طعام و از طبق
همینطور نیروی اولیاء الله را نیز باید از جانبِ حضرت حق بدانی ، نه از طعام و سفره های رنگین . [ اَبدال = شرح بیت 264 دفتر اول ]
شرح و تفسیر بیت ۸
جسمشان را هم ز نور اِسرِشته اند
تا ز روح و ، از مَلَک بگذشته اند
جسم اولیاء الله نیز با نور الهی سرشته شده بطوریکه حتی بر روح و فرشتگان نیز سبقت گرفته است . [ گاه لطافت و صفای روح در بدن نیز تأثیر می گذارد . مثل حبابِ لامپی که از شعلۀ برق روشنی می گیرد و سراپا نور می شود . ]
شرح و تفسیر بیت ۹
چونکه موصوفی به اوصافِ جلیل
ز آتشِ اَمراض بگذر چون خلیل
از آنجا که تو به صفات حضرت پروردگار بزرگ اتّصاف یافته ای از گزند بیماری ها به سلامت باز خواهی رَست . چنانکه حضرت ابراهیم (ع) خلیل از آتش نمرودیان رهید . [ همانطور که در شرح بیت 1 همین بخش گذشت . حسام الدین هر چند گاه به علّتِ رنجوری و کسالت از ادامۀ املای مثنوی باز می ایستاد و عذرها می آورد . مولانا در اینجا به او می فرماید : که چون تو به صفاتِ الهی متّصف هستی و در زمرۀ کاملان ، لذا از هر آسیب و گزندی در امان خواهی بود . همانطور که ابراهیم خلیل الله نیز از لهیبِ آتشِ نمرودیان برَهید . مصراع دوم اشارت است به آیه 69 سورۀ انبیاء که توضیح آن در شرح بیت 547 دفتر اول گذشت . بحرالعلوم می گوید : مراد از آتش ، آتش معنوی است که همانا آتشِ فراق است . امّا اگر مراد ، آتشِ صوری و عنصری باشد . منظور این است که وقتی متخلّق به اخلاق الهی شوی همۀ موجودات ، مقهور تو شوند و تو می توانی خرق عادت کنی . ( مثنوی مولوی معنوی ، دفتر سوم ، ص 3 ) . یوسف بن احمد مولوی نیز در شرح بیت فوق گوید : ای حسام الدین چون به اخلاقِ الهی متخلّق شوی ار آتشِ امراضِ نفسانی خواهی رهید ، چنانکه ابراهیم (ع) از آتشِ نمرودیان برهید . ( المنهج القوی ، ج 3 ، ص 9 ) ]
شرح و تفسیر بیت ۱۰
گردد آتش بر تو هم بَرد و سلام
ای عَناصُر مر مِزاجت را غلام
ای انسانِ کاملی که عناصر اربعه یعنی همۀ جهان در حیطۀ تصرّف و فرمان توست ، بدان که آتش برای تو نیز سرد و سازگار شود . [ مصراع اوّل اشاره است به آیه 69 سورۀ انبیاء که شرح آن در بیت 547 دفتر اول گذشت / عناصر اربعه = شرح بیت 1618 دفتر دوم ]
شرح و تفسیر بیت ۱۱
هر مِزاجی را عناصِر مایه است
وین مزاجت برتر از هر پایه است
مایۀ اصلی مزاج عامۀ خلایق ، عناصر مادّی و طبیعی است ولی مزاج روحانی تو برتر از همه است . [ مزاج = کیفیتی است که از واکنشِ متقابلِ اجزایِ ریزِ موادِ متضاد بوجود می آید . در این واکنشِ متقابل ، بخشِ زیادی از یک یا چند مادّه یا موادِ متخالف با هم می آمیزند . بر هم تأثیر می کنند و از این آمیزش ، کیفیتِ متشابهی حاصل می شود که آن را مِزاج گویند . ( قانون در طب ، ج 1 ، ص 12 ) ]
شرح و تفسیر بیت ۱۲
این مِزاجت از جهانِ مُنبسط
وصفِ وحدت را کنون شد مُلتَقِط
مِزاجِ روحانی تو از عالَمِ احدیّت سرچشمه گرفته ، و به همین جهت نیز توانسته است وصف حقیقت واحد را اکتساب کند . [ جهان منبسط = اشاره دارد به ذاتِ احدیّت و هستی محض ، چنانکه در ابیات 686 تا 689 دفتر اوّل این معنا را شرح داده است / مُلتَقِط = بر گیرنده ، برچیننده ، کسب کننده ، صاحب المنهج القوی در ص 10 نوشته که «مُلتَقِط» در این بیت به معنی «جامع اوصاف الهی» می باشد . اکبرآبادی در بیان مصراع دوم می گوید : انسان کامل در ذاتِ احدیّت مستغرق شده و از کثرت گذشته و عین وحدت شده است ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 3 ) . ملاهادی سبزواری نیز قریب همین معنا را گفته : مزاج عنصری هم مظهر توحید و عدل است . چون این مزاج وصفِ وحدت حاصل کند به عالَم وحدت و عدالت داخل شده و خلعت الهی می یابد ( شرح اسرار ، ص 188 ) . خوارزمی نیز در همین مضمون گفته است : جون تابشِ عشق ، عوارضِ اختلافات را بسوختی و چهره به انوار تجلّیاتِ احدیّت برافروختی و نقدِ خزائنِ گنج وحدت را بیندوختی ، فوجِ مَلَک کمینۀ غلامت گردد و اوجِ فلک ، ادنی مقامت شود ( جواهر الاسرار ، دفتر سوم ، ص 259 )
وجه دیگر مصراع دوم : مزاج تو از جهانِ منبسط ( عالَم هستی محض ) است که برای توصیفِ وحدت با عالَم خاکی درآمیخته است ( نثر و شرح مثنوی شریف ، دفتر سوم ، ص 27 و شرح مثنوی استعلامی ، ج 3 ، ص 226 )
شرح و تفسیر بیت ۱۳
ای دریغا عرصۀ اَفهامِ خَلق
سخت تنگ آمد ، ندارد خَلق ، حَلق
افسوس که ظرفیت درک و فهم مردم ، بسیار محدود است و مردم برای تناول غذاهای معنوی ، استعداد و گلوی مناسب ندارند .
شرح و تفسیر بیت ۱۴
ای ضیاء الحق ، به حَذقِ رأیِ تو
حلق بخشد سنگ را حلوایِ تو
ای ضیاء الحق ، تو با مهارتی که در فکر و اندیشه داری ، می توانی با حلوای ذوق و معنویات به سنگِ خاره نیز دهان و استعداد ببخشی . [ حَلق = در اینجا کنایه از استعداد و قابلیت است / حَذق = مهارت ]
بحرالعلوم گوید : از حذاقت رأی و صرفِ همّتِ تو ، قلوبِ قاسی ( = دل های سفت و سخت ) نیز می توانند فهمِ اسرار کنند . ( مثنوی مولوی معنوی ، دفتر سوم ، ص 3 )
شرح و تفسیر بیت ۱۵
کوهِ طُور اندر تجلّی حَلق یافت
تا که مَی نوشید و ، مَی را بَرنتافت
کوهِ طور بر اثرِ تجلّیِ حق ، استعداد و قابلیت فهمِ اسرارِ ربّانی را یافت . چندانکه شرابِ شهود جمال حق را نوشید ولی نتوانست آن را تحمل کند . [ اشاره است به آیه 143 سورۀ اعراف که شرح آن در بیت 26 دفتر اوّل گذشت / کوه طور = شرح بیت 1332 دفتر دوم ]
شرح و تفسیر بیت ۱۶
صارَ دَکاََ مِنهُ وَ انشقّ الجَبَل
هَل رَایتُم مِن جَبَل رَقصَ الجَمَل
بر اثر تجلّی حق ، کوهِ طور از هم دریده شد . آیا تا کنون دیده اید که کوهی همانند شتر به رقص درآید .
شرح و تفسیر بیت ۱۷
لقمه بخش ، آید از هر مُرتَبَس
حلق بخشی ، کارِ یزدان است و بس
لقمه بخشیدن از هر آدم توانگری برمی آید . ولی گلو بخشیدن تنها کارِ حق تعالی است . [ مُرتَبَس = فربه و تنومند ، درشت و گوشت آلود و توانگر ، ولی استاد نیکلسون آن را به معنی خوشه چین و جمع کننده و فراهم آورندۀ میوه های درختان ترجمه کرده است . ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ، ج 8 ، ص 272 ) ]
شرح و تفسیر بیت ۱۸
حَلق بخشد جسم را و روح را
حَلق بخش بهرِ هر عضوت جُدا
حق تعالی هم به جسم گلو می بخشد و هم به روح ، او به هر عضوی از اعضایت ، جداگانه گلویی می بخشد . هم جسم نیازمند غذاست و هم روح . برای تناول غذا نیز به دهان و گلو احتیاج است . جسم و روح هر کدام غذایی جداگانه دارند . ( شرح مثنوی معنوی شاه داعی ، ج 2 ، ص 6 ) . [ بنابراین هر یک از جسم و روح ، استعداد خاص خود را دارد . ]
شرح و تفسیر بیت ۱۹
این گهی بخشد که اِجلالی شوی
وز دَغا و از دَغَل ، خالی شوی
حق تعالی وقتی این استعداد معنوی و قابلیت فهمِ اسرارِ ربّانی را به تو می دهد که گرانقدر باشی و از پلیدی ها و دغل ها پاک گردی .
شرح و تفسیر بیت ۲۰
تا نگویی سرِّ سلطان را به کس
تا نریزی قند را پیشِ مَگس
تا حقایق نهفته و اسرارِ پوشیده حضرت شاه وجود را به هر کسی نگویی و شهدِ گوارایِ معارف الهی را پیش هر آدم فرومایه ای نریزی . [ مگس = مضهر ناتوانی و پستی و آلودگی است . در اینجا کنایه از آدمیان پلید و زبون و نااهل است . چنانکه حضرت مولی العارفین در فرمایش خود ، مگس را در همین معنی بکار برده . « مردم سه دسته اند : دانایی حق باور ، و آموزندۀ در راه رستگاری و مگسان خُرد و زبون که به دنبال هر بانگی می روند و با وزیدن هر باد بدان سو می گرایند . اینان از روشنی علم بهره ای ندارند و بر بنیادی استوار نایستاده اند . ( نهج البلاغه ، حکمت 139 ) ]
شرح و تفسیر بیت ۲۱
گوشِ آن کس نُوشَد اسرارِ جلال
کو چو سوسن صد زبان افتاد و لال
گوشِ کسی می تواند اسرارِ الهی را بشنود که همانندِ گُلِ سوسن ، صد زبان داشته باشد ولی لال و خموش باشد . ( نُوشَد = مخفف نیوشد به معنی بشنود ( شرح اسرار ، ص 189 ) [ سوسن = گُلی است فصلی و دارای گلهای زیبا و درشت و رنگین امّا در ادبیات فارسی ، کنایه است از کسی که حرف های بسیار دارد ولی حرفی نزند . زیرا گلبرگ های سوسن فراوان است و در عین حال خموش و بی سخن . از اینرو به این گونه افراد ، «سوسن زبان» گویند . گاه نیز این تعبیر در موردِ افراد فصیح و سخنور بکار رود . ( آنندراج ، ج 3 ، ص 2512 ) در اینجا معنی اوّل مراد است . توضیح صَمت در شرح بیت 28 دفتر اوّل آمده است . ]
شرح و تفسیر بیت ۲۲
حلق بخشد خاک را لطفِ خدا
تا خورد آب و ، بروید صد گیا
لطفِ حضرت حق ، به خاک نیز گِلو می بخشد . یعنی به خاک قابلیت جذب آب می دهد تا آب را بیاشامد و سپس صد گونه گُل و گیاه از دلِ خود برویاند .
شرح و تفسیر بیت ۲۳
باز خاکی را ببخشد حَلق و لب
تا گیاهش را خورد اَندر طلب
باز خداوند به حیواناتِ پدید آمده از خاک گِلو و دهان می دهد تا در تکاپوی طبیعی ، گیاهان را بخورند . [ عبدالطیف می گوید : اشاره است به آیه 55 سورۀ طه « و از زمین بیافریدیمتان و بدان باز بریمتان و دگر بار از آن برآریمتان » ( لطائف المعنوی ، دفتر سوم ، ص 110 ) ]
شرح و تفسیر بیت ۲۴
چون گیاهش خورد حیوان گشت زَفت گشت حیوان لقمۀ انسان و رفت
چون که حیوان ، گیاهان را بخورد . فربه می شود و در این صورت همین حیوان ، لقمۀ آدمی می گردد و به نیستی می رود . پس قانونِ اَکل و مأکول بر جهان حاکم است .
شرح و تفسیر بیت ۲۵
باز خاک آمد شد اَکّالِ بشر
چون جُدا شد از بشر روح و بصر
دوباره وقتی که روح و بینش از آدمی جدا شود خاک می آید و او را می خورد . [ اَکّال = بسیار خورنده ]
شرح و تفسیر بیت ۲۶
ذرّه ها دیدم دهانشان جمله باز
گر بگویم خوردشان ، گردد دراز
من ذره هایی دیدم که جملگی دهان خود را گشوده بودند . حالا اگر من بخواهم در بارۀ چگونگی خوردن آنها حرف بزنم سخن به درازا می کشد .
شرح و تفسیر بیت ۲۷
برگها را برگ از اِنعامِ او
دایگان را دایه ، لطفِ عامِ او
برگ درختان از لطف و احسانِ خداوند ساز و برگ حیات بدست می آورند و همین لطف احسانِ واسع اوست که همۀ پرورندگانِ موجودات را می پرورد . [ ملا هادی سبزواری گوید که برگِ دوم در مصراع اوّل ، به معنی سامان است . ( شرح اسرار ، ص 189 ) ]
شرح و تفسیر بیت ۲۸
رزقها را رزقها او می دهد
ز آنکه گندم بی غذایی چون زَهَد ؟
حضرت حق به رزق و روزی موجودات نیز روزی می دهد . زیرا گندم چگونه می تواند بدون رزق و روزی حق تعالی نشو و نما کند . [ زَهَد = نشو نما کند ( شرح اسرار ، ص 189 )
شرح و تفسیر بیت ۲۹
نیست شرحِ این سُخن را منتها
پاره یی گفتم بدانی پاره ها
شرح این مطالب پایانی ندارد . من نمونه ای گفتم تا سایر موارد را خودت درک کنی . [ تو خود حدیثِ مفصّل بخوان از این مجمل . ]
شرح و تفسیر بیت ۳۰
جمله عالَم اَکل و مأکول دان
باقیان را مُقبِل و مقبول دان
تو باید این نکته را بدانی که این جهان ، جملگی خورنده و خورده شده است مگر آنان که به بقای حق باقی اند . اینان به حق روی می آورند و در درگاهِ الهی پذیرفته شده و مقبول اند . [ در این باب مضمون کلام ملا هادی سبزواری اینست : جماد ، غذای نبات می شود و نبات ، غذای حیوان می گردد و حیوان ، غذای انسان . این زنجیرۀ طولی همچنان ادامه دارد تا اینکه انسان ، به بقای حق باقی شود . ( شرح اسرار ، ص 189 ) مضمون کلام اکبرآبادی نیز اینست : باقیان ( = اهل الله ) که از این عالَم رسته و به آن عالَم پیوسته اند . هم مُقبِلِ حق اند و هم مقبول حق و به بقای حق باقی اند . هر چند که به ظاهر می خورند و می نوشند . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 3 ) ]
مقصود بیت : همۀ تنازع ها و کشمکش ها تنها در عالَم مادّه و حیات طبیعی رُخ می دهد و در مرحلۀ معنا و ماوراء مادّه ، صلح و آرامش برقرار است .
شرح و تفسیر بیت ۳۱
این جهان و ساکنانش منتشر
و آن جهان و مالکانش مُستَمِر
این جهان و ساکنانش متفرّق و از هم گسیخته اند . ولی آن جهان و ساکنانش ثابت و پایدار . [ مردم دنیا گرفتار دو قیدِ زمانی و مکانی اند . ولی اهل الله از این دو قید رَسته اند . ]
شرح و تفسیر بیت ۳۲
این جهان و عاشقانش مُنقَطع
اهلِ آن عالَم مُخَلّد مُجتمع
این جهان و هواخواهانش از یکدیگر گسیخته و متفرّق اند . ولی اهل الله ، جاودانه و با یکدیگر وحدت دارند . [ مُخَلّد = جاودان ، اگر مخلّد را قید بگیریم . با ید گفت : اهل الله همواره با یکدیگر وحدت دارند . زیرا این جهان ، عالَمِ فرق است و آن جهان ، عالَمِ جمع . ]
شرح و تفسیر بیت ۳۳
پس کریم آن است کو خود را دهد
آبِ حیوانی که مانَد تا ابد
بخشندۀ حقیقی کسی است که در کامِ جانِ خود آبِ حیات را درچکاند تا بقای جاودانه یابد . [ آب حیوان = شرح بیت 574 دفتر اول ]
وجه دیگر معنی : بخشندۀ حقیقی کسی است که هستی مجازی و امکانی خود را در راهِ حق تعالی بذل کند و به مقامِ فناء برسد و از این طریق به حیاتِ جاودان برسد .
وجه دیگر : بخشندۀ حقیقی کسی است که هستی مجازی خود را در راهِ حق تعالی بذل کند و چنین کریمی همچون آبِ حیات ، ابدی و جاودانه است . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 3 )
شرح و تفسیر بیت ۳۴
باقیاتُ الصّالحات آمد کریم
رَسته از صد آفت و اَخطار و بیم
بخشندۀ حقیقی ( یعنی آن کس که به جای بذل مال ، همۀ هستی خود را می بخشد و به مقامِ فناء می رسد ) نیک جاودانه است که از صد نوع گزند و خطر و بیم رهیده است .
شرح و تفسیر بیت ۳۵
گر هزاران اند ، یک کس بیس نیست
چون خیالاتِ عدداندیش نیست
اگر کریمان ( عارفان راستین ) فرضاََ هزاران نفر هم که باشند . در حقیقت یکی بیش نیستند و آنچنان نیست که کثرت اندیشان خیال می کنند . [ کثرت اندیشان خیال می کنند که کثرت و تعدّد ظاهری میان عارفانِ راستین ، کثرت و تعدّدی حقیقی است در حالیکه جوهرِ حقیقی و معنوی ایشان یکی بیش نیست . چه جملکی آنان در حقیقت الله و وجودِ واجب ، محو و فانی به بقای حق باقی شده اند . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 4 و شرح اسرار ، ص 189 ) ]
شرح و تفسیر بیت ۳۶
اَکل و مأکول را حلق است و نای
غالب و مغلوب را عقل است و رای
خورنده و خورده شده هر کدام برای خود حلق و گلویی دارند ، و نیز هر غالب و مغلوبی دارای خِرد و اندیشه است . [ این عالَم به اعتبار اینکه مظهر حیّ است . در حقیقت دارای قوای روحانیه است و به این لحاظ صاحبِ درک و اندیشه . ]
شرح و تفسیر بیت ۳۷
حلق بخشید او عصایِ عدل را
خورد آن چندان عصا و حَبل را
حق تعالی به عصایِ موسی (ع) حلق و گلویی داد و آن عصا ، چندین عصا و ریسمان را فرو بلعید . [ اشاره است به آیه 45 سورۀ شعراء « پس فکندند رَسَن ها و چوبدستی های خویش و گفتند به عزتِ فرعون که ماییم چیرگان . پس موسی نیز عصای خود فکند و همۀ تزویرهای آنان را فرو خورد » برخی گویند که ساحران فرعونی ، جیوه در عصاهای کاواک می ریختند و چون در مجاورت حرارتِ آفتاب می نهادند آن عصاها به حرکت درمی آمد و غریو از ناظران برمی خاست . ]
شرح و تفسیر بیت ۳۸
و اندرو افزون نشد ز آن جمله اَکل
ز آنکه حیوانی نبودش اکل و شکل
عصای موسی (ع) با وجود اینکه آن همه رَسَنو عصای ساحران را فرو بلعیده بود بر حجم آن چیزی افزوده نشد زیرا شکل و غذای آن از جنس حیوان نبود .
شرح و تفسیر بیت ۳۹
مَر یقین را چون عصا هم حلق داد
تا بخورد او هر خَیالی را که زاد
حق تعالی به یقین نیز همانند عصا ، حلق و گلویی بخشیده تا هر خیالِ یاوه ای را که در قلب پدید می آید فرو بلعد . [ یقین = محو کنندۀ اوهام و خیالاتِ بی اساس است . شرح بیت 860 دفتر دوم . خوارزمی گوید : عصایی که از دستِ صاحب دولتی تأثیر یافت مشرف به حلقی شد که چندین هزار حِبال و عصیّ سخره را یک لقمه ساخت . پس یقینی که از اهل الله فایض گردد چگونه حِبال وساوس و خیالات و عِصیّ اوهام و حِبالات را فرو نبرد و چرا چون آتش ، عالَمِ خَس و خاشاکِ شُبهات را نخورد . ( جواهر الاسرار ، دفتر سوم ، ص 364 ) خیال در اصطلاحِ مولانا ، ظنون و اوهامی است که گاه بر لوحِ ذهن سایه می افکند . ]
شرح و تفسیر بیت ۴۰
پس معانی را چو اعیان حلق هاست
رازقِ حلقِ معانی هم خداست
پس نتیجه می گیریم که عالَمِ معانی و حقایقِ غیر طبیعی نیز مانند موجوداتِ مادّی و طبیعی ، حلق و گلویی دارند و بخشنده حلق و گلو به عالَمِ معانی نیز حق تعالی است .
شرح و تفسیر بیت ۴۱
پس ز مَه تا ماهی هیچ از خلق نیست
که به جذبِ مایه او را حلق نیست
بنابراین از ماه تا ماهی ، یعنی از آسمان گرفته تا زمین ، هیچ موجودی نیست که برای جذبِ ماده غذایی دهانی نداشته باشد . [ به توضیح سَمَک و سِماک در شرح بیت 587 دفتر اول رجوع کنید ]
شرح و تفسیر بیت ۴۲
حلقِ جان از فکرِ تن خالی شود
آنگهان روزیش اِجلالی شود
هر گاه گلوی جان و روان آدمی از وسوسه های جسمانی آسوده شود . در آن صورت به روزی های طیّبه الهی دست خواهد یافت . یعنی از هوس ها بگذر تا به حیاتِ طیّبه رسی .
شرح و تفسیر بیت ۴۳
شرط ، تبدیلِ مِزاج آمد ، بدان
کز مِزاجِ بَد بُوَد مرگِ بَدان
این نکته را بدان که شرطِ آسوده شدن روح از وساوس و شهوات ، دگرگون شدن مَزاج باطنی انسان است . مرگِ بدکاران نیز زاییدۀ مزاج بدِ روحی آنان است .
شرح و تفسیر بیت ۴۴
چون مزاجِ آدمی گِل خوار شد
زرد و بَد رنگ و سَقیم و خوار شد
وقتی که انسان مزاجاََ به گِل خوردن عادت کند . چهره ای زرد و بَدرنگ و حالی بیمار و زار پیدا می کند . [ در طبِ قدیم ، میل به گِل خواری یکی از بیماری های معده به شمار می آمده است . و اطباء سببِ آن را ازدیاد اَخلاطِ بَد در معده می دانستند . ( خفّی علایی ، ص 176 ) و گاه برای درمان و تداویِ پاره ای از بیماری ها برخی از گِل های مأکول را برای بیمار تجویز می کردند . امّا وقتی گِل خواری به صورت میلِ شدید (ویار) درمی آمد . خود مولّدِ بیماری هایی در اعضای گوارشی بیمار می شد و از آن جمله رنگِ پوستِ او را تباه و نامناسب می کرد . ( مخزن الادویه ، ص 591 ) . مولانا در اینجا گِل خواری را کنایه از گرایش به شهوات و نفسانیات و تمتّعات دنیوی می داند . یعنی هر گاه آدمی غرق در شهوات و لذایذ مادّی شود . دچار بیماری روحی و عدمِ تعادل روانی می شود . ]
شرح و تفسیر بیت ۴۵
چون مزاجِ زشتِ او تبدیل یافت
رفت زشتی از رُخَش ، چون شمع تافت
هر گاه مِزاجِ بَدِ آدمی تبدیل یابد ، زشتی رخساره اش محو شود و همچون شمع بتابد . [ همینطور وقتی مِزاجِ روحی انسان به معنویت و کمال گرایش پیدا کند . پژمردگی و افسردگی را محو و زائل کند و به جای آن شور و نشاطِ روحی جایگزین سازد . ]
شرح و تفسیر بیت ۴۶
دایه یی کو طفلِ شیرآموز را
تا به نعمت خوش کند پَدفوز را ؟
کجاست آن دایۀ حقیقی روح و روان که شیرخواره را از شیرِ طبیعت بگیرد و کامش را با نعمت های معنا و کمال شیرین سازد ؟ [ پَدفُوز = نوزاد و کودک شیرخواره ]
شرح و تفسیر بیت ۴۷
گر ببندد راهِ آن پستان بَر او
برگشاید راهِ هر بُستان بَر او
اگر آن دایه ، راهِ پستان را به روی نوزاد ببندد . در عوض ، راهِ صد نوع باغ را به روی او می گشاید .
شرح و تفسیر بیت ۴۸
ز آنکه پستان شد حجابِ آن ضعیف
از هزاران نعمت و خوان و رَغیف
زیرا شیرِ پستان ، طفل را از تناول هزاران نعمت و طعام و قرصِ نان محروم داشته است . [ همینطور اگر دایه حقیقی ، اطفال طریقت را به ریاضت و ترک امیال و شهوات عادت دهد . باغ هایی از معارف و اسرار در مقابلشان گشوده شود و به هزاران نوع از طعام های معنوی و غذاهای الهی دست می یازند . ]
شرح و تفسیر بیت ۴۹
پس حیاتِ ماست موقوفِ فِطام
اندک اندک جَهد کن تَمّ الکلام
بنابراین ، نتیجه می گیریم که حیاتِ معنوی و زندگانی جاودانۀ ما وابسته به این است که از شیرِ مادّی یعنی لذّات و شهواتِ حیوانی پرهیز کنیم . تو نیز در راهِ پرهیز از لذّات و شهوات حیوانی بکوش . سخن به پایان رسید . [ فِطام = در لغت به معنی از شیر باز گرفتن است . و در مصطلحاتِ صوفیه ، کنایه است از انقطاع از عادات و اخلاقِ زشت و کفّ نَفس از شهوات جسمانی و تجدیدِ حیاتِ روحانی که در واقع با « ولادت ثانیه » و « حیات دوم » متحد می شود . ( مولوی نامه ، ج 2 ، ص 273 ) ]
شرح و تفسیر بیت ۵۰
چون جَنین بود آدمی بُد خون غذا
از نجس پاکی بَرَد مؤمن ، کذا
تا وقتی که انسان به صورت جنین در رَحِمِ مادر است از خون تغذیه می کند . همینطور وقتی که آدمی اسیرِ زهدان دنیا است به ناپاکی ها آلوده است .مؤمن از طعام های ناپاک اجتناب می کند و به طعام پاک می رسد . نیز مؤمن ، ناپاکی ها را به پاکی بَدَل کند . چنانکه جنین ، خونِ ناپاک را به نسوجِ پاک دگر سازد . [ مؤمنِ صاحبدل خود را به حیاتِ دنیوی مقیّد نمی کند . بلکه خود را به تولدِ دوم می رساند و از زهدان دنیا پای به عرصۀ عقبی می نهد و زندگی طیّبه می یابد . بنابراین همانطور که ولادت نخستین ، جَنین را از خوردن خون باز می دارد . مُردن از عالَمِ حس و رهیدن از کمندِ محسوسات نیز روح را از طعام های جسمانی باز می گیرد . شاه داعی می گوید : مؤمن نیز چنین باشد که از مُردارِ دنیا چون به حدِ ضرورت خورد پاکی بَرَد . ( شرح مثنوی شاه داعی ، ج 2 ، ص 10 ) ]
شرح و تفسیر بیت ۵۱
از فِطامِ خون ، غذایش شیر شد
وز فِطامِ شیر ، لقمه گیر شد
وقتی که چَنین از فضا و غذای پُر خونِ رَحِم باز گرفته شود . شیر ، غذای او می گردد . و هنگامی که او از شیر گرفته شود به خوردن دیگر غذاها می پردازد .
شرح و تفسیر بیت ۵۲
از فِطامِ لقمه ، لقمانی شود
طالبِ اِشکارِ پنهانی شود
و هنگامی که انسان از غذاهای حسّی بازگرفته شود . به حکیمی فرزانه مبدّل می گردد . و خواهان صیدِ اسرارِ ربّانی و حقایق پنهانی می شود . [ لقمان ، در این بیت مظهرِ حکیمی دانا و عالِمی ربّانی است . شرح احوال او در بیت 1961 دفتر اول آمده است . خوارزمی گوید : تو را نیز ای طفلِ طریقت ، حال چنان است که تا از حَبسِ رَحِم طبیعت بیرون نیایی ، دیده به تماشای اراضی و قلوب و آسمان های غیوب نگشایی و تا دهان از خون خوردن دواعی نَفس و هوی نشویی . از پستان لطفِ الهی شیرِ تجلّی اسم و صفتی نجویی . ( جواهر الاسرار ، دفتر سوم ، ص 368 ) ]
شرح و تفسیر بیت ۵۳
گر جَنین را کس بگفتی در رَحِم
هست بیرون ، عالَمی بس منتظم
اگر مثلا کسی با زبان حال به جَنین بگوید : بیرون از فضایِ رَحِم جهانی بسیار با نظم و شکوه وجود دارد .
شرح و تفسیر بیت ۵۴
یک زمین خرّمی با عرض و طول
اندرو صد نعمت و چندین اُکُول
این جهانِ با شکوه ، زمینی سبز و خرّم و پهناور دارد و در آن صد نوع نعمت و خوردنی وجود دارد . [ اُکُول = جمع اُکُل به معنی میوه ها ، خوردنی ها ، روزی ها ]
شرح و تفسیر بیت ۵۵
کوه ها و بحرها و دشت ها
بوستان ها ، باغ ها و کِشت ها
در این جهانِ شکوهمند ، کوه ها و دریاها و هامون ها و باغ ها و بوستان ها و کشتزارهایی وجود دارد .
شرح و تفسیر بیت ۵۶
آسمانی بس بلند و پُر ضیا
آفتاب و ماهتاب و صد سُها
آسمانی بسیار بلند و درخشان و آفتابی عالمتاب و مهتاب و ستارگانِ بی شمار وجود دارد . [ سُها = نام ستاره ای است خُرد و بسیار پنهان که در قدیم قوۀ بینایی را با آن می آزمودند . ]
شرح و تفسیر بیت ۵۷
از جنوب و از شمال و از دَبور
باغ ها دارد عروسی ها و سور
از سمتِ جنوب و شمال و غرب بادهایی می وزد و این جهان دارای باغ و جشن و سروهایی است . [ دَبُور = بادی که از سمت مغرب می وزد . مقابل باد صبا که از مشرق می وزد . ]
شرح و تفسیر بیت ۵۸
در صفت ناید عجایب های آن
تو در این چه یی در امتحان ؟
شگفتی های این جهان را نمی توان وصف کرد . تو ای انسانِ اسیر در رَحِمِ تاریک ، از چه رو به رنج و تَعَب گرفتار شده ای ؟ [ وجه دیگر معنی مصراع دوم : تو در این ظلمتکدۀ دنیا چه می کنی ؟ مسلماََ برای امتحان و آزمایش مانده ای . ]
شرح و تفسیر بیت ۵۹
خون خوری در چارمیخِ تنگنا
در میانِ حبس و اَنجاس و عَنا
تو در زندان و تنگنای رَحِم و در میان ناپاکی ها و رنجها از خون تغذیه می کنی . [ اَنجاس = جمع نجس به معنی پلید و آلوده ]
شرح و تفسیر بیت ۶۰
او به حکمِ حالِ خود مُنکر بُدی
زین رسالت مُعرض و کافر شدی
جَنین به اقتضای حال و هوای خود ، این سخنان را انکار می کند و از این پیام رُخ برمی تابد و نمی پذیرد . [ همینطور است حالِ اسیران رَحِمِ این دنیا که دعوت انبیاء و اولیاء را پیرامونِ حیاتِ طیّبه منکر می شوند . ]
شرح و تفسیر بیت ۶۱
کین مُحالست و فریب است و غرور
ز آنکه تصویری ندارد وهمِ کور
جَنین با زبان حال می گوید : نخیر ، این که بیرون از رَحِم نیز جهانی وجود دارد ناممکن و فریبنده و گمراه کننده است . زیرا قوۀ واهمۀ نابینا از چیزهایی که ندیده تصوّرِ صحیحی ندارد .
شرح و تفسیر بیت ۶۲
جنسِ چیزی چون ندید اِدراکِ او
نشنود اِدراکِ منکرناکِ او
از آنرو که ادراکِ او چنین چیزی را ادراک نکرده ، ادراکِ انکار کنندۀ او این سخنان و توضیحات را نیز نخواهد پذیرفت . [ چند بیت اخیر مقدمه ای بود برای طرح مطلبی که در ابیات بعد خواهد آمد . مولانا در ابیاتِ بعدی بیان می دارد که اولیای الهی به عامۀ مردم توصیه می کنند که این جهان با همۀ آب و رنگ ، چاهی بیش نیست و نباید بدان وابسته شد . امّا با همۀ اینها ، این کلماتِ اولیاء در گوشِ آنان نفوذ نمی کند . ]
شرح و تفسیر بیت ۶۳
همچنان که خلقِ عام اندر جهان
ز آن جهان ، اَبدال می گویندشان
همینطور است حالِ عوام النّاس در این دنیا ، اولیاء الله در بارۀ آن جهان به آنها سخنانی می گویند ولی عوام النّاس هیچ توجهی نمی کنند . اَبدال = شرح بیت 264 دفتر اوّل ]
شرح و تفسیر بیت ۶۴
کین جهان چاهی است بس تاریک و تنگ
هست بیرون عالَمی بی بُو و رنگ
اولیاء الله به مردم می گویند : دنیای فعلی مانندِ چاهی بسیار تنگ و تاریک است . ولی بیرون از این چاه ، جهانی مجرّد از مادّه و مدّت و کیفیت های محسوس وجود دارد .
شرح و تفسیر بیت ۶۵
هیچ در گوشِ کسی زایشان نَرَفت
کین طمع آمد حجابِ ژرف و زَفت
ولی این سخنان به گوشِ هیچیک از آنان فرو نمی رود . زیرا آزمندی ، حجابی گران و ستبر است .
شرح و تفسیر بیت ۶۶
گوش را بندد طمع از اِستماع
چشم را بندد غَرَض از اِطّلاع
همانطور که آزمندی و طمع ، گوشِ هوش را از شنیدن سخنان اولیاء الله می بندد . غرض ورزی نیز دیدۀ باطن را از دیدن و معرفت یافتن می بندد .
شرح و تفسیر بیت ۶۷
همچنانکه آن جَنین را طَمعِ خون
کان غذای اوست در اوطانِ دون
چنانکه ، طمع نسبت به خوردن سبب می شود که جَنین در جاهای پست بماند و از خون تغذیه کند . [ اوطانِ دون = وطن ها و جاهای پست ، تعبیری است از رَحِم که در ابیات قبل نیز توصیفی اینگونه گذشت . ]
شرح و تفسیر بیت ۶۸
از حدیثِ این جهان ، محجوب کرد
غیرِ خون ، او می نداند چاشت خَورد
جَنین براثرِ طمع بستن به غذای خون ، نتوانست توصیفاتی را که در بارۀ این جهان به او گفته اند بپذیرد . زیرا او به جز خون غذایی نمی شناسد . [ و این وصفِ دنیا پرستان است که جز شهوات حیوانی به چیزی نمی گرایند و کمال و معنایی را نمی پذیرند . ]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
ای ضیاء الحق حسام الدین بیار دی
سناتور سنتور در ۱۵ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷۷:
کار مرد است به امن و به خطر خندیـدن
زخم آسا به شکست و بـه ظفـر خندیـدن
#سنجر_کاشانی #کلیم_کاشانی
به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
#مولانا
کار دریاست ز هر موج خطر خندیدن
رو نکردن ترش از تلخ ، شکر خندیدن
شیوه زنده دلان است درین باغ چو گل
همه شب غنچه شدن، وقت سحر خندیدن
#صائب_تبریزی
سناتور سنتور در ۱۵ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۹:
کار مرد است به امن و به خطر خندیـدن
زخم آسا به شکست و بـه ظفـر خندیـدن
#سنجر_کاشانی #کلیم_کاشانی
به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
#مولانا
کار دریاست ز هر موج خطر خندیدن
رو نکردن ترش از تلخ ، شکر خندیدن
شیوه زنده دلان است درین باغ چو گل
همه شب غنچه شدن، وقت سحر خندیدن
#صائب_تبریزی
سعید حبیب زاده در ۱۵ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۵۶ دربارهٔ مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۶:
مصرع دوم بیت اول به نظر به جای گله ، گله ای باید باشد ، که با وزن شعر هم متناسب است .
ور گله ای از او کنم ، گوش به من نمی کند
جعفر عسکری در ۱۵ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۵۵ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۰ - در ستایش امیرالامراء العظام حسین خان نظامالدوله:
سلام.
این قصیده، گفتگو محوره؛ و اگر اشکالات این سایت اجازه میداد، دوبار تلاشم برای نوشتن متن، ناکام نمیموند.
به هرحال، بایست به شکل داستانی نوشته بشه تا گفتگوی دونفر کامل و واضحتر برای خواننده، جا بیفته.
Fateme Zandi در ۱۵ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۹ - هدیه بردن عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمؤمنین بر پنداشت آنک آنجا هم قحط آبست:
درود و خدا قوت خدمت شما خوبان گنجور
با سپاس از استاد ارجمند جناب کریم زمانی
گفت :زن : صدق آن بُوَد کز بودِ خویش
پاک برخیزند از مجهودِ خویش
زن گفت : در این راه صداقت در این است که از «بود» و هستی مجازی خویش به کلّی دست برداری و از همه علایق و وابستگی ها برهی . [ مجهود = توانایی و طاقت . صدق = در لغت به معنی راستگویی و راستکاری است . و صدیق کسی است که حرف و عمل و پیمانش راست باشد . ( کشف الاسرار ، ج 9 ، ص 495 ) . و این اصطلاح مأخوذ از قرآن کریم است . در سوره یوسف ، آیه 46 و سوره مریم ، آیه 41 و سوره حدید ، آیه 19 و سوره نساء ، آیه 69 یاد شده است و منظور از صدیقین همانهایی هستند که صدق و راستی در آنان به صورت ملکه درآمده و گفتار و کردار آنان همه از آن نشأت می گیرد . ( تفسیر المیزان ، متن عربی ، ج 11 ، ص 188 ) ]_ تصوف این واژه را از قرآن و روایات اخذ کرده و به مدد ذوق و کشف ، تعاریفی از آن به دست داده است . از آن جمله « صدق آن بُوَد که از خویشتن آن نمایی که باشی و آن باشی که نمایی » و یا « هر که با نفس و هوای خود مداهنت کند . هرگز نسیم صدق به مشام او نرسد و کسی که جمال صدق بدید و مخالفِ هوای خود گشت . از مرگ نترسد بلکه پیوسته منتظر عزرائیل باشد . چنانکه در قرآن کریم ، سوره جمعه ، آیه 24 ، آمده است . آرزوی مرگ کنید اگر راستگو هستید . و کسی که در کاری صادق گشت . نشان او آن بُوَد که هر چه ضدِ آن کار است برخود روا ندارد و بندِ علایق ، همه از خود بردارد و پیوسته منتظر اجل باشد و انتظار بدان قوّت باشد که صدق بر سرِ او غالب باشد . داند که چون پرده از احوال او برگیرند رسوا نخواهد شد . کسی که این صفت یافت مرگ بر دلِ او آسان گردد . ( مناقب الصوفیه ، ص 75 ) . به عقیده مولانا ، صدق ، فنا و نیستی از خود و آثار خودی است . یعنی آنکه خود را نبیند و جهد و کوشش خویش را به هیچ انگارد .
بیت 2704
آبِ باران است ما را در سبو
مُلکت و سرمایه و اسبابِ توما در سبو ، آبِ باران داریم و دار و ندار ما همین سبوی آب است .
بیت 2705
این سبویِ آب را بردار و رُو هَدیه ساز و پیشِ آن شاهنشاه شو
این سبوی آب را بردار و برو و آن را به شاه پیشکش کن .
بیت 2706
گو که ما را غیرِ این اَسباب نیست
در مَفازه هیچ بِه ، زین آب نیست
و به پادشاه بگو که ما غیر از این سبوی آب ، دارایی دیگری نداریم و در دشت خشک و بی آب و علف ، هیچ چیز بهتر از این آب نیست . ( مفازه = بیابان بی آب و علف )
گر خزینه اش پُر زرست و گوهر است
این چنین آبش نیابد ، نادر است
اگر چه گنجخانه شاه از کالاهای گرانبها پُر است ولی نظیر و مانند این آب در آنجا پیدا نمی شود . زیرا این نوع آب ، کمیاب است . [ مولانا ، غفلت این زن را از دستگاه عریض و طویل خلیفه ، به علم و معرفت ناچیز بشر تشبیه می کند که می خواهد این معارف ناچیز را وسیله شناخت خدا و رسیدن به مقام قرب او سازد . از اینرو در ابیات ذیل به تفسیر معنوی از این ماجرا می پردازد ]
بیت 2708
چیست آن کوزه ؟ تنِ محصورِ ما
اندر او آبِ حواسِ شُور ما
آن کوزه چیست ؟ مراد از آن کوزه ، تنِ محصور و محفوظ ماست . آبی که در داخل آن است . آبِ حواسِ شور و ناگوار ماست . [ در این بیت ، بدن و وجود انسانی به کوزه ای که دارای پنج لوله است تشبیه شده است که تنها مقدار ناچیزی از آب ، درون آن ، حا می گیرد . این پنج لوله ، همان پنج حسِ ماست . پس معارفی که از طریق این پنج لوله (حواسِ پنجگانه) به کوزه وجود آدمی در می آید بسی محدود و ناچیز است . ولی اگر آدمی ، کوزۀ وجود خود را به دریای حقیقت وصل کند . دانش و معرفتی بیکران یابد ]
بیت 2709
ای خداوند ، این خُم و کوزۀ مرا
در پذیر از فضلِ اللهُ اشتَرا
مرد عرب گفت : خداوندا ، این آبِ احوال و اعمال مرا که در خُمِ وجودم گرد آورده ام از روی فضل و بزرگواریت بپذیر . [ در آیه 111 سوره توبه آمده است « خداوند ، جان و مالِ مومنان را به بهای بهشت خریده است » ]
بیت 2710
کوزه ای با پنج لولۀ پنج حِس
پاک دار این آب را از هر نَجِس
این کوزۀ کالبد را که پنج لوله از حواس دارد و نیز آب درون این کوزه را که همانا قُوای مکنون در کالبد است . پاک دار و از آلودگی دور فرما . یعنی ما را از اندیشه ها و نیّات آلوده به اغراض نفسانی دور فرما .
بیت 2711
تا شود زین کوزه مَنفَذ سوی بحر
تا بگیرد کوزۀ من ، خویِ بحر
تا اینکه از این کوزه روزنه ای به جانب دریا گشوده شود و کوزۀ کالبدمان ، خوی و طبع دریا را بگیرد . [ کوزۀ وجودِ آدمی ، هرگاه از صفات ذمیمه پاک شود و از کمند حواس برهد و به دریای معارف الهی وصل شود و در آن صورت هیچ امری از امور دنیا آن را تیره و پلید نمی سازد . ( مَنفَذ = سوراخ و روزنه ) ]
بیت 2712
تا چو هَدیه پیشِ سلطانش بَری / پاک بیند ، باشدش شَه مُشتری
تا این کوزه را که به عنوان ارمغان به محضر پادشاه می بری . شاه آن را پاک ببیند و خریدارش شود .
شرح و تفسیر بیت 2713
بی نهایت گردد آبش بعد از آن / پُر شود از کوزۀ من ، صد جهان
پس از آنکه از کوزۀ کالبد آدمی ، روزنه ای به سوی دریای حقیقت باز شد . آبِ کوزۀ تن نیز بی نهایت و بیکران می گردد
بیت 2714
لوله ها بربند و پُر دارش ز خُم / گفت : غُضّو عَن هَوا أبصارِکُم
لوله ها را ببند و کوزۀ وجودت را از خُمِ معرفت و حقیقت حضرت پروردگار لبریز و آکنده کن . زیرا حق تعالی گفته است : دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 30 از سوره نور « ای پیامبر ، مومنان را گوی که چشم های خود را از حرام فروبندند » . اکبرآبادی گوید : « بربستن لوله ها کنایه از بازداشتن حواس است از لذّات که متجاوز از حد ضرورت باشد » ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 198 ) ]
بیت 2715
ریشِ او پُر باد کین هَدیه که راست ؟
لایقِ چون او شَهی ، این است راست
اعرابی با غرور و خودبینی می بالد و می گوید : کیست آنکه بتواند ارمغانی بهتر از ارمغان من به نزد شاه ببرد ؟ ( پر باد بودن = کنایه از غرور و خودبینی )
بیت 2716
زن نمی دانست کانجا بر گذر
جوی جیحون است ، شیرین چون شِکَر
زن اعرابی نمی دانست که در آنجا یعنی راهی که به بغداد منتهی می شود . رودی عظیم جاری است که آبی شیرین چون شِکَر دارد . [ در اینجا منظور همان رودِ دجله است نه جیحون . زیرا در عرفِ قدما اسم های خاص در معنی نوعی ، نیز بکار می رفته است . مثلا جیحون را بر مطلق رودخانه بزرگ اطلاق کرده اند . « بر مثال شیر غیور از رودخانه جیحون عبور کرد » که در این عبارت منظور ، رودخانه سند است . ( فرهنگ و لغات و تعبیرات مثنوی ، ج 4 ، ص 416 ) ]
بیت 2717
در میانِ شهر ، چون دریا روان
پُر ز کشتی ها و شَستِ ماهیان
(رود دجله) در میان شهر بغداد روان است و مانند دریا از کشتی و قلّابهای ماهیگیری پُر است . [ در اینجا حالت این زن و مرد اعرابی ، نشان دهنده خودبینی و غرور انسانهای خودباخته به ویژه متکلمان و فیلسوفان و اهلِ قیل و قال است که به اندیشه های خُرد و نارس خود می بالند و گمان می دارند که با مشتی الفاظ و اصطلاح می توان به سِرّ اکبر دست یافت . در حالیکه حقایق جهان هستی ، بیکران تر از آن است که در ظروف ناچیز این الفاظ و اصطلاحات محدود شود . ( شَست = قلاب ماهیگیری ) ]
مولانا :گوید : این علم ها نسبت به احوال فقرا ، بازی و عمر ضایع کردن است که اِنّماالدنیا لَعِب . اکنون چون آدمی بالغ شد . عاقل و کامل شد بازی نکند و اگر کند از غایت شرم ، پنهان کند . تا کسی او را نبیند . این علم قال و قیل و هوسهای دنیا با دست آدمی خاک است و چون باد با خاک آمیزد . هر جا که رسد چشم ها را خسته کند و از وجود او جز تشویش و اعتراض حاصلی نباشد . ( فیه ما فیه ، ص 145 )
شرح و تفسیر بیت 2718رَو بَرِ سلطان و کار و بار بین / حسِ تَجری تَحتَهاالاَنهار بینبرو به محضر شاه و در آنجا ببین که نهرها و جویباران ، غلغله کنان در جریان انند . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 266 سوره بقره « … از زیر آن نهرها روان است » ]
بیت 2719
این چنین حسّ ها و ادراکاتِ ما
قطره ای باشد در آن انهارها
آری این حواس و ادراکات ما در برابر آن رودهای صفا و علوم الهی ، قطره ای بیش نیست . ( انهار = جمع نهر به معنی رود و جویبار . قدما عادت داشتند که اسامی جمع عربی را جمع ببندند )
علی میراحمدی در ۱۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:
حافظ زندگی همراه با شور عشق و مستی و خوشی و لذت را بر زیست فیلسوفانه و درگیرانه با چون و چراهای فلسفی ترجیح میدهد
«حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو»
«بهشت فیلسوفان دوزخی بود
نگهبان بهشت شاعران باش»
استاد شفیعی کدکنی
احمد رحمتبر در ۱۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۲ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷:
استاد ایرج در مراسم یادبود حبیبالله بدیعی در سال هفتاد و یک، مشابه برنامه شماره سی و سه گلهای تازه، این بار با همراهی ویولون اسدالله ملک این غزل را خوانده است.
امیرحسین صباغی در ۱۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۹ - گروه لئام:
هموزن ترانۀ «مردم علاج در وطن است»
وزن بسیار نادریست.
ابراهیم احمدی در ۱۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را:
مولانا کمکم پرده را کنار میزند: ماجرای بیماری کنیزک دیگر فقط داستان یک بیماری جسمانی نیست؛ شاه، طبیبان، پیرِ خواب، مهمان ناشناس و حتی تعبیرهای «عجز»، «فنا»، «خیال» و «عُمَر» همه در یک دستگاه نمادین بسیار منسجم قرار میگیرند.
به نظرم برای فهم عمیق این بخش باید آن را در چهار سطح همزمان خواند: داستان ظاهری، روانشناختی، عرفانی و فلسفی.
۱. «شاه» دیگر فقط شاه نیست
شه چو عجز آن حکیمان را بدید
پابرهنه جانب مسجد دوید
در سطح ظاهری، شاه وقتی میبیند طبیبان از درمان عاجزند، به دعا پناه میبرد. اما مولانا عمداً میگوید «پابرهنه».
پابرهنگی در اینجا میتواند نماد ریختنِ تشخص و قدرت باشد. شاه تا وقتی شاه است، گمان میکند با قدرت، عقل، طبیب، تدبیر و فرمان میتواند مسئله را حل کند. اما بیماری کنیزک جایی است که هیچیک از اینها جواب نمیدهد.
پس شاه باید از «شاه بودن» پایین بیاید.
این همان لحظهای است که قدرت به عجز تبدیل میشود.
و در عرفان مولانا، عجز الزاماً شکست نیست؛ گاهی دروازهٔ معرفت است. تا وقتی انسان میگوید «من میدانم و من میتوانم»، گره اصلی باز نمیشود. وقتی میگوید «من نمیدانم»، امکانِ ظهور دانشی دیگر فراهم میشود.
۲. «مسجد» نماد چه چیزی است؟
رفت در مسجد سوی محراب شد
سجدهگاه از اشک شه پُر آب شد
مسجد را میتوان در اینجا نه فقط مکان فیزیکی، بلکه نماد رویارویی مستقیم انسان با حقیقتی فراتر از خویشتن دانست.
و مهمتر از مسجد، محراب است.
محراب در منطق عرفانی جایگاهِ جهتگیری است: انسانِ پراکنده، ناگهان جهت پیدا میکند.
شاه پیشتر همهچیز را از بیرون حل میکرد: طبیب، درمان، فرمان، تدبیر. اکنون جهت را عوض میکند و به درون و به سوی مبدأ هستی بازمیگردد.
اشک نیز فقط نشانه غم نیست. اشک در ادبیات عرفانی اغلب نشانه ذوب شدنِ منِ سخت و متصلب است.
۳. «غرقاب فنا» یکی از کلیدهای این بخش است
چون به خویش آمد ز غَرقاب فنا
خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
این تعبیر بسیار مهم است:
غرقاب فنا یعنی غرق شدن در فنای خود.
مقصود این نیست که انسان نابود شود؛ بلکه خودبینی او فرو میریزد.
شاه ابتدا میخواهد «منِ شاه» مشکل را حل کند. بعد درمییابد که این «من» عاجز است. در سجده و گریه، برای لحظهای از مرکزیت خود خارج میشود. از همینرو مولانا میگوید:
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا
یعنی پس از آنکه لحظهای در دریای بیخویشی فرو رفت، دوباره به خویش آمد؛ اما همان آدم قبلی نیست.
در عرفان، گاهی معرفت از جایی آغاز میشود که «خودِ قبلی» ترک برداشته است.
۴. «تو میدانی نهان» یعنی علم خدا در برابر علم انسان
کای کمینه بخششت ملک جهان
من چه گویم چون تو میدانی نهان
اینجا شاه از وضعیتی سخن میگوید که بسیار فراتر از دعای معمولی است.
نمیگوید: «خدایا این کار را برای من انجام بده.»
میگوید:
تو اصلاً پیش از آنکه من سخن بگویم، سرّ مرا میدانی.
این نکته در عرفان بسیار مهم است: دعا قرار نیست اطلاعات جدیدی به خدا بدهد؛ دعا قرار است انسان را تغییر دهد.
خداوند محتاج خبر نیست؛ انسان محتاج دگرگونی است.
بنابراین دعا وسیلهای برای جلب توجه خدا نیست؛ وسیلهای است برای خارج کردن انسان از وضعیت بسته نفس.
۵. «بار دیگر ما غلط کردیم راه»
این جمله شاید از عمیقترین اعترافهای شاه باشد:
بار دیگر ما غلط کردیم راه
اینجا مسئله صرفاً «اشتباه در درمان» نیست.
شاه در واقع اعتراف میکند:
من راه شناخت را اشتباه رفتم.
یعنی ابتدا به حکیمان ظاهرگرا اعتماد کردم؛ بعد فهمیدم مسئله در سطح دیگری است.
از دید مولانا، انسان دائماً در معرض یک خطای بنیادی است:
چیزی را که باید از درون فهمید، از بیرون حل میکند.
۶. «سرّ» باید از باطن به ظاهر بیاید
لیک گفتی گرچه میدانم سرت
زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
این بیت بسیار عرفانی است.
یعنی خداوند هم سرّ درون را میداند و هم امکان میدهد آن سرّ در جهان بیرون آشکار شود.
در اینجا یک اصل مهم در عرفان مولانا دیده میشود:
باطن و ظاهر از هم گسسته نیستند.
آنچه در باطن پنهان است، میتواند در عالم ظاهر به شکل یک «واقعه»، «شخص»، «نشانه» یا «حادثه» ظهور کند.
و دقیقاً همین اتفاق در ادامه رخ میدهد.
۷. «بحر بخشایش به جوش آمد»
چون برآورد از میان جان خروش
اندر آمد بحر بخشایش به جوش
نکته این است که مولانا نمیگوید شاه چیزی را «وادار کرد» که خدا انجام دهد.
بلکه با «خروش از میان جان»، خودش به وضعیت دیگری وارد شد.
بخشایش از بیرون نازل نمیشود؛ دریچهای در درون انسان باز میشود.
از این منظر، دعا بیشتر شبیه شکستن سد است.
۸. پیرِ خواب؛ آیا خواب فقط خواب است؟
در میان گریه خوابش در ربود
دید در خواب او که پیری رو نمود
پیر در عرفان مولانا غالباً نماد عقل قدسی، پیر الهی، ولی یا معرفتی است که از سطح عقل معمولی فراتر میرود.
اما نکته جالب این است که این معرفت در خواب ظاهر میشود.
یعنی دانشِ نجاتبخش از مسیر استدلالهای قبلی نمیآید.
طبیبان استدلال کرده بودند؛ نتیجه نگرفتند.
اکنون حقیقت در قالب رؤیا ظاهر میشود.
این تقابل مهم است:
عقل ابزاری ← ناتوان
معرفت شهودی ← راهگشا
البته مولانا عقل را به طور مطلق نفی نمیکند؛ مسئله او عقلی است که خود را کافی میپندارد.
۹. «مهمان غیب» شاید مهمترین نماد این قسمت باشد
گر غریبی آیدت فردا، ز ماست
چونکه آید او حکیمی حاذقست
شاه هنوز مهمان را نمیشناسد.
او از بیرون میآید و برای شاه بیگانه است.
اما پیر میگوید:
«ز ماست»
این یک پارادوکس زیبا میسازد:
غریبهای که در ظاهر از بیرون میآید، در باطن از همان عالمی میآید که شاه در خواب با آن تماس پیدا کرده است.
در عرفان، «غریب» گاهی همان حقیقتی است که برای نفسِ عادی بیگانه است، اما برای فطرت انسان آشناست.
و این دقیقاً با بیتهای بعدی تقویت میشود.
۱۰. «سحر مطلق» یعنی چه؟
در علاجش سحر مطلق را ببین
در مزاجش قدرت حق را ببین
مولانا نمیخواهد پزشک را صرفاً یک پزشک نابغه معرفی کند.
او میگوید در توان درمانی او قدرت حق را ببین.
یعنی حکیمِ واقعی در عرفان کسی نیست که خود را منشأ مستقل اثر بداند.
او مجرا است، نه مبدأ.
این یک اصل مهم در عرفان اسلامی است:
فاعل حقیقی خداست؛ اسباب فقط مجاری ظهور فعل او هستند.
۱۱. «آفتاب» و «شرق اخترسوز»
چون رسید آن وعدهگاه و روز شد
آفتاب از شرق اخترسوز شد
این تصویر را میتوان نمادین خواند.
شب محل خواب، ابهام و رؤیاست؛
صبح محل ظهور است.
«آفتاب» در زبان عرفانی غالباً نماد نور حقیقت و معرفت است.
ستارگان نور دارند، اما با طلوع خورشید محو میشوند.
بنابراین «اخترسوز» میتواند معنایی بسیار زیبا داشته باشد:
وقتی حقیقت بزرگتر ظهور میکند، معرفتهای پراکنده و محدود رنگ میبازند.
۱۲. «آفتابی در میان سایهای»
دید شخصی کاملی پرمایهای
آفتابی درمیان سایهای
این تعبیر را نباید فقط توصیف ظاهری شخص دانست.
آفتاب = نور
سایه = جسم و صورت
پس انسان کامل در جهان مادی زندگی میکند، اما حقیقت او فقط این صورت مادی نیست.
او نور در قالب است.
این یکی از تمهای محوری عرفان اسلامی است:
حقیقت در صورت ظاهر میشود، اما به صورت محدود نمیشود.
۱۳. هلالی که «نیست و هست» است
میرسید از دور مانند هلال
نیست بود و هست بر شکل خیال
اینجا مولانا وارد قلمرو بسیار عمیق فلسفی میشود.
«هست» و «نیست» را همزمان کنار هم میگذارد.
این همان ساختار معروف عرفانی است که یک چیز در یک سطح هست و در سطحی دیگر نیست.
مثلاً:
انسان از نظر وجود مادی هست؛
ولی وجود مستقل و قائمبهذات ندارد.
به همین دلیل در عرفان اسلامی، موجودات را گاه «ظل» و «سایه» میدانند.
واقعیت دارند، اما واقعیتشان مستقل نیست.
مثل تصویر ماه در آب:
تصویر هست؛
اما ماه به معنای حقیقی در آب نیست.
۱۴. سپس مولانا ناگهان از داستان بیرون میآید
نیستوش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان
این قسمت بسیار مهم است، چون دیگر فقط داستان را تعریف نمیکند؛ جهانبینی خودش را آشکار میکند.
یعنی چه؟
بسیاری از چیزهایی که انسان بر اساس آنها زندگی میکند، از جنس تصورات ذهنی هستند.
مثلاً:
* فخر
* ننگ
* دشمنی
* دوستی
* مقام
* حیثیت
* برتری
* شکست
همه آنها تا حدی به تفسیر ذهنی ما از جهان وابستهاند.
۱۵. «بر خیالی صلحشان و جنگشان»
بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی فخرشان و ننگشان
این فقط به معنای «همهچیز توهم است» نیست.
مولانا نمیگوید جهان بیرونی وجود ندارد.
میگوید بخش عظیمی از معنایی که ما به جهان میدهیم ساخته ذهن ماست.
دو نفر ممکن است برای یک امر بجنگند، در حالی که چیزی که برای آن میجنگند ممکن است یک اعتبار ذهنی باشد.
مثلاً «آبرو» چیزی طبیعی مانند سنگ و آب نیست؛ ارزش آن به شبکهای از تصورات اجتماعی وابسته است.
این نگاه، کاملاً قابلیت خوانش فلسفی و حتی روانشناختی دارد.
۱۶. اما یک پیچش بسیار مهم رخ میدهد:
آن خیالاتی که دام اولیاست
عکس مهرویان بستان خداست
اینجا مولانا اصطلاح «خیال» را دوپهلو میکند.
خیال همیشه بد نیست.
یک نوع خیال داریم که انسان معمولی را گرفتار میکند:
خیالِ علم و دانش.
اما خیال دیگری داریم که اولیای الهی را به خطر می اندازد:
خیالِ نزدیکی به خدا.
۱۸. خواب شاه و چهره مهمان یکی میشوند
آن خیالی که شه اندر خواب دید
در رخ مهمان همی آمد پدید
این یکی از زیباترین نقاط داستان است.
آنچه در عالم خواب دیده شد، حالا در عالم بیداری چهره خارجی پیدا میکند.
یعنی:
باطن ← ظاهر
چیزی که در عالم رؤیا به شکل نمادین آمد، در عالم بیرون به صورت یک انسان ظهور میکند.
سرّ درونی، صورت بیرونی پیدا میکند.
۱۹. شاه به استقبال میرود؛ چرا خودش؟
شه به جای حاجبان فا پیش رفت
پیش آن مهمان غیب خویش رفت
این هم مهم است.
شاه میتواند حاجبان را بفرستد.
اما خودش میرود.
چرا؟
چون در این نقطه، او دیگر با یک «مهمان معمولی» مواجه نیست.
او ناخودآگاه احساس میکند با نشانهای از عالم غیب مواجه شده است.
پس فاصله شاه و مهمان از بین میرود.
شاه از مقام رسمی خود (انسان خوبسنده) پایین میآید و به استقبال حقیقت میرود.
۲۰. «هر دو بحری آشنا»
هر دو بحری آشنا آموخته
هر دو جان بیدوختن بر دوخته
این ابیات بسیار عرفانیاند.
«بحر» در زبان مولانا میتواند نماد دریای وجود، حقیقت، عشق یا معرفت باشد.
این دو نفر، از ظاهر یکدیگر عبور کردهاند و در یک دریای مشترک به هم رسیدهاند.
و «جان بیدوختن بر دوخته» را میتوان چنین فهمید:
پیوند آنان با نخهای ظاهری شکل نگرفته؛ جانها به حقیقتی مشترک متصلاند.
این نوع «آشنایی»، قبل از آشنایی شخصی است.
انگار حقیقتی در آنها هست که پیش از ملاقات، یکدیگر را میشناسد.
۲۱. اما پایان این بخش یک چرخش بسیار حیرتانگیز دارد
گفت معشوقم تو بودستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان
این بیت را نباید فقط در سطح عاشقانه خواند.
در سطح داستانی، شاه میفهمد که آنچه پیشتر گمان میکرد عشق است، حقیقتاً عشق به کنیزک نبوده؛ حادثهای که رخ داده، او را به چیز دیگری رسانده است.
یعنی:
هدف نهایی، با خواسته اولیه انسان یکی نیست.
این یکی از بنیادیترین ایدههای مثنوی است.
انسان چیزی را میخواهد؛
اما خداوند از همان خواسته، او را به چیز دیگری میرساند.
انسان فکر میکند مقصود، مقصد است؛
ولی خداوند از آن به عنوان وسیله استفاده میکند.
۲۲. «تو بودستی نه آن»؛ معشوق حقیقی کیست؟
این را میشود در خوانش عرفانی بسیار عمیقتر کرد.
«آن» = متعلقِ میل اولیه، کنیزک، موضوعِ خواستن.
«تو» = حقیقتی که از پشت آن خواسته پدیدار شده است.
پس شاه در مسیر عشق، از موضوع عشق به حقیقت عشق منتقل میشود.
در این خوانش:
شاه ابتدا عاشق یک صورت بود؛
اما آن عشق باید او را از صورت عبور میداد.
این همان چیزی است که در عرفان بارها دیده میشود:
محبت به مخلوق میتواند پلِ محبت به حقیقت باشد.
۲۳. و سرانجام «مصطفی و عمر»
ای مرا تو مصطفی من چو عمر
از برای خدمتت بندم کمر
این بیت صرفاً اظهار ارادت نیست.
«مصطفی» نماد حقیقت نبوی و هدایت است و «عمر» در اینجا نماد نیروی خدمت، قاطعیت و عمل در خدمت آن حقیقت.
پس ساختار نمادین میتواند چنین باشد:
مصطفی = حقیقت و هدایت
عمر = اراده خدمتکننده در برابر حقیقت
گویی شاه میگوید:
«من دیگر نمیخواهم خودم مرکز جهان باشم؛ میخواهم در خدمت حقیقت قرار بگیرم.»
این دقیقاً نقطه مقابل وضعیت ابتدایی اوست.
اگر کل این قطعه را در یک جمله خلاصه کنیم
داستان در ظاهر دربارهٔ پیدا شدن پزشکی برای درمان یک بیمار است؛ اما در لایهٔ عمیقتر، داستانِ درمانِ خودِ شاه است.
کنیزک بیمار است، اما شاه هم بیمار است.
بیماری کنیزک = سطح ظاهری مسئله
عجز طبیبان = شکست عقلِ خودبسنده
نماز و گریه = فرو ریختن منِ متورم
فنا = از دست رفتن خودمحوری
پیر = ظهور معرفت شهودی
مهمان غیب = حقیقتی که از عالم بالاتر میآید
آفتاب = ظهور معرفت
خیال = واسطهٔ میان باطن و ظاهر
«نیست و هست» = وابستگی وجود ممکن به وجود حق
«تو بودستی نه آن» = عبور از معشوقِ ظاهری به حقیقتِ عشق
عمر در برابر مصطفی = تبدیلِ نفسِ فرمانروا به انسانِ خدمتگزار حقیقت
و به نظرم مهمترین پیام این قسمت همین است:
انسان غالباً فکر میکند برای رسیدن به خواستهاش دعا میکند؛ اما در مسیر عرفانی، معلوم میشود که گاهی خداوند از همان خواسته استفاده کرده تا انسان را به چیزی برساند که اصلاً نمیدانسته خواستار آن است.
شاه فکر میکرد میخواهد کنیزک را به دست آورد؛
اما حادثه طوری پیش رفت که سرانجام خودِ شاه دگرگون شد.
بنابراین «حکیم» در این داستان فقط کسی نیست که بیماری را درمان میکند؛ حکیم کسی است که بیماریِ پنهانترِ انسان را میشناسد.
و شاید زیباترین فرمول این بخش این باشد:
شاه برای درمانِ کنیزک نزد خدا رفت؛
اما خدا ابتدا خودِ شاه را درمان کرد.
مِهتی در ۱۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۲ در پاسخ به نیما دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:
درود خدا، اگر باشد البته، بر شما و دوستانتان
رسول در ۱۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱:
شاید این حس من اشتباه باشه و اساتید خورده بگیرند به آن. اما بیت پنجم که میگه
<در دیده روی ساقی و بر دست جام می/ باری بگو که گوش به عاقل چرا کنیم؟>
من را یاد این بیت از مولوی میندازه
یک دست جام باده و یک دست جَعد یار / رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۶ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۸:
یک ذرّه از آن لقا همی جویم
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۶ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷
نشستی ، در دلِ من ، چون ت جویم
دلَم خون شد ، مگر در خون ت جویمتو با من ، در درونِ جان ، نشسته
من ، از هر دو جهان ، بیرون ت جویمچو فردا ، گم نخواهی بود ، جاوید
پس آن بهتر بوَد ، کِاکنون ت جویممرا گویی ؛ چو گم گردی ، مرا جوی
چو ، بی چونی تو ، آخر چون ت جویمچو راهَت را ، نه سر پیدا ست ، نه پای
نه سر ، نه پای ، چون گردون ت جویمیقین دانم ، که در دستَم ،کم آیی
اگرچه هر زمان ، افزون ت جویمچو ، در دستَم نمیآیی ، ز یک وجه
از آن ، هر روز ، دیگرگون ت جویمچو هر دم میکنی، صد رنگ ، ظاهر
سزَد ، گر همچو بوقلمون ت جویمنیایی ذرّهای ، در دست ، هرگز
اگر هر دم ، به صد افسون ت جویمنمیرَم تا ابد ، گر دردِ خود را
مفرَّح ، از لبِ مَیگون ت جویمچو دریا گشت ، چشمِ من ، ز شوقت
چگونه لؤلؤِ مکنون ت جویمشکَر ریزِ فریدَم ، می نباید
شکَر ، از خندهٔ موزون ت جویم
محمدامین شفیعی در ۱۶ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۴:
حریف آن لبی ای نی شب و روز
یکی بوسه پی ما اقتضا کن
🌹🤍
عماد جان در ۱۶ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۶ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵ - مناجات در تضرع و ابتهال به حضرت ذوالجلال والافضال جل جلاله و عم نواله:
«کی خورم باک اگر نشینم پس / از صف دوستان نه اینم بس»
یعنی: چه باک و ترسی دارم اگر از صف دوستان عقبتر و پایینتر بنشینم؟ آیا همین برای من بس نیست که در جمع دوستان تو، هرچند در پایینترین جایگاه، باشم؟
«که چو سگ گرچه پر شر و شینم / بر درت باسط الذراعینم»
یعنی: زیرا من مانند سگ، هرچند سراپا شرّ و عیب و زشتی هستم، اما بر درگاه تو دستها/پنجههایم را بر زمین گستردهام و با خاکساری و نیاز در آستان تو افتادهام.
توضیح واژهها:
· «باک»: ترس، پروا
· «پس نشستن»: عقبتر نشستن، پایینتر بودن
· «شین»: عیب، زشتی، ننگ
· «باسط الذراعین»: کسی که دو بازو یا دو دست را گشوده است؛ اشاره به حالت سگ در آستان که پنجههایش را پهن میکند و اظهار عجز و پناهندگی میکند. این تعبیر یادآور سگ اصحاب کهف در قرآن است: «و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید».
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۶ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۳ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷:
به مطلبی نفکنده ست سایه ، همّتِ عرفی
مهرداد . در ۱۶ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ جمالالدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۸۰ - انقلاب اصفهان:
درود
زمینه سرودن این شعر چیست؟ از کدام انقلاب صحبت میشود؟
مهرداد . در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ قوامی رازی » دیوان اشعار » شمارهٔ ۱۹ - در شکایت از عدم وصول حوالتی که برای او شده است:
درود
آیا منبعی هست که بشود از آن شرح و اشارات این شعر را مطالعه کرد؟
دکتر صحافیان در ۱۵ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲: