عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲۱ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۹ در پاسخ به Babak دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:
اشتباه شنیدهاید
ایشان چنین خواندهاند
شیخم به طنز گفت حرام است می مخور
گفتم به چشم، گوش به هر خر نمیکنم
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲۱ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۲ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:
وقتی اسم شجریان میاد و عدهای فورا کلمۀ بت را میارن دقیقا مشخص میشه آبشخورشان کجاست و از چه جهت به این مرد بزرگ کینه دارند.
ممکنه بفرمایید دیگر اساتید شما چه مدرک مرتبطی با ادبیات داشتند؟
رضا از کرمان در ۲۱ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۳ در پاسخ به حمید زارعیِ مرودشت دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل نوزدهم - فرمود که شب و روز جنگ میکنی و طالب تهذیب:
درود بر شما
توصیه میکنم متن را با دقت وبی تعصب مجددا بخوانید در ثانی واقعیت تاریخ واقعی زندگی مولانا یا شمس با فیلنامه مست عشق و داستان سرایی نویسنده بامداد خمار تفاوت فاحش داره
ممنون از توجه شما شاد باشی عزیز
رضا از کرمان در ۲۱ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۶:
درود بر شما
همراهان گرامی اگر در مورد این بیت خصوصا مصرع دوم
توضیحی مرقوم بفرمایید مزید امتنان خواهد بود
متشکرم شاد باشید
سینا شفیع زاده در ۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۹ در پاسخ به پ.ی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۶:
در بیت آخر خود مولانا پاسخ شما رو داده . 🙂
همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر
سخنی بینقط و بیمد و ادغام بگو
ابراهیم احمدی در ۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴:
حاشیهای تقدیم به جانهای شیفته و اهلِ معنا:
این غزل، گزارشِ صاعقهوارِ سعدی از واقعهٔ «الست» و امتدادِ آن در هندسهٔ هستی است. در بیت آغازین، «آفتاب» نمادِ ذاتِ احدیت نیست، بلکه رمزِ «عقل اول» یا «نور محمدی» است که از کوهِ تعیین و تشخص (مرتبهٔ امکان) سر بر میکشد. اما شاهکارِ غزل، تقابلِ شگرفِ دو ساحتِ «در کوبیدن» و «سنگ زدن» است که سیرِ تکاملیِ سلوک را رقم میزند.
«ماهروی»، تجلیِ جمالی حق است که در ابتدای راه با «انگشت بر در زدن»، درگاهِ حس و عقلِ سالک را به صدا درمیآورد. این مرتبهٔ «لطفِ پنهان» است؛ دعوتی نجواگونه که دل را از خوابِ گرانِ مادیت بیدار کند. اما حقیقتِ مطلق در این مرتبه متوقف نمیشود. همان معشوق که ابتدا با نرمیِ انگشت بر در میزد، در مرتبهٔ بعد با «سنگ بر سر میزند»! این سنگ زدن، قهر نیست، بلکه تجلیِ جلالی و «مقامِ دکّ» (فروریختنِ کوه وجودِ سالک) است. پیشانی باید چون «میخ» باشد، چرا که میخ تنها با تحملِ ضرباتِ سهمگینِ پتک است که در عمقِ حقیقت استوار میشود و «پا بر جا» میماند. این یک فرمول فلسفی در بابِ استکمالِ نفس است: روح بدون صدمهٔ تجلی، منبسط و فراخ نمیشود.
از سوی دیگر، رازِ تعبیرِ «انگبینرویان» در تلاقیِ نوش و نشتر، اشاره به مرتبهٔ «جمعِ الجمع» دارد. عارفِ واصل به جایی میرسد که دوگانگیِ لذت و رنج، یا خیر و شرِ مادی در پیشگاه او رنگ میبازد. او زنبوردارِ عالمِ غیب است؛ دست در کندوی تجلیات میبرد و نیشِ حوادثِ روزگار (نشترِ مگس) را عینا همان شهدِ شیرینِ مقدر (نوش) میبیند. او به مرتبهای از رضا رسیده که درد را چشمهٔ بقا میداند.
در نهایت، بخش پایانی غزل، بستنِ در به روی دوست را محال فلسفی میداند؛ زیرا هستی جلوهگاهِ اوست و اگر سالکِ محجوب درِ عقلِ مصلحتاندیش را ببندد، قضا و قدرِ الهی از درگاهِ شهود و مرگ، «سر به در بر میزند» و بساطِ خودخواهی را میروبد. این سخن، آتش به نیِ وجودِ سعدی زده، چرا که او قلمِ فولادینِ عقل را در دواتِ گداختهٔ عشقِ مطلق غوطهور کرده است.
رضا از کرمان در ۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:
درود بر شما
شاید از نظر بعضی سخنان جناب شهبازی وبرنامه گنج حضور ایشان حرف جدیدی نداشته باشد ، ولی من لااقل این نکته را از ایشان یاد گرفتم که دنبال توجه وتایید دیگران نباشم ودر بسیاری اوقات خموشی را برگزینم وگرنه این چنین بود ، مثلا با عضویت در یک سایت ادبی مثل همین گنجور به خودم اجازه میدادم بر روی تمامی آثار ، حاشیه بنویسم ، نظر همه را نقد کنم ، بدون مدرک مستدلل نظر بدهم ، در این توهم باشم که من از دیگری بهتر میفهمم ودر رحمت را خودم با دست خودم بر روی خود ببندم فقط وفقط برای اینکه دیگران تصور کنند که با چه علامهای روبرویند
حرف درویشان بدزدیده بسی
تا گمان آرند او هست خود کسی
وبه شخصه نسخه بهتری ندیدم اگر هست دوستان لطفا ارایه بدهید ممنونم
شاد باشید
Fateme Zandi در ۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۷ - دعوی کردن آن شخص کی خدای تعالی مرا نمیگیرد به گناه و جواب گفتن شعیب علیه السلام مرورا:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد گرامی استادکریم زمانی
حکایت
شخصی نادان و گناهکار در دوران شعیب مدعی شد با اینکه من بسیار تباهی ببار می آورم . ولی خدا مرا کیفر نمی دهد . خداوند به شعیب وحی کرد که به آن شخص بگو : ای نادان من بسی تو را موردِ مؤاخذۀ خود قرار داده ام ولی تو درکِ آن را نداری و آن اینکه شیرینی نیایش و دعا را از تو گرفته ام .
مأخذ آن روایتی است در محاضرات الادبا ، ج 2 ، ص 227 و حلیة الاولیاء ، ص 168 ، که در قومِ بنی اسرائیل عالِمی بود که در دعا می گفت : پروردگارا من بسی سرکشی کردم ولی کیفری ندادی . خداوند به پیامبر آن دوره وحی کرد که به بنده ام بگو : ای بنده ، من بسی تو را کیفر داده ام ولی تو آن را درک نمی کنی . من حلاوت مناجات را از تو گرفته ام . ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 80 )
مولانا در این حکایت می گوید که عذابِ الهی فقط به صورتِ بلایِ قهّار نازل نمی شود . گاه عذابِ الهی به صورت خاموش و نهان شخصی را گرفتار می کند . بطوریکه او احساسِ عذاب نمی کند و این از بلایِ آشکار ، سخت تر و پایدارتر است . به دلیلِ آنکه بلای قهّار و عذابِ آشکار نوعاََ موجبِ بیداری شخص می شود . ولی عذابِ خاموش و خفی را آدمی متوجّه نمی شود و لحظه به لحظه بر طغیانش می افزاید . چنین افرادی را خدا به خودشان وانهاده است و بر گوش و چشم و قلبشان ، مُهر غفلت بنهاده است . مثلاََ یکی از کیفرهای خاموش الهی ، نداشتن ذوقِ باطنی و حالِ معنوی است .
بیت 3364
آن یکی می گفت در عهدِ شُعیب / که خدا از من بسی دیده ست عَیب
شخصی در زمان شعیب می گفت که خدا عیب های فراوانی از من دیده است . [ توضیح شعیب در شرح بیت 1646 دفتر دوم آمده است ]
بیت 3365
چند دید از من گناه و جُرم ها / وَز کرَم یزدان نمی گیرد مرا
با اینکه بارها از من گناه و جُرم دیده ، ولی از رویِ بخشندگی و بزرگواری خود مرا به کیفر دچار نساخته است .
بیت 3366
حق تعالی گفت در گوشِ شُعیب / در جوابِ او فصیح از راهِ غَیب
حق تعالی با کلامی فصیح از طریق غیبی در گوشِ باطنی شعیب گفت : [ ادامه در بیت بعد ]
بیت 3367
که بگفتی چند کردم من گناه / وَز کرَم نگرفت در جُرمم اله
حق تعالی فرمود : تو می گویی که من بارها گناه کرده ام ولی خداوند مرا به کیفر خود نگرفته است .
بیت 3368
عکس می گویی و مقلوب ، ای سَفیه / ای رها کرده ره و ، بگرفته تیه
ای نادان ، ای که راهِ راست را رها کرده ای و به بیابانِ بی سر و ته گام نهاده ای . تو بر عکس حرف می زنی . [ تیه = در لغت به معنی حیرت و سرگردانی است و از اینرو به دشت و هامونی که مردم در آن گم شوند ، تیه می گویند ]
بیت 3369
چند چندت گیرم و ، تو بی خَبَر / در سَلاسِل مانده یی پا تا به سَر
من بارها تو را مورد مؤاخذه قرار داده ام ولی تو از آن بی خبر بوده ای . زیرا تو سر تا پا اسیر زنجیرهای مختلف هستی . [ ملا هادی سبزواری سَلاسِل ( = زنجیرها ) را به مسخ شدن باطن گناهکاران و عصیانگران تفسیر کرده است ( شرح اسرار ، ص 175 ) ]
بیت 3370
زنگِ تُو بر تُوت ای دیگِ سیاه / کرد سیمای درونت را تباه
ای دیگِ سیاه ، زنگارهای تو لایه لایه و متراکم است و همین زنگارها ، درونِ تو را تباه کرده است . [ منظور از زنگ و زنگار ، گناهان است که دل را سیاه و تیره می کند . «دیگِ سیاه» در اینجا کنایه از دلِ گناهکار است . ]
بیت 3371
بر دلت زنگار بر زنگارها / جمع شد ، تا کور شد ز اسرارها
دلِ تو را زنگارهای متراکم فرو پوشیده است . این زنگارها آنقدر روی هم انباشته شد تا دلت از مشاهدۀ اسرار و حقایق نابینا گردید . [ مولانا طبق روش ادبای قدیم ، «اسرار» را با علامتِ جمع فارسی آورده است ]
بیت 3372
گر زند آن دود بر دیگِ نوی / آن اثر بنماید ار باشد جوی
ولی اگر دودِ سیاه روی دیگی نو و سپید نشیند . آن دود اگر به اندازۀ یک دانۀ جُو باشد . بخوبی نمایان می شود . [ وقتی دیگِ دل ، که سپید و عاری از گناه باشد به محضِ ارتکابِ گناهی اندک ، اثرِ آن بی درنگ در باطن آدمی آشکار می شود و انسان بر اثرِ این گناهِ کوچک شرمگین می شود و خود را ملامت می کند . ]
بیت 3373
ز آنکه هر چیزی به ضِد پیدا شود / بر سپیدی آن سیَه رسوا شود
زیرا هر چیزی با ضِدِ خودش شناخته می شود . آن سیاهی روی سپیدی معلوم و رسوا می شود . [ مضمون این بیت در شرح بیت 1131 دفتر اوّل آمده است ]
بیت 3374
چون سیه شد دیگ ، پس تأثیرِ دود / بعد از این بر وَی که بیند زود زود ؟
امّا وقتی که دیگ ، سیاه شد چه کسی می تواند تأثیرِ دود را روی آن فوراََ مشاهده کند ؟
بیت 3375
مردِ آهنگر که او زنگی بُوَد / دود را با رُوش همرنگی بُوَد
برای مثال ، هر گاه آهنگر سیاه پوست باشد . دودِ سیاه با رنگِ چهره او یکی می شود .
بیت 3376
مردِ رومی کو کُند آهنگری / رویش اَبلَق گردد از دود آوری
ولی اگر یک مردِ رومی ( سفید پوست ) آهنگری کند از دودِ آهنگری ، جهرۀ سپیدش به سیاهی آغشته می شود . [ اَبلَق = هر چیز دو رنگ ، سیاه و سفید ( فرهنگ نفیسی ، ج 1 ، ص 71 ) . در دو بیت فوق «آهنگر زنگی» کنایه از انسان های سیاه دل و «آهنگر رومی» کنایه از انسان های پرهیزگار و پاکدل است . ]
بیت 3377
پس بداند زود تأثیر گناه / تا بنالد زود گوید : ای اله
از اینرو او تأثیرِ گناه را درک می کند . تا فوراََ به درگاهِ الهی استغاثه کند و گوید : خداوندا به فریادم رس .
بیت 3378
چون کُند اِصرار و بَد پیشه کُند / خاک اندر چشمِ اندیشه کند
ولی هر گاه بر گناه پافشاری کند و بَدی را پیشۀ خود سازد و چشم باطنی خود را با خاکِ گناه و معصیت کور کند . [ ادامه معنا در بیت بعد ]
بیت 3379
توبه نندیشد دگر ، شیرین شود / بر دلش آن جُرم ، تا بی دین شود
چنین شخصی دیگر به توبه و بازگشت از گناه نمی اندیشد و آن گناه برای ذائقۀ باطنی او شیرین می آید و سرانجام ، کارش به بی دینی و بی قیدی می کشد .
بیت 3380
آن پشیمانی و یارَب رفت از او / شِست بر آیینه زنگِ پنج تُو
آن پشیمانی و آن یارب گفتن از میان می رود و بر آیینۀ دل ، لایه های بسیاری از زنگار گناه می نشیند . [ شِست = مخفف نشست / پنج تو = پنج لا ، ملا هادی سبزواری گوید : تخصیص به عدد پنج به جهت آن است که پنج ، عددِ مستدیر است و مستدیر ، نهایت ندارد . پس پنج لا یعنی بی نهایت ( شرح اسرار ، ص 176 ) ]
بیت 3381
آهنش را زنگ ها خوردن گرفت / گوهرش را زنگ ، کم کردن گرفت
زنگِ گناه ، آهنِ صیقلی روح و گوهر درونی اش را می خورد و می پوساند .
بیت 3382
چون نویسی کاغذِ اِسپید بر / آن نوشته خوانده آید در نظر
مثال دیگر ، اگر روی صفحۀ سفید کاغذ ، خطی بنویسی ، فوراََ آن خط خوانده می شود .
بیت 3383
چون نویسی بر سَرِ بنوشته خط / فهم نآید ، خواندنش ، گردد غلط
ولی اگر روی نوشته ای ، خطی دیگر بنویسی ، معلوم نمی شود چه چیزی نوشتی و در خواندن آن اشتباه رُخ می دهد .
بیت 3384
کآن سیاهی بر سیاهی اوفتاد / هر دو خط شد کور و ، معنیّی نداد
زیرا وقتی خطوطی سیاه روی هم نوشته می شود . هر دو خط گنگ و نامفهوم می شود و هیچ معنایی را افاده نمی کند .
بیت 3385
ور سوم باره نویسی بَر سَرش / پس سیه کردی چو جانِ کافرش
و اگر برای سومین بار چیزی روی آن خطوط بنویسی ، کاغذ را مانندِ روحِ کافر سیاه خواهی کرد .
بیت 3386
پس چه چاره جز پناهِ چاره گر ؟ / نا امیدی مِسّ و ، اِکسیرش نظر
اینک چاره چیست جز پناه بردن به چاره ساز حقیقی ؟ نومیدی و یأس به منزلۀ مَس است و نظرِ صاحبدلان به منزلۀ کیمیا .
بیت 3387
ناامیدی ها به پیشِ او نهید / تا ز دردِ بی دَوا بیرون جهید
نومیدی ها را به صاحبدلان عرضه کنید تا از دردهای بی درمان نجات یابید . [ نومیدی ، خود نوعی کُفران و ناسپاسی است . از اینرو قرآن کریم بندگان را از نومیدی حذر می دهد . ]
بیت 3388
چون شُعیب این نکته ها با وَی بگفت / ز آن دَمِ جان در دلِ او گُل شکفت
وقتی که حضرت شعیب این نکته های دقیق را به آن شخصِ گناهکار گفت . بر اثرِ دَمِ حیات بخش او در دلِ آن مرد ، گُلی شکفته شد .
بیت 3389
جانِ او بشنید وَحیِ آسمان / گفت : اگر بگرفت ما را ، کو نشان ؟
روحِ آن مرد وحی آسمانی را شنید و گفت : اگر خدا ما را مؤاخذه کرده پس نشانۀ آن کو و کجاست ؟ [ بسیاری از اهلِ غفلت ، عذابِ الهی را تنها در حوادث ناگواری چون طوفان و زلزله می دانند . در حالی که محروم ماندن از لذّت عبادت و ذکرِ حق به مراتب وخیم تر از آن کیفرهاست . ]
بیت 3390
گفت : یارَب دفعِ من می گوید او / آن گرفتن را نشان می جُوید او
شعیب گفت : خداوندا ، این مرد سخنِ مرا رد می کند و با من به مجادله برمی خیزد و نشانِ مؤاخذۀ تو را می جوید . [ دفع گفتن = جواب رد دادن ]
بیت 3391
گفت : سَتّارم ، نگویم رازهاش / جُز یکی رمز از برایِ ابتلاش
حق تعالی گفت : من عیب ها را می پوشانم و از اینرو اسرارِ او را فاش نمی سازم . تنها اشاره ای به آن می کنم تا مایۀ ابتلای او شود .
بیت 3392
یک نشانِ آنکه می گیرم وَرا / آنکه طاعت دارد از صَوم و دعا
یکی از نشانه های بلایی که بر روحِ او چیره شده اینست که او هر چند طاعت بجا می آورد و روزه می گیرد و نیایش می کند . [ ادامه معنا در بیت بعد ]
بیت 3393
وز نماز و از زکات و غیر آن / لیک یک ذَرّه ندارد ذوقِ جان
و نماز می خواند و زکات می دهد و کارهای نیکِ دیگر نیز بجا می آورد . ولی روحِ او از این کارها هیچگونه لذّتی نمی برد . [ حضرت مولانا ، هر چند بر حفظِ آداب و رسوم شرع تأکید دارد . ولی در عین حال می گوید اگر فرایض شرع ، فاقدِ روح و عاری از ذوق و حالِ معنوی باشد . چیزی جز رنج و مشقّت به ارمغان نمی آورد . ]
بیت 3394
می کند طاعات و افعالِ سَنی / لیک یک ذره ندارد چاشنی
او هر چند طاعات بسیار بجا می آورد و کارهای والایی انجام می دهد . ولی ذرّه ای ذوق و حال در او پیدا نمی شود . [ سَنی = بلند ، رفیع ]
بیت 3395
طاعتش نغزست و ، معنی نغز نَی / جَوزها بسیار و ، در وَی مغز نَی
طاعات او بظاهر بسیار زیباست ولی فاقدِ معنا و حقیقت است . درست مانند اینست که گردو بسیار داشته باشد ولی آن گردوها پوک و بی مغز باشد .
بیت 3396
ذوق باید ، تا دهد طاعات ، بر / مغز باید ، تا دهد دانه ، شَجَر
ذوق و حال لازم است تا طاعات و عبادات ، محصول دهد . مغز لازم است تا از هسته ، درخت پدیدار شود .
بیت 3397
دانۀ بی مغز کی گردد نهال ؟ / صورتِ بی جان نباشد جُز خیال
دانه ای که مغز ندارد کی ممکن است که به نهال تبدیل شود ؟ از صورتِ فاقدِ روح نیز چیزی پدید نمی آید جز خیالات واهی
محمد نوروزی در ۲۲ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:
گاهی اوقات از برخی نظرات حتی بزرگان نیز شگفت زده می شویم.
در این بیت مولانا که از طرف مریدان و پیروان عالم و بسیار دان قلمداد می شود می خواهد بگوید که من هیچ نمی دانم این چیرهایی که می گویم و شما تصور می کنید دانش زیادی هست فقط برای این است که من در این دریای وسیع و عمیق هستی با اعجوبه ای برخورد کردم و اندازه کف دستی یا کف ناچیزی او از دانشش به من خوراند و آموخت.
ما همین امروزه هم وقتی کسی قدرت برتری در هر هنری دارد که رقبا را معلوب کند می گوییم فلانی دهن همه را بست، یعنی کسی دیگه حرفی برای گفتن نداشت. دهانبند استعاره ای است از شمس تبریزی
بزرگمهر در ۲۳ روز قبل، شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:
در بیت :
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آریآری سخن عشق نشانی دارد
اغلب مفسرین نهایتا آن را دلنشین معنی کردهاند...
در حالی که کلمه دلنشین در بیت بهتر از دلنشان مینشیند و شاعر اگر این منظور را داشت بجای آن دلنشین میگماشت.
شاید اگر نشان را که معنی مُهر و علامت هم میدهد در نظر داشته باشیم سخن دل نشان سخنی است از دل نشان دارد یعنی از دل برخاسته و مُهر دل به آن زده شده و این سخن که از دل برخاسته و از دل نشانی دارد قطعا به دل مینشیند.....
جعفر اعرابی در ۲۳ روز قبل، شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷:
سلام ،
دلم از تو چون برنجد که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
مصرع اول سوالی نیست اگرچه سعدی ابیات بسیاری دارد که می توان به هردوگونه خواند اما اینجا با وجود "که" سوالی نیست و معنا اینگونه است : دلم از تو آنگونه برنجد که در وهم نمی گنجد آن زمان که ... به همین ترتیب است که به آن بیت می رسد که دل دردمند سعدی زمحبت تو خون شد ...
همچنین در خصوص بیت
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی
نیز بهتر است مصرع دوم پرسشی خوانده نشود و سعدی در ابیات دیگری نیز به امر عجیب اشاره کرده است ، آنجا که می فرماید :
غزال گر به کمند اوفتد عجب نبود عجب فتادن مرد است در کمند غزال
و یا
صید از کمند گر بجهد بوالعجب بود
ورنه چو در کمند بمیرد عجیب نیست
برگ بی برگی در ۲۳ روز قبل، شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۹ در پاسخ به عبدالله شاکری دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:
درود و سپاس از توجه شما، کاملن درست می فرمایید و شاید به لحاظ این که برخی مانندِ استاد زمانی مَی را درست تشخیص داده اند ناخودآگاه موجبِ لحاظ کردنِ کسره شده باشد
افسانه چراغی در ۲۳ روز قبل، شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۱۴ - ذکر بایزید بسطامی رحمة الله علیه:
گنجور عزیز لطفا بخش «ذکر عبدالله مبارک» را از این بخش جدا بفرمایید. سپاس از کار بزرگ و ارزشمند شما.
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۳ روز قبل، شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ مجد همگر » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷:
ازین بیچاره تر ، وز تو بریدن
رخشان در ۲۳ روز قبل، شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۲ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۳:
بزرگمهر عزیز به تازگی استاد زمانی دو جلد تفسیر غزلیات دیوان شمس را به چاپ رسانده اند و همچنان به جلدها اضافه می شود انشاالله ،،
آرتین رهیده در ۲۳ روز قبل، شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۹ - داستانِ دقیقی شاعر:
من بیت آخری که اینجا هست رو در کتاب «کلیات سبک شناسی» از سیروس شمیسا، ص۲۷۷ چاپ ۱۴۰۳ دیدم. بسیار عجیب بود و در ابتدا فکر کردم که شاید اشتباه چاپی شده و شاعر دیگری این بیت رو سروده ولی دیدم که اینجا هم به عنوان سروده فردوسی آورده شده. جناب شمیسا این بیت رو به عنوان شاهدی برای «تغییر در تلفظ کلمات عربی» ذیل «مختصات زبانی فارسی کهن» آوردهاند که «عَفو» در این بیت به شکل «عَفُو» خوانده میشود.
به عبارت دیگر مسئله این نیست که «امکان ندارد فردوسی عَفُو گفته باشد» بلکه کاملا مطابق هنجارهای مقبول سبک خراسانی هست. ولی فردوسی واژگانی مانند عفو و حشر و الهی را از دایره واژگانی و نحوی خود حذف کرده بود و بسیار بعید به نظر میرسد که چنین انتخاب هایی در یک بیت با این بسامد بالا جمع شوند.
از طرف دیگر کم و بیش شبیه به ابیات سعدی در بوستان هست و شاید کاتبان تحت تاثیر سبک سعدی در بوستان( که مانند شاهنامه در بحر متقارب هست) این بیت را افزوده باشند. ولی خود سعدی هم در افعال دعایی میگوید «خدایا» مانند :
طلبکار خیر است امّیدوار
خدایا امیدی که دارد برآر
یا :
خدایا بر آن تربت نامدار
به فضلت که باران رحمت برآر
چند نمونه دیگر هم در بخش مدحیات بوستان هست
Fateme Zandi در ۲۳ روز قبل، شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۹ - گفتن عایشه رضیالله عنها مصطفی را علیهالسلام کی تو بی مصلی به هر جا نماز میکنی، چونست؟:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد گرامی جناب
آقای کریم زمانی
3424
عایشه روزی به پیغمبر بگفت / یا رسول الله تو پیدا و نهفت
روزی عایشه به پیامبر (ص) گفت : ای رسول خدا تو در عیان و نهان . [ ادامه معنا در بیت بعد ]
مولانا این بخش جلیل را در تبیین ابیات اخیر آورده است . روزی عایشه با تعجّب به پیامبر (ص) می گوید : چگونه است که تو بی مصلی ( = محل اقامه نماز ) در هر خانه و هر جا نماز می کنی . مثلاََ در خانۀ طفل ناممیّز و زن مُستحاضه و غیره . پیامبر (ص) در پاسخ او فرماید : خداوند برای بندگان برگزیدۀ خود هر نَجِسی را طاهر می کند و سجده گاه ما را هم به کرمِ خود پاک گردانید تا هفتم طبقِ آسمان .
بیت 3425
هر کجا یابی نمازی می کنی / می دود در خانه ناپاک و دنی
هر جا را پیدا می کنی در آن نماز می گزاری ، در حالی که آدم های نجس و ناپاک در خانه رفت و آمد می کنند .
بیت 3426
مُستحاضه و طفل و آلودۀ پلید / کرده مُستَعمَل به هر جا که رسید
زنان مُستحاضه و کودکان و افراد آلوده و نجس به هر جا درآیند آنجا را نجس می کنند . [ مُستحاضه = شرح بیت 1797 دفتر دوم ]
بیت 3427
گفت پیغمبر که از بهرِ مِهان / حق نَجِس را پاک گرداند بدان
پیامبر فرمود : بدان که حق تعالی برای بزرگان و مردان الهی ، هر پلیدی را پاک کرده است . [ مِهان = بزرگان ، جمع مِه ]
بیت 3428
سَجده گاهم را از آن رُو لطفِ حق / پاک گردانید تا هفتم طبق
از اینرو حق تعالی سجده گاهِ مرا تا طبقۀ هفتم آسمان پاک کرده است . [ اشاره است به حدیث « همۀ زمین برای من ، سجده گاه و پاک و پاک کننده قرار داده شده است » این حدیث از ابوهریره نقل شده است . ( احادیث مثنوی ، ص 69 ) ]
بیت 3429
هان و هان ، ترکِ حسد کُن با شهان / وَرنه ، ابلیسی شوی اندر جهان
بهوش باش و بهوش باش که با شاهان حقیقی ( اولیاء الله ) حسادت نورزی و اِلّا تو نیز در این دنیا به ابلیسی تبدیل خواهی شد .
بیت 3430
کو اگر زهری خورَد ، شهدی شود / تو اگر شهدی خوری ، زهری بُوَد
زیرا اگر یکی از اولیاء الله زهر بخورد ، آن زهر تبدیل به عسل می شود . در حالی که اگر تو عسل بخوری ، آن عسل برای تو زهر می شود . [ عارف اگر بهره ای از دنیا ببرد ، دنیا روحِ او را تباه نمی سازد . در حالی که اهلِ دنیا در بهره های دنیوی غرق می شوند و خود را می بازند . [ توضیح بیشتر در شرح ابیات 1603 تا 1605 دفتر اوّل ]
بیت 3431
کو بَدَل گشت و ، بَدَل شد کارِ او / لطف گشت و ، نور شد هر نارِ او
وضع و حال او دگرگون شد . او عین لطف شد و هر یک از آتش های نَفسِ او به نورِ معرفت تبدیل گردید .
بیت 3432
قوَّتِ حق بود مر بابیل را / ورنه مرغی چون کُشَد مر پیل را ؟
مثلاََ پرندگان ابابیل از نیروی الهی برخوردار بودند و اِلّا یک مشت مرغِ ضعیف چگونه می توانند فیل ها را از پا درآورند ؟ [ ابابیل = شرح بیت 1314 دفتر اوّل ]
بیت 3433
لشکری را مرغکی چندی شکست / تا بدانی کآن صَلابت از حق است
مثلاََ لشکر نیرومندی را یک مشت مرغ در هم شکست تا این مطلب را دریابی که آن قدرت و صلابت از جانبِ حق تعالی است .
بیت 3434
گر تو را وسواس آید زین قبیل / رَو بخوان تو سورۀ اصحابِ فیل
هر گاه چنین وسوسه هایی برای تو پدید می آید . برو سورۀ فیل را تلاوت کن . [ شرح این سوره در شرح بیت 1314 دفتر اوّل آمده است . ]
بیت 3435
ور کنی با او مِرا و همسری / کافرم دان گر تو ز ایشان سَر بَری
و اگر با او یعنی با ولیّ حق بستیزی و خود را با او برابر شماری ، کافرم اگر بتوانی جانِ سالم بدر بری . [ حکایت بعدی « کشیدن موش ، مهار شتر را » در تبیین این موضوع است که نباید نسبت به اولیاء الله اسائۀ ادب کرد و از فروتنی و تواضع آنان سوء استفاده نمود . چه گاهی برای تنبیه و تأدیب و رفع خودبینی نابخردان سرمست ، قهر و صولت خود را نشان می دهند .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
احمد خرمآبادیزاد در ۲۳ روز قبل، شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۰ دربارهٔ سیدای نسفی » شهر آشوب » شمارهٔ ۳۵۴ - صابونفروش:
معنی بیت:
دلبر صابون فروش من دل غم زده را ربود. به خانهام آمد و صابون خود را تماما برد (کاملا نا امیدم کرد).
توجه داشته باشیم که
1-«صابون به دل زدن» یعنی «امیدوار بودن»
2-«پاک» در اینجا یعنی «کاملاً، تماماً»
محمد محمد در ۲۳ روز قبل، شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۷ در پاسخ به سهيلا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۸:
سالهاست منظور از ترکیب «انسان من» رو نفهمیدم!
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲۱ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۹ در پاسخ به گمنام دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳: