سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۹ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۳:
صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۳
سرِّ عشقَت ، به دلِ خسته ، نهان خواهم کرد،
ور زند دَم به کَسی ، قطعِ زبان خواهم کرددل و دین ، تاب و توان ، صبر و شکیبا ، تن و جان،
همه ایثارِ تو ، ای جانِ جهان خواهم کردتا بمانَد به جهان ، نام و نشانی ، از من،
خویش در راهِ تو ، بی نام و نشان خواهم کردتا که بر دامنِ نازَت ، ننشیند گَردی،
سیل ها در رهَت از اشک ، روان خواهم کردطاقِ ابرویِ تو ام ، در ازل آمد ، به نظر،
تا ابد ، سجده بر آن ، قبلهٔ جان خواهم کردهر چه غیر از تو بوَد ، جمله ز کف خواهم داد،
هر چه فرمانِ تو باشد ، همه آن خواهم کردنه همین در رهِ عشقَت ، ز جهان می گذرم،
بلکه قطعِ نظر ، از کُون و مکان خواهم کرددر قیامت به تو مشغول ام و در رویِ تو مات،
اعتنا کِی به جَحیم و به جِنان خواهم کردتا گلِ رویِ تو دارم به نظر ، همچُو "صغیر" ،
بلبل آسا همه دَم ، شور و فغان خواهم کرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۳:
صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۳
در جهان ، امری که بیرون است از تقدیر ، چیست؟
وانچه تقدیر است ، در تغییرِ آن ، تدبیر چیست؟ای که دامِ خلق می سازی ، نمازِ خویش را،
پیشِ خیر الماکرین ، این حیله و تزویر چیست؟خواجه داند جمله قرآن را ، به جز لفظِ زکات،
مات و حیران مانده ، کاین یک صَرفِ بی تفسیر چیست ؟دم مبَند از ناله ، تا تأثیرِ آن بینی ، مگوی،
حاصلَم ، زین ناله و افغانِ بی تأثیر چیست؟مرگ آید ناگهانی ، ای به هر کاری عجول،
این همه در کارِ تو ، بی علّتِ تأثیر چیست؟قُولِ "النّاس نیام" ام ، کرده بس حالت پَریش،
کاین همه خوابِ پریشانِ مرا ، تعبیر چیست؟چون "صغیر" ، از مهرِ حیدر کُن ، مسِ قلبَت طلا،
تا بدانی در حقیقت ، معنیِ اکسیر چیست؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶:
صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶
آنچه می دانی ش ، دنیا خُورد و خوابی بیش نیست،
وانچه می خوانی ش ، گردون پیچ و تابی بیش نیستهیچکس کامِ مراد ، از بحرِ امکان ، تَر نکرد،
راستی چون بنگری ، عالم سرابی بیش نیستمکنت و ثروت ، عیال و مال و ایوان و سَرا،
روی هم چون جمع سازی ، اضطرابی بیش نیستهست هستی ، بحرِ ژرفی ، مُوجخیز و بیکران،
واندر آن دریا ، وجودِ ما حبابی بیش نیستعمرِ نوح و گنجِ قارون ، مُلکِ اسکندر ، تو را،
گر میسّر شد ، به وقتِ مرگ ، خوابی بیش نیستاهلِ دنیا ، عمرِ خُود را صرفِ دنیا میکنند،
گر حیات این است ، خُود سوءالعذابی بیش نیستاز حلال و از حرامِ مال ، مال اندوز را،
عاید و واصل ، حسابی یا عِقابی بیش نیستدر جهان آمد "صغیر" و چند روزی ماند و رفت ،
یادگار از وی در این عالم ، کتابی بیش نیست
کوروش در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۰ - باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه:
واردی بالای چرخ بی سُتُن
جسم او چون دلو در چه چاره کن
واردی یعنی چه ؟
کوروش در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۰ - باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه:
لیک اگر میرم ندارم من کفن
مفلس این لعبم و شش پنج زن
یعنی چه ؟
کوروش در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۹ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلواتالله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم میفرماید الی آخره:
نطق عیسی از فر مریم بود
نطق آدم پرتو آن دم بود
منظور از آن دم چیست ؟
کوروش در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۹ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلواتالله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم میفرماید الی آخره:
جزو جزو آبستن از شاه بهار
جسمشان چون درج پر در ثمار
مصرع دوم یعنی چه ؟
برمک در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۹:
این زرد تن لاغر گل خوار سیه سار
زرد است و نزار است و چنین باشد گل خوار
تیری است که در رفتن سوفارش به پیش است
هر چند که هر تیر سپس دارد سوفار
دشوار شود بانگ تو از خانه به دهلیز
واسان شود آواز وی از بلخ به بلغار
من نقش همی بندم و تو جامه همی باف
این است مرا با تو همه کار و بیاوار
دیبای تو بسیار به از دیبهٔ رومی
هرچند که دیبای تو را نیست خریدار
گنگ است چو شد مانده و گویا چو روان گشت
زیرا که جدا نیست ز گفتارش رفتار
از هر چه سبو پرکنی از سر وز پهلوش
آن چیز برون آید و بیرون دهد آغار
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶
قدِّ تو به آزادی ، بر سروِ چمن خندد
خطِّ تو به سرسبزی ، بر مشکِ ختن خنددتا یادِ لبت نبوَد ، گلهایِ بهاری را
حقّا که اگر هرگز ، یک گل ز چمن خندداز عکسِ تو ، چون دریا ، از موج برآرد دم
یاقوت و گهر بارد ، بر دُرِّ عدن خنددگر کشته شود عاشق ، از دشنهٔ خونریزَت
در رویِ تو همچون گل ، از زیرِ کفن خنددچه حیله نهم برهم ، چون لعلِ شکَربارَت
چندان که کنم حیله ، بر حیلهٔ من خنددتو همنفسِ صبحی ، زیرا که خدا داند
تا حقّهٔ پُر دُرَّت ، هرگز به دهن خنددمن همنفسِ شمع ام ، زیرا که لب و چشمم
بر فرقتِ جان گرید ، بر گریهٔ تن خنددعطّار چو دُر چیند ، از حقّهٔ پُر دُرَّت
در جنبِ چنان دُرّی ، بر دُرِّ سخن خندد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹
خطی ، کان سرو بالا میدرآرد
برای کشتنِ ما میدرآردبه زیبایی گلِ سرخَش ، به انصاف
خطی سرسبز زیبا میدرآردبه گِردِ رویِ همچون ماه ، گویی
هلالی ، عنبرآسا میدرآردپری رویا ، کنون منشورِ حسنَت
ز خطِّ سبز ، طغرا میدرآردازین پس ، با تو رنگم در نگیرد
که لعلَت ، رنگِ مینا میدرآردهر آن رنگی ، که پنهان میسرشتی
کنون ، رویِ تو پیدا میدرآردهر آن کَشتی ، که من بر خشک راندَم
کنون چشمَم ، به دریا میدرآردبه تُرکی ، هندویِ زلفِ تو هر دم
دلی دیگر ، ز یغما میدرآردسرِ زلفَت ، که جان ها دخل دارد
چنین دخلی ، به تنها میدرآردولی ، بر پشتیِ رویِ چو ماهَت
بسا کَس را ، که از پا میدرآردفرید از دستِ زلفَت ، کِی برَد سر
که زلفَت ، سر به غوغا میدرآرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸
خطَش ، مُشک از زنخدان می برآرد
مرا از دل نه ، از جان می برآردخطَش خوانا از آن آمد ، که بی کِلک
مداد از لعلِ خندان می برآردمداد آنجا که باشد ، لوحِ سیمین ش
ز نقره ، خطِّ چون جان می برآردکدامین خط؟ ، خطا رفت آنچه گفتم
مگر خار از گلستان می برآردچنین جایی ، چه جایِ خار باشد؟
که از گل ، برگِ ریحان می برآردچه میگویم ؟ ، که ریحان خادمِ او ست
که سنبل از نمکدان می برآردچه جایِ سنبلِ تاریک روی است؟
که سبزه ، زابِ حیوان می برآردز سبزه ، هیچ شیرینی نیاید
نبات از شکّرِستان می برآردنبات آنجا چه وزن آرد؟ ، ولیکن
زمرّد را ، ز مرجان می برآردچه سنجد در چنین موقع ، زمرّد؟
که مُشک ، از ماهِ تابان می برآردکه داند ، تا به سرسبزی ، خطِ او
چه شیرینی ، ز دیوان می برآردبه یک دم ، کافرِ زلفَش ، به مویی
دمار از صد مسلمان می برآردز سنگِ خاره خون ، یعنی که یاقوت
به زخمِ تیرِ مژگان می برآردمیانِ شهر میگردد ، چو خورشید
خروش ، از چرخِ گردان می برآرددلم از عشقِ رویَش ، زیر بر او■؟
نفَس ، دزدیده پنهان می برآردچو میترسد ز چشمِ بد ، نفَس را
نهان از خویشتن ، زان می برآردفرید از دستِ او ، صد قصّه ، هر روز
به پیشِ چشمِ سلطان می برآرد
کوروش در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۸ - آمدن نایب قاضی میان بازار و خریداری کردن صندوق را از جوحی الی آخره:
همچو زنگی کو بود شادان و خوش
او نبیند غیر او بیند رخش
یعنی چه ؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷
عاشقِ تو ،جانِ مختصر، که پسندد؟
فتنه ی تو، عقلِ بی خبر، که پسندد؟رویِ تو کز تُرکِ آفتاب، دریغ است
در نظرِ هندویِ بَصَر، که پسندد؟رویِ تو را ، تابِ قُوَّتِ نَظَری نیست
در رخِ تو، تیزتر نظر، که پسندد؟چون بنگنجد شِکَر، بُرون ز دهانَت
از لبِ تو خواستن شِکَر ، که پسندد؟چون نتوان بی کمر، میانِ تو دیدن
مویِ میانِ تو را ، کمر که پسندد؟چون به کمان بَرنِهی ، خدنگِ جگردوز
پیشِ تو، جز جانِ خود، سِپَر که پسندد؟چون به جفا، تیغَت از نیام برآری
در همه عالَم، حدیثِ سَر، که پسندد؟چون غمِ عشقَت، به جان خرند و بِه اَرزَد
در غمِ تو، حیله و حذر، که پسندد؟تا غمِ عشقِ تو هست ، در همه عالَم
هیچ دلی را، غمی دگر، که پسندد؟وصلِ تو جُستَم ، به نیم جانِ مُحَقَّر
وصلِ تو آخِر، بدین قَدَر که پسندد؟هر سَحَر از عشقِ تو ، بَسا که بسوزم
سوزِ چو من شمع ، هر سَحَر که پسندد؟چون تو جگر گوشهٔ دلِ مَنی ، آخِر
قوتِ مَن ، از گوشهٔ جگر که پسندد؟شُد دلِ عَطّار ، پاره پاره ز شوقَت
کارِ دلِ او ، اَزین بَتَر که پسندد؟
محمد نوری در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » حکایت کوف » حکایت مردی که پس از مرگ حقهای زر او بازمانده بود:
سلام
بیت:
گفت آخر صورت موشت چراست
گفت هر دل را که مهر زر بخاست
بخاست اشتباه است و باید نخاست باشد با توجه به منطق الطیر، تصحیح دکتر محمود عابدی و دکتر تقی پورنامداریان.
با نخاست معنا کامل و بهتر است.
معنا مصرع دوم: گفت هر دل را که اون دل مهر زر نخاست...
نیما در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۵۶ دربارهٔ فایز » ترانههای فایز بر اساس نسخهای دیگر » دوبیتیها » شمارهٔ ۳۶:
رحمت خدا بر فایز گرانقدر
نیما در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۵۱ دربارهٔ فایز » ترانههای فایز بر اساس نسخهای دیگر » دوبیتیها » شمارهٔ ۳۱:
رسد بر تخته تابوت، تا بوت!
نیما در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۶ دربارهٔ فایز » ترانههای فایز بر اساس نسخهای دیگر » دوبیتیها » شمارهٔ ۲۹:
فایز در بسیاری از دوبیتیهاش تحت تاثیر حضرت سعدی هست.
چون تشنه بسوخت در بیابان
چه فایده گر جهان فرات است
AliKhamechian در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۳ در پاسخ به وصال پارسی (وصال کشاورز) دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶:
علیک سلام
بزعم من چندان بیت درخشانی نیست. شاعر خودش رو مورد خطاب قرار میده که بیین وحشی کسی که خودش رو از آب بقا تشنه گذراند(احتمالا منظور بینصیبی در عین دسترسی به معشوق از وی هست) همیشه حسرت میخوره. البته طور دیگری هم میشه معنا کرد که بنظر من ضعیفتره، اینگونه که شاعر معشوق رو مورد خطاب قرار داده و میگه ببین وحشی رو که در خوناب حسرت پا در گل مونده! و در این صورت مصرع بعدی استفهام انکاری میشه و میگه کسی کو که تشنه از آب بقا بگذره؟! درواقع کسی نیست که [مثل من] تشنه از آب بقا گذشته باشه.
نیما در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۲ دربارهٔ فایز » ترانههای فایز بر اساس نسخهای دیگر » دوبیتیها » شمارهٔ ۲۸:
شما که ساکنان کوی یارید
چرا این نعمت آسان میشمارید؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، سهشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸: