ابراهیم احمدی در ۱۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷:
یار باید که هر چه یار کند / بر مراد خود اختیار کند
این بیت، فرمول «فنای فی الاراده» است. در فلسفه عرفانی، ریشه تمام رنجهای انسان این است که میخواهد جهان و اتفاقات آن بر وفق مراد «منِ کوچک» او بچرخد. سعدی میگوید سالک وقتی به بیداری میرسد که درک کند ارادهای جز اراده مطلق در عالم جاری نیست. یعنی تو دیگر هیچ دستور جلسه شخصی برای زندگی نداری. اگر هستی برای تو فقر خواست یا ثروت، بیماری خواست یا سلامت، تو از پیش، اراده خودت را در اراده او ذوب کردهای. این یعنی رسیدن به صلح مطلق با جریان هستی.
زینهار از کسی که در غم دوست / پیش بیگانه زینهار کند
«غم دوست»، فشارِ معنوی و قبض روحی است که خدا برای صیقل دادن روح سالک به او وارد میکند (ریاضت باطنی). «بیگانه» در اینجا یعنی ذهنِ استدلالی و چرتکهانداز تو، یا آدمهای تکساحتی. وقتی در مسیر رشد روحی دچار بحران، تنهایی یا درد شدیدی میشوی، اگر بروی و این درد معنوی را پیش افکار مادیگرایانه خودت یا آدمهای نااهل مطرح کنی تا تسکینت دهند، در واقع رازِ تجلی معشوق را فاش کردهای و از مدارِ محرمیتِ حق بیرون میافتی. تو باید این آتش را درون خودت تبدیل به انرژی صعود کنی، نه اینکه با دردودل کردن با نااهلان، آن را خاموش کنی.
بار یاران بکِش که دامنِ گل / آن بَرَد کاحتمالِ خار کند
این بیت یک اصل بزرگ فلسفی است: «کمال از درون تضاد بیرون میآید». در کیمیاگریِ روح، تا زمانی که ماده خام (روح انسان) تحت فشار و حرارت بالا (خار) قرار نگیرد، تبدیل به طلا (گل) نمیشود. «بارِ یاران» یعنی تحمل رنجِ بودن در این جهان مادی و صبوری در برابر ناملایماتِ خلق. تو نمیتوانی بدون مواجهه با تاریکی، به نور برسی. «خار» همان نقاط ضعف خودت، آدمهای سمی اطرافت و سختیهای زندگی است. کسی که از این تضادها فرار کند، هرگز به شکوفایی (دامنِ گل) نخواهد رسید. رنج، ابزارِ تراشکاریِ روح توست.
خانه عشق در خراباتست / نیکنامی در او چه کار کند ؟
«نیکنامی» یعنی منیت تو هویتی برای خودش دستوپا کرده و میخواهد نزد خلق محترم باشد. اما «عشق» یک نیروی ساختارشکن (Deconstructive) است. عشق میآید تا تمامِ باورها، پیشفرضها، و تصویرهای دروغینی که از خودت ساختهای (آبرو، مقام، زهد دروغین) را ویران کند. تا زمانی که این ساختارِ ذهنی خراب (خرابات) نشود، حقیقتِ ناب تجلی نمیکند. تا وقتی که نگران این هستی که «مردم درباره من چه میگویند؟» یا «آیا من در جامعه آدم موجهی هستم؟»، تو اسیرِ ذهن و هویت کاذب خودت هستی. عشق نیازمندِ عریان شدن روحی است؛ باید جرئتِ بدنام شدن نزدِ عقلِ جمعی را داشته باشی تا بتوانی به حقیقتِ فردی و الهی خودت برسی.
شهربند هوای نفس مباش / سگ شهر استخوان شکار کند
«شهر» در نمادشناسی عرفانی، نماد جامعهی غافل و تمدنِ مادیزده است که بر اساس مسابقه برای بقا و مصرفگرایی شکل گرفته. «سگِ شهر» روحی است که اهلیِ این کثرت شده و آزادیِ آسمانی خود را فروخته تا تکهای استخوان (مادیات، تایید دیگران، لذتهای فانی) به چنگ آورد. سعدی میگوید تو یک عقاب تیزچنگال در فضای لامتناهی معنویت هستی؛ چرا خودت را در قفسِ (شهربند) سیستمهای مادیِ جامعه زندانی کردهای و مثل یک سگِ دستآموز، تمام نبوغ، عمر و انرژیات را صرف مسابقه برای جمع کردنِ چیزهای بیارزش و فانی (استخوان) میکنی؟ از این شهرِ غفلت هجرت کن!
هر شبی یار شاهدی بودن / روز هشیاریت خمار کند
قاضی شهر عاشقان باید / که به یک شاهد اختصار کند
این دو بیت، اوج فلسفه «وحدت وجود» است. «هر شب با یک شاهد بودن» یعنی توجه روحی تو تکهتکه شده است؛ یک روز به دنبال پول میدوی، یک روز به دنبال سلبریتیها، یک روز اسیر عشق این آدم میشوی و روز دیگر پدیدهای دیگر. این تکهتکهشدنِ توجه روحی، در عالم معنا به «خماری» یا همان تشتت، سرگردانی، اضطراب و پوچیِ اگزیستانسیال منجر میشود.
حل مسئله در بیت هفتم: «قاضی» یعنی آن بخش از وجود تو که مسئول قضاوت و انتخاب نهایی است (عقلِ بیدار شده). او باید در دادگاهِ درون، حکم کند که تمامِ این زیباییها و مظاهرِ پراکنده (شاهدها)، جلوهای از یک حقیقتِ واحد هستند. سالک باید از پهنه کثرت عبور کند و تمام عشق خود را متمرکز بر «او» (ذات یکتا) کند.
اگر عشقِ تو به پدیدههای جهان متکثر باشد، مدام ضربه میخوری و گیج و خمار میشوی، چون پدیدهها تغییر میکنند و میمیرند. اما اگر در پشتِ چهرهی هر زیبایی و هر اتفاق، همان «یک معشوقِ ازلی» را ببینی، به ثبات و آرامش مطلق (توحید معنوی) میرسی.
سر سعدی سرای سلطانست / نادر آن جا کسی گذار کند
در حدیث قدسی آمده: «زمین و آسمان مرا جا نمیدهند، اما قلب بنده مؤمنم جا میدهد.» سر و قلب سعدی، پس از طی مراحل بالا (فنا، رازداری، تحمل رنج، ویرانی منیت، تجرد از نفس، و رسیدن به وحدت)، حالا پاکسازی شده و تبدیل به «عرش الهی» (سرای سلطان) شده است.
وقتی ذهن تو از فکرهای بیهوده، طمعهای مادی و منیت خالی شد، تبدیل به یک کاخ مقدس میشود که پادشاه هستی (هوشیاریِ خالص) در آن جلوس میکند. حالا این ذهن چنان مغناطیسِ بالایی دارد که دیگر اندیشههای پست، وسوسهها و آدمهای مادی (اغیار) اصلاً نمیتوانند به آن نزدیک شوند یا در آن خطور کنند («نادر آنجا کسی گذار کند»). این مرتبه، مقامِ «عصمت معنوی» و آرامشِ جاودانه است.
مجید الستی در ۱۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۵ در پاسخ به همیرضا دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیقباد » بخش ۲ - رویاریی رستم با افراسیاب و گریز او از چنگ رستم و شکست سپاه توران:
ازین راز جان وی آگاه نیست بدین پرده اندر ورا راه نیست
مسیح شما در ۱۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷:
• أشهَب (اشهب): اسب سپید یا اسبی که موهای سیاه و سفید درهمآمیخته دارد. در اصطلاح عرفانی، کنایه از مرکب تیزپای روح یا جلوهای از انوار الهی است.
• أدهَم (ادهم): اسب سیاه یا تیره. در ادبیات عرفانی گاهی در کنار اشهب میآید تا تقابل شب و روز یا مادی و معنوی را نشان دهد.
• لا تَسکُن (لا تسکن): یک عبارت عربی به معنای «آرام نگیر» یا «توقف نکن». اشاره به این دارد که سالک نباید در هیچ مرتبهای از مسیر عرفان متوقف شود.
مسیح شما در ۱۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷:
پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندم
• خمر چون عندم: یعنی شرابی که در سرخفامی و درخشش به رنگ عندم (خونسیاوشان یا سرخِ لعلگون) است؛ کنایه از شراب ناب و ازلی عشق الهی.
• شکم بر روزه میبندم: یعنی برای رسیدن به آن شرابِ سرخرنگ، سختیِ روزه و پرهیز از تعلقات دنیوی را به جان میخرم و تحمل میکنم. شاعر برای نیل به مستی حقیقی عشق، از لذایذ مادی دست میکشد.
همیرضا در ۱۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۳ در پاسخ به مجید الستی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیقباد » بخش ۲ - رویاریی رستم با افراسیاب و گریز او از چنگ رستم و شکست سپاه توران:
بحث بحث اصالت است نه قوت و سستی. صحبت استاد در نقل قولی که از ایشان شده در انتهای این نوشته را بخوانید. نه قوت یک شعر دلیل بر انتساب درست آن به شاعری بزرگ میشود و نه ضعف آن دلیل بر عدم انتساب.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۶ در پاسخ به علی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱:
قصد تحقیق نداشته است
نیما در ۱۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۱:
کنارِ توست، اگر غم را کناری هست و پایانی...
مجید الستی در ۱۷ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۱ در پاسخ به همیرضا دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیقباد » بخش ۲ - رویاریی رستم با افراسیاب و گریز او از چنگ رستم و شکست سپاه توران:
نظر کردم این نظم ، سست آمدم بسی بیت ناتندرست آمدم
من اینرا بگفتم که تا شهریار بداند سخن گفتن نابکار
دو گوهر ببود از دو گوهر فروش کنون شاه دارد بگفتار گوش
دوست عزیز
آیا ابیات " بروز نبرد..." با
.... "چنین گفت پیغمبر....و یلی بود در سیستان " در یه رده قرار میگیرند؟؟!!!
تصدقت برم!!؟؟؟
شعیب حازم در ۱۷ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۴۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵:
علی میراحمدی گرامی، بلی، از لحاظ برداشت، شما حق دارید غزل را چنین بخوانید. هرکس میتواند به زعم خود برداشتی داشته باشد و آن را با دیگران در میان بگذارد. اما میان برداشت ما و آنچه شاعر گفته، تفاوتی هست که اجازه نمیدهد برداشت خود را بیدلیل به شاعر نسبت بدهیم.
پرسش من همینجاست: در کدام بیت، بیدل گفته که هستیاش در برابر «هستی مطلق و فراگیر» اعتباری ندارد؟ این تعبیر در توضیح شما آمده است؛ برای نسبتدادنش به بیدل باید نشان بدهیم کدام عبارت غزل چنین معنایی دارد. نفی خودپرستی را میتوان عرفانی خواند، اما آیا هر بازخواستِ خود و هر سخنی در نکوهش خودپرستی، الزاماً بیانِ باور به وحدتالوجود است؟
دربارهٔ روایت خوشگو هم من از آغاز نوشتهام «اگر این روایت را بپذیریم». آن را حقیقت قطعی نگرفتهام؛ ولی ساختگیدانستن آن هم دلیل میخواهد. حتی اگر روایتِ زیر بالین بودن غزل را کنار بگذاریم، پرسش دربارهٔ خودِ غزل باقی میماند.
من هم خوانش خود را برداشت نامیدهام و آن را به همهٔ باورهای بیدل تعمیم ندادهام. از نبودنِ سخن صریح دربارهٔ ذات حق در این غزل نیز نمیتوان نتیجه گرفت که بیدل چنین باوری نداشته است. حرفم این است که میان آنچه ما از شعر میفهمیم و آنچه میتوانیم به شاعر نسبت بدهیم، فاصلهای هست؛ این فاصله را باید با شاهدی از سخن او پُر کرد.
گردآفرید در ۱۷ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۴۵ در پاسخ به سام نریمانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
در شعر کلاسیک پارسی، ترک و هندو زمانی که باهم بکار میرن منظور نژادی ندارن، ترک به معنای ۱) زیبارو، ۲)دلبر سنگدل که دل رو غارت میکنه ( چون ترکان مشهور بودن به غارت و تاراج، اینجا استعاره شده از دلبری که دل رو به تاراج میبره ) ۳) سپید هست. هندو به معنای ۱) سیاه ۲) غلام و چیزای دیگه.
ترک شیرازی به معنای دلبر شیرازی هست، ( برای اینکه ترک معنای قومی بده ما طبیعتا میگیم ترک شیراز نه ترک شیرازی یک شخص هم نمیتونه هم ترک باشه هم شیرازی هم هندو ) خال هندو به معنای خال سیاه هست، نه خال کنار لب در هیچکدوم از فرهنگ واژگان ترکیب « خال هندو » ندیدم. اشعار کلاسیک پارسی که بخونید این دو خیلی بکار رفته از نظامی و مولانا تا سعدی و حافظ و دیگران.
شبگرد در ۱۷ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۵۰ در پاسخ به مِهتی دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:
دوست عزیز پیشنهاد میکنم در باب چیستی خدا و ارتباطش با انسان و همچنین مسئله جبر و اختیار و چیستی شر، به آرای فلاسفه مسلمان مراجعه کنید و حکم کلی به اینکه "کسی نمیدونه این زندگی برای چی ساخته شده" ندید. شاید شما جزو اون دسته از افراد باشید ولی به این معنا نیست که دیگران براش استدلالات منطقی نیاوردن.
و درکل چون بحث مفصلی هست و در این مکان مجال بحث محدود، بنده توضیحی نمیدم
در رابطه با حرفی که در باب تمثیل مولانا زدید و ایرادی که بهش وارد کردید؛ اولا تمثیل یک نوع استدلاله. اما استدلال استقرایی که در جایگاه خودش ضعیفه و همیشه وجه افتراقی بین طرفینش وجود داره. اما لزوما به این معنا نیست که نمیشه ازش استفاده کرد. درثانی حضرت مولانا ناظر به کشش عقلی مخاطب از این تماثیل بهره گرفتن؛ قطعا چیزی که خودش شهود کرده و از حقیقت حق درک کرده بیان کردنی نیست
همونطور که در دفتر دوم مثنوی هم اشاره میکنه: شرح این را گفتمی من از مری(ممال مُرا، به معنای مجادله و ستیزه)/ لیک ترسم تا نلغزد خاطری/نکتها چون تیغ پولادست تیز/گر نداری تو سپر واپس گریز/زین سبب من تیغ کردم در غلاف/تا که کژ خوانی نخواند برخلاف
طبعا بیت اخر به وضوح منظور حضرت رو میرسونه
و جالبه بدونید این حرف شما که نمیشه از تمثیل برای خدا استفاده کرد و خدا و انسان رو در تمثیل در یک جایگاه قرار داد رو ابن تیمیه حرانی در نقد استفاده از روش عقلی و استدلال در دین(اسلام) بیان کرده :)
نیما در ۱۷ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۱۶:
جناب حکیم نزاری، شعر حضرت سعدی رو ظاهراً استفاده کردن:
حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۰
مشابه
نیما در ۱۷ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۴:
جناب حکیم، اینجا هم شعر حضرت سعدی رو ظاهراً استفاده کردن:
حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۰
مشابه
سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۱۶
اگه غزل بالا (شماره ۱۶) متعلق به حضرت سعدی هست و جناب حکیم رونویسی کردن، پس این غزل (شماره ۴) هم توسط جناب حکیم رونویسی شده و اصل آن مربوط به حضرت سعدی هست.
نیما در ۱۷ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۵:
جناب حکیم، اینجا هم شعر حضرت سعدی رو ظاهراً استفاده کردن:
حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۰
مشابه
نیما در ۱۷ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۰:
یعنی ایشون شعر جناب سعدی رو کپی کردن؟
گردآفرید در ۱۷ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۲ در پاسخ به گردآفرید دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثلثات:
فهلویات ریشه در زبانهای پارتی-مادی داشتن.
این زبان که بهش تو زبانشناسی میگن شیرازی قدیم، ریشه در زبان پارسی داشته.
گردآفرید در ۱۷ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۰ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثلثات:
خلاصه خود واژه پهلوی در تاریخ زبانشناسی میتونه به سه مورد دستکم اشاره کنه
۱) زبان پارتی
۲) گویشهایی از زبانهای پارتی-مادی در اون پنج منطقه پهله. به این میگن فهلوی-فهلویات در عربی
۳) زبان پارسی ساسانیان.
امروزه جایی که میگن پهلوی در پژوهشها منظور سومی هست نه یکمی و دومی. برای یکمی همون پارتی رو میگن یا پهلوی اشکانی میگن، برای دومی هم فهلویات. برای اینکه قاطی نشه.
این سهتا هم از هم جدا هستن، نمیشه گویش پهلوی اون پنج منطقه رو با گویش شیرازی که پارسی بوده مشترک دونست! مثل این میمونه بگیم گویشی از زبان بلوچی با گویشی از زبان پارسی مشترکه، اینا دو زبان جدا هستن با گویشهای جدا نه مشترک. پهلوی ساسانیان با پهلوی منطقه پهله دو زبان جدا هستن.
گردآفرید در ۱۷ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۶ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثلثات:
این نوشته سراسر غلطه، چرا که اومده پهلوی اون پنج منطقه رو که زیرشاخه زبان « پارتی » بودن ( یا پارتی-مادی ) رو با این گویش که زیرشاخه « پارسی » هست درامیخته!
پارسی زبان ایرانی جنوب غربی هست و پارتی زبان ایرانی شمال غربی، هرکدوم گویش های جدا دارن نه گویشهای مشترک چون یک زبان نیستن. پهلوی در اصل نام زبان پارتی بوده به پارتیان هم پهلویگان میگفتن و به پارت، پهله. پس از اسلام به دلایلی به پارسی ساسانیان که پارسیگ خونده میشد گفتن پهلوی برخی اوقات، برای اینکه با پارسی نو ( پارسی دری ) قاطی نشه، که خب اینجوری با پارتی قاطی شد.
یوسف شیردلپور در ۱۷ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:
با عرض ادب خدمت همه عزیزان گنجوری ودست اندارکاران برنامه وسایت پربار گنجور وتشکر از همه
در مورد این بیت
طرازِ پیرهنِ زَرکشم مبین چون شمعکه سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم، طراز یا تراز، در این بیت منظور کراوات است و البته آنگونه که من شنیدم و درجایی هم خواندم که ابداع و شروع کراوات در ایران باستان بوده بعدها مانند خیلی از رسومات دیگر رواج پیدا کرده است، طراز یا کراوات فقط هم بخاطر زیبایی نبوده ونیست در واقع تراز بدن است، بدین سان که وقتی کسی کراوات میبندد باید طوری بماند یا بنشیند که کراوات انحنا یا چروک نداشته باشد چون در غیر این صورت یعنی درست ننشسته وچون معمولاً کسانی که متمول یا مرفه بودند از کراوات اسفاده میکرده اند لباس های زربفت هم با نوارهای رنگین مزین میکردند ، بنابراین شاعر میفرمایند حتی اون شخصی که چنین لباس رنگارنگ و کراواتی هم هست درون خود و در ضمیر خود غمی دارد که پنهان است
طرازِ پیرهنِ زَرکشم مبین چون شمعکه سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم🌹🌹💐💛💛💚
بزرگمهر در ۱۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۱ در پاسخ به دکتر حافظ رهنورد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵: