گنجور

حاشیه‌ها

رسول در ‫۱۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱:

شاید این حس من اشتباه باشه و اساتید خورده بگیرند به آن. اما بیت پنجم که میگه

<در دیده روی ساقی و بر دست جام می/ باری بگو که گوش به عاقل چرا کنیم؟>

من را یاد این بیت از مولوی میندازه

یک دست جام باده و یک دست جَعد یار / رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۸:

یک ذرّه از آن لقا همی جویم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷
        
نشستی ، در دلِ من  ، چون ت جویم
دلَم خون شد ، مگر در خون ت جویم

تو با من ، در درونِ جان ، نشسته
من ، از هر دو جهان ، بیرون ت جویم

چو فردا ، گم نخواهی بود ، جاوید
پس آن بهتر بوَد ، کِاکنون ت جویم

مرا گویی ؛  چو گم گردی ، مرا جوی
چو ، بی چونی تو ، آخر چون ت جویم

چو راهَت را ، نه سر پیدا ست ، نه پای
نه سر ، نه پای ، چون گردون ت جویم

یقین دانم ، که در دستَم  ،کم آیی
اگرچه هر زمان ، افزون ت جویم

چو ، در دستَم نمی‌آیی ، ز یک وجه
از آن ، هر روز ، دیگرگون ت جویم

چو هر دم می‌کنی، صد رنگ ، ظاهر
سزَد ، گر همچو بوقلمون ت جویم

نیایی ذرّه‌ای ، در دست ، هرگز
اگر هر دم ، به صد افسون ت جویم

نمیرَم تا ابد ، گر دردِ خود را
مفرَّح ، از لبِ مَیگون ت جویم

چو دریا گشت ، چشمِ من ، ز شوقت
چگونه لؤلؤِ مکنون ت جویم

شکَر ریزِ فریدَم ، می نباید

شکَر ، از خندهٔ موزون ت جویم

محمدامین شفیعی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۴:

حریف آن لبی ای نی شب و روز

یکی بوسه پی ما اقتضا کن

🌹🤍

عماد جان در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۶ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵ - مناجات در تضرع و ابتهال به حضرت ذوالجلال والافضال جل جلاله و عم نواله:

«کی خورم باک اگر نشینم پس / از صف دوستان نه اینم بس»

یعنی: چه باک و ترسی دارم اگر از صف دوستان عقبتر و پایینتر بنشینم؟ آیا همین برای من بس نیست که در جمع دوستان تو، هرچند در پایینترین جایگاه، باشم؟

«که چو سگ گرچه پر شر و شینم / بر درت باسط الذراعینم»

یعنی: زیرا من مانند سگ، هرچند سراپا شرّ و عیب و زشتی هستم، اما بر درگاه تو دستها/پنجههایم را بر زمین گستردهام و با خاکساری و نیاز در آستان تو افتادهام.

توضیح واژه‌ها:

· «باک»: ترس، پروا
· «پس نشستن»: عقب‌تر نشستن، پایین‌تر بودن
· «شین»: عیب، زشتی، ننگ
· «باسط الذراعین»: کسی که دو بازو یا دو دست را گشوده است؛ اشاره به حالت سگ در آستان که پنجه‌هایش را پهن می‌کند و اظهار عجز و پناهندگی می‌کند. این تعبیر یادآور سگ اصحاب کهف در قرآن است: «و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید».

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۳ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷:

به مطلبی نفکنده ست سایه ، همّتِ  عرفی

مهرداد . در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ جمال‌الدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۸۰ - انقلاب اصفهان:

درود

زمینه سرودن این شعر چیست؟ از کدام انقلاب صحبت میشود؟

مهرداد . در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ قوامی رازی » دیوان اشعار » شمارهٔ ۱۹ - در شکایت از عدم وصول حوالتی که برای او شده است:

درود

آیا منبعی هست که بشود از آن شرح و اشارات این شعر را مطالعه کرد؟

مهرداد . در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸ - شام بشارت:

درود

در اشعار عبدالقادر گیلانی منظور از "محیی" چه چیز یا چه کسی است؟

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۰ در پاسخ به ابراهیم احمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:

شرح شما نمونه یک شرح عرفانی خوب و استاندارد بر غزل حافظ است
شرحی که بر اساس متن است 
مفید و مختصر است
نکات پنهان و زوایای نهان کلام شاعر را پیش روی مخاطب می‌گذارد
مخاطب را با سبک شاعر آشنا کرده و او را به درستی از لایه های ظاهری شعر عبور میدهد

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۸ در پاسخ به فریدون قاسمی دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » رباعیات » شمارهٔ ۴۵:

احتمالا غلط تایپی است و برای یافتن صورت صحیح مصراع باید به دنبال منابع چاپی یا پی دی اف بگردید

فریدون قاسمی در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۸ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » رباعیات » شمارهٔ ۴۵:

کسی میتونه معنی مصرع دوم رو بگه؟ به نظر میاد یه مشکلی در جمله‌بندی و وزنش  وجود داره!

ابراهیم احمدی در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:

اگر بخواهیم این غزل را واقعاً تأویلی بخوانیم، باید از سطح «معشوق زیبا و عاشق رنج‌کشیده» عبور کنیم و ببینیم حافظ چگونه از تصاویر عشق زمینی برای بیان یک تجربهٔ وجودی استفاده می‌کند. البته اینها تأویل‌های عرفانیِ ممکن هستند، نه اینکه الزاماً تنها معنای موردنظر حافظ باشند.

 

۱. «آن که از سنبل او، غالیه‌تابی دارد»
سنبل و زلف در شعر عرفانی غالباً نمادِ کثرت، پیچیدگی و حجاب هستند. حقیقتِ مطلق در ذات خود ساده و بی‌پیرایه است، اما وقتی در جهان ظاهر می‌شود، در هزاران صورت و پدیده پنهان می‌گردد. «غالیه» عطر سیاه‌رنگی است؛ بنابراین زلفِ سیاهِ محبوب گویی مادهٔ خامی است که از آن عطر ساخته می‌شود: حتی تاریکی و حجاب نیز از حقیقت معطر شده است. یعنی جهانِ ظاهراً دور از خدا، خود چیزی جز جلوه‌ای از او نیست.

 

۲. «باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد»
نکته ظریف اینجاست که حقیقت با عاشق، همیشه به یک شکل رفتار نمی‌کند. گاهی نزدیک می‌شود و گاهی دور؛ گاهی لطف می‌کند و گاهی حجاب می‌اندازد. در عرفان، این همان تجربهٔ قبض و بسط است: انسان گاهی حضور حقیقت را با تمام وجود احساس می‌کند و گاهی دچار غیبت و خشکی می‌شود. اما هر دو حالت می‌توانند برای سلوک لازم باشند.

 

۳. «از سرِ کشتهٔ خود می‌گذری همچون باد / چه توان کرد؟ که عمر است و شتابی دارد»
اینجا «کشته» فقط عاشقِ بیچاره نیست؛ می‌تواند منِ نفسانیِ کشته‌شده در عشق باشد. عاشق باید بمیرد، اما نه مرگ جسمانی؛ مرگِ آن «من»ی که می‌خواهد مستقل از حقیقت وجود داشته باشد. بااین‌حال معشوق حتی بر این کشته درنگ نمی‌کند. چرا؟ چون حقیقت منتظر نفس نمی‌ماند؛ زمان می‌گذرد و وجود دائماً در حال فناست. انسان تصور می‌کند «من» مرکز عالمم، درحالی‌که هستی بدون توقف از کنار او عبور می‌کند.

 

۴. «ماهِ خورشیدنمایش ز پس پردهٔ زلف / آفتابیست که در پیش سحابی دارد»
این شاید یکی از کلیدی‌ترین ابیات غزل باشد. حافظ هم‌زمان «ماه» و «خورشید» را به کار می‌برد: محبوب چهره‌ای است که نورش را از خورشید گرفته یا خود خورشیدوار است، اما پشتِ زلف پنهان شده. از نظر عرفانی، این یعنی حقیقت حاضر است، اما پوشیده است. حجاب، الزاماً نبودن حقیقت نیست؛ اتفاقاً چون حقیقت بیش از حد نزدیک است، در صورت‌ها و پدیده‌ها پنهان می‌شود. به تعبیر فلسفی، ما جهان را می‌بینیم اما منشأ وجودِ جهان را نمی‌بینیم.

 

۵. «چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک / تا سهی سرو تو را تازه‌تر آبی دارد»
«سرو» نماد زیبایی، قامت راست و حیات است. عاشق با اشک خودش سرو محبوب را آبیاری می‌کند. در سطح عرفانی، یک paradox بسیار زیبا شکل می‌گیرد: فراق، عامل حیات است. چیزی که ظاهراً عاشق را خشک می‌کند، یعنی اشک و رنج، در حقیقت او را زنده می‌کند. انسان تا زمانی که از فقدان حقیقت درد نکشد، به جست‌وجوی آن برنمی‌خیزد. رنجِ فراق می‌تواند همان آبی باشد که درخت روح را زنده می‌کند.

 

۶. «غمزهٔ شوخ تو خونم به خطا می‌ریزد / فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد»
«غمزه» نگاهی است که بی‌آنکه مستقیماً کاری کند، عاشق را دگرگون می‌سازد. اینجا حافظ عملاً می‌گوید عقلِ من نمی‌تواند دربارهٔ این اتفاق داوری کند. معشوق «به خطا» خون می‌ریزد، اما حافظ می‌گوید فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد؛ یعنی چیزی که از نگاه عقل خطاست، در منطق عشق می‌تواند کاملاً صواب باشد. این یکی از تفاوت‌های بنیادین عقل محاسبه‌گر و تجربهٔ عرفانی است.

 

۷. «آب حیوان اگر این است که دارد لب دوست / روشن است این که خضر بهره سرابی دارد»
اینجا حافظ بسیار عمیق بازی می‌کند. «آب حیوان» همان آب حیات است که خضر به آن رسیده و جاودانگی یافته است. حافظ می‌گوید اگر آب حیات واقعاً چیزی است که بر لب محبوب قرار دارد، پس خضر هم شاید تنها به سرابی از آن حقیقت رسیده باشد. معنای عرفانی احتمالی این است: جاودانگی واقعی در طولانی‌شدن عمر جسم نیست؛ در اتصال به حقیقت است. حتی خضر، که نماد جاودانگی است، در برابر حقیقت مطلق محدود است. این بیت در واقع ارزشِ «جاودانگی» را هم زیر سؤال می‌برد: جاودانگیِ شخصی، اگر از حقیقت جدا باشد، چیزی جز سراب است.

 

۸. «چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر / ترک مست است مگر میل کبابی دارد»
«جگر» در زبان حافظ محلِ درد، عشق و سوختن است. معشوق می‌خواهد جگر عاشق را بسوزاند و بخورد. در سطح عارفانه، این تصویر بسیار خشن عمداً به کار رفته است: عشق قرار نیست فقط انسان را خوشحال کند؛ عشق باید او را بسوزاند. چیزی که باید کباب شود، همان «خود» است. عاشق تا زمانی که هنوز برای خودش چیزی باقی گذاشته، کاملاً تسلیم نشده است.

 

۹. «جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال / ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد»
اینجا حافظ به مرحلهٔ عمیق‌تری می‌رسد. عاشق حتی سؤال هم ندارد. چرا؟ چون سؤال یعنی هنوز «من»ی هست که از «او» چیزی می‌خواهد. اما عاشقِ کامل، خودِ خواستن را هم می‌بازد. بااین‌حال حافظ می‌گوید خوشا به حال خسته‌ای که از دوست جوابی دارد؛ یعنی حتی یک نشانهٔ کوچک از حقیقت برای عاشق از هزاران پاسخ ارزشمندتر است.

 

۱۰. «کی کند سوی دل خسته حافظ نظری / چشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد»
و اینجا کل غزل جمع می‌شود. «خرابی» فقط خرابی دیگران نیست؛ می‌تواند ویرانیِ ساختارهای نفس باشد. چشم معشوق هرجا نگاه کند، آنجا را خراب می‌کند؛ یعنی حضور حقیقت، ساختمانِ دروغینِ «منِ مستقل» را فرو می‌ریزد. حافظ در پایان نمی‌گوید «کی مرا آباد می‌کند؟» بلکه می‌پرسد کی به دل خراب من نگاه می‌کند؟ و این پارادوکس عرفانی بسیار مهم است: گاهی برای رسیدن به حقیقت، ابتدا باید ویران شد.

 

اگر بخواهم تمام غزل را در یک جملهٔ عرفانی فشرده کنم: حافظ می‌گوید حقیقت همچون خورشیدی پشت پردهٔ جهان پنهان است؛ عشق پرده را کنار نمی‌زند مگر آنکه ابتدا عاشق را بسوزاند و «منِ» او را ویران کند؛ و همین خرابیِ من، paradoxically، محلِ ظهور آن حقیقت می‌شود. به همین دلیل، در این غزل «فراق، اشک، خون، بیماری، سوختن و خرابی» همگی در نهایت یک کار می‌کنند: کاستن از خود تا جایی که چیزی جز محبوب باقی نماند.

ابراهیم احمدی در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:

در این غزل، معشوق فقط یک انسان زیبارو نیست، بلکه می‌توان او را رمزِ حقیقت مطلق و تجلی حق دانست و حافظ در زبان عشق از نسبتِ انسانِ محدود با آن حقیقت نامحدود سخن می‌گوید: «سنبل» و «زلف» نمادِ کثرت و حجاب‌اند؛ یعنی حقیقت واحد وقتی در جهانِ پدیدارها آشکار می‌شود، خود را پشتِ پرده‌های گوناگون پنهان می‌کند، و بااین‌حال از میان همین پرده‌ها نورش می‌تابد؛ ازاین‌رو «ماهِ خورشید‌نمایش» خورشیدی است که در سحابِ زلف پنهان شده، یعنی حقیقت در عین حضور، از چشمِ عادی غایب است. «کشته شدن» حافظ نیز مرگِ نفس و منِ خودبنیاد در برابر این حقیقت است؛ اما معشوق حتی بر کشتۀ خویش درنگ نمی‌کند، زیرا راهِ حقیقت با شتابِ زمان و فنا سازگار است و نفس باید بمیرد تا حقیقت آشکار شود. اشک‌های عاشق که «سرو» را آبیاری می‌کنند، نشان می‌دهند که رنج و فراق در عرفان صرفاً درد نیستند، بلکه آبِ حیاتِ روح‌اند: انسان از طریق همین سوختن و گریستن، وجودِ خشک و خودمحورش را به زندگی تازه می‌رساند. سپس حافظ یک وارونگی عمیق ایجاد می‌کند: آب حیات اگر بر لبِ دوست باشد، پس آنچه خضر در جست‌وجویش بود شاید چیزی جز سرابِ طلبِ ذهنی نباشد؛ یعنی حقیقتِ جاودانگی نه در بیرون، بلکه در مواجهه با حقیقتِ محبوب است. «چشم مخمور»، «ترک مست» و «کباب کردن جگر» نیز زبان نمادینِ نیروی عشق است که عقل و نفس را از میان می‌برد؛ و در پایان، «خرابی» چشم معشوق معنای بسیار زیبایی پیدا می‌کند: چشم حقیقت به هر سو که بنگرد، جهانی را ویران می‌کند تا امکانِ بنای دیگری فراهم شود. بنابراین جانِ بیمار حافظ در انتظار «جواب» نیست؛ خودِ این بیماری، فراق و انتظار، بخشی از پاسخ است. کل غزل را می‌توان چنین فهمید: انسان در جست‌وجوی حقیقتی است که همواره پشتِ پرده حضور دارد؛ عشق، حجاب‌های نفس و جهان را کنار می‌زند، اما بهای این کشف، سوختنِ «من» است؛ و هنگامی که منِ عاشق ویران شد، همان ویرانی می‌تواند محلِ ظهور حقیقت شود.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۹ در پاسخ به مرتضی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:

صحیح است احسنت

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

ز رقیبِ دیوسیرت، به خدای خود ...

رقیب دیو سیرت:دونالد ترامپ(ضحاک زرد)

شهاب ثاقب:موشک‌های ایرانی

شگفت تفسیری است

علی میراحمدی در ‫۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:

عهدِ اَلَستِ من همه با عشقِ ...

شاه بسیار باید ساده لوح باشد اگر تصور کند حافظ این ابیات را فقط در مدح او سروده است

مهتاب مسلمی در ‫۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۴ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶:

با سلام و احترام 

بیت ۴۵ مصرع دوم اگرگفته شود 

چو دیبا کنم،  کاغذ دفتری را درست ترنیست 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۶:

 

چون تو نرسی به کس یقین است

الهام در ‫۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۴۱ در پاسخ به ودود صفا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت:

سالک در مسیر نبایستی توقف کند و از سلوک دست بردارد به گمان آنکه به مقصد رسیده و در صدر است:

بی‌نهایت حضرت است این بارگاه

صدر را بگذار، صدر توست راه 

و

چون راه رفتنی‌ست توقف هلاکت است

چونت قنق کند که بیا خرگه اندر آ؟ 

۱
۱۵
۱۶
۱۷
۱۸
۱۹
۵۸۱۲