برمک در ۲۵ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۵ در پاسخ به حمید دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۲:
برای کاری شایسته برای کاری واجب. کاری که پیش پیش می اید و باید انجامش دهی
برمک در ۲۵ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۱ در پاسخ به عبدالعزیز میرخزیمه دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۲:
انهمه که گفته بیخود گفته چون چنین است
که گرگ اندر امد میان رمه
سگ و مرد را دیده گاه دمه
برمک در ۲۵ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۲:
چو خورشید گشت از جهان ناپدید
شب تیره بر دشت، لشکر کشید
تهمتن بیامد به نزدیک شاه
میان بسته مر جنگ را کینهخواه
که دستور باشد مرا تاجور
از ایدر شوم بیکلاه و کمر
ببینم که این نوجهاندار کیست
بزرگان کدامند و سالار کیست
بدو گفت کاووس، کین کار تست
که بیداردل بادی و تندرست
تهمتن یکی جامهٔ تُرکوار
بپوشید و آمد دوان تا حصار
پیاده چو نزدیکیِ دژ رسید
خروشیدنِ نوشِ تُرکان شنید
بدان دژ درآمد تهمتن دلیر
چنان چون سوی آهوان، نرهشیر
چو سهراب را دید بر تختِ بزم
نشسته به یک دست بر زندرزم
به دیگر چو هومان سوار دلیر
دگر بارمان نامبردار شیر
تو گفتی همه تخت سهراب بود
بسان یکی سرو شاداب بود
دو بازو به کردار ران هَیون
بَرش چون بَرِ پیل و چهره چو خون
ز تُرکان بگرد اندرش صد دلیر
جوان و سرافراز چون نرهشیر
پرستار، پنجاه با دستبند
به پیش دلافروز تخت بلند
همی یک به یک خواندند آفرین
بران برزبالا و تاج و نگین
همی بود رستم همانجا ز دور
نشستن همی دید و مردانِ سور
به شایستهکاری برون رفت، زند
گَوی دید بَرسان سروِی بلند
بدان لشکر اندر چُنو کس نبود
پسودش به تندی و پرسید زود
چه مردی؟ بدو گفت با من بگوی
سوی روشنی آی و بِنْمای روی
تهمتن یکی مشت بر گردنش
بزد تیز و برشد روان از تنش
بدان جایگه خشک شد زندرزم
سر آمدش رزم و سر آمدش بزم
زمانی همی بود سهراب دیر
نیامد به نزدیک او زند شیر
بپرسید سهراب تا ژندهرزم
کجا شد که جایش تهی شد ز بزم؟
برفتند و دیدند افگنده خوار
برآسوده از بزم و از کارزار
خروشان ازان جای بازآمدند
شگفتیْ فرو مانده از کارِ ژَند
به سهراب گفتند شد ژندهرزم
سرآمد بَرو روزِ پیگار و بزم
چو بشنید سهراب برجست زود
بیامد بَرِ ژند برسان دود
شگفت آمدش سخت و خیره بماند
دلیران و گردنکشان را بخواند
چنین گفت کامشب نباید غنود
همهشب همی نیزه باید بسود
که گرگ اندر آمد میان رمه
سگ و مرد را دید گاه دمه
اگر یار باشد جهانآفرین
چو سم سمندم بساید زمین
ز فِتراک زین برگشایم کمند
بخواهم از ایرانیان کینِ زند
چو برگشت رستم برِ شهریار
از ایرانسپه گیو بد پاسدار
به ره بر گو پیلتن را بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
یکی بر خروشید چون پیل مست
سپر بر سر آورد و بنمود دست
بدانست رستم کز ایران سپاه
به شب گیو باشد نگهبان به راه
بخندید و زان پس فغان برکشید
دلاور چو آواز رستم شنید
بیامد پیاده به نزدیک اوی
بدو گفت کای مهتر جنگجوی
پیاده کجا بودهای تیره شب
تهمتن به گفتار بگشاد لب
بگفتش به گیو آن کجا کرده بود
چنان شیرمردی که آزرده بود
وزان جایگه رفت نزدیک شاه
ز ترکان سخن گفت وز بزمگاه
ز سهراب و از برزبالای اوی
ز بازوی و کتف و بر و پای اوی
که هرگز ز ترکان چنین کس نخاست
بکردار سروست بالاش راست
به توران و ایران نماند به کس
تو گویی که سام سوارست و بس
وزان مشت بر گردن ژندهرزم
کزان پس نیامد به رزم و به بزم
بگفتند و پس رود و می خواستند
همه شب همی لشکر آراستند
علی احمدی در ۲۵ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب انداز
خروش و وِلوِله در جانِ شیخ و شاب انداز
عبارت بیا در اول این غزل اشاره به امید دارد و نشانه امید به آمدن ساقی است. اینکه شراب را به رودخانه تشبیه می کند نشانه این است که شراب مثل امیدورزی در سراسر مسیر زندگی به عاشق کمک می کند و نه تنها عاشقان بلکه همه پیران و جوانان نیز از این قاعده مستثنا نیستند.در واقع از ساقی می خواهد همه انسانها را با رودخانه ای از شراب آشنا کند.
مرا به کَشتیِ باده درافکن ای ساقی!
که گفتهاند «نِکویی کن و در آب انداز»
در این بیت شراب را به کشتی تشبیه می کند . همان امیدی که مسیر را برایت روشن می کند خودش نقش کشتی را هم بازی می کند و تو را به مقصد می رساند . اگر ساقی ما را با کشتی امید آشنا سازد و امید را رفیق همیشگی و همراه ما نماید کار نیکویی کرده است و به مصداق مثل « تو نیکی می کن و در دجله انداز » عمل کرده است
ز کویِ میکده برگشتهام ز راهِ خطا
مرا دگر ز کَرَم با رهِ صواب انداز
با اوصاف بالا که در مورد می گفته شد برگشتن از راه میخانه و توبه کردن یعنی حرکتی برخلاف جهت رودخانه و کشتی که قطعا ناصواب است پس از ساقی می خواهد که اگر بازگشت نادرست و انحرافی به خطا سر می زند او را دوباره در جهت رودخانه و کشتی قرار دهد تا امیدواری به مستی پایدار بماند.
بیار زآن مِی گلرنگِ مشکبو جامی
شرارِ رَشک و حسد در دلِ گلاب انداز
و از آن شراب گلرنگ معطر به مشک جامی بیاور و آتش حسد را در دل گلاب بینداز تا گلاب به شراب مشک فام حسادت کند.قصد حافظ از این شراب مشک فام تاثیر بهتر آن در مست شدن است . اما آیا مستی کافی است؟
اگر چه مست و خرابم، تو نیز لطفی کن
نظر بر این دلِ سرگشتهٔ خراب انداز
درست است که از هشیاری فراتر رفتم و به درجه مستی و خرابی رسیده ام اما هنوز سرگشته ام و تشنه دانستن رازهایی هستم . من مست و خراب شده ام تا خرابیهایم را اصلاح کنم .من نور می خواهم.
به نیمشب اگرت آفتاب میباید
ز رویِ دخترِ گُلچهرِ رز، نقاب انداز
و اگر در این نیمه شب تو هم هوس آفتاب کرده ای بیا و از چهره آن جایگاه شراب پرده بردار تا بازهم مستی را تجربه کنی و نور امید باده را به دست آوری
مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بَر، در خُمِ شراب انداز
حتی اگر فوت کردم نگذار مرا به خاک بسپارند بلکه مرا در میخانه و در خم شراب بینداز تا امیدوارانه جان دهم .شاید پس از مرگ هم بتوانم مست باشم و حقایقی را درک نمایم.
ز جورِ چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سویِ دیو مِحَن، ناوَکِ شهاب انداز
با چنین حالی حتی اگر از ستم زمانه دلت به ستوه آمد می توانی با همان شراب امید به سوی دیو اندوه تیری چون شهاب بیندازی و غم را نابود کنی .
همخوانی شراب و امید در این غزل بسیار به چشم می آید که البته در غزلهای دیگر نیز تلویحا این همخوانی را می بینیم. حضرت حافظ می را نماد امید ورزی و امید به مستی می داند . همان مستی که فراتر از هشیاریست و از الزامات راه عاشقیست.
علی احمدی در ۲۵ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲:
حالِ خونین دلان که گوید باز؟
وز فلک خونِ خُم که جوید باز؟
همه ابیات این غزل فضای تیره ای را نشان می دهد که مستان و عاشقان با آن مواجه هستند. فضایی که در آن از باده نوشی منع شده اند . خم و ساغر و کاسه را می شکنند و کسی نمی تواند آشکارا چنگ بنوازد . چنین فضایی بر دل حافظ اثر می گذارد و دلش خونین می گردد.
چه کسی حال خونین دلان را دوباره می پرسد ؟و چه کسی به خونخواهی خم می ریخته شده بر خواهد خاست و انتقام خواهد گرفت؟
شرمش از چشمِ مِی پرستان باد
نرگسِ مست اگر بروید باز
شرایط طوری است که اگر گل نرگس دوباره بروید از می پرستان شرم می کند از اینکه مست باشد . چون می پرستان به دلیل منع شراب مست نیستند.
جز فَلاطونِ خُم نشینِ شراب
سِرِّ حکمت به ما که گوید باز؟
در این اوضاع که میخانه ها بسته است و شرابی نیست چگونه از افلاطون خمره نشین یا همان شراب رازهای حکمت را بیاموزیم؟ حضرت حافظ بر این باور است که عاشقان در مستی به راز هایی از آفرینش پی می برند که در هشیاری به آن دست نمی یابند.لذا شراب داخل خم را به افلاطون حکیم تشبیه می کند.میخانه و شراب و ساقی همه بهانه ای برای مستی هستند که دیگر مهیا نمی شود و این حافظ را می رنجاند.
هر که چون لاله کاسه گَردان شد
زین جفا رُخ به خون بشوید باز
گل لاله که مثل پیاله است در این زمانه کاسه گردان می شود و دیگر کاسه اش مثل همیشه نیست و تغییر کرده است . کاسه ای که باید پر از شراب باشد خالیست و این جفا باعث شده که فقط رخسار گل لاله خونین و داغدار باشد ( به جای اینکه درونش پر از می گلگون باشد رخسارش گلگون است)
نَگُشایَد دلم چو غنچه اگر
ساغری از لبش نبوید باز
اگر این وضع ادامه یابد دلم که مثل غنچه ای با پیاله شراب شکوفا می شد دیگر چنین حالی نخواهد داشت.
بس که در پرده چنگ گفت سخن
بِبُرَش موی تا نَمویَد باز
به دلیل منع موسیقی، ساز چنگ بسیار در نهان می نوازد . حال که قرار است چنین باشد اصلا سیمهایش را هم ببرید تا دیگر ننوازد.
گِردِ بیتُ الحَرامِ خُم حافظ
گر نمیرد به سَر بپوید باز
اگر عمری باشد و حافظ از دنیا نرود با سر به دور خم می مانند خانه کعبه طواف خواهد کرد. از روی عمد خم شراب را به خانه کعبه تشبیه می کند تا مرام خود را تصویر نماید و اعتراض خود را اعلام کند.
میخانه از نظر حافظ هم جایگزین مدرسه است و هم جایگزین مسجد . هم محل آموختن معرفت است و هم محل عبادت.
احمد احمد در ۲۵ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۲۱:
سلام ، بر خود فرض میدارم از سرکار خانم عندلیبی کمال تشکر را بابت زحمت خواندن این قطعه را داشته باشم که تداعی خوانش نقالان بود که خود مروجان شاهنامه بودند . دم همشون گرم همچنین کارگزاران گنجور .
علی میراحمدی در ۲۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۷ در پاسخ به حسین قاسمی فرد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
عارف زمانی گستاخ درگاه است و زمانی دیگر دم هم نمیتواند بزند!
به این بیت بنگرید که حافظ چه گفته است:
«من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد»احوال متفاوت است و درویش به حالی نمیماند...
به قول سعدی:
اگر درویش در حالی بماندی
سر دست از دو عالم برفشاندی
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴:
راه گم کردم که راه سرد صر صر یافتم
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴:
مد و جزر و قطره و دریا به هم هر دو یکی ست
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴:
کز تر و از خشک صد دریا میسر یافتم
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴:
موج این دریا چرا فوق الثریا نگذرد
علی احمدی در ۲۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱:
حضرت حافظ به زیبایی تصویری عارفانه در این غزل می آفریند و با آوردن کلمه « باز » در انتهای بیت ها آنچه را که در چرخه های عاشقی به دنبالش می گردد بیان می کند .او « بیا » را از معشوق آموخته و عشق را با این بیا می شناسد و حال که در هجران قرار گرفته با «بیا » امید خود به آمدن معشوق را بیان می کند .
درآ که در دلِ خسته، توان درآید باز
بیا که در تنِ مُرده، رَوان درآید باز
وقتی عاشق حضور معشوق را درک نکند دلخسته می شود و توان و انگیزه ای ندارد گویا در این تن روانی حضور ندارد پس یکی از خواسته هایش این است که دوباره معشوق با حضور خود روح و روانی تازه در کالبدش بدمد.
بیا که فُرقَتِ تو، چشمِ من چنان در بست
که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز
عاشق دلخسته از دوری معشوق آنقدر اشک ریخته و آنقدر چشم به راه مانده که چشمانش سویی ندارد تمام نگاهش را متمایل به دیدن یار نموده و گویا چیز دیگری را نمی بیند.فقط شاید وصال یار بتواند چشمانش را دوباره باز نماید.
غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت
ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز
عاشق انتظار دارد که غم هجران یار را که مانند سپاهی از سیاهی سرزمین دلش را اشغال کرده با سپاهی از سپیدی رخ یار که با خود شادی به همراه دارد از دلش بیرون کند . رخ یار به سپاه روم تشبیه شده که بر سپاه زنگیان سیاه پیروز خواهد شد .یکی از انتظارات عاشق در چرخه های عاشقی این است که دوباره معشوق رخ بنماید تا غمهای دلش پاک گردد.
به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه میدارم
به جز خیالِ جمالت، نمینماید باز
هرچیزی را که در پیش دلم می گذارم تا آرام شود ، شاد و پرتوان گردد فایده ای ندارد فقط خیال روی زیبای تو خود را نشان می دهد . یعنی فقط خیال رخ توست که به یاد می آورم تا آرام شوم. معشوق متعالی همین گونه است وقتی در دل رسوخ کرد و جلوه نمود دیگر چیزی نمی تواند جای او را بگیرد.
بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشِمُرَم تا که شب چه زاید باز
در واقع باید بیت اینگونه خوانده شود : بر اساس آن داستان که از توست که شب آبستن است روز را، ستاره ها را می شمارم تا اینکه شب دوباره چه چیزی بزاید.
می گویند از حکم توست که شب آبستن وقایع روز باشد . ( اشاره تلویحی به آیاتی از قرآن کریم است که می گوید خداوند شب را از دل روز و روز را از دل شب بیرون می آورد.) به همین علت من نیز شبها ستاره ها را می شمرم تا روز دوباره از شب زاییده شود تا شاید جلوه ای دیگر از حضور تور ا ببینم.
بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بویِ گُلبُنِ وصلِ تو میسُراید باز
بیا که ذهن حافظ مانند بلبلی است که به امید رسیدن به وصال در گلزار تو دوباره می سراید.حافظ در نهایت نیز امید را با عبارت « بیا» مطرح می کند .
علی احمدی در ۲۶ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰:
ای سروِ نازِ حُسن که خوش میروی به ناز
عُشّاق را به نازِ تو هر لحظه صد نیاز
هرچند مانند سایر غزلهای حضرت حافظ این غزل نیز می تواند خطاب به معشوق باشد اما نکاتی در این غزل اشاره به این دارد که او با نگاه به خود عشق این غزل را سروده است .او مخاطب خود را سرو ناز می خواند که علاوه بر قد و قامت از زیبایی نیز برخوردار است ولی پویایی آن را نیز نباید نادیده گرفت . این درخت سرو عشق ورزی است که به مرور زمان رشد می کند و این رشد نوعی با ناز رفتن را برای حافظ تداعی می کند . آنچه حافظ انتظار دارد و به دنبال آن است گسترش عشق ورزی در همه عالم است ولی گویا سرو عشق با ناز این رشد را به انجام می رساند ولی عشاق هر لحظه به همین ناز هم نیازمند هستند.
فرخنده باد طلعتِ خوبت که در ازل
بُبْریدهاند بر قدِ سَرْوَت قبایِ ناز
طلعت خوب عشق از ازل رخ داده و حافظ آن را گرامی و مبارک می داند چون اساس خلقت را بر اساس عشق می داند.در واقع از روز ازل چنین مقرر شده که سرو عشق با ناز و آهسته آهسته بخرامد و رشد کند.یعنی ناز را مانند قبا از روز ازل بر قامت این سرو دوخته اند.
آن را که بویِ عَنبر زلفِ تو آرزوست
چون عود گو بر آتشِ سودا بسوز و ساز
به هرچیزی در این دنیا ( ازجمله عقل ، ایمان ، احساس و...) که آرزو دارد بوی عنبر فام زلف تو را داشته باشد و همه جا را عطرآگین کند بگو برود و مثل عود در این سودا و خیالش بسوزد و بسازد .عشق بوی منحصر به فرد خودش را دارد.
پروانه را ز شمع بُوَد سوزِ دل، ولی
بی شمعِ عارضِ تو دلم را بُوَد گداز
دل پروانه هنگامی که شمع ( معشوق پروانه ) حضور دارد می سوزد ولی وقتی تو ای عشق که مانند شمع همه جا را روشن می کنی حضور نداشته باشی دلم پریشان می شود و در سوز و گداز می افتد.تصور دنیایی بدون عشق برای حافظ ویران کننده و سوزان است.
صوفی که بی تو توبه ز مِی کرده بود، دوش
بِشْکَست عهد، چون درِ میخانه دید باز
حتی صوفی که دیروز با انکار عشق از می نوشیدن توبه کرده بود وقتی در میخانه عشق را باز دید توبه خود را شکست و می نوشید.
از طعنهٔ رقیب نگردد عیارِ من
چون زر اگر بُرَند مرا درِ دهانِ گاز
حتی اگر مدعیان راه معرفت که مرا می پایند به خاطر تو به من طعنه بزنند ارزش و اعتبار من تغییر نمی کند( نگردد = تغییر نمی کند) من با داشتن عشق مثل طلا شده ام و آنها با طعنه مرا با انبر زرگران بریده اند و ارزش من کم نمی شود
دل کز طوافِ کعبهٔ کویت وقوف یافت
از شوقِ آن حریم ندارد سرِ حجاز
وقتی کعبه کوی عشق هست و من به دورش طواف می کنم دیگر شوق رفتن به حجاز برای مراسم طواف ندارم .حافظ عبادت با درک حضور معشوق را می طلبد نه عبادت تقلیدی بدون درک حضور یار را . و عشق این شرایط را برایش فراهم می کند . در فضای مستی و عشق است که عاشق معشوق را درک می کند . در غیر این صورت عبادت فرقی با بت پرستی ندارد.
هر دَم به خونِ دیده چه حاجت وضو؟ چو نیست
بی طاقِ ابروی تو، نمازِ مرا جواز
نماز هم در ذهن حافظ بدون درک حضور معشوق معنایی ندارد . او تا جلوه حضور ابروی یار را درک نکند حتی با اشک خونبار خود هم وضو نمی گیرد.چنین درکی در فضای عشق مهیا می شود.
چون باده باز بر سرِ خُم رفت کفزنان
حافظ که دوش از لبِ ساقی شنید راز
مثل شرابی که کف آلود تا سر خمره می جوشد حافظ نیز پس از شنیده یکی از رازهای راه عاشقی از زبان ساقی خوشحال و کف زنان به خروش می آید.آری این است فضای مستی و عشق که حافظ حاضر نیست به هیچ وجه از آن دست بردارد چون هر گاه که به مستی می رسد رازی برای ش آشکار می شود.« عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد»
افسانه چراغی در ۲۶ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۲:
چشم رضا و مرحمت: چشمی که با رضایت خاطر و میل و اراده خود و از روی مهر و لطف به روی دیگران باز میشود؛ یعنی با همه بر سر مهر و لطف و مداراست.
حسین قاسمی فرد در ۲۶ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
حافط از تمام ظرفیت های فرهنگی استفاده می کند. در بیت اول این غزل بحث گلایه از معشوق را بیان می کند که می تواند خداوند باشد . در عصری که اشعریت از درو دیوار می بارید و خدایی منتقم و جبار را معرفی می کردند که هر کاری کند عین عنایت است و اگر استغفرالله پیامبرش را هم به جهنم ببرد عین عدالت است.
در چنین زمانی عرفای خراسان به جای رابطه بنده و معبود، رابطه عاشق و معشوق را مطرح می کنند .
در منطق الطیر پرندگان از هدهد می پرسند آیا در محضر معشوق گستاخی رواست؟و البته هدهد تایید می کند هر کس وارد این درگاه شد می تواند با خداوند صمیمی باشد گستاخ در آن عصر به معنای صمیمی و خودمانی بودن ،بوده است.
عقلای مجانین عطار از این جنس هستند .در حکایات مختلف با خدا چون و چرا می کنند گلایه می کنند و...حافظ با استفاده از این سنت عرفانی می فرماید :
زان یار دلنوازم شکری است با شکایت.
رضا تبار در ۲۶ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » داستان کبک » داستان کبک:
کبک نماد انسانهایی است که تمام عمر خود به دنبال جمع کردن مال و منال و ثروت بیش از ضرورت برای زندگی و نیاز واقعی خود هستند.
برمک در ۲۶ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۱:
دگر روز فرمود تا گیو و طوس
ببستند شبگیر بر پیل کوس
در گنج بگشاد و روزی بداد
سپه برنشاد و بنه برنهاد
سپردار و جوشنوران صد هزار
نبرده به لشکر گه آمد سوار
یکی لشکراز پهلوْ آمد به دشت
که از گرد ایشان چهان تیره گشت
درخشیدن خشت و ژوپین ز گرد
چو آتش پس پردهٔ لاجورد
ز بس گونهگونه سنان و درفش
سپرهای زرین و زرینه کفش
تو گفتی که ابری به رنگ آبنوس
برآمد ببارید ازو سندروس
جهان را شب و روز پیدا نبود
تو گفتی سپهر و ثریا نبود
ازینسان بشد تا در دژ رسید
شده خاک و سنگ از جهان ناپدید
خروشی بلند آمد از دیدگاه
به سهراب بنمود کامد سپاه
چو سهراب زان دیده آوا شنید
به بارو برآمد سپه بنگرید
به انگشت لشکر به هومان نمود
سپاهی که آن را کرانه نبود
چو هومان ز دور آن سپه را بدید
دلش گشت پربیم و دم درکشید
بدو گفت سهراب جنگ آزمای
که دل دار برجای و رخ را مسای
از ان پس بدو گفت سهراب گرد
که اندیشه از دل بباید ستردنبینی تو زین لشکر بیکران
یکی مرد جنگی و گرزی گران
که پیش من آید به آوردگاه
گر ایدونکَ یاری دهد هور و ماه
سلیحست بسیار و مردم بسی
سرافراز و نامی نبینی کسی
کنون من به بخت رد افراسیاب
کنم دشت پر خون چو دریای آب
به تنگی نداد ایچ سهراب دل
شد از باره دز به شاداب دل
یکی جام می خواست از میگسار
نکرد ایچ رنجه دل از کارزار
وزانسو سراپردهٔ شهریار
کشیدند بر دشت پیش حصار
ز بس خیمه و مرد و پردهسرای
ندیدند ایچ بر دشت و بر کوه جای
تنها اینها را از فردوسی می بینم آنچه نیست نبودش به است
علی احمدی در ۲۶ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
عاشق کسی است که در راه عاشقی وچود خودش را نیز از یاد می برد و به چیزی جز معشوق نمی اندیشد و از این رو دل سوخته است . نه تنها دل که سینه و جگر و خانه و کاشانه هم می سوزد. اما آنچه به دست می آید جلوه روی یار است که در سراسر راه پر پیچ و خم عاشقی همیشه هست و تجلی می کند. وقتی جلوه او هست دیگر نگران این نیستی که باد این خرمن سوخته را هم ببرد.
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
وقتی عاشق دل و چشمانش را به طوفان بلا سپرده است و دل را نالان و چشمها را گریان از درد عاشقی کرده است، از سیلاب غم و غصه باکی ندارد وحتی اگر این غصه ها خانه وجودش را هم از بین ببرد نگران نیست چرا که لش به عشق زنده است و عشق را که همچون طوفان است تجربه نموده و سیل غم در برابر طوفان عشق ناچیز و بیمقدار
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
زلف در این بیت به عنبر خام تشبیه می شود که نماد خوشبویی است زلف موی بالای پیشای است و از نگاه حافظ در این بیت بر می آید که طی راه عاشقی و رسیدن به زلف یار و بوییدن عطر خوش آن کار ساده ای نیست و تعبیر هیهات یعنی بسیار بعید است. پس به دلش که طمع خامی برای بوییدن زلف یار یعنی رسیدن به وصال دارد می گوید که این سخن را از یاد ببر . حضرت حافظ در جای جای غزلیات خود وصال با معشوق متعالی را بسیار دشوار و نیازمند به صبر فراوان می داند. برای او طی مسیر عاشقی و درک حقایق در مستی فارغ از هشیاری متداول و رایج بسیار ارزشمند تر از توقف در خیال وصال است.
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
آتشکده ها بر اساس مذهب زردتشت مقدس بودند و باید که آتش در آن همیشه روشن می بود. آتشکده پارس هم از این قاعده مستثنی نبود . حضرت حافظ می فرماید سینه من اتشی از درد و سوز عاشقی دارد که می تواند آتش آن آتشکده را نیز ناچیز و بی مقدار سازد.و چشم اشکبار من هم آبروی دجله در بغداد را می برد چون شدت بارش چشمانم بیشتر از آب رود دجله است .مبالغه ایست برای تصویر نمودن درد عشق.
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
پیر مغان نماد الگوی کامل حافظ است به عبارتی از نگاه حافظ انسانیکه حقایق خلقت را با مرام عاشقی و رندی آموخته ، پیر مغان محسوب می شود و لایق استادی است.پس اگر چنین استادی داشتی خود عین نیکبختی است که به تو رو کرده و به دیگران که مدعی راه عاشقی هستند بگو از تو یادی نکنند .در واقع خود را مخاطب می سازد و می گوید هر کس دیگری غیر از پیر مغان و تعالیم او کمکی در راه عاشقی به تو نمی کند.
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر
در این بیت مطابق روال خود مخاطب را عوض می کند و رو به خوانندگان اشعارش می گوید که بدون تلاش در راه عاشقی به جایی نخواهی رسید . اگرچه معشوق جلوه می کند و عاشق را بیقرار خود می سازد اما ادامه راه را نیازمند همت عاشق در تداوم مستی و تمایل به درک حضور معشوق می داند و می فرماید اگر می خواهی دسترنجی از این راه عاشقی حاصل کنی باید در خدمت استاد باشی استاد کسی است که مثل خود حافظ راه عاشقی را پیموده و درس عشق را می آموزد.
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
حتی اگر یک روز تا مرگ من باقی مانده باشد در آن روز فرصتی بده تا دیدارت کنم و بعد از آن مرا مثل فردی راحت و آزاد رهسپار گور کن . عاشقی همچون حافظ دوست دارد تا آخرین لحظات زندگی امیدوار به معشوق بماند. و لذت درک حضور او را در این دنیا حس کند . چون واقعا نمی داند پس از مرگ چه قواعد و قوانینی حاکم است . البته به وجود عشق پس از مرگ باور دارد و امیدوار است . حافظ عشق و راه عاشقی را جاودانه می داند.
دوش میگفت به مژگان درازت بکشم یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
رو به خداوند می گوید ای خدا آن یار دیشب می گفت با مژه هایم چون تیر جانت را نشانه می گیرم و تو را می کشم . حافظ از عاشق کشی یار به خداوند پناه می برد. و از خداوند می خواهد این اندیشه ظالمانه را از ذهن معشوق دور کند . این بیت یکی از ابیاتی است که با برداشت عارفانه دچار دوگانگی می شویم . اگر معشوق خداوند است چرا حافظ از او به درگاه خدا پناه می برد . و اگر معشوق خداوند نیست چگونه جلوه ایست که همه وجود عاشق را تسخیر می کندو بالاتر از همه جلوه های عاشق کش قرار می گیرد.. به نظر می رسد حافظ به خود این اجازه را نمی دهد که معشوق متعالی خود را خداوند بداند . و مقام خداوندی خدا را محفوظ می داند چون خداوند را به طور کامل درک نمی کند. و برخلاف مدعیان دروغین زهد و عرفان جلوه متعالی درک شده را با خداوند برابر نمی دانداز نظر وی این معشوق ازلی برای هرکس از آدمیان جلوه خاصی دارد و هرکس و هرکس بنا به قابلیت های ذهنی خودش آن را درک می کند . در باور حافظ خداوند کسی است که گره ها را می گشاید.و راهها را هموار می کند اما معشوق ازلی راه رسیدن عاشق به خود را با چالش همراه می کند . البته نمی توان در ابیات حضرت حافظ این دو را یکی هم ندانست.ممکن است خداوند جلوه ای معشوق وار هم داشته باشد.
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار برو از درگهش این ناله و فریاد ببر
ای حافظ دل معشوق نازک است و از ناله و فریاد تو ممکن است بشکند.از محضر او بیرون بروو این ناله ها و فریاد های عاشقانه خود را هم با خود ببر . در این غزل حضرت حافظ از معشوق شروع می کند و او را مخاطب قرار می دهد و در پایان غزل خود را مخاطب قرار می دهد. در ابتدای غزل حسرت دیدار روی او را دارد و در پایان غزل در حال گذر از حسرت عاشقی به درد عاشقی است که با ناله و فریاد همراه است و البته درگاه یار جای فریاد و ناله نیست چون دل نازک یار را می رنجاند.
علی احمدی در ۲۶ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹:
حضرت حافظ در بسیاری از اشعارش از دلبر یا دلبران قدرتمند یاد می کند و به مدح آنها می پردازد. این دلبران می توانند شاهان یا وزیران یا دولتمندان قدرتمند باشند که مانند حافظ سعه صدری در مواجهه با باورها و عقاید داشتند و به عشق ورزی به عنوان یک آیین، پای بند بودند.حافظ حتی گاهی به اشتباه به این دلبران عشق می ورزید اما امید به حضور چنین دلبرانی را از یاد نمی برد.از نظر او این دلبران از گذشته تا آینده همیشه بوده اند و حضور خواهند داشت و منجیان راه عاشقی خواهند بود.
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
ای باد صبا از خاکی که یار بر آن گام می نهد بوی خوشی بیاور و غم دل را ببر و مژده آمدن یار را بیاور .بوی خوش رهگذار معشوق دو پیام برای عاشق دارد یکی زدودن غم و نگرانی ها و دیگری ایجاد امید برای وصال و درک یار . در واقع درک بوی خوش یار درکی از حضور او در این دنیاست.از دید عارفانه اگر معشوق متعالی حضور دارد باید حضورش را با جلوه ای به عاشق نمایان کند و او را بیشتر به خود جذب نماید.
نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار
از دهان دوست پیغامی بده که روحبخش باشد و نوشته ای که حاوی خبری خوش از دنیای رازها باشد بیاور .شرایطی است که عاشق از معشوق خبر ندارد گویا او در دنیای رازهاست و اسراری وجود دارد که عاشق نمی داند . آمدن یار همیشه جزء اسرار است و به همین علت از عالم راز ها خواهد آمد.
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمهای از نفحات نفس یار بیار
برای اینکه از لطف نسیم خوشبوی تو نفسم را معطر کنم مقداری از نفس معطر یار را بیاور .حضور هر چیزی که متعلق به معشوق است بر جسم و جان عاشق تاثیر می گذارد . معشوق یک تصویر خیالی نیست . واقعیتی موجود و موثر است.
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
تو را به وفاداری ات سوگند می دهم که خاکی گه محل عبور آن یار عزیز است را طوری بیاوری که به دنبالت نامحرمان با آمدنشان غباری برپا نکنند . یعنی خبر را طوری بیاوری که کسی نفهمد چون ممکن است مانع از آمدن وی شوند.
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب بهر آسایش این دیده خونبار بیار
به کوری چشم آنان که نمی خواهند حضورش را ببینند و برای آسایش و راحت شدن این چشم که خون می گرید از محل عبور دوست گردی بیاور .(گردی که بر چشمان برای درمان می مالند منظور حافظ است)تضاد بسیار زیبای این بیت تقابل کوری رقیب و بینایی عاشق راستین است.رقیبانِ مدعی وصال با معشوق متعالی فقط دنباله روی تصویری هستند. و از حضور یار و درک نشانه های او غافلند. ولی عاشق راستین معشوق را به هر طریقی درک می کند. خواه با گرد خاک رهگذار دوست یا بوی خوش آن خاک یا حتی خود آن خاک.نکته دیگر اینکه راه عاشقی راه طی طریق کورکورانه نیست راهیست که باید آن را با آگاهی پیمود.با چشمانی باز که قابلیت درک حقایق را داشته باشد.
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست خبری از بر آن دلبر عیار بیار
یکی از زیباترین ابیات حضرت حافظ همین بیت است.کسی که در راه عاشقی آماده جان باختن است نباید از روی خامی و ساده دلی چنین کند . عاشقی پیروی کورکورانه نیست . آگاهی و باخبری لازم دارد .عاشق باید حضور یار را درک کند و از حضورش باخبر شود . یاریا همان دلبر قدرتمند و عیّار اگرحتی در پرده باشد باید اثری یا نقشی از او برای عاشق مشخص شود .عیار فرد پاکدلی است که داد مظلومان را از ظالمان می ستاند و دلبر حافظ چنین قدرتی را دارد.
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن به اسیران قفس مژده گلزار بیار
خطاب حضرت حافظ افرادی هستند که همراه آن دلبر قدرتمند هستند . سپاس که تو ای بلبل در خوشی دیدار یار هستی . حال مژده آن گلزار را برای ما بلبلان اسیر قفس هم بیاور.
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست عشوهای زان لب شیرین شکربار بیار
کام به معنای دهان است . کام جان تلخ شد یعنی جانم افسرده شد چرا که بدون حضور دوست بسیار صبر کرده ام.حال از لب شیرین و شکربار یار عشوه ای برایم بیاور.حتی اگر یار حرفی نزند و فقط با لب شیرینش ادا در بیاورد این حرکت نیز برایم مغتنم است.
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
چند وقتی است که دل من چهره آن یار که مقصود من است را ندیده ای ساقی آن جام شراب را که مثل آینه ای تصویر یار را نشان می دهد بیاور.جام می را به آینه تشبیه می کند . حافظ کسی است که «در پیاله عکس رخ یار » می بیند.چراکه می برایش مستی به ارمغان می آورد تا شاید حضور یار را در مستی درک کند.
دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار
دلق که لباس حافظ است نمادی از اعتبار اوست . می گوید این دلق ارزشی ندارد آن را با شرابی رنگین کن . یعنی در راه عاشقی این اعتبار را باید نثار کرد. برای یافتن اثر و نشانی از یار ارزش دارد که اعتبارت را لکه دار کنی و با می مست گردی و تو را رسوا شده و مست از بازار بیاورند.
البته می توان این غزل را با تعبیر عارفانه هم شرح داد . عاشق همیشه جویای وصال با معشوق متعالی است و در این راه بارها به امید وصال مست می شود و در حیرت عاشقی می ماند و درد عاشقی را تحمل می کند و این چرخه را بارها تجربه می کند .وصال با معشوق متعالی همیشه امکان پذیر نیست و حتی گاهی غیر ممکن به نظر می رسد اما عاشق امیدوارانه به آن می نگرد و در این راه صبر می کند و در هر چرخه عاشقی که با مستی توام است انتظار درک نشانه ای از معشوق را دارد خواه پیغام باشد یا بویی خوش و یا کرشمه ای از لب شیرین.
برمک در ۲۵ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۴: