امین مروتی 🌐
تاریخ پیوستن: ۳۰م مهر ۱۴۰۳
شرح غزل شمارهٔ ۱۳۹۳
مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)
محمدامین مروتی
شاید هیچیک از غزل های مولانا به اندازه غزل 1393 ماجرای مواجهه شمس با او و تاثیر شگرف و شگفت او را در مولانا به این خوبی و زیبایی بیان نکرده باشند. مولانا در این غزل با کلمات زنده و گویا و ملموس، از احوال و دگرگونی خود در برابر شمس سخن می گوید. تعبیر مولانا از این تحول این است که پیش از آشنایی با شمس من مرده بودم و الآن زنده شده ام و تولدی نو یافته ام و معنای شادی و خنده ی واقعی را الآن می فهمم. همه این دگرگونی ناشی از عاشق شدن من است و دولت عشق. یعنی سعادت ناشی از عشق و عاشقی و این سعادتی است که برغم سعادت های دنیوی، زائل نمی شود:
مرده بُدم، زنده شدم،گریه بُدم، خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
چشم و دل عاشق سیر است، یعنی تعلق مادی ندارد. همینطور شجاع و نورانی است. عشق انسان را همچون شیر شجاع و پاکباز و همچون سیاره زهره، نورانی می کند:
دیدهیِ سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زَهرهیِ شیر است مرا زُهره تابنده شدم
وجه مشترک عاشق و دیوانه، فارغ بودن از عقل و محاسبات عقلی است. مولانا می گوید شمس به من گفت تا دیوانه نشوی، لیاقت همنشینی با مرا نداری. لذا من هم زنجیر عشق را به دست و پای خود بستم:
گفت که دیوانه نهای، لایق این خانه نهای
رفتم دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
شمس به مولانا سماع را آموخت. لازمه ی سماع عارفانه، سرمستی و ابراز شادی خود است. مولانا پیش از آن، به واسطه ی موقعیت و مقام اجتماعی اش، به عنوان فقیهی مشهور، اهل سماع و طرب نبود:
گفت که سرمست نهای، رو که از این دست نهای
رفتم و سرمست شدم، وز طرب آکنده شدم
فراتر از آن عاشق باید از نفسانیت و تعین خود مرده باشد تا بتواند عاشقانه برقصد و طرب نماید. مولانا به خواست شمع از خویشتن خویش فارغ شد و همین مرگ اختیاری او را تولدی جدید بخشید:
گفت که تو کُشته نهای، در طرب آغشته نهای
پیش رخ زندهکُنش کشته و افکنده شدم
لازمه دیگر عاشقی، دست برداشتن از زیرکی و عقل فلسفی و خیال پردازی های فیلسوفانه است. مولانا می گوید به خواست شمس، عقل فلسفی را کنار نهادم و نادان شدم و مثل عاشقان جوان، دست پاچه شدم و دیگر مقید قضاوت دیگران نبودم:
گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شکی
گول شدم، هول شدم، وز همه بَرکنده شدم
شمس به مولانا می گوید تو حشم و خدم و احترام بسیار داری و همه رو سوی تو دارند که شمع انجمن و قبله جمع هستی. مولانا در پاسخ می گوید دیگر به شمع بودن و به جمع کردن مرید اهمیت نمی دهم تا مثل دود همان شمع، پراکنده و گم شوم. یعنی تعین خود را به عنوان مرکز توجه دیگران از دست بدهم:
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیَم شمع نیَم دود پراکنده شدم
شمس می گوید تو اگر ادعای شیخی و رهبری داشته باشی، لیلاقت همنشینی با مرا نداری. مولانا می گوید نه شیخم و نه پیشرو. هر چه تو بگویی، همان خواهم شد:
گفت که شیخی و سَری، پیشرو و راهبری
شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم
شمس می گوید تو بال و پر خودت را داری که بال و پر شیخی و رهبری است و تا این بال و پر را داشته باشی، از بال و پر عشق خبری نیست. مولانا می گوید همه را به خاطر بال و پر تو رها می کنم:
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش، بیپر و پرکنده شدم
سعادت جدیدی به من رو کرده بود که نیاز نبود خود را به زحمت اندازم و من به طرف آن بروم بلکه او بود که به طرف من می آمد. منظور این است که عشق دوسویه است و معشوق هم به طرف عاشق می آید:
گفت مرا دولت نو، راه مرو، رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم، سوی تو آینده شدم
این عشق قدیمی به من مولانا گفت دیگر از بر من مرو و بر درم ساکن شو. من نیز چنین کردم:
گفت مرا عشق کهُن، از بر ما نَقل مکن
گفتم آری، نکنم ساکن و باشنده شدم
مولانا خطاب به شمس می گوید تو خورشید و منبع نوری و من سایه بیدی بیش نیستم که بر سرم می تابی. سایه ای که به زمین چسبیده و در عین حال از عشق به تو در سوز و گداز است:
چشمه خورشید توی، سایهگه بید منم
چونک زدی بر سر من، پست و گدازنده شدم
حاصل این تابش، آن بود که دلم روشن و گشوده شد. گویی لباس کهنه و پاره را با لباسی نو و گرانبها، جایگزین کردم:
تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم
جانم به وقت سحر سرمست بود. گویی از بندگی به شاهی و خداوندی رسیدم:
صورت جان، وقت سحر، لاف همیزد ز بطر[1]
بنده و خربنده بدم، شاه و خداونده شدم
مولانا در ابیات بعدی مراتب شکرگزاری و قدردانی خود را از این احوال تازه بیان می کند و می گوید ای شمس شیرین و شکرین، کسی که با تو همنشین شود، خود شیرین می شود. همچون کاغذی که به شکر پیچیده باشد:
شُکر کند کاغذ تو از شَکر بیحدِ تو
کآمد او در بر من، با وی ماننده شدم
نسبت من به تو مانند خاک تیره ای است که از برکت چرخ خمیده ی گردون، نورانی شده باشد:
شکر کند خاک دژم، از فلک و چرخِ به خم
کز نظر و گردش او، نورپذیرنده شدم
نه تنها من مولانا شاکرم بلکه فلک – که تو باشی- نیز از شاه و فرشته و کشور، یعنی از همه ی کائنات تشکر می کند که توانسته است مرا روشن و بخشنده کند. در اینجا مولانا می گوید نه تنها من از شمس شاکرم که شمس هم از روشن شدن من شاکر است که سخنان وی را به دیگران منتقل می کنم:
شکر کند چرخِ فلک، از مَلِک و مُلک و مَلَک
کز کرم و بخشش او، روشنِ بخشنده شدم
هر عارف واقعی نیز از اینکه من بدین مقام رسیده ام و بر فراز فلک، نور می پراکنم، شکرگزار است:
شکر کند عارف حق، کز همه بردیم سَبَق
بر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم
نورم از ستاره به ماه افزون گشت و از آن بیشتر، دویست برابر چرخ فلک بزرگ شدم. دیگر یوسف نیستم، بلکه یوسف ها را به دنیا می آورم. مولانا در اینجا نوعی از حس خدایی دارد:
زهره بدم، ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم، ز کنون یوسف زاینده شدم
مولانا به شمس می گوید ای ماه مشهور، خنده ای که بر رویم زدی مرا چون گلستان، خندان کرده است:
از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر
کز اثر خنده ی تو، گلشنِ خندنده شدم
تخلص مولانا، "خموش" است. در مقطع غزل به خود می گوید بیش از این از شمس تبریزی مگو. مانند مهره های شطرنج، خاموش و گویا و متحرک باشو. به برکت اینکه شاه این شطرنج یعنی شمس، به تو برکت بخشیده است:
باش چو شطرنج˚ روان، خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان، فرخ و فرخنده شدم
30 مهر 1403
[1] بطر: غرور و سرخوشی
| آمار مشارکتها: | |
|---|---|
حاشیهها: |
۸۱ |
امین مروتی در ۱ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۰:
شرح غزل شمارهٔ ۶۱۰ دیوان شمس (آن نفس که شد عاشق)
مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
نان پاره ز من بستان، جان پاره نخواهد شد
آواره عشق ما آواره نخواهد شد
مولانا می گوید از دست دادن نان، به معنی از دست دادن جان نیست. از دست رفتن پاره ای نان، تمامیت جان مرا ناقص نخواهد کرد.
آن را که منم خرقه، عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره، بیچاره نخواهد شد
از قول مرد خدا می گوید کسی که تحت نفس گرم من باشد، بی پوشش و لخت نمی ماند. یعنی من برای او پوشش هستم و از او حمایت می کنم. در واقع چنین کسی در بند پوشش ظاهری نیست.
آن را که منم منصب، معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر، او خاره نخواهد شد
اگر دنبال منصب دل هستید، کسی نمی تواند شما را عزل کند. سنگ خارا اگر در اثر تابش نور خورشید(معرفت) به گوهر تبدیل شود، دیگر سنگ نمی شود. یعنی وقتی سالک تبدل یافت، دیگر به حال سابق برنمی گردد.
آن قبله مشتاقان، ویران نشود هرگز
وان مصحف خاموشان، سی پاره نخواهد شد
اهل دل، قبله و مصحفی دارند که نه ویران می شود و نه پاره می گردد. منظور این است که قبلۀ اهل دل از سنگ و گل نیست که روزی ویران شود و فهم اهل دل از قرآن، یکپارچه و وحدتبخش است نه تکه تکه و پراکنده.
از اشک شود ساقی، این دیدۀ من، لیکن
بی نرگس مخمورش، خماره نخواهد شد
چشم من چندان اشک می ریزد که می تواند مانند ساقی، همه را سیراب کند. با این وجود، چشمی با این کمالات، برای مست شدن و مست کردن، نیاز به چشمان مست تو دارد.
بیمار شود عاشق، اما بنمی میرد
ماه ار چه که لاغر شد، استاره نخواهد شد
بیماری عاشق را لاغر و رنجور می کند و لی نمی کشد. چنان که ماه به هلال تبدیل می شود ولی به ستاره تبدیل نمی شود و دوباره بدر کامل می گردد.
خاموش کن و چندین، غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق، امّاره نخواهد شد
بیت الغزل شعر همین بیت است که می گوید عشق است که بیماری نفسانیت را درمان می کند و کسی که عاشق شد دیگر غصه ای ندارد زیرا نفس عاشق، تابع نفس اماره نمی شود.
در ضمن "خاموش"، تخلص مولانا هم هست.
14 آذر 1403
امین مروتی در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹:
شرح غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ دیوان شمس(رو سر بِنِه به بالین،)
مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
محمدامین مروتی
قول مشهور این است که این آخرین غزل مولاناست که در بستر مرگ سروده است و البته حفظ طبع شاعرانه در هنگام مرگ، خود از عجایب است که تنها در مورد مولانا می تواند مصداق داشته باشد. گفته اند مخاطب شعر، «سلطان ولد» فرزند ارشد مولانا بوده است. افلاکی در باب این غزل گوید:
...و گویند که حضرت سلطان ولد در مرض فوت مولانا، از خدمت بی حد و رقت بسیار و بی خوابی، به غایت ضغیف شده بود و دائم نعره ها می زد و جامه ها پاره می کرد و نوحه ها می نمود و اصلا نمی غنود.
همان شب، حضرت مولانا فرمود که "بهاء الدین ! من خوشم، برو سری بنه و قدری بیاسا!
چون حضرت ولد، سر نهاد و روانه شد، این غزل را فرمود و چلبی حسام الدین می نوشت و اشکهای خونین می ریخت... (گزیده غزلیات شمس... محمدرضا شفیعی کدکنی)
رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن
تَرک من خراب شبگرد مبتلا کن
مولانا ظاهراً از فرزندش می خواهد قدری استراحت کند. شبگردی استعاره ای برای بیخوابی مولانای مبتلا و خراب(بیمار) است.
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از شب تا صبح، (در نتیجه بیماری)،دچار افکاری پریشانم. یا بر من رحم آور و از این افکار رهایم کن یا در حقم جفا کن.
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
اگر می خواهی تو همچون من مبتلای بیماری نشوی، از من فاصله گیر. شاید مولانا احتمال واگیر بودن بیماری خود را مطرح می کند.
ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده
بر آب دیدهٔ ما، صد جای˚ آسیا کن
چنان از دیده اشک می ریزم، که می توان با آن سنگ های صد آسیاب را به کار انداخت.
خیرهکُشی است ما را، دارد دلی چو خارا
بُکْشَدْ کَسَشْ نگوید، تدبیر خونبها کن
معشوق با سنگدلی تمام، بی دلیل و بی بهانه مرا می کشد و کسی هم تمی تواند خونبایم را از او طلب نماید.
بر شاه خوبرویان، واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کن وفا کن
چرا که بر سلطان زیبایان، وفا واجب نیست و او می تواند در حق عاشق جفا کند. این بیت مطابق تفکر اشعری و عرفانی است که خدا مجبور نیست عادل و وفادار باشد. چون همه چیز مال او و در حیطه اختیار اوست.
دردی است غیر مردن، کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن[1]
تنها با مرگ، آرام می گیرم و دردهایم آرام می گیرند. پس انتظار درمان این دردها را ندارم.
در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
دیشب از عالمی دیگر، پیری را دیدم که مرا به کوی عشق خود دعوت می کرد.
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرّد
از برقِ این زمرّد هین دفع اژدها کن[2]
آن پیر می گفت از موانع مترس. اگر اژدها هم بر سر راهت بود، باز مرد عشق چشمش را کور کن و نزد من بیا.
بس کن که بیخودم من، ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن
مولانا به مخاطبی نامعلوم می گوید من از سخنان عالمانه تو چیزی نمی فهمم و اگر می خواهی خودنمایی کنی، از تاریخ بوعلی و تنبیهات ابوالعلای معری سخن گو. اما این سخنان برای من بیخود و مشرف به موت، معنا و مفهومی ندارد.
12 آذر 1403
[1] مضمون این ابیات با سخنان مولانا در غزل 1326 که از مرگ استقبال می کند، متفاوت است و این شاید به خاطر احوال انسان در سکرات موت باشد. مولانا در غزل 1326 می گوید:
مرگ اگر مرد است آید پیش من
تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ
من از او جانی برم بیرنگ و بو
او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
[2] قدما معتقد بودند که چشم اژدها تاب دیدن برق زمرد را ندارد و از تابش آن کور می شود.
امین مروتی در ۱ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۸ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۵:
شرح غزل شمارهٔ ۱۵۳۵ دیوان شمس (بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم)
مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
این غزل، فراخوانی ساده و انسانی است برای محبت ورزیدن به یکدیگر قبل از آنکه یکدیگر را از دست بدهیم. غزل ابیاتی با مضامینی تاثیرگذار دارد:
بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
چو مؤمن آینهیْ مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم؟
مومنان باید آینه اصلاح یکدیگر باشند و از هم روی نگردانند. اگر طبق خدیث نبوی مومن آینه مون است، چرا ما باید از یکدیگر روگردان باشیم؟
کریمان جان فدایِ دوست کردند
سگی بگذار، ما هم مردمانیم
اهل کرم، جانشان را فدای دوست می کنند. به عکس سگ صفتانی که دائماً می خواهند یکدیگر را گاز بگیرند.
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم؟
همچنان که از شیطان به خدا پناه می بریم، با خواندن معوذین، عشق را نیز از شر بدی ها و بدخواهان و شیاطین محافظت کنیم.
غرضها تیره دارد دوستی را
غرضها را چرا از دل نرانیم؟
غرض و مرض و بدخواهی دشمن دوستی هایمان است.
گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مردهپرست و خصمِ جانیم؟
چرا باید مرده پرست باشیم و پس از مرگ دوستان مان، بخواهیم با آنان دوست شویم؟
چو بعدِ مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
تا آخر عمر از آشتی دیرهنگام و بعد از مرگ در عذاب خواهیم بود.
کنون پندار مُردم، آشتی کن
که در تسلیم، ما چون مردگانیم
من مثل مرده ها تسلیم هستم. پس همین الآن با من آشتی کن نه پس از مرگ من.
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رُخم را بوسه ده، کاکنون همانیم
به جای اینکه بر گورم بوسه زنی، بر رویم بوسه ده.
خمش کن مردهوار ای دل، ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم
"خمش" تخلص مولانا هم هست. مولانا در مقطع غزل به خود می گوید مثل مرده ها خاموش باش زیرا که این زبان نشانه هستی و ادعای وجود ماست. هستی اتهامی است که به دلیل زبان داشتن برای ما ثابت می شود.
9 آذر 1403
امین مروتی در ۱ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۷:
غزل شمارهٔ ۱۳۹۷ دیوان شمس (زین دو هزاران من و ما)
مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم؟
گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم
من دوهزار چهره دارم. یا دو هزار انسان مختلف در من می زیند و من نمی دانم من اصیل و اصلی کدام است. ظاهراً از این من ها، یکی مخالف یافتن این من اصیل است و مخالف این جستجو و پرسشگری از احوال خود است. لذا می خواهد صدای این پرسش را خفه کند.
چونک من از دست شدم، در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم، هر چه بیابم شکنم
همان من مخالف یا نفسانیت در رمسیر این جستجو مانع تراشی می کند. مولانا می گوید اگر در راه من خرده شیشه بریزی، از پا نهادن بر آن ابایی ندارم و هیچ چیزی نمی تواند مانع من شود.
زانک دلم هر نفسی، دنگ خیال تو بود
گر طربی در طربم، گر حزنی در حزنم
زیرا در تمام لحظات به فکر توام که معشوق منی. خوشی و ناخوشی من هم متاثر از خوشی و ناخوشی توست.
تلخ کنی تلخ شوم، لطف کنی لطف شوم
با تو خوش است ای صنم، لب شکر خوش ذقنم
احوالم تابع احوال توست و فقط با تو خوشحال هستم که شیرین دهانی و چانه زیبایی داری.
اصل توی، من چه کسم؟ آینهای در کف تو
هر چه نمایی بشوم، آینه ممتحنم
من آینه ای هستم که تو را منعکس می کنم. آینه ای که در معرض امتحان و سختی است که آیا صورت معشوق را درست منعکس می کند یا نه؟
تو به صفت سرو چمن، من به صفت سایه تو
چونک شدم سایه گل، پهلوی گل خیمه زنم
تو سروی و من سایه تو. سایه ای که سعادت همنشینی با تو نصیبش شده است.
بیتو اگر گل شکنم، خار شود در کف من
ور همه خارم، ز تو من جمله گل و یاسمنم
اگر بی تو گل بچینم خار می شود و اگر خار باشم با تو عین گلستانم.
دم به دم از خون جگر، ساغر خونابه کشم
هر نفسی کوزه ی خود، بر در ساقی شکنم
در فراقت از خون جگر خود می نوشم و کوزه آبم را در راه ساقی یعنی معشوق، می شکنم.
دست برم هر نفسی، سوی گریبان بتی
تا بخراشد رخ من، تا بدرد پیرهنم
هر دم مانند زلیخا، طمع در وصل زیبارویی می کنم تا در من بیاویزد و گونه ام را بخراشد و پیراهنم را پاره کند.
لطف صلاح دل و دین، تافت میان دل من
شمع دل است او به جهان، من کیَم او را لگنم
در مقطع مشخص می شود خطاب مولانا به صلاح الدین زرکوب است. او شمع و منبع نور است و در دل من نور می پراکند و من تنها شمعدان و محافظ اویم.
29 آبان 1403
امین مروتی در ۱ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳:
شرح غزل شمارهٔ ۵۵۳ دیوان شمس (بی همگان به سر شود، بیتو به سر نمیشود)
مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
محمدامین مروتی
این غزل مشخصاً سوز و گداز مولانا در فراق شمس است و این سوز چنان خوب بیان شده که زبان حال بسیاری از ایرانیان در فراق دوست و محبوب شده است.
بی همگان به سر شود، بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
بدون تو نمی توانم زندگی کنم که دلم داغدار توست.
دیده ی عقل مست، تو چرخه ی چرخ پست تو
گوش طرب به دست، تو بیتو به سر نمیشود
عقلم مدهوش توست و چرخش روزگار به دست توست. شادمانی من هم گوش به فرمان تو دارد.
جان ز تو جوش میکند، دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند، بیتو به سر نمیشود
جوش و خروش جان و دل و عقلم از توست و از تو تغذیه می کنند.
خمر من و خمار من، باغ من و بهار من
خواب من و قرار من، بیتو به سر نمیشود
مستی و خماری سبزی و خواب و قرارم همه ز توست.
جاه و جلال من توی، مِلکت و مال من توی
آب زلال من توی، بیتو به سر نمیشود
شکوه و سربلندی و ثروت من ز توست. تو آن آب زلالی هستی که مرا سیراب می کنی.
گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی
آن منی، کجا روی؟ بیتو به سر نمیشود
وفا و جفا را با هم جمع کرده ای. از کنار من مرو.
دل بنهند، برکنی، توبه کنند، بشکنی
این همه خود تو میکنی، بیتو به سر نمیشود
دلی را که به تو بسته می شود، رها می کنی و توبه دوستدارانت را می شکنی.
بی تو اگر به سر شدی، زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی، بیتو به سر نمیشود
اگر بودن بدون تو میسر بود، جهان زیر و رو می شد و بهشت به جهنم تبدیل می شد. یعنی بی تو به سر بردن برایم ممکن نیست.
گر تو سری قدم شوم، ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم، بیتو به سر نمیشود
سرم فدای قدمت. می خواهم پرچمی در دستانت باشم و اگر بروی دلم می خواهد بمیرم.
خواب مرا ببستهای، نقش مرا بشُستهای
وز همهام گسستهای، بیتو به سر نمیشود
بی تو خواب ندارم. نقشم و جسمم را به آب فنا داده ای. مرا از همه بریده ای.
گر تو نباشی یار من، گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من، بیتو به سر نمیشود
تو غمم را می خوری. بی تو کارم و حالم خراب است.
بی تو نه زندگی خوشم، بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم؟ بیتو به سر نمیشود
بدون تو مرگ و زندگی برایم خوش نیستند. پس نمی توانم غم فراقت را نخورم.
هر چه بگویم ای سند! نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود، بیتو به سر نمیشود
هر چه در وصف تو بگویم، ناقص است و کمی و کاستی دارد. پس تو از زبان بگو که زندگی بی تو بر من نمی گذرد.
25 آبان 1403
امین مروتی در ۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۹:
شرح غزل شمارهٔ ۱۹۸۹ دیوان شمس
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
محمدامین مروتی
در این غزل مولانا از شادمانگی و انبساط خاطری سخن می گوید که در نتیجه ملاقات با شمس و تولد جدیدش، یافته است. ردیف غزل، "خندیدن" است که مبین مراتب سرور و ابتهاج قلبی شاعر است.
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
می گوید شمس به من خندیدن مانند شراره ها اتش را آموخت و جهانم از این خنده ها، شیرین و شکرین شد.
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
مولانا می گوید نفس زاده شدن از عدم، مایه شادی و خنده است اما عشق بود که کیفیت خندیدنم را تغییر و تعالی داد.
بی جگر داد مرا شه، دل چون خورشیدی
تا نمایم همه را بیز جگر خندیدن
قدما جگر را نماد و محل انباشتن غم می دانستند و شش را نماد شادی. مولانا می گوید شمس بی جگرم کرد تا من غمی نداشته باشم.
به صدف مانم، خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
می گوید من از شکسته شدن و شکست خوردن نفسانیت، شاد می شوم. مثل صدفی که دهان باز می کند و مرواریدش پیدا می شود.
یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن
در شب وجودم با او آشنا شدم و او به من خندیدنِ مانند روز را آموخت.
گر ترش روی چو ابرم، ز درون خندانم
عادت برق بود وقت مطر خندیدن
اگر ظاهرم مانند ابر غمگین و گرفته است، مانند برقی که درون ابر است خندانم و تنها زمان بارش(ایثار وجود) خنده ام را می بینید.
چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر
تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن
سنگ در دل کوره ذوب می شود و می خندد. من همان سنگ طلایم که در کوره عشق خندان شده ام.
زر در آتش چو بخندید تو را می گوید
گر نه قلبی، بنما وقت ضرر خندیدن
طلا از ذوب شدن در کوره، نمی ترسد و به مطلاها و طلاهای تقلبی می گوید اگر واقعی هستید، باید برعکس سنگ های تقلبی، در آتش کوره بخندید و شاد باشید که اصالت تان ثابت می شود.
گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون
بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن
میر اجل عزرائیل است که بر حکومت های موقتی پادشاهان دنیا می خندد.
ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او
بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن
حضرت عیسی نیز تا آخر عمر مجرد ماند و اهمیتی به شهوت و زناشویی نمی داد.
وَرْ دَمی مدرسهٔ اَحْمدِ اُمّی دیدی
رو، حَلالَسْتَت بَرِ فَضْل و هُنر خندیدن
و اگر فضایل پیامبر امی و بیسواد اسلام را ببینی، بر همه فضل و هنرها و سوادها می خندی. یعنی فضایلی وجود دارد برتر از سواد و اطلاعات و آن تحولات وجودی است.
ای منجم اگرت شق قمر باور شد
بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
به منجم هم می گوید اگر شق قمر را دیده باشی، باید به معلومات نجومی خودت بخندی که با معجزه ی شق القمر، از اعتبار افتاده اند.
همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات
وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن
خنده ات را آشکار مکن. مانند غنچه در دل خودت بخند. نه مانند درخت که با شکوفه بر سر آوردن، خنده اش را بر همه جهانیان آشکار می کند. ظاهراً مولانا از چشم زخم یا از بدخواهی دیگران نسبت به اهل دل می ترسد.
24 آبان 1403
امین مروتی در ۱ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳:
شرح غزل شمارهٔ ۵۶۳
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
محمدامین مروتی
این غزل در اهمیت مصاحبت و همنشینی با اهل دل و پرهیز از معاشرت ناجنسان[1] است. چنین مصاحبتی از نظر مولانا مهمترین شرط سیرو سلوک در جهت کمال است. نفس این همنشینی، از سالک موجود بهتری می سازد. سالک هم از دم و نفس و سخنان صاحبدلان برخوردار می شود و هم از شیوه زندگی و نحوه تعامل شان با دیگران.
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
همنشین صاحبدلانی شو که گل های شاداب دارند. یعنی از وجودشان شادی و شادابی می تراود.
در این بازار مکاران، مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
از سر بیکاری و عطالت، وقتت را در بازار کلاه برداران، هدر مده. به دکانی برو که ذائقه ات را شیرین و حالت را خوش کند.
ترازو گر نداری، پس تو را زو[2] ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد
اما اگر وسیله ای برای سنجش اصل از بدل و تقلبی نداشته باشی، کلاه سرت می گذارند و جنس تقلبی به جای طلا به تو می فروشند.
تو را بر در نشاند او، به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در ،که آن خانه دو در دارد
تو را منتظر می گذارد تا راهزن و شریکش به سراغ تو آید. اما تو منتظر نمان و از در پشتی فرار کن.
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
تا ندانی در دیگ چه می جوشد و محتویاتش چیست، هر جا آشی فروختند یا نذر کردند، توی صف انتظار مرو.
نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد
زیرا هر انگشتی، شکر ندارد تا در دهان تو نماید. هر پستی، فراز و بالایی ندارد که از آن برهی. هر چشمی اهل بصیرت و نظر نیست و هر دریایی مروارید ندارد.
بنال ای بلبل دستان، ازیرا نالهٔ مستان
میان صخره و خارا، اثر دارد اثر دارد
ای بلبل نغمه خوان! عاشقانه بنال تا دل سنگ را هم نرم کنی.
بنه سر گر نمیگنجی، که اندر چشمهٔ سوزن
اگر رشته نمیگنجد، از آن باشد که سر دارد
نفسانیت مانند گره نخی است که از سوزن رد نمی شود. لذا اگر می خواهی پیش بروی، باید سر بنهی. یعنی انانیت و ادعا و نفسانیت را کنار بگذاری.
چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
مواظب باش چراغ دلت، توسط هوای نفس و محیط آلوده، خاموش نشود.
چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی، که آبی بر جگر دارد
وقتی از باد و بروت و غروت گذشتی، به چشمه ای زلال می رسی و همنشینی که آبی بر جگر سوخته ات می پاشد.
چو آبت بر جگر باشد، درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم، درون دل سفر دارد
جگرت که خنک شد، سیر و سیاحت دل می کنی و همچون درختی سبز، میوه های تازه می دهی.
20 آبان 1403
[1] نَخست موعظه پیرِ می فروش این است
که از مُعاشرِ ناجِنس اِحتِراز کنید (حافظ)
[2] زو یعنی از آن. همچنین می تواند مخفف زود باشد.
امین مروتی در ۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۹:
فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
محمدامین مروتی
این غزل گویای احوال وصال و وحدتی است که مولانا تجربه کرده است. تجربه عدم تعین و بیرنگی و بی نشانی.
اه، چه بیرنگ و بینشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم
با شگفتی از این عدم تعین و نادیدن خود سخن می گوید. در بعضی نسخه ها به جای حرف اعجابِ "اه"، "وه" امده که برای بیان شگفتی زیباتر است. زیرا "اه" بیشتر انزجار را می رساند تا شگفتی. همینطور به جای "ببینم"، "ببینی" آمده که آن هم درست و محتمل است.
گفتی اسرار در میان آور!
کو میان، اندر این میان که منم
در پاسخ پرسشگرِی طالب اسرار- که ممکن است شمس هم باشد- می گوید منی در میانه نیست که اسرار را با تو در میان نهد.
کی شود این روان من، ساکن
این چنین ساکن روان که منم
می گوید روح و روانم سیال است و من ساکن روان هستم. کلمه ی "روان" معنای روانی و سیالیت را در خود دارد. "ساکن روان" نوعی پارادکس است. پارادکسی که واقعیت هم دارد. کسی که خود را عبارت از روانی سیال تعری می کند، در واقع در سیالیت، سکونت دارد. مولانا خود را بی تعین و سیال و سیار حس می کند نه شخصی متشخص و متعین. چنن که در غزل دیگر هم از خود به عنوان "دود پراکنده[1]" تعبیر می کند و این دود همان عدم سکونت و روانی و پویایی است.
بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بحر بیکران که منم
وجودم مانند بحری بیکران است که از فرط وسعت و عمق در خود غرق شده است.
این جهان و آن جهان مرا مطلب
کاین دو گم شد در آن جهان که منم
عارف نه طالب دنیاست و نه طالب عقبا. عاشق است و از دو جهان فقط معشوق را می خواهد. هر دو جهان را در طلب عشق، گم کرده است.
فارغ از سودم و زیان، چو عدم
طرفه بیسود و بیزیان که منم
دغدغه ی سود و زیان ندارد و این حالت را طرفه یعنی نو و مطبوع و شگفت می داند و بدان خرسند است.
گفتم ای جان تو عین مایی، گفت
عین چه بود در این عیان که منم
خود را به وضوح با جان یعنی روح یکی می داند و این را به عینه و به عیان حس می کند. حتی روشن تر از چیزی که با چشم بتوان دید. نوعی بصیرت ناب و نگاه و تماشای خالص. بین عین و عیان آرایه اشتقاق وجود دارد.
گفتم آنی؟ بگفت: های خموش
در زبان نامدهست آن که منم
خواستم کیفیت این احوال و ادراک را بر زبان آورم. گفت این کیفیت به زبان در نمی آید.
گفتم اندر زبان چو درنامد
اینت گویای بیزبان که منم
گفتم حالا که احوال من به زبان در نمی آید، در عین بی زبانی، گویا هستم. یعنی در این غزل ها، به زبان بی زبانی سخن می گویم.
میشدم در فنا چو مه، بیپا
اینت، بیپایِ پادوان که منم
مانند مه یا همان "دود پراکنده"، در افق ها محو و پراکنده می شدم. مانند مه، بدون پا و بدون تعین، به سرعت می دویدم.
بانگ آمد چه میدوی، بنگر
در چنین ظاهرِ نهان که منم
ندا کردند که بنگر که با این سرعت و این ناپیدایی، کجا می وری؟
شمس تبریز را چو دیدم من
نادره ی بحر و گنج و کان که منم
در مقطع غزل می گوید پس از ملاقات با شمس، تبدل روحی یافته ام و احساس جواهر بودن و گوهر شدن پیدا کرده ام.
17 آبان 1403
[1] گفت که تو شمع شدی، قبله این جمع شدی
شمع نیم، جمع نیم، دود پراکنده شدم
امین مروتی در ۱ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۸:
شرح غزل شمارهٔ ۲۸۶۸ دیوان شمس
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
محمدامین مروتی
مولانا طربناک ترین و فرحناک ترین و شادترین شاعر ایران است. از فرط شادی در پوست خود نمی گنجد و این شادمانگی را با بکرترین و بی تکرارترین تعابیر بیان می کند. این انبساط خاطر از تجربه های عارفانه و عشق وحدت جودی برمی خیزد:
در دلت چیست عجب که چو شکر میخندی
دوش شب با کی بدی که چو سحر میخندی
وقتی انسان خوشحال است، با خودش هم می خندد و مولانا این خنده را به سبب شیرینی اش به شکر تشبیه می کند. گویی از یک معاشقه شبانه ی طولانی باز می گردد که همچون سحر، نورانی و روشن و سبکبار است.
ای بهاری که جهان از دم تو خندان است
در سمن زار شکُفتی، چو شجر میخندی
منشأ و منبع سبزی درختان، بهار است و این بهار از مشاهده ی شکفتن و خندیدن یاسمن ها و درختان، خود نیز می شکفد و می خندد.
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
و اندر آتش بنشستی و چو زر میخندی
صورت معشوق چنان گرم و پر حرارت است که به آتش تشبیه می شود. آتشی که بت ها را می سوزاند ولی خودش مثل طلا در کوره آتش، جلوه می کند و از این جلوه گری شاد و خندان است. یعنی آتش عشق، حال عاشق را خوش می کند.
مست و خندان ز خرابات خدا میآیی
بر شر و خیر جهان همچو شرر میخندی
عاشق و سالک از خرابات خدا مست و خندان است و در فراسوی خیر و شر و فارغ از سود و زیان همچون اخگران آتش، بر هوا می پرد و می رقصد.
همچو گل ناف تو بر خنده بریدهست خدا
لیک امروز مها نوع دگر میخندی
عاشق مانند گلی است که خداوند ناف او را بر خنده بریده است. یعنی با تمام وجود مانند گل باز و خندان است. با این وجود، شادی عاشق هر روز رنگی نو دارد و با شادی دیروز تفاوت دارد. امروز از دیروز حالش بهتر است.
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند
ز چه باغی تو که همچون گلتر میخندی؟
باغ های طییعی در اثر خزان خشک می شوند ولی بهار عاشقان خزان ندارد و همیشه پر از خنده و شادی است.
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر میخندی
عاشق و معشوق مانند ماه بر فلک نور می افشانند و دشمنانشان ابلهانه می خواهند به سوی آنان تیر بیاندازند که طبیعتاً تیرشان بدان اوج نمی تواند برسد و باعث خنده عاشقان می شود. منظور این است که عشق، عاشق را در مقابل بددلی های دشمنانش، مصون و آسیب ناپذیر می کند.
بوی مُشکی تو که بر خنگ هوا میتازی
آفتابی تو که بر قرص قمر میخندی
مانند بوی خوش مشک بر اسب هوا سوار شده ای و جولان می دهی و عطرت را همه جا پخش می کنی. آفتاب نور تو، بر ماه هم می تابد و ماه هم خندان و نورانی می شود.
تو یقینی و عیان، بر ظن و تقلید بخند
نظری جمله و بر نقل و خبر میخندی
عارفان اهل یقین و به عینه دیدن و نظر هستند، لذا بر ظن و گمان و تقلید و خبر می خندند.
در حضور ابدی، شاهد و مشهود توی
بر ره و رهرو و بر کوچ و سفر میخندی
خداوند زمانمند نیست و همه زمان ها را در آن واحد نظاره گر است ولی سالک و رهرو در حال سفر و گذر است و فقط موقعیت خود را تشخیص می دهد. این وصف می تواند وصف عاشق واصل هم باشد که راه و مسیر برایش عین مقصد است.
از میان عدم و محو برآوردی سر
بر سر و افسر و بر تاج و کمر میخندی
عاشق خود را بی وجود و معدوم می داند. محو در معشوق است. در عین حال بر کسانی که تعین و تشخص و تاج و کمر دارند، می خندد.
چون سگ گرسنه هر خلق، دهان بگشادهست
توی آن شیر که بر جوعِ بقر میخندی
مردمان معمولی، مانند سگان گرسنه اند و دهانشان باز است ولی مردان و شیران خداوند، احساس سیری می کنند و بر پرخوری و گرسنگی گاو صفتان می خندند.
آهوان را ز دمت خون جگر، مشک شدهست
رحمت است آنک تو بر خون جگر میخندی
مشکی که در ناف آهوست، خون جگری بوده است که در معرض دم گرم تو قرار گرفته است و این تبدیل خون به مشک، به بهای خون جگر خوردن، می ارزد و عین رحمت و مایه شادی است.
آهوان را به گه صید به گردون گیری
ای که بر دام و دم شعبده گر میخندی
دام و جادوی شعبده بازان در برابر دم گرم تو، چیزی نیست که تو آهوان معنا را در آسمان صید می کنی نه در زمین.
دو سه بیتی که بماندهست بگو مستانه
ای که تو بر دل بیزیر و زبر میخندی
مولانا در مقطع غزل می گوید، ای خواننده ی مست، حالا که داری بر احوال زیر و رو شده من می خندی، بقیه ابیات این غزل را خودت بگو.
14 آبان 1403
امین مروتی در ۱ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۸:
شرح غزل شمارهٔ ۳۷
مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)
محمدامین مروتی
یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا
ابتدا فکر می کنیم موسیقی کلمات، بر معنا غالب آمده است و مولانا بیشتر می خواهد موسیقی درونی خود را بیرون بریزد. ترکیب کلمات در وهله ی اول بی معنی به نظر می رسد تا زمانی که بتوانید ترکیب "یار غار" را در مصرع اول ببینید. یار غار، ابوبکر است که در هجرت به مدینه و در غار همراه پیامبر بود. امروز هم یار غار را به معنی دوست همراه و همدل تا پایان راه، می شناسیم. در روایات هست که در غار پیامبر خسته بود و سر بر دامن ابوبکر گذاشته و خوابیده بود و در این حال ماری سر از سوراخی بیرون می کشد. بوبکر انگشت پایش را بر دهانه سوراخ می نهد و نیش مار را تاب می آورد تا پیامبر بیدار نشود. نکه داشتن یعنی هوای کسی را داشتن و ممکن است تلمیحی به این قصه باشد.
ظاهراً مولانا به دنبال یار غار خود است و آن عشق است که او را خون به دل کرده و بنابراین از محبوب بزرگوار می خواهد هوای عاشق خون به جگر را داشته باشد و او را از مخاطرات راه نگه می دارد.
نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینهٔ مشروح تویی، بر در اسرار مرا
مولانا خطاب به شمس می گوید تو راهنما و جان منی و سینه ای پر از راز و سر داری و من بر در تو نشسته ام که این اسرار را بگشایی و با من در میان نهی. سینه پیامبر هم مشروح بود و توسط خداوند شرحه شرحه شده بود. الم نشرح لک صدرک؟ یعنی آیا سینه تو را وسعت ندادیم؟ شمس نیز یک سینه سخن برای مولانا داشت.
به جای "بَر در"(ضبط فروزانفر)، می توان خواند: "پُر دُر"(ضبط شفیعی کدکنی). در این صورت یعنی سینه تو پر از در اسرار برای من است.
نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی
مرغ کُه طور تویی، خسته[1] به منقار مرا
می گوید نور معرفت و شادی من و سعادت و اقبال من تویی. تو سیمرغی هستی ساکن افق های بلند که مرا با منقارت زخمی کرده ای. یعنی مرا عاشق خود کرده ای. من زخمی عشق توام. در عین حال با توجه به کلمات نور و طور، می تواند زبان موسی در کوه طور هم باشد.
قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی
قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا
همه چیز تویی. من در میانه نیستم. هر چه با من می کنی بکن که تسلیم توام، ولی آزارم مده.
حجرهٔ خورشید تویی، خانهٔ ناهید تویی
روضهٔ امید تویی، راه دِه ای یار، مرا
منشأ و منبع همه انوار حقیت تویی و من دل و امید به تو بسته ام. مرا به باغ خودت راه ده.
روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی، کوزه تویی، آب دِه این بار مرا
درویش با آب و کوزه، در طی روز به دریوزه و گدایی می پردازد. اما من گدای توام. آب و کوزه و من تویی و تو می توانی با نوشاندن آب معرفت، روزه ام را بگشایی.
دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی
پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا
مخاطب می تواند شمس یا خدای شمس باشد. بیت اشاره به وحدت وجود دارد. همه چیز خداست. این تعینات حاصل اراده خود او برای آمدن از وحدت الوهیت به کثرت عالم است تا خام ها را پخته کند. اگر چنین است همه چیز به دست توست. مرا نیز در خامی رها مکن.
این تن اگر کم تَنَدی، راه دلم کم زندی،
راه شدی، تا نبُدی، این همه گفتار مرا
مولانا در پایان می گوید اگر جسم من کمتر راهزن دلم می شد و کمتر تکاپو می کرد، راه بر من نمایان می شد و نیاز نبود این همه سخن بگویم.
9 آبان 1403
[1] خسته: زخمی
امین مروتی در ۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۹ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
شرح غزل شمارهٔ ۳۷
محمدامین مروتی
یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا
ابتدا فکر می کنیم موسیقی کلمات، بر معنا غالب آمده است و مولانا بیشتر می خواهد موسیقی درونی خود را بیرون بریزد. ترکیب کلمات در وهله ی اول بی معنی به نظر می رسد تا زمانی که بتوانید ترکیب "یار غار" را در مصرع اول ببینید. یار غار، ابوبکر است که در هجرت به مدینه و در غار همراه پیامبر بود. امروز هم یار غار را به معنی دوست همراه و همدل تا پایان راه، می شناسیم. در روایات هست که در غار پیامبر خسته بود و سر بر دامن ابوبکر گذاشته و خوابیده بود و در این حال ماری سر از سوراخی بیرون می کشد. بوبکر انگشت پایش را بر دهانه سوراخ می نهد و نیش مار را تاب می آورد تا پیامبر بیدار نشود. نکه داشتن یعنی هوای کسی را داشتن و ممکن است تلمیحی به این قصه باشد.
ظاهراً مولانا به دنبال یار غار خود است و آن عشق است که او را از خطرات راه، نگه می دارد.
نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینهٔ مشروح تویی، بر در اسرار مرا
مولانا خطاب به شمس می گوید تو راهنما و جان منی و سینه ای پر از راز و سر داری و من بر در تو نشسته ام که این اسرار را با من در میان نهی. سینه پیامبر هم مشروح بود و توسط خداوند شرحه شرحه شده بود. الم نشرح لک صدرک؟ یعنی ایا سینه تو را وسعت ندادیم؟ شمس نیز یک سینه سخن برای مولانا داشت.
به جای "بَر در"(ضبط فروزانفر)، می توان خواند: "پُر دُر"(ضبط شفیعی کدکنی). در این صورت یعنی سینه تو پر از در اسرار برای من است.
نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی
مرغ کُه طور تویی، خسته[1] به منقار مرا
می گوید نور معرفت و شادی من و سعادت و اقبال من تویی. تو سیمرغی هستی ساکن افق های بلند که مرا با منقارت زخمی کرده ای. یعنی مرا عاشق خود کرده ای. من زخمی عشق توام.
قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی
قند تویی، زهر تویی، بیش میآزار مرا
همه چیز تویی. من در میانه نیستم. هر چه با من می کنی بکن که تسلیم توام ولی با من بازی مکن.
حجرهٔ خورشید تویی، خانهٔ ناهید تویی
روضهٔ امید تویی، راه دِه ای یار مرا
منشأ و منبع همه انوار حقیت تویی و من دل و امید به تو بسته ام. مرا به باغ خودت راه ده.
روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی، کوزه تویی، آب دِه این بار مرا
درویش با آب و کوزه، در طی روز به دریوزه و گدایی می پردازد. اما من گدای توام. آب و کوزه و من تویی و تو می توانی با نوشاندن آب معرفت، روزه ام را بگشایی.
دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی
پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا
مخاطب می تواند شمس یا خدای شمس باشد. بیت اشاره به وحدت وجود دارد. همه چیز خداست. این تعینات حاصل اراده خود او برای آمدن از وحدت الوهیت به کثرت عالم است تا خام ها را پخته کند. اگر چنین است همه چیز به دست توست. مرا نیز در خامی رها مکن.
این تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی، این همه گفتار مرا
مولانا در پایان می گوید اگر جسم من کمتر راهزن دلم می شد و کمتر تکاپو می کرد و راه بر من نمایان می شد و نیاز نبود این همه سخن بگویم.
[1] خسته: زخمی
امین مروتی در ۱ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۱ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳:
شرح غزل شمارهٔ ۱۳۹۳
مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)
محمدامین مروتی
شاید هیچیک از غزل های مولانا به اندازه غزل 1393 ماجرای مواجهه شمس با او و تاثیر شگرف و شگفت او را در مولانا به این خوبی و زیبایی بیان نکرده باشند. مولانا در این غزل با کلمات زنده و گویا و ملموس، از احوال و دگرگونی خود در برابر شمس سخن می گوید. تعبیر مولانا از این تحول این است که پیش از آشنایی با شمس من مرده بودم و الآن زنده شده ام و تولدی نو یافته ام و معنای شادی و خنده ی واقعی را الآن می فهمم. همه این دگرگونی ناشی از عاشق شدن من است و دولت عشق. یعنی سعادت ناشی از عشق و عاشقی و این سعادتی است که برغم سعادت های دنیوی، زائل نمی شود:
مرده بُدم، زنده شدم،گریه بُدم، خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
چشم و دل عاشق سیر است، یعنی تعلق مادی ندارد. همینطور شجاع و نورانی است. عشق انسان را همچون شیر شجاع و پاکباز و همچون سیاره زهره، نورانی می کند:
دیدهیِ سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زَهرهیِ شیر است مرا زُهره تابنده شدم
وجه مشترک عاشق و دیوانه، فارغ بودن از عقل و محاسبات عقلی است. مولانا می گوید شمس به من گفت تا دیوانه نشوی، لیاقت همنشینی با مرا نداری. لذا من هم زنجیر عشق را به دست و پای خود بستم:
گفت که دیوانه نهای، لایق این خانه نهای
رفتم دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
شمس به مولانا سماع را آموخت. لازمه ی سماع عارفانه، سرمستی و ابراز شادی خود است. مولانا پیش از آن، به واسطه ی موقعیت و مقام اجتماعی اش، به عنوان فقیهی مشهور، اهل سماع و طرب نبود:
گفت که سرمست نهای، رو که از این دست نهای
رفتم و سرمست شدم، وز طرب آکنده شدم
فراتر از آن عاشق باید از نفسانیت و تعین خود مرده باشد تا بتواند عاشقانه برقصد و طرب نماید. مولانا به خواست شمع از خویشتن خویش فارغ شد و همین مرگ اختیاری او را تولدی جدید بخشید:
گفت که تو کُشته نهای، در طرب آغشته نهای
پیش رخ زندهکُنش کشته و افکنده شدم
لازمه دیگر عاشقی، دست برداشتن از زیرکی و عقل فلسفی و خیال پردازی های فیلسوفانه است. مولانا می گوید به خواست شمس، عقل فلسفی را کنار نهادم و نادان شدم و مثل عاشقان جوان، دست پاچه شدم و دیگر مقید قضاوت دیگران نبودم:
گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شکی
گول شدم، هول شدم، وز همه بَرکنده شدم
شمس به مولانا می گوید تو حشم و خدم و احترام بسیار داری و همه رو سوی تو دارند که شمع انجمن و قبله جمع هستی. مولانا در پاسخ می گوید دیگر به شمع بودن و به جمع کردن مرید اهمیت نمی دهم تا مثل دود همان شمع، پراکنده و گم شوم. یعنی تعین خود را به عنوان مرکز توجه دیگران از دست بدهم:
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیَم شمع نیَم دود پراکنده شدم
شمس می گوید تو اگر ادعای شیخی و رهبری داشته باشی، لیلاقت همنشینی با مرا نداری. مولانا می گوید نه شیخم و نه پیشرو. هر چه تو بگویی، همان خواهم شد:
گفت که شیخی و سَری، پیشرو و راهبری
شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم
شمس می گوید تو بال و پر خودت را داری که بال و پر شیخی و رهبری است و تا این بال و پر را داشته باشی، از بال و پر عشق خبری نیست. مولانا می گوید همه را به خاطر بال و پر تو رها می کنم:
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش، بیپر و پرکنده شدم
سعادت جدیدی به من رو کرده بود که نیاز نبود خود را به زحمت اندازم و من به طرف آن بروم بلکه او بود که به طرف من می آمد. منظور این است که عشق دوسویه است و معشوق هم به طرف عاشق می آید:
گفت مرا دولت نو، راه مرو، رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم، سوی تو آینده شدم
این عشق قدیمی به من مولانا گفت دیگر از بر من مرو و بر درم ساکن شو. من نیز چنین کردم:
گفت مرا عشق کهُن، از بر ما نَقل مکن
گفتم آری، نکنم ساکن و باشنده شدم
مولانا خطاب به شمس می گوید تو خورشید و منبع نوری و من سایه بیدی بیش نیستم که بر سرم می تابی. سایه ای که به زمین چسبیده و در عین حال از عشق به تو در سوز و گداز است:
چشمه خورشید توی، سایهگه بید منم
چونک زدی بر سر من، پست و گدازنده شدم
حاصل این تابش، آن بود که دلم روشن و گشوده شد. گویی لباس کهنه و پاره را با لباسی نو و گرانبها، جایگزین کردم:
تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم
جانم به وقت سحر سرمست بود. گویی از بندگی به شاهی و خداوندی رسیدم:
صورت جان، وقت سحر، لاف همیزد ز بطر[1]
بنده و خربنده بدم، شاه و خداونده شدم
مولانا در ابیات بعدی مراتب شکرگزاری و قدردانی خود را از این احوال تازه بیان می کند و می گوید ای شمس شیرین و شکرین، کسی که با تو همنشین شود، خود شیرین می شود. همچون کاغذی که به شکر پیچیده باشد:
شُکر کند کاغذ تو از شَکر بیحدِ تو
کآمد او در بر من، با وی ماننده شدم
نسبت من به تو مانند خاک تیره ای است که از برکت چرخ خمیده ی گردون، نورانی شده باشد:
شکر کند خاک دژم، از فلک و چرخِ به خم
کز نظر و گردش او، نورپذیرنده شدم
نه تنها من مولانا شاکرم بلکه فلک – که تو باشی- نیز از شاه و فرشته و کشور، یعنی از همه ی کائنات تشکر می کند که توانسته است مرا روشن و بخشنده کند. در اینجا مولانا می گوید نه تنها من از شمس شاکرم که شمس هم از روشن شدن من شاکر است که سخنان وی را به دیگران منتقل می کنم:
شکر کند چرخِ فلک، از مَلِک و مُلک و مَلَک
کز کرم و بخشش او، روشنِ بخشنده شدم
هر عارف واقعی نیز از اینکه من بدین مقام رسیده ام و بر فراز فلک، نور می پراکنم، شکرگزار است:
شکر کند عارف حق، کز همه بردیم سَبَق
بر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم
نورم از ستاره به ماه افزون گشت و از آن بیشتر، دویست برابر چرخ فلک بزرگ شدم. دیگر یوسف نیستم، بلکه یوسف ها را به دنیا می آورم. مولانا در اینجا نوعی از حس خدایی دارد:
زهره بدم، ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم، ز کنون یوسف زاینده شدم
مولانا به شمس می گوید ای ماه مشهور، خنده ای که بر رویم زدی مرا چون گلستان، خندان کرده است:
از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر
کز اثر خنده ی تو، گلشنِ خندنده شدم
تخلص مولانا، "خموش" است. در مقطع غزل به خود می گوید بیش از این از شمس تبریزی مگو. مانند مهره های شطرنج، خاموش و گویا و متحرک باشو. به برکت اینکه شاه این شطرنج یعنی شمس، به تو برکت بخشیده است:
باش چو شطرنج˚ روان، خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان، فرخ و فرخنده شدم
30 مهر 1403
[1] بطر: غرور و سرخوشی
امین مروتی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو:
"عدم" در فرهنگ مثنوی
محمدامین مروتی
"عدم" از کلیدواژه های فهم مثنوی است. "عدم" نزد مولانا از جهت وجودشناختی منبع "وجود" اشت و به مثابة خزانة "امرِ کُن" و به تعبیر قرآن "لوح محفوظ" است. از جهت معرفت شناسی و خودشناسی نیز، "عدم" دلالت بر عدم تعیّن و "فنا" و "هیچ" در معنای ذن بودیستی آن است. نهایت سلوک رسیدن به فنا و عدم تعین و گمنامی است. به همین دلیل مولانا از "نحوِ محو" سخن می گوید و معتقد است آن چیزی که ما "وجود" می پنداریم، به واقع وجود ندارد و لاشیء است و وجود حقیقی بشر در بی وجودی و ناچیزی است. "لاشیء" ای که ما باشیم به دنبال آرزوها و خیالات و سوداهای بی ارزشی افتاده ایم که آن ها نیز "لاشیء" و بی ارزشند و رهزن زندگانی اصیل و حقیقی بشر شده اند:
از وجودی ترس که اکنون در ویی
آن خیالت لاشی و تو لا شیی
لاشیی بر لاشیی عاشق شدست
هیچ نی، مر هیچ نی را رَه زدست
چون برون شد این خیالات از میان
گشت نامعقولِ تو بر تو عیان
پس وجود مادیت را فدای بصیرت و نظر کن و چشمی داشته باش که اسرار عالم را ببیند نه چشمی که فقط پیش پای خود و منافع زودگذر و آنی اش را ببیند:
در گداز این جمله تن را در بَصَر
در نظر رو، در نظر رو، در نظر
یک نظر دو گَز همیبیند ز راه
یک نظر دو کَون دید و روی شاه
در میان این دو فرقی بیشمار
سُرمه جو، واللهُ اعلم بِالسِّرار
به واقع به دنبال نیستس باش نه هستی. به قول خود مولانا، به جای جستجوی آب، تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست:
چون شنیدی شرحِ بحر نیستی
کوش دایم تا برین بحر، ایستی
منبع و مخزن اصلی عالم، عدم است. به همین دلیل اهل دل پی انکسار و خودشکنی هستند:
چون که اصلِ کارگاه، آن نیستی ست
که خلا و بینشانست و تَهی ست
جمله استادان پی اظهارِ کار
نیستی جویند و جایِ انکسار
کارگاه خدا هم عدم است:
لاجرم استادِ استادان، صمد
کارگاهش نیستی و لا بود
فقرا و دراویش حقیقی نیز به واسطه فقر و نیستی است که بر دیگران سبقت می گیرند:
هر کجا این نیستی افزونترست،
کار حقّ و کارگاهش آن سَرَست
نیستی چون هست بالایین طَبَق
بر همه بردند درویشان، سَبَق
امین مروتی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت:
"عدم" در فرهنگ مثنوی
محمدامین مروتی
"عدم" از کلیدواژه های فهم مثنوی است. "عدم" نزد مولانا از جهت وجودشناختی منبع "وجود" اشت و به مثابة خزانة "امرِ کُن" و به تعبیر قرآن "لوح محفوظ" است. از جهت معرفت شناسی و خودشناسی نیز، "عدم" دلالت بر عدم تعیّن و "فنا" و "هیچ" در معنای ذن بودیستی آن است. نهایت سلوک رسیدن به فنا و عدم تعین و گمنامی است. به همین دلیل مولانا از "نحوِ محو" سخن می گوید و معتقد است آن چیزی که ما "وجود" می پنداریم، به واقع وجود ندارد و لاشیء است و وجود حقیقی بشر در بی وجودی و ناچیزی است. "لاشیء" ای که ما باشیم به دنبال آرزوها و خیالات و سوداهای بی ارزشی افتاده ایم که آن ها نیز "لاشیء" و بی ارزشند و رهزن زندگانی اصیل و حقیقی بشر شده اند:
از وجودی ترس که اکنون در ویی
آن خیالت لاشی و تو لا شیی
لاشیی بر لاشیی عاشق شدست
هیچ نی، مر هیچ نی را رَه زدست
چون برون شد این خیالات از میان
گشت نامعقولِ تو بر تو عیان
پس وجود مادیت را فدای بصیرت و نظر کن و چشمی داشته باش که اسرار عالم را ببیند نه چشمی که فقط پیش پای خود و منافع زودگذر و آنی اش را ببیند:
در گداز این جمله تن را در بَصَر
در نظر رو، در نظر رو، در نظر
یک نظر دو گَز همیبیند ز راه
یک نظر دو کَون دید و روی شاه
در میان این دو فرقی بیشمار
سُرمه جو، واللهُ اعلم بِالسِّرار
به واقع به دنبال نیستس باش نه هستی. به قول خود مولانا، به جای جستجوی آب، تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست:
چون شنیدی شرحِ بحر نیستی
کوش دایم تا برین بحر، ایستی
منبع و مخزن اصلی عالم، عدم است. به همین دلیل اهل دل پی انکسار و خودشکنی هستند:
چون که اصلِ کارگاه، آن نیستی ست
که خلا و بینشانست و تَهی ست
جمله استادان پی اظهارِ کار
نیستی جویند و جایِ انکسار
کارگاه خدا هم عدم است:
لاجرم استادِ استادان، صمد
کارگاهش نیستی و لا بود
فقرا و دراویش حقیقی نیز به واسطه فقر و نیستی است که بر دیگران سبقت می گیرند:
هر کجا این نیستی افزونترست،
کار حقّ و کارگاهش آن سَرَست
نیستی چون هست بالایین طَبَق
بر همه بردند درویشان، سَبَق
امین مروتی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت:
نقش فکر و ذکر و توکل در سلوک
محمدامین مروتی
مولانا می داند که گاهی فهم مطالب مشکل است. می گوید راجع بدان بیندیش و اگر کاری از پیش نبردی، به ذکر بپرداز. چرا که ذکر می تواند، سلسلة فکر را بجنباند و پشت آن را گرم کند و تو را به فهم مطلب ره نماید:
این قدر گفتیم، باقی فکر کن
فکر اگر جامد بود، رو ذکر کن
ذکر آرد فکر را در اهتزاز
ذکر را خورشیدِ این افسرده ساز
اما بدان و آگاه باش که از فکر و ذکر هم بدون توفیق الهی یا جذبة الهی کاری بر نمی آید. پس کار کن و منتظر جذبه مباش. یعنی فکر و ذکر کن و در عین حال توکل و توکل را بهانه ای برای تعطیل فکر و ذکر مساز. چرا که معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز. تعطیل فکر و ذکر و کوشش نوعی ناز است که شایسته عاشق نیست:
اصل خود جذبه است لیک ای خواجهتاش
کار کن، موقوفِ آن جذبه مباش
زان که ترکِ کار، چون نازی بود
ناز، کی در خوردِ جانبازی بود
کاری هم به رد و قبول مردم نداشته باش و فقط به امر و نهی پروردگارت دل بسپار. وقتی صبح رسید، شمع را خاموش کن. یعنی تا رسیدن جذبه نیاز به فکر و ذکر داری. ضمنا رسیدن جذبه نیز آنی و ناگهانی است و در یک لحظه اتفاق می افتد:
نه قبول◦ اندیش، نه رد◦ ای غلام
امر را و نهی را میبین مدام
مرغِ جذبه ناگهان پَرَّد زِ عُش
چون بدیدی صبح، شمع آنگه بکُش
امین مروتی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم:
حکمت خوف و رجا و ایمان به مثابه "جهش در تاریکی"
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر اول احوال صحابی پیامبر، زید بن حارثه را توصیف می کند که اسرار هویدا می کند و پیامبر او را از این کار منع می کند. چرا که اگر همه اسرار هویدا شود، انگیزه ای برای عبادت و خوف و رجاء باقی نمی ماند. باید پایان کار نامعلوم باشد تا انسان از کوشش در جهت خیر بازنایستد:
این سخن پایان ندارد خیز زید
بر بُراق ناطقه بر بند قید
ناطقه چون فاضح آمد عیب را
میدراند پردههای غیب را
غیب مطلوب حق آمد چند گاه
این دهل زن را بِران، بربند راه
تکروی مکن و عنان زبان درکش و بگذار هر کس به خیال خود مسرور باشد و تلاشش را بکند:
تگ مران، دَرکِش عنان، مستور بِه
هر کس از پندارِ خود مسرور به
حق همیخواهد که نومیدانِ او
زین عبادت هم نگردانند رو
خدا می خواهد همه با امید رحمتِ عمیمش زندگی کنند:
هم به اومیدی مُشَرّف میشوند
چند روزی در رکابش میدوند
خواهد آن رحمت بتابد بر همه
بر بد و نیک، از عمومِ مرحمه
حق همیخواهد که هر میر و اسیر
با رجا و خوف باشند و حذیر
اگر پرده خوف و رجا یا غیب پاره شود به قول خیام: " نه تو مانی و نه من" و به قول خود مولانا این جهان به ستون غفلت پابرجاست :
این رجا و خوف در پرده بُود
تا پسِ این پرده، پرورده شود
این پرده که پاره شد کر و فر و شکوه و ارزش و ابهت غیب از بین می رود:
چون دریدی پرده، کو خوف و رجا؟
غیب را شد کرّ و فرّی بَر ملا
و از قول خدا می گوید این که من شکاف آسمان را بر عالم فانی و دنیای شما بسته ام به این دلیل است که بندگان مومن و حقیقی باید به من نادیده و پیش از برملا شدن حقایق در قیامت ایمان آورند و پیش از قائم شدن قیامت عدم فطور و سستی را در خلقت باور کنند. این دیدگاه دقیقا به دیدگاه "کی یرکه گور" در باره ماهیت "ایمان ابراهیمی" نزدیک است که از آن به "جهش در تاریکی" تعبیر می کند. یا همان چیزی که مولانا "قمار عاشقانه" می خواند:
یومنون بالغیب، میباید مرا
زان ببستم روزنِ فانی سرا
چون شکافم آسمان را در ظهور
چون بگویم هل تری فیها فطور
تا هرکس به جستجوی حقیقت به جانبی رود:
تا درین ظلمت تحرّی گسترند
هر کسی رو جانبی میآورند
به همین علت در این دنیای فانی چه بسا جای دزد و پاسبان یا بنده و سلطان هم عوض شود و نالایقان پست هایی را اشغال کنند:
مدتی معکوس باشد کارها
شحنه را دزد آورد بر دارها
تا که بس سلطان و عالیهمتی
بنده یِ بنده ی◦ خود آید مدتی
ارزش بندگی و ایمان غایب بودن از مطلوب و دوری از اوست. چنان که بنده حقیقی سلطان در حدود و ثغور و مرزهای مملکت از ملک او پاسداری می کند:
بندگی در غیب آید خوب و گَش
حفظ غیب آید در استعبادِ خوش
کو که مدحِ شاه گوید پیش او
تا که در غیبت بود او شرمرو
قلعهداری کَز کنار مملکت،
دور از سلطان و سایه ی◦ سلطنت،
پاس دارد قلعه را از دشمنان،
قلعه نفروشد به مالی بیکران،
مومن حقیقی کسی است که خدا را نمی بیند ولی چنان عبادت می کند که گویی او را می بیند و چه بسا کسانی که در محضر شاه باشند و از او غایب باشند:
غایب از شه در کنار ثُغرها،
همچو حاضر او، نگه دارد وفا،
پیش شه او بِه بود از دیگران
که به خدمت، حاضرند و جانفشان
پس به غیبت نیم ذرّه حفظِ کار
به که اندر حاضری، زان صد هزار
ایمان در این دنیا ارزش دارد نه در قیامت که همه چیز به چشم دیده می شود و عیان گردیده است:
طاعت و ایمان کنون محمود شد
بعد مرگ، اندر عیان، مردود شد
پیامبر به زید می گوید تو خاموش باش. خدا خودش به علم لدنی و مصلحت همه چیز را آشکار می کند:
چون که غیب و غایب و روپوش بِه
پس لبان بر بند و لب خاموش بِه
ای برادر دست وادار از سخن
خود خدا پیدا کند علمِ لدن
امین مروتی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۲ - مخصوص بودن یعقوب علیه السلام به چشیدن جام حق از روی یوسف و کشیدن بوی حق از بوی یوسف و حرمان برادران و غیر هم ازین هر دو:
حامل علم و عاشق علم
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر سوم می گوید هر کس را بهره و نصیبی از عالم هست. یعقوب به بوی پیراهن یوسف را از فرسنگ ها دورتر می شنید ولی بنیامین که خود حامل این پیراهن بود، آن را استشمام نکرد:
آنچه یعقوب از رخ یوسف بدید
خاصّ او بُد، آن به اخوان کی رسید
انسان آلوده به بهشت نمی رسد چنان که نماز بدون گرفتن طهارت صحیح نیست:
روی ناشسته نبیند روی حور
لا صلوة گفت الا بالطّهور
یعقوب تشنخ و گرسنه بوی و روی یوسف بود:
جوعِ یوسف بود آن یعقوب را
بوی نانش میرسید از دور جا
آن که بِستَد پیرهن را میشتافت،
بوی پیراهان یوسف مینیافت
و آنک صد فرسنگ زان سو بود او،
چون که بد یعقوب میبویید بو
مولانا نتیجه می گیرد چه بسا علمایی هستند که از علم خود بی بهره اند و چه بسا عوامی که در استماع سخنان آن علما، نصیب و روزی الهی می یابند چرا که آن عالمان، صرفا حافظان و حاملان علمند نه عاشقان علم و عاملان به علم:
ای بسا عالم، ز دانش بینصیب
حافظ علمست آن کس، نه حبیب
مُستمع از وی همییابد مشام
گرچه باشد مستمع از جنس عام
برای حاملان علم، علم عاریتی است. در جانشان ننشسته است. آن ها فروشندگان و تاجران علمند نه دوستداران خود دانش. مانند کنیزفروشی که بهره ای از کنیزان ندارد:
زان که پیراهان به دستش عاریهست
چون به دست آن نخاسی، جاریهست
جاریه پیش نخاسی سَرسَریست
در کف او، از برای مشتریست
قسمت حقست روزی دادنی
هر یکی را سوی دیگر راه نی
امین مروتی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۵۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۴ - رجوع به قصهٔ رنجور:
بیماری مردم آزاری
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر ششم حکایت بیماری را نقل می کند که طبیب از وی قطع امید کرده و پرهیز و دارو را از او بر می دارد . می گوید هر کاری که دلت می خواهد بکن تا بیماریت شدت نگیرد و به قول امروزی ها عقده ای نشوی:
آن یکی رنجور شد سوی طبیب
گفت نبضم را فرو بین ای لبیب
نبض او بگرفت و واقف شد ز حال
که امید صحتِ او بد محال
گفت هر چِت دل بخواهد آن بکن
تا رود از جسمت این رنجِ کهُن
صبر و پرهیز این مرض را دان؛ زیان
هرچه خواهد دل، در آرَش؛ در میان
صوفی لب جویی صوفئی را دید که وضو می گیرد و پسِ گردنش پیداست. هوس کرد به او پسِ گردنی بزند و زد:
بر لب جو صوفیی بنشسته بود
دست و رو میشست و پاکی میفزود
او قفااش دید چون تخییلیی
کرد او را آرزویِ سیلیی
بر قفای صوفی حمزهپرست
راست میکرد از برای صَفع دست
رنجور کار خود را چنین توجیه می کرد که طبیبم گفته آرزوهایت را از دل بران یعنی آن ها را برآورده ساز تا بیماریت زیادت نگیرد:
کارزو را گر نرانم تا رود
آن طبیبم گفت کان علّت شود
مگر خدا نمی گوید خودتان را به تهلکه نیندازید:
تهلکهست این صبر و پرهیز ای فلان
خوش بکوبش، تن مزن ، چون دیگران
مولانا نتیجه می گیرد که خلائق، همه بیماراند و مرض دق دارند یعنی سودایی اند و از مکر شیطان است که سیلی باره اند یعنی به سیلی زدن و آزار یکدیگر عادت کرده اند:
خلق رنجور دق و بیچارهاند
وز خِداع دیو، سیلی بارهاند
و برای اذیت و آزار بی گناهان ، به دنبال عیب جویی از یکدیگرند:
جمله در ایذای بیجرمان، حریص
در قفایِ همدگر جویان نقیص
و نمی دانند پس گردنی که بزنی، پس گردنی هم می خوری:
ای زننده بیگناهان را قفا
در قفای خود نمیبینی جزا
دلیل این بیماریِ مردم آزاری آن است که هوا و هوس را طبیب خود کرده اند که پرهیز و تقوی را از آنان برمی دارد:
ای هوا را طبِّ خود پنداشته
بر ضعیفان، صفع را بگماشته
شیطان نفس در همان حال به این نسخة خود می خندد. هم اوست که آدم ابوالبشر را به گناه نافرمانی دچار ساخت و گفت با خوردن داروی گندم، نامیرا می شوی و به جزای آن با پس گردنی از بهشت رانده شد:
بر تو خندید آنک گفتت این دواست
اوست که آدم را به گندم رهنماست
که خورید این دانه، ای دو مُستعین
بهر دارو تا تَکونا خالِدین
اوش لغزانید و او را زد قفا
آن قفا واگشت و گشت این را جزا
امین مروتی در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم:
از حکمتهای سکوت عارفان، پرده داری حقایق غیبی است
محمدامین مروتی
زید در جواب احوالپرسی پیامبر می گوید به چشم خود، قیامت را می بینم که چه کسی رویش سیاه و یا سپید است و چه کس در آتش دوزخ یا نعیمِ جنّت در چه کار است:
یوم تَبیَضُّ و تَسوَدُّ وُجوه
ترک و هندو شهره گردد زان گروه
جمله را چون روز رستاخیز من
فاش میبینم عیان از مرد و زن
پیامبر او را هی می دهد که لب فرو بند و بیش از این سرّ مگو:
هین بگویم یا فرو بندم نفس
لب گزیدش مصطفی یعنی که بس
چرا که اگر اهل دل همه حقایق غیبی را فاش نمایند، دیگر انگیزه ای برای خوف و رجا و عبادت و امید باقی نمی ماند و سناریوی مورد نظر خداوند به هم می ریزد. باید در این عالم، همه چیز عیان نباشد تا هم آدمیان مورد آزمایش قرار گیرند و هم چرخ جهان بگردد:
غیب مطلوب حق آمد، چند گاه
این دهل زن را بران بَربند؛ راه
تگ مران، درکِش عنان، مستور بِه
هر کس از پندارِ خود، مسرور به
حق همیخواهد که نومیدانِ او
زین عبادت هم نگردانند رو
هم به اومیدی مُشَرّف میشوند
چند روزی در رکابش میدوند
خواهد آن رحمت بتابد بر همه
بر بد و نیک از عمومِ مرحمه
حق همیخواهد که هر میر و اسیر
با رجا و خوف باشند و حذیر
در حقیقت خوف و رجا مایة چرخیدن چرخ عالم است:
این رجا و خوف، در پرده بود
تا پسِ این پرده پرورده شود
کسی که پیش پادشاه مدحش کند کجا و آن که بر کناره ها و مرزها و در غیابش، خدمت او می کند؟ مهم این است خدای را نادیده تسبیح گویی و حمدکنی نه بعد مرگ که همه چیز معلوم شد. چرا که دنیا دار امتجان و ابتلا و آزمایش بشر است:
کو که مدح شاه گوید پیش او
تا که در غیبت بود او شرمرو
قلعهداری کز کنارِ مملکت
دور از سلطان و سایه ی◦ سلطنت
پاس دارد قلعه را از دشمنان
قلعه نفروشد به مالی بیکران
پیش شه، او بِه◦ بود از دیگران
که به خدمت حاضرند و جانفشان
پس به غیبت نیم ذرِه حفظ کار
به◦ که اندر حاضری، زان صد هزار
طاعت و ایمان کنون محمود شد
بعدِ مرگ اندر عیان، مردود شد
چون که غیب و غایب و روپوش به◦
پس لبان بر بند و لب خاموش به◦
پس ای زید لب فرو بند. خدا علم لدنی اش را به هر که بخواهد می دهد:
ای برادر دست وادار از سخن
خود خدا پیدا کند علمِ لَدُن
امین مروتی در ۱ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۰: