گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۲۱ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۳ - در موعظه و تخلص به مدح نبی اکرم (ص):

هر سیه کاری که اینجا سینه ها را داغ کرد

چون پلنگ از خواب خیزد روز محشر داغدار

صائب تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۲۱ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۳ - در موعظه و تخلص به مدح نبی اکرم (ص):

دیده بیدار می باید ره خوابیده را

تا نگردیده است صبح از خواب غفلت سر برآر

انتظار شهپر توفیق بردن کاهلی است

خویش را افتان و خیزان بر به کوی آن نگار

زود خود را بر سر بازار جانبازان رسان

چون زنان پیر در بستر مکن جان را نثار

صلح کن از نعمت دونان به خوناب جگر

چند روزی همچو مردان بر جگر دندان فشار

آنچه بر خود می پسندی، بر کسان آن را پسند

آنچه از خود چشم داری ، آن ز مردم چشم دار

تا نگیرد خوشه اشک ندامت دامنت

در قیامت آنچه نتوانی درو کردن، مکار

جمله اعضا بر گناه هم گواهی می دهند

روز محشر در حضور حضرت پروردگار

هر سیه کاری که اینجا سینه ها را داغ کرد

چون پلنگ از خواب خیزد روز محشر داغدار

هر که چون افعی در اینجا بیگناهان را گزید

سر برون آرد ز سوراخ لحد مانند مار

هر که اینجا دست رد بر سینه سایل نهد

حاجب جنت گذارد چوب پیشش روز بار

هر که کار اهل حاجت را به فردا نفکند

روز محشر داخل جنت شود بی انتظار

جوی شیر و انگبین کز حسرتش خون می خوری

در رکاب توست ، گر دل را کنی پاک از غبار

داری آتش زیر پا در کار دنیا چون سپند

در نظام کار عقبی ، دست داری در نگار

نفس کافر کیش را در زندگی در گور کن

تا بمانی زنده جاوید در دارالقرار

«ربنا انا ظلمنا» ورد خود کن سالها

تا چو آدم توبه ات گردد قبول کردگار

دامن از دست زلیخای هوس بیرون بکش

تا شوی چون ماه کنعان در عزیزی نامدار

زیر پا آور هوای دیو نفس خویش را

چون سلیمان حکم کن بر انس و جن و مور و مار

چون کلیم الله، نعلین دو عالم خلع کن

تا ز رود نیل، ساغر بخشدت پروردگار

تا برآیی همچو عیسی بر سپهر چارمین

چارپای طبع را بگذار در این مرغزار

از صراط المستقیم شرع، پا بیرون منه

تا توانی کرد فردا از صراط آسان گذار

دست زن بر بر دامن شرع رسول هاشمی

زان که بی آن بادبان، کشتی نیاری بر کنار

باعث ایجاد عالم ، احمد مرسل که هست

آفرینش را به ذات بی مثالش افتخار

اهل دنیا را ز راز آخرت دادی خبر

خواندی از پشت ورق، روی ورق را آشکار

محو گردیدند از نور تو یکسر انبیا

ریزد انجم، چون شود خورشید تابان آشکار

پنج نوبت کوفتی در چار رکن و شش جهت

هفت اقلیم جهان را چون شتر کردی مهار

در ره دین باختی دندان گوهربار را

رخنه این حصن را کردی به گوهر استوار

از جهان قانع به نان خشک گشتی، وز کرم

نعمت روی زمین بر امتان کردی نثار

چون بهار از خلق خوش کردی معطر خاک را

«رحمت للعالمین » خواندت ازان، پروردگار

با شفیع المذنبین، صائب فدای نام توست

از سر لطف و کرم، تقصیر او را درگذار

صائب تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۲۱ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶۲:

هرچه دیدیم درین باغ ، ندیدن به بود

هر گل تازه که چیدیم نچیدن به بود

هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن

چون رسیدیم به مضمون ، نشنیدن به بود

زان شکرها که چشیدیم به امید تمام

زهر نومیدی از آنها به چشیدن به بود

هرکجا منزل آرام تصور کردیم

چون نفس راست نمودیم رمیدن به بود

لذت درد طلب بیشتر از مطلوب است

نارسیدن به مطالب ز رسیدن به بود

جهل سررشته نظاره ربود از دستم

ورنه عیب و هنر خلق ندیدن به بود

مانع رحم شد اظهار تحمل صائب

زیر بار غم ایام خمیدن به بود

صائب تبریزی 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۲۱ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:

به استناد لغتنامه دهخدا (ستون دوم، صفحه ۸۵۷۱، چاپ انتشارات دانشگاه تهران، سال ۱۳۷۷، تهران، ایران)، «حالت» یک اصطلاح نزد صوفیان است به معنی «ذوق»، «وجد» و «شور»

سیاوش در ‫۲۲ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۴۹ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۷۸ - ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی:

و گفت: کله سرم عرشست و پایهای ...

 و گفت: کله سرم عرشست و پایهای تحت الثری و هر دو دست مشرق و مغرب و گفت: راه خدای را عددنتوان کرد چندانکه بنده است به خدا راهست بهر راهی که رفتم قومی دیم گفتم خداوندا مرا براهی بیرون بر که من و تو باشیم خلق در آن راه نباشد راه اندوه در پیش من نهاد گفت: اندوه باری گرانست خلق نتواند کشید.  :

توضیح اینکه در فیلم مارمولک که میگفت: راه های رسیدن به خدا زیاده احتمالا از اینجا اقتباس شده است.

دیگر اینکه: در < بهر راهی که رفتم قومی دیدم>  دیدم سهواً دیم تایپ شده، لطفا اصلاح کنید.

سوم اینکه: <اندوه باری گرانست خلق نتواند کشید> مرا به یاد دو بیتی معروف از شهید بلخی که ۲۵ سال قبل از تولد شیخ ابوالحسن خرقانی وفات یافته اند، می اندازد با این مضمون؛

اگر غم را چو آتش دود بودی

جهان تاریک بودی جاودانه

در این گیتی سراسر گر بگردی

خردمندی نیایی شادمانه

Fateme Zandi در ‫۲۲ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی 

حکایت

مولانا پیکار عقل با نَفس را در قالبِ حکایتی بیان می کند . روزی مجنون سوار بر شترِ خود شد تا به کوی لیلی برود . مجنون شتر را می راند امّا شتر نیز برای خود لیلیِ دیگری داشت . لیلیِ او کُرّه اش بود که در طویله مانده بود . زیرا تابِ سفر نداشت . پس هم مجنون عاشق بود و هم شتر . و آن دو به مصداق « دو ضد با هم جمع نشوند » نمی توانستند همراهِ مناسبی برای یکدیگر باشند . از اینرو وقتی شتر افسارِ خود را سُست می دید و درمی یافت که مجنون به خواب رفته و یا از او غافل شده است فوراََ جهتِ حرکت را معکوس می کرد و به سویِ کُرّه خود بازمی گشت . مجنون نیز مدّتی بعد به خود می آمد و می دید که فرسنگ ها از مقصد دور شده است . و خلاصه برای مسافتی سه روزه ، سال ها در دشت و هامون سرگردان بود . تا اینکه مجنون دید که با این شتر نمی توان به کوی لیلی رسید . پس خود را از شتر به زمین افکند و او را در هامون یله کرد .

 

مولانا این حکایت را در کتابِ فیه ما فیه ، ص 16 و مکتوبات ، ص 70 نیز آورده است ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 139 ) .

 

مولانا در این حکایتِ کوتاه از ستیز عقل با نَفس سخن به میان آورده است . منظور از مجنون ، عقلِ لطیفِ نورانی . و مراد از لیلی ، حقیقتِ الهی است . عفلِ نورانی و لطیف همواره مست و شیدای حقیقتِ الهی است و می کوشد بدان مقام واصل شود . و منظور از ناقه (شتر) ، نَفسِ امّاره ، و مراد از کُرّه ناقه ، شهواتِ نفسانی و حظوظِ جسمانی است . نَفسِ امّاره نیز پیوسته شیفتۀ شهوت است و با عقل در تضاد .

 

بیت 1533

همچو مجنون اند ، چون ناقه اش یقین / می کشد آن پیش و ، این واپس به کین

عقل و نَفس ، مانندِ مجنون و شترِ مادّۀ او هستند . مجنون شتر را به پیش می راند در حالی که شتر به لجاجت و سرسختی به عقب بازمی گشت و می خواست به سویِ کُرّه اش برود . [ تعارض عقل و نَفس نیز اینگونه ادست ]

 

بیت 1534

میلِ مجنون پیشِ آن لیلی روان / میلِ ناقه پس ، پیِ کُرّه دوان

مجنون مایل بود که نزدِ لیلی برود در حالی که شتر نیز می خواست به کُرّه اش برسد . [ عقل می خواهد آدمی را به سویِ کمالات پیش ببرد . امّا نَفس می خواهد او را به مرتبۀ حیوانی تنزّل دهد . ]

 

بیت 1535

یک دَم از مجنون ز خود غافل بُدی / ناقه گردیدیّ و واپس آمدی

اگر مجنون یک لحظه غفلت می کرد . شتر نیز برمی گشت و به عقب می رفت .

 

بیت 1536

عشق و سودا ، چونکه پُر بودش بدن / می نبودش چاره از بی خود شدن

از آنرو که سراسرِ وجودِ مجنون از عشق و آرزوی لیلی آکنده و لبریز بود . چاره ای نداشت جز آنکه بی خویش و مدهوش شود .

 

بیت 1537

آنکه او باشد مراقب ، عقل بود / عقل را سودایِ لیلی در رُبود

آن کسی که می بایست از مجنون محافظت کند عقلِ او بود . امّا عشقِ لیلی عقلِ مجنون را رُبوده بود .

 

بیت 1538

لیک ناقه ، بس مُراقب بود و چُست / چون بدبدی او مِهارِ خویش سُست

لیکن شترِ مجنون بسیار مراقب و چالاک بود . بطوریکه وقتی احساس می کرد که افسارش اندکی سُست شده است .

 

بیت 1539

فهم کردی زو ، که غافل گشت و دَنگ / رُو سپس کردی به کُرّه بی درنگ

در می یافت که مجنون از او غافل و بیهوش شده است و در لحظه فوراََ به سویِ کُرّۀ خود حرکت می کرد . [ دَنگ = بیهوش ، احمق ، ابله / زُو = هم می تواند مخففِ «از او» باشد و هم مخففِ «زود» . امّا وجه اوّل ارجح است . ]

 

بیت 1540

چون به خود بازآمدی ، دیدی ز جا / کو سپس رفتست بس فرسنگ ها

همینکه مجنون به خود می آمد . متوجه می شد که آن شتر فرسنگ ها از مقصد به عقب رفته است .

 

بیت 1541

در سه روزه رَه بدین احوال ها / ماند مجنون در تردّد سال ها

بدین سان مجنون راهی را که می توانست سه روزه طی کند . سالها در رفت و آمد یعنی رفتن و عقبگرد بود .

 

بیت 1542

گفت : ای ناقه چو هر دو عاشقیم / ما دو ضدّ پس همرهِ نالایقیم

بالاخره مجنون به شتر خود گفت : ای شتر چون ما هر دو عاشقیم و ضدِّ یکدیگر ، پس ما دو نفر رفیق و همراهِ نامناسبی برای یکدیگریم .

 

بیت 1543

نیستت بر وفقِ من مِهر و مِهار / کر باید از تو صحبت اختیار

نه عشقِ تو بر وفقِ مرادِ من است و نه افسارِ تو . پس باید از تو جُدا شد . [ مولانا از بیت بعد به نتیجه گیری از این حکایت می پردازد . ]

 

بیت 1544

این دو همره ، همدگر را راهزن / گمره آن جان کو فرو ناید ز تن

این دو همراه ، راهزنِ یکدیگرند . یعنی عقل ( روح لطیف ) و نَفسِ امّاره ضدِّ یکدیگرند و هیچگاه با هم سازگاری ندارند . پس آن روحی که از مرکوبِ تن فرود نیاید گمراه است . یعنی روحی که وابستگی خود را از جسم نگسلد و مجنون وار از ناقۀ تَن فرود نیاید . قطعاََ راهِ و مقصدِ حقیقت را گم کرده است .

 

بیت 1545

جان ز هجرِ عرش اندر فاقه ای / تن ز عشقِ خاربُن چون ناقه ای

روحِ لطیف به سببِ دور افتادن از از عرش ( عالَمِ الهی ) در فقر و مسکنت به سر می برد . در حالی که جسم از شدّتِ علاقه به بوتۀ خار مانندِ شتر ، چاق و ستبر شده است . [ خاربُن = بوتۀ خار ، کنایه است از غذاهای نفسانی و حظوظِ شهوانی . چنانکه در بیت 1966 دفتر اوّل می گوید :

 

اُشتر آمد این وجودِ خارخوار / مصطفی زادی برین اُشتر سوار ]

 

مولانا مثنوی را به بحث از فراقِ انسان آغاز می کند . انسان از اصلِ برینِ خود جُدا افتاده و در ویرانکدۀ دنیا اسیر شده است . روحی که برای اتصال به اصلِ خود نکوشد ، زیورِ کمالاتِ الهی و اخلاقی را از کف می دهد و فقیرِ محض می شود . در حالی که ناقۀ جسمِ او از فرطِ چریدن در مرغزارِ شهوت و لذّت ، سمین و فربِه شده است .

 

بیت 1546

جان گشاید سویِ بالا بال ها / در زده تن در زمین چنگال ها

روح ، بال های همّتِ خود را به سویِ عوالمِ ملکوتی و رفیع می گشاید . در حالی که جسم ، چنگال هایِ تعلّقِ خود را در زمین فروبرده و سخت بدان چسبیده است . [ چنانکه قسمتی از آیه 175 سورۀ اعراف ، در بارۀ بلعمِ باعور ، آن عالِمِ هواپرست عهد موسی (ع) می فرماید : « و اگر ما می خواستیم بوسیلۀ آیاتِ خود ، او را مرتبۀ والا می بخشیدیم . ولی او به زمین چسبید و پیروی هوای خود نمود … » ]

 

بیت 1547

تا تو با من باشی ای مُردۀ وطن / پس ز لیلی دور مانَد جانِ من

ای مُردۀ وطن ، یعنی ای جسمی که شیفتۀ دنیایی و آن را مأوا و مسکنِ خود ساخته ای . تا وقتی که تو بامن همراه باشی . روحِ من از لیلیِ حقیقت و کمال دور خواهد ماند . [ تا و قتی که آدمی اسیرِ جسم و شهوات است از حقیقت دور می ماند . ]

 

بیت 1548

روزگارم رفت زین گون حال ها / همچو تیه و قومِ موسی ، سال ها

عُمرِ من در چنین احوالی بیهوده سپری شد . درست مانندِ قومِ موسی که سالها در بیابان سرگردان بودند . [ تَیه = در لغت به معنی حیران و سرگردانی است . از اینرو به دشت و هامونی که مردم در آن گُم شوند تَیه گویند . حضرت موسی (ع) به امرِ خداوند می خواست قومِ بنی اسراییل را از مصر به ارضِ مقدس ببرد . امّا آنان که به زندگی مرفه شهری عادت کرده بودند از این حکم سرباز زدند و در نتیجه به امرِ حق موظف شدند که چهل سال در صحرایِ تَیه ( بخشی از صحرای سینا ) حیران و سرگردان مانند . مفسّران و راویان می گویند : قومِ بنی اسراییل در بیابانِ تَیه از صبح تا شام راه می رفتند و چون به خود می آمدند می دیدند . تازه سرِ جایِ اوّلِ خود هستندو به یکدیگر می گفتند : گویا راه را گم کرده ایم ( تفسیر شریف لاهیجی ، ج 1 ، ص 636 ) . تا آدمی در تَیه دنیا سوار بر ناقۀ تن و شهوت است . مقصد را گم کند و سرگشته و حیران ماند . ]

 

بیت 1549

خُطوَتَینی بود این رَه تا وِصال / مانده ام در رَه ز شَستَت شصت سال

این راه تا وصال به معشوق دو قدم بیشتر فاصله ندارد در حالی که من در این راه شصت سالِ است که از کمندِ وصالِ تو دور افتاده ام . [ شَست = قلابِ ماهیگیری / خُطوَتَین = دو گام ، در لسانِ اهلِ عرفان منظور خُطوَتَین ، دنیا و آخرت است . وقتی از شِبلی پرسیدند : « ای شیخ میانِ بنده و پروردگار چقدر راه است ؟ گفت : دو قدم . اگر از این مقدار بگذری به حضرت معشوق رسی . » بایزید خُطوَتَین را اینگونه بیان می کند : « هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیب های خود نهد و یکی بر فرمان های حق ، آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای نهد . » ( تذکرة الاولیاء ، ج 1 ، ص 165 ) ]

 

شِبلی ، از صوفیان طبقۀ چهارم و شاگرد جنید بغدادی بود . او فقیه و عالم بود و مجلسِ وعظ داشت و در سالِ سیصد و سی و چهار در سنِ هشتاد و هفت سالگی فوت کرد ( نفحات الاُنس ، ص 183 و 184 ) .

 

بیت 1550

راه ، نزدیک و ، بماندم سخت دیر / سیر گشتم زین سواری ، سیر ، سیر

گر چه راه نزدیک است . امّا بسیار تأخیر کرده ام . من که دیگر از این سواره رفتن سیر شده ام . سیر ، سیر . [ عاشقی که مجنون وار راهِ خدا را دوست دارد می گوید : با اینکه تا وصال به حضرتِ معشوق به اندازۀ دو قدم راه است . امّا من بس که مشغولِ ناقۀ تن شده ام از مقصد به دور افتاده ام . پس واجب است که تن و مقتضیّاتِ آن را رها کنم تا روح فارغ و آسوده به وصالِ معشوق رسد . ]

 

بیت 1551

سرنگون خود را ز اُشتر درفگند / گفت : سوزیدم ز غم ، تا چند ؟ چند ؟

در این لحظه بود که مجنون خود را از شتر پایین انداخت و گفت : من از غمِ فراق سوختم . این سوختن تا کی ادامه دارد ؟ تا کی ؟ [ مجنون دید که مرکوبش رهزنِ او شده . یعنی به جای اینکه او را به لیلی برساند . هر لحظه او را دورتر می برد . پس ترکِ مرکوبِ خود کرد . مجانینِ راهِ خدا وقتی جسم و جسمانیت را مزاحمِ وصالِ حق بدانند آنرا ترک می گویند و خود را به خاکِ فقر و فنا می افکنند و فقیر خاکسار می شوند . چنانکه بایزید گفت : « سوار دل باش و پیادۀ تن » ( تذکرة الاولیاء ، ج 1 ، ص 165 ) ]

 

بیت 1552

تنگ شد بر وَی بیابانِ فراخ / خویشتن افگند اندر سنگلاخ

بیابان با همۀ وسعتِ خود در نظرش تنگ و کوچک آمد . پس خود را رویِ سنگلاخ و در سختی ها انداخت . [ وقتی که سالک مجنون وار ترکِ خانوار کند و بر دنیا و مافیها « چار تکبیر » زند . هامونِ بیکرانِ دنیا در نظرش تنگ و حقیر آید . ]

 

بیت 1553

آنچنان افگند خود را سخت زیر / که مُخَلخَل گشت جسمِ آن دلیر

مجنون چنان خود را محکم روی سنگلاخ انداخت که بدنِ آن دلاور سوراخ سوراخ شد . [مُخَلخَل = هر چیزی که دارای رخنه و سوراخِ متعدد باشد . ]

 

بیت 1554

چون چنان افگند خود را سویِ پست / از قضا آن لحظه پایش هم شکست

مجنون خود را چنان به پایین انداخت که اتفاقاََ در آن لحظه پایش هم شکست . [ وقتی که سالک مجنون وار رَسَنِ اسباب و تعلّقاتِ ظاهری را بگسلد و از ماسوی الله چشم پوشد از آن لحظه به بعد با جذباتِ الهی طی طریق کند . ]

 

بیت 1555

پای را بربست و گفتا : گُو شَوَم / در خَمِ چوگانش ، غلطان می روم

مجنون پای خود را بست و پیشِ خود گفت : به صورتِ گوی درمی آیم و در خَمِ چوگانِ او می غلطم و می روم . [ چوگان = چوبِ بلندی است که سرِ آن خمیده است و با آن پویِ مخصوصی را می زنند / در خَمِ چوگانش غلطان می روم = خود را سرا پا اسیرِ و مطیعِ اراده و خواستِ او می کنم . ]

 

این در واقع زبانِ حالِ سالک صادقی است که خود را تسلیم ضربات ابتلا و امتحانِ الهی می کند و ابراهیم وار به درونِ آتشِ محنت و ابتلا در می شود . ابیاتِ اخیر توصیفی استعاری و تمثیلی از انکسارِ نَفس و قمع هوای نَفس و انانیّت است .

 

بیت 1556

زین کند نفرین حکیمِ خوش دَهن / بر سواری کو فرو ناید ز تَن

از اینرو حکیم خوش سخن ، سواری را که از مرکوبِ تَن فرو نیاید نفرین می کند . [ حکیم خوش سخن اشاره است به حکیم سنایی غزنوی ]

 

بیت 1557

عشق مولا کی کم از لیلی بُوَد ؟ / گُوی گشتن بهرِ او اَولا بُوَد

عشقِ مولایِ حقیقی چگونه ممکن است که از عشقِ لیلی کمتر باشد ؟ پس همچون گوی ، مطیعِ چوگانِ مشیّتِ او شدن سزوار است . [ وقتی که عشقِ مخلوق که عشقی مجازی است . موجبِ آن همه شوریدگی و فداکاری می شود . ببین عشق خالق جه ها می کند . ]

 

بیت 1558

گُوی شو ، می گَرد بر پهلویِ صدق / غَلط غَلطان در خَمِ چوگانِ عشق

ای طالب حقیقت ، گویِ چوگان شو و در خَمِ چوگانِ عشق الهی بر پهلویِ صدق و راستی غلطان شو . یعنی در عشق حضرت حق ، صادق باش .

 

بیت 1559

کین سفر زین پس بُوَد جَذبِ خدا / و آن سفر بر ناقه باشد سَیرِ ما

زیرا این سفر از این به بعد با جذبۀ الهی صورت گیرد و آن سفری که بوسیله ناقه صورت گیرد . سیر و سلوکِ خودِ ماست .

 

بیت 1560

این چنین سَیری ست مستثنی ز جنس / کان فزود از اجتهادِ جِنّ و اِنس

سیر و سلوکی که با جذبۀ رحمانی صورت می گیرد ، منحصر به فرد است و بی نظیر . زیرا این سیر و سلوک مافوقِ سعی و تلاشِ جنّ و انس است .

 

بیت 1561

این چنین جذبی ست نی هر جذبِ عام / که نهادش فضلِ احمد ، وَالسّلام

چنین سیری نتیجۀ جذبه ای بس بزرگ است و از نوعِ جذبه های معمولی و متعلق به عمومِ مردم نیست . آن جذبۀ بزرگ را فضل و احسانِ حضرت احمد (ص) موجب شده است . و درود بر سالکان صادق . [ جَذب = جَذبه ، شرح بیت 3191 دفتر اوّل ]

 

مولانا می گوید : حضرتِ حق دو نوع وصال دارد . یکی وصال اکتسابی که با سعی و تلاش بنده حاصل می شود . و دیگری وصال موهوب که بی هیچ سبب و واسطه ای از جانبِ حضرت حق به واسطۀ اسمِ وهّاب به بنده ای عطا می شود . مولانا سالکان را به سعی و تلاش دعوت می کند . و این در جای جای مثنوی دیده می شود از جمله :

 

تو به هر حالی که باشی می طلب / آب می جُو دائماََ ای خشک لب

 

این طلب کاری مبارک جُنبشی است / این طلب در راهِ حق مانع کُشی است

 

مولانا می گوید : گاه به اقتضای حکمت و مصلحت الهی ، جذبه ای از بارگاهِ حضرت حق در می رسد و سالک را می رباید و با خود به مقامِ اعلای قرب و وصال می رساند . و هر گاه عنایت ازلی و جذبۀ لم یَزَلی بر دلِ سالک رسد . این جذبه و عنایت هزاران مرتبه از سعی و تلاشِ سالک مؤثرتر و غنی تر است . زیرا سالک را زودتر و مطمئن تر به مقصد می رساند . سالکی که بدین جذبه مفتخر شود سالک مجذوب نامیده می شود و او زان پس در حکمِ مجنونِ مسلوب الاختیاری است که وجودِ موهوم و هستی کاذبِ وی در ارادۀ الهی مستهلک شده است . مولانا در بیت 684 دفتر اول بدین جذبه اشارت دارد .

 

ور تو نگدازی ، عنایت های او / خود گُدازد ، ای دلم مولای او

 

مولانا می گوید : امّا سالک باید در هر حالی ساعی و کوشا باشد و حق ندارد که به بهانۀ جذبه ، دست از سعی و طلب بدارد .

 

اصل ، خود جذبه است لیک ای خواجه تاش / کار کن ، موقوفِ آن جذبه نباش

 

او در تبیین مطلب فوق مثالی می زند و می گوید : سالک مانندِ چاه کنی است که به امیدِ رسیدن به آب ، دیوارۀ چاه را می تراشد و سرانجام با سعی و اکتساب به وصالِ آب می رسد . و گاهی نیز بی آنکه جِدّ و جهدی کند ناگهان آب از زمین فوران می کند و این حال را به جذبۀ حق تشبیه می کند .

 

همچو چَه کن خاک می کن گر کسی / زین تنِ خاکی که در آبی رسی

 

گر رسد جذبۀ خدا ، آبِ مَعین / چاه ناکنده بجوشد از زمین

 

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۹ در پاسخ به تماشاگه راز دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:

آیا مثلا می‌شود «حیوان خوش علف» را چون هم حرف زشت است و یک بار هم بیشتر نیامده را به این دلیل حذف کرد؟

یا مثلا گربه زاهد؟ یا مواردی دیگر

 

پس این مبنا و ملاک، خشت بر آب است و باد در دام

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۴ در پاسخ به یک ژاژخا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:

یا این مصرع مولانا:

هرکسی از ظن خود شد یار من

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۹ در پاسخ به گمنام دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:

نه ایشان چنان که گفته شده نخوانده‌اند

شکل صحیح خوانده‌اند.

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۹ در پاسخ به Babak دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:

اشتباه شنیده‌اید

ایشان چنین خوانده‌اند

شیخم به طنز گفت حرام است می مخور
گفتم به چشم، گوش به هر خر نمی‌کنم

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۲ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:

وقتی اسم شجریان میاد و عده‌ای فورا کلمۀ بت را میارن دقیقا مشخص میشه آبشخورشان کجاست و از چه جهت به این مرد بزرگ کینه دارند.

ممکنه بفرمایید دیگر اساتید شما چه مدرک مرتبطی با ادبیات داشتند؟

 

رضا از کرمان در ‫۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۳ در پاسخ به حمید زارعیِ مرودشت دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل نوزدهم - فرمود که شب و روز جنگ می‌کنی و طالب تهذیب:

درود بر شما 

 توصیه میکنم متن را با دقت  وبی تعصب مجددا بخوانید در ثانی واقعیت تاریخ واقعی  زندگی مولانا یا شمس  با  فیلنامه مست عشق و داستان سرایی نویسنده بامداد خمار  تفاوت فاحش داره  

ممنون از توجه شما شاد باشی عزیز

 

رضا از کرمان در ‫۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۶:

ور از آن نیز بترسی هله چون ...

درود بر شما

  همراهان گرامی اگر  در مورد این بیت خصوصا مصرع دوم 

توضیحی مرقوم بفرمایید مزید امتنان خواهد بود 

متشکرم شاد باشید

سینا شفیع زاده در ‫۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۹ در پاسخ به پ.ی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۶:

در بیت آخر خود مولانا پاسخ شما رو داده . 🙂

همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر

سخنی بی‌نقط و بی‌مد و ادغام بگو

ابراهیم احمدی در ‫۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴:

حاشیه‌ای تقدیم به جان‌های شیفته و اهلِ معنا:

 

این غزل، گزارشِ صاعقه‌وارِ سعدی از واقعهٔ «الست» و امتدادِ آن در هندسهٔ هستی است. در بیت آغازین، «آفتاب» نمادِ ذاتِ احدیت نیست، بلکه رمزِ «عقل اول» یا «نور محمدی» است که از کوهِ تعیین و تشخص (مرتبهٔ امکان) سر بر می‌کشد. اما شاهکارِ غزل، تقابلِ شگرفِ دو ساحتِ «در کوبیدن» و «سنگ زدن» است که سیرِ تکاملیِ سلوک را رقم می‌زند.


«ماهروی»، تجلیِ جمالی حق است که در ابتدای راه با «انگشت بر در زدن»، درگاهِ حس و عقلِ سالک را به صدا درمی‌آورد. این مرتبهٔ «لطفِ پنهان» است؛ دعوتی نجواگونه که دل را از خوابِ گرانِ مادیت بیدار کند. اما حقیقتِ مطلق در این مرتبه متوقف نمی‌شود. همان معشوق که ابتدا با نرمیِ انگشت بر در می‌زد، در مرتبهٔ بعد با «سنگ بر سر می‌زند»! این سنگ زدن، قهر نیست، بلکه تجلیِ جلالی و «مقامِ دکّ» (فروریختنِ کوه وجودِ سالک) است. پیشانی باید چون «میخ» باشد، چرا که میخ تنها با تحملِ ضرباتِ سهمگینِ پتک است که در عمقِ حقیقت استوار می‌شود و «پا بر جا» می‌ماند. این یک فرمول فلسفی در بابِ استکمالِ نفس است: روح بدون صدمهٔ تجلی، منبسط و فراخ نمی‌شود.


از سوی دیگر، رازِ تعبیرِ «انگبین‌رویان» در تلاقیِ نوش و نشتر، اشاره به مرتبهٔ «جمعِ الجمع» دارد. عارفِ واصل به جایی می‌رسد که دوگانگیِ لذت و رنج، یا خیر و شرِ مادی در پیشگاه او رنگ می‌بازد. او زنبوردارِ عالمِ غیب است؛ دست در کندوی تجلیات می‌برد و نیشِ حوادثِ روزگار (نشترِ مگس) را عینا همان شهدِ شیرینِ مقدر (نوش) می‌بیند. او به مرتبه‌ای از رضا رسیده که درد را چشمهٔ بقا می‌داند.


در نهایت، بخش پایانی غزل، بستنِ در به روی دوست را محال فلسفی می‌داند؛ زیرا هستی جلوه‌گاهِ اوست و اگر سالکِ محجوب درِ عقلِ مصلحت‌اندیش را ببندد، قضا و قدرِ الهی از درگاهِ شهود و مرگ، «سر به در بر می‌زند» و بساطِ خودخواهی را می‌روبد. این سخن، آتش به نیِ وجودِ سعدی زده، چرا که او قلمِ فولادینِ عقل را در دواتِ گداختهٔ عشقِ مطلق غوطه‌ور کرده است.

رضا از کرمان در ‫۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:

درود بر شما 

       شاید از نظر بعضی سخنان جناب شهبازی وبرنامه گنج حضور ایشان حرف جدیدی نداشته باشد ، ولی من لااقل این نکته را از ایشان یاد گرفتم که دنبال توجه وتایید دیگران نباشم  ودر بسیاری اوقات خموشی را برگزینم  وگرنه این چنین بود  ، مثلا با عضویت در یک سایت ادبی مثل همین گنجور  به خودم اجازه میدادم بر روی  تمامی آثار ، حاشیه بنویسم ، نظر همه را نقد کنم ، بدون مدرک مستدلل نظر بدهم ، در این توهم باشم که من از دیگری بهتر میفهمم  ودر رحمت را خودم با دست خودم  بر روی خود ببندم  فقط وفقط برای اینکه دیگران  تصور کنند که با چه علامه‌ای  روبرویند 

حرف درویشان بدزدیده بسی

تا گمان آرند او هست خود کسی

وبه شخصه نسخه بهتری ندیدم اگر هست دوستان لطفا ارایه بدهید ممنونم

شاد باشید 

Fateme Zandi در ‫۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۷ - دعوی کردن آن شخص کی خدای تعالی مرا نمی‌گیرد به گناه و جواب گفتن شعیب علیه السلام مرورا:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد گرامی استادکریم زمانی 

حکایت

شخصی نادان و گناهکار در دوران شعیب مدعی شد با اینکه من بسیار تباهی ببار می آورم . ولی خدا مرا کیفر نمی دهد . خداوند به شعیب وحی کرد که به آن شخص بگو : ای نادان من بسی تو را موردِ مؤاخذۀ خود قرار داده ام ولی تو درکِ آن را نداری و آن اینکه شیرینی نیایش و دعا را از تو گرفته ام .

 

مأخذ آن روایتی است در محاضرات الادبا ، ج 2 ، ص 227 و حلیة الاولیاء ، ص 168 ، که در قومِ بنی اسرائیل عالِمی بود که در دعا می گفت : پروردگارا من بسی سرکشی کردم ولی کیفری ندادی . خداوند به پیامبر آن دوره وحی کرد که به بنده ام بگو : ای بنده ، من بسی تو را کیفر داده ام ولی تو آن را درک نمی کنی . من حلاوت مناجات را از تو گرفته ام . ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 80 )

 

مولانا در این حکایت می گوید که عذابِ الهی فقط به صورتِ بلایِ قهّار نازل نمی شود . گاه عذابِ الهی به صورت خاموش و نهان شخصی را گرفتار می کند . بطوریکه او احساسِ عذاب نمی کند و این از بلایِ آشکار ، سخت تر و پایدارتر است . به دلیلِ آنکه بلای قهّار و عذابِ آشکار نوعاََ موجبِ بیداری شخص می شود . ولی عذابِ خاموش و خفی را آدمی متوجّه نمی شود و لحظه به لحظه بر طغیانش می افزاید . چنین افرادی را خدا به خودشان وانهاده است و بر گوش و چشم و قلبشان ، مُهر غفلت بنهاده است . مثلاََ یکی از کیفرهای خاموش الهی ، نداشتن ذوقِ باطنی و حالِ معنوی است .

 

بیت 3364

آن یکی می گفت در عهدِ شُعیب / که خدا از من بسی دیده ست عَیب

شخصی در زمان شعیب می گفت که خدا عیب های فراوانی از من دیده است . [ توضیح شعیب در شرح بیت 1646 دفتر دوم آمده است ]

 

بیت 3365

چند دید از من گناه و جُرم ها / وَز کرَم یزدان نمی گیرد مرا

با اینکه بارها از من گناه و جُرم دیده ، ولی از رویِ بخشندگی و بزرگواری خود مرا به کیفر دچار نساخته است .

 

بیت 3366

حق تعالی گفت در گوشِ شُعیب / در جوابِ او فصیح از راهِ غَیب

حق تعالی با کلامی فصیح از طریق غیبی در گوشِ باطنی شعیب گفت : [ ادامه در بیت بعد ]

 

بیت 3367

که بگفتی چند کردم من گناه / وَز کرَم نگرفت در جُرمم اله

حق تعالی فرمود : تو می گویی که من بارها گناه کرده ام ولی خداوند مرا به کیفر خود نگرفته است .

 

بیت 3368

عکس می گویی و مقلوب ، ای سَفیه / ای رها کرده ره و ، بگرفته تیه

ای نادان ، ای که راهِ راست را رها کرده ای و به بیابانِ بی سر و ته گام نهاده ای . تو بر عکس حرف می زنی . [ تیه = در لغت به معنی حیرت و سرگردانی است و از اینرو به دشت و هامونی که مردم در آن گم شوند ، تیه می گویند ]

 

بیت 3369

چند چندت گیرم و ، تو بی خَبَر / در سَلاسِل مانده یی پا تا به سَر

من بارها تو را مورد مؤاخذه قرار داده ام ولی تو از آن بی خبر بوده ای . زیرا تو سر تا پا اسیر زنجیرهای مختلف هستی . [ ملا هادی سبزواری سَلاسِل ( = زنجیرها ) را به مسخ شدن باطن گناهکاران و عصیانگران تفسیر کرده است ( شرح اسرار ، ص 175 ) ]

 

بیت 3370

زنگِ تُو بر تُوت ای دیگِ سیاه / کرد سیمای درونت را تباه

ای دیگِ سیاه ، زنگارهای تو لایه لایه و متراکم است و همین زنگارها ، درونِ تو را تباه کرده است . [ منظور از زنگ و زنگار ، گناهان است که دل را سیاه و تیره می کند . «دیگِ سیاه» در اینجا کنایه از دلِ گناهکار است . ]

 

بیت 3371

بر دلت زنگار بر زنگارها / جمع شد ، تا کور شد ز اسرارها

دلِ تو را زنگارهای متراکم فرو پوشیده است . این زنگارها آنقدر روی هم انباشته شد تا دلت از مشاهدۀ اسرار و حقایق نابینا گردید . [ مولانا طبق روش ادبای قدیم ، «اسرار» را با علامتِ جمع فارسی آورده است ]

 

بیت 3372

گر زند آن دود بر دیگِ نوی / آن اثر بنماید ار باشد جوی

ولی اگر دودِ سیاه روی دیگی نو و سپید نشیند . آن دود اگر به اندازۀ یک دانۀ جُو باشد . بخوبی نمایان می شود . [ وقتی دیگِ دل ، که سپید و عاری از گناه باشد به محضِ ارتکابِ گناهی اندک ، اثرِ آن بی درنگ در باطن آدمی آشکار می شود و انسان بر اثرِ این گناهِ کوچک شرمگین می شود و خود را ملامت می کند . ]

 

بیت 3373

ز آنکه هر چیزی به ضِد پیدا شود / بر سپیدی آن سیَه رسوا شود

زیرا هر چیزی با ضِدِ خودش شناخته می شود . آن سیاهی روی سپیدی معلوم و رسوا می شود . [ مضمون این بیت در شرح بیت 1131 دفتر اوّل آمده است ]

 

بیت 3374

چون سیه شد دیگ ، پس تأثیرِ دود / بعد از این بر وَی که بیند زود زود ؟

امّا وقتی که دیگ ، سیاه شد چه کسی می تواند تأثیرِ دود را روی آن فوراََ مشاهده کند ؟

 

بیت 3375

مردِ آهنگر که او زنگی بُوَد / دود را با رُوش همرنگی بُوَد

برای مثال ، هر گاه آهنگر سیاه پوست باشد . دودِ سیاه با رنگِ چهره او یکی می شود .

 

بیت 3376

مردِ رومی کو کُند آهنگری / رویش اَبلَق گردد از دود آوری

ولی اگر یک مردِ رومی ( سفید پوست ) آهنگری کند از دودِ آهنگری ، جهرۀ سپیدش به سیاهی آغشته می شود . [ اَبلَق = هر چیز دو رنگ ، سیاه و سفید ( فرهنگ نفیسی ، ج 1 ، ص 71 ) . در دو بیت فوق «آهنگر زنگی» کنایه از انسان های سیاه دل و «آهنگر رومی» کنایه از انسان های پرهیزگار و پاکدل است . ]

 

بیت 3377

پس بداند زود تأثیر گناه / تا بنالد زود گوید : ای اله

از اینرو او تأثیرِ گناه را درک می کند . تا فوراََ به درگاهِ الهی استغاثه کند و گوید : خداوندا به فریادم رس .

 

بیت 3378

چون کُند اِصرار و بَد پیشه کُند / خاک اندر چشمِ اندیشه کند

ولی هر گاه بر گناه پافشاری کند و بَدی را پیشۀ خود سازد و چشم باطنی خود را با خاکِ گناه و معصیت کور کند . [ ادامه معنا در بیت بعد ]

 

بیت 3379

توبه نندیشد دگر ، شیرین شود / بر دلش آن جُرم ، تا بی دین شود

چنین شخصی دیگر به توبه و بازگشت از گناه نمی اندیشد و آن گناه برای ذائقۀ باطنی او شیرین می آید و سرانجام ، کارش به بی دینی و بی قیدی می کشد .

 

بیت 3380

آن پشیمانی و یارَب رفت از او / شِست بر آیینه زنگِ پنج تُو

آن پشیمانی و آن یارب گفتن از میان می رود و بر آیینۀ دل ، لایه های بسیاری از زنگار گناه می نشیند . [ شِست = مخفف نشست / پنج تو = پنج لا ، ملا هادی سبزواری گوید : تخصیص به عدد پنج به جهت آن است که پنج ، عددِ مستدیر است و مستدیر ، نهایت ندارد . پس پنج لا یعنی بی نهایت ( شرح اسرار ، ص 176 ) ]

 

بیت 3381

آهنش را زنگ ها خوردن گرفت / گوهرش را زنگ ، کم کردن گرفت

زنگِ گناه ، آهنِ صیقلی روح و گوهر درونی اش را می خورد و می پوساند .

 

بیت 3382

چون نویسی کاغذِ اِسپید بر / آن نوشته خوانده آید در نظر

مثال دیگر ، اگر روی صفحۀ سفید کاغذ ، خطی بنویسی ، فوراََ آن خط خوانده می شود .

 

بیت 3383

چون نویسی بر سَرِ بنوشته خط / فهم نآید ، خواندنش ، گردد غلط

ولی اگر روی نوشته ای ، خطی دیگر بنویسی ، معلوم نمی شود چه چیزی نوشتی و در خواندن آن اشتباه رُخ می دهد .

 

بیت 3384

کآن سیاهی بر سیاهی اوفتاد / هر دو خط شد کور و ، معنیّی نداد

زیرا وقتی خطوطی سیاه روی هم نوشته می شود . هر دو خط گنگ و نامفهوم می شود و هیچ معنایی را افاده نمی کند .

 

بیت 3385

ور سوم باره نویسی بَر سَرش / پس سیه کردی چو جانِ کافرش

و اگر برای سومین بار چیزی روی آن خطوط بنویسی ، کاغذ را مانندِ روحِ کافر سیاه خواهی کرد .

 

بیت 3386

پس چه چاره جز پناهِ چاره گر ؟ / نا امیدی مِسّ و ، اِکسیرش نظر

اینک چاره چیست جز پناه بردن به چاره ساز حقیقی ؟ نومیدی و یأس به منزلۀ مَس است و نظرِ صاحبدلان به منزلۀ کیمیا .

 

بیت 3387

ناامیدی ها به پیشِ او نهید / تا ز دردِ بی دَوا بیرون جهید

نومیدی ها را به صاحبدلان عرضه کنید تا از دردهای بی درمان نجات یابید . [ نومیدی ، خود نوعی کُفران و ناسپاسی است . از اینرو قرآن کریم بندگان را از نومیدی حذر می دهد . ]

 

بیت 3388

چون شُعیب این نکته ها با وَی بگفت / ز آن دَمِ جان در دلِ او گُل شکفت

وقتی که حضرت شعیب این نکته های دقیق را به آن شخصِ گناهکار گفت . بر اثرِ دَمِ حیات بخش او در دلِ آن مرد ، گُلی شکفته شد .

 

بیت 3389

جانِ او بشنید وَحیِ آسمان / گفت : اگر بگرفت ما را ، کو نشان ؟

روحِ آن مرد وحی آسمانی را شنید و گفت : اگر خدا ما را مؤاخذه کرده پس نشانۀ آن کو و کجاست ؟ [ بسیاری از اهلِ غفلت ، عذابِ الهی را تنها در حوادث ناگواری چون طوفان و زلزله می دانند . در حالی که محروم ماندن از لذّت عبادت و ذکرِ حق به مراتب وخیم تر از آن کیفرهاست . ]

 

بیت 3390

گفت : یارَب دفعِ من می گوید او / آن گرفتن را نشان می جُوید او

شعیب گفت : خداوندا ، این مرد سخنِ مرا رد می کند و با من به مجادله برمی خیزد و نشانِ مؤاخذۀ تو را می جوید . [ دفع گفتن = جواب رد دادن ]

 

بیت 3391

گفت : سَتّارم ، نگویم رازهاش / جُز یکی رمز از برایِ ابتلاش

حق تعالی گفت : من عیب ها را می پوشانم و از اینرو اسرارِ او را فاش نمی سازم . تنها اشاره ای به آن می کنم تا مایۀ ابتلای او شود .

 

بیت 3392

یک نشانِ آنکه می گیرم وَرا / آنکه طاعت دارد از صَوم و دعا

یکی از نشانه های بلایی که بر روحِ او چیره شده اینست که او هر چند طاعت بجا می آورد و روزه می گیرد و نیایش می کند . [ ادامه معنا در بیت بعد ]

 

بیت 3393

وز نماز و از زکات و غیر آن / لیک یک ذَرّه ندارد ذوقِ جان

و نماز می خواند و زکات می دهد و کارهای نیکِ دیگر نیز بجا می آورد . ولی روحِ او از این کارها هیچگونه لذّتی نمی برد . [ حضرت مولانا ، هر چند بر حفظِ آداب و رسوم شرع تأکید دارد . ولی در عین حال می گوید اگر فرایض شرع ، فاقدِ روح و عاری از ذوق و حالِ معنوی باشد . چیزی جز رنج و مشقّت به ارمغان نمی آورد . ]

 

بیت 3394

می کند طاعات و افعالِ سَنی / لیک یک ذره ندارد چاشنی

او هر چند طاعات بسیار بجا می آورد و کارهای والایی انجام می دهد . ولی ذرّه ای ذوق و حال در او پیدا نمی شود . [ سَنی = بلند ، رفیع ]

 

بیت 3395

طاعتش نغزست و ، معنی نغز نَی / جَوزها بسیار و ، در وَی مغز نَی

طاعات او بظاهر بسیار زیباست ولی فاقدِ معنا و حقیقت است . درست مانند اینست که گردو بسیار داشته باشد ولی آن گردوها پوک و بی مغز باشد .

 

بیت 3396

ذوق باید ، تا دهد طاعات ، بر / مغز باید ، تا دهد دانه ، شَجَر

ذوق و حال لازم است تا طاعات و عبادات ، محصول دهد . مغز لازم است تا از هسته ، درخت پدیدار شود .

 

بیت 3397

دانۀ بی مغز کی گردد نهال ؟ / صورتِ بی جان نباشد جُز خیال

دانه ای که مغز ندارد کی ممکن است که به نهال تبدیل شود ؟ از صورتِ فاقدِ روح نیز چیزی پدید نمی آید جز خیالات واهی

محمد نوروزی در ‫۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:

گاهی اوقات از برخی نظرات حتی بزرگان نیز شگفت زده می شویم.

   در این بیت مولانا که از طرف مریدان و پیروان عالم و بسیار دان قلمداد می شود می خواهد بگوید که من هیچ نمی دانم این چیرهایی که می گویم و شما تصور می کنید دانش زیادی هست فقط برای این است که من در این دریای وسیع و عمیق هستی با  اعجوبه ای برخورد کردم و اندازه کف دستی یا کف ناچیزی او از دانشش به من خوراند و آموخت. 

   ما همین امروزه هم وقتی کسی قدرت برتری در هر هنری دارد که رقبا را معلوب کند می گوییم فلانی دهن همه را بست، یعنی کسی دیگه حرفی برای گفتن نداشت. دهانبند استعاره ای است از شمس تبریزی

بزرگمهر در ‫۲۳ روز قبل، شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:

در بیت :

دل ‌نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی

آری‌آری سخن عشق نشانی دارد

اغلب مفسرین نهایتا آن را دلنشین معنی کرده‌اند...

در حالی که کلمه دلنشین در بیت بهتر از دل‌نشان مینشیند و شاعر اگر این منظور را داشت بجای آن دلنشین میگماشت.

شاید اگر نشان را که معنی مُهر و علامت هم میدهد در نظر داشته باشیم سخن دل نشان سخنی است از دل نشان دارد یعنی از دل برخاسته و مُهر دل به آن زده شده و این سخن که از دل برخاسته و از دل نشانی دارد قطعا به دل مینشیند.....

جعفر اعرابی در ‫۲۳ روز قبل، شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷:

سلام ،   

دلم از تو چون برنجد که به وهم در نگنجد

که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی

مصرع اول سوالی نیست اگرچه سعدی ابیات بسیاری دارد که می توان به هردوگونه خواند اما اینجا با وجود "که" سوالی نیست و معنا اینگونه است : دلم از تو آنگونه برنجد که در وهم نمی گنجد آن زمان که ... به همین ترتیب است که به آن بیت می رسد که دل دردمند سعدی زمحبت تو خون شد ... 

همچنین در خصوص بیت 

عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم

عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی 

نیز بهتر است مصرع دوم پرسشی خوانده نشود و سعدی در ابیات دیگری نیز به امر عجیب اشاره کرده است ،  آنجا که می فرماید :

غزال گر به کمند اوفتد عجب نبود   عجب فتادن مرد است در کمند غزال 

و یا 

صید از کمند گر بجهد بوالعجب بود

ورنه چو در کمند بمیرد عجیب نیست

 

۱
…
۱۵
۱۶
۱۷
۱۸
۱۹
…
۵۸۱۶