گنجور

حاشیه‌ها

برمک در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۷:

سوی شهر ترکان بکین تاختن
وزان روی لشگر برون اختن

سوی و نه سوس

برمک در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۰ در پاسخ به همیرضا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۹:

شما به نام  او بنگر و خود داستان  بخوان شیخ الاسود . خودپرستی نگر و پایه دژخیمی را

برمک در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۶ در پاسخ به همیرضا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۹:

کدام ضرورت قافیه ؟ قافیه همین است و ضرورتی در کار نبوده قافیه این سروده خاکی چالاکی تریاکی است  روان و بجا و  هیچ ضرورت و غیر ضرورتی درکار نیست  ان دوست سخنی بیخود گفت و پاسخ سخن بیخود سخنی بیخودتر نیست .باید پاسخ او نوشت در اینجا تریاق نادرست و تریاک درست است یا نوشت تریاک و تریاق یکیست و در اینجا جز تریاک نمی نشیند اندکی به دانش سرودن و قافیه  بپردازید .

برمک در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۳ دربارهٔ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۲۲ - مدح علاء الدوله سلطان مسعود:

این سروده از شاهکارهای  مسعود سعد است                                                                                                                                                                                                               
بگشادشان دو روزن جانکاه بر دو یال
ریزان از آن دو روزن از خون دو ناودان
آغار کرده خاک زمین را ز خون این
آهار داده سنگ سیه را ز مغز آن
ره پیش برگرفتی و ناگاه پیش تو
مردان کار دیده و گردان کاردان
 خوش بگسلد چو خیزد زنجیر آهنین
باز ایستد به جای به یک تار پرنیان
کار تو را ز ترک گذشته لب سپر
رای تو را به گوش رسیده زه کمان
راندی چنانکه خاک نشورید بر زمین
رفتی چنانکه مرغ نجنبید ز آشیان

چون بنگریستند  بدستی نبود بیش

از راه کهکشانش تا راه کهکشان

نیلوفری  پرند تو کشت آن گروه را
بر پشت و سینه لاله و بر چهره زعفران

در هر تنی پراکند آن پرنیان پرند

خاکی کزو نروید جز دار پرنیان

 

خسته ز پیش تیغ تو و  سم رخش تو

خونش به نهروان شد و گردش به قیروان

خاکستری شد آن کوه از آتش نبرد

دودی سیه برآمد زان تیره دودمان

بخت جوان یکی شد با رای پیر تو

ای کرده باز پیر جهان را ز سر جوان

بستان چو ناردان و چو گلنار باده ای

زان کش رخ و لبست چو گلنار و ناردان

 

همایون در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۹:

غزل بسیار زیبایی است و همانگونه که به سادگی میتوان دریافت از یک دگرگونی بزرگی میگوید، از آن زمان که استادی می‌کرد و همه میخواستند از او بیاموزند و کم کم از این کار دوری میکند و به دیوانگی یا همان دوری از عادت های همیشگی روی می‌آورد

از اینکه از بت بی رنگ و بو میگوید میتوان پی برد که همچنان غزل پیش از ملاقات شمس و دگرگونی ژرف اوست

و آنجا که از مجنون بدون لیلا میگوید و هر صورت فربه و تنومندی  را ‌‌گمراه کننده میشمارد و نادیده می‌گیرد تاییدی بر این برداشت میتواند باشد 

فرهود در ‫۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۳ در پاسخ به ماهان فرمانی دربارهٔ سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۳۶:

در سرزمین‌های مسلمان، گاهی اقلیت‌های غیرمسلمان مالیات اضافه پرداخت می‌کرد‌ه‌اند و در سرزمین‌های (مثلا مسیحی) گاهی اقلیت مسلمان مالیات اضافه پرداخت می‌کرده‌اند؛

منظور سعدی از «جزیت مسلمانی» حالت دوم است.

ماهان فرمانی در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۳۶:

در بیت اول پول حلال هست چون در ازای خدمت به خلق بوده و در بیت دوم پول حرام است چون پول به زور گرفته شده از مردم به زور مسلمان شده هست..اشاره به جزیه...

همایون در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷:

این غزل که بیشتر از روی عادت شعر سر‌ودن گفته شده و بازی شاعرانه‌اش بر هسته اندیشه درون آن که از آن جلال‌دین و بستگی او به عشق است، می چربد با افراط در بازی قافیه پردازی و تفریط در والایش معنا و مستی می‌تواند بسیار پیش تر از ملاقات با شمس تبریز سروده شده باشد 

همایون در ‫۲ ماه قبل، یکشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۳:

برای پی بردن به ویژگی کیقباد باید به فهم نوآیندگی (emerging ) پی برد که جلال‌دین آنرا با رخسیدن (رقص) همانند میکند، ویژگی کیقباد در آن است که رستم و رخش با او همرهند 
همه هستی از همین نوآیندگی می‌آید و همراهی، که به فرهنگ می‌رسد و در زبان و سخن خودنمایی میکند. آنچه در آغاز اتمی به نام هیدروژن است هر دم به نوآیند تازه‌ای در می‌آید هیدروژن و اکسیژن به نوآیندی به نام آب می‌رسد که همانند هیچکدام نیست 

شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد
هست حریف تو در این رقص باد
باد چو جبریل و تو چون مریمی
عیسی گُل‌روی از این هر دو زاد
رقص شما هر دو کلید بقا‌ست
رحمت بسیار بر این رقص باد
تخت‌گه نسل شما شد دماغ
تخت بود جایگه کیقباد

Morteza Riahi در ‫۲ ماه قبل، یکشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۳ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱:

«مژده‌ای دل»: خطاب به دل، نوید یک اتفاق بزرگ و رهایی‌بخش

Morteza Riahi در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۲۹ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۱۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب:

1. «به نام خداوند جان و خرد»

در همین مصرع اول، فردوسی دو مفهوم کلیدی را کنار هم می‌آورد:

جان → مبدأ حیات (بعد وجودی انسان)

خِرَد → مبدأ فهم و تشخیص (بعد معرفتی انسان)

👉 پیام: انسان فقط با زندگی کردن کامل نیست؛ ارزش او به «خرد» است.
فردوسی عملاً می‌گوید: بالاترین ابزار شناخت خدا، عقل است.

برمک در ‫۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۵۹ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۷:

بیگمان  نجس نیست و بخس است

تو کشتمند جهانی ز داس مرگ بترس
 کنون که زرد شدستی چو گندم بخسی

بخس به چم دیم و بش (گیاهی که بع نم زمین  و اسمان بیکارند بی ابیاری ) باشد استیم  گندم و جو  دیم بسیار شکننده تر از گندم و جو ابی است و به اسانی درو میشود

| . دیم. ( از انجمن آرا ) ( آنندراج ) : و هیچ آب روان نباشد و نه کاریز وهمه غله ایشان بخس است. ( فارسنامه ابن البلخی ص 140 ). و غله آنجا ( غندجان ) بخس باشد. ( فارسنامه ابن البلخی ص 143 ). و غله آنجا [ خشت و کمارج ] بعضی بخس است و بعضی باریاب. ( فارسنامه ابن البلخی ص 143 ). وهمه غله ایشان [ کازرون ] بخس باشد و اعتماد بر باران دارند. ( فارسنامه ابن البلخی ص 145 )


برمک در ‫۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۸ دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۶۰ - نامه نوشتن ویس به رامین و دیدار خواستن:

روز به چم خورشید نیز است و در اینجا  روز خور است

ز روزی بر حد مغرب رسیده

به روزی سر ز مشرق برکشیده





برمک در ‫۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۴ در پاسخ به مهری دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۶۰ - نامه نوشتن ویس به رامین و دیدار خواستن:

اگر گفته بودید سه شب پایان ماه است که ماه از زمین دیده نمیشود نیز پیدا بود نیاز به اوردن قمر نبود پپیداست کدام ماه را میگویید

برمک در ‫۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۸ در پاسخ به رضا دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۶۰ - نامه نوشتن ویس به رامین و دیدار خواستن:

این چگونه  خواندن  کم (که ام) است؟
 مگرنه دست ترا و دست مرا و خاک ترا و خاک مرا ،  دستت و دستم  و خاکت و خاکم میگوییم؟ مگرنه   سایه ام و پایه اش و خاکه اش  را سایم  و  پایش و خاکش میگوییم؟ چگونه که‌م  و که‌ش را چنین ناخوانا میخوانید؟

کیست کش مهر تو در دل نبود

 میدانیم که  ایرانیان  صدای کوتاه  را نمی نویسند مگر در  پایان واژه یا تک حرف(جز ایندو اندک جایی هست که از نوشتنش ناچارند چون خور تا خر نخوانند)  مانند  دو  تو ( و که میان دو واژ یا اغاز سخن به تنها میآید  انرا -ُ باید خواند  )   پرده  ستارگ خانه   نه  به   ( انچه  پس از  پرده و خانه و نه و به  امده هـ نیست و صدای ا کوتاه است  که انرا خمانده اند تا  کوتاهی ان  پیدا باشد  و انرا کشیده نخوانند  اصل  این واژگان  پردگ وستارگ و خانگ و پد است چون حرف پایان را به زبان نیاورند ناچار  صدای حرف  پیشین ان همچنان می ماند  ) در سالهای واپسین در ایران  انرا به لهجه تهرانی گفته و انرا کسره میپندارند که با انچه پیشتر رفت  راست نیاید 

فرانسوا کاظمی‌نیا در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۰ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۱۳:

زنده‌یاد دکتر فریبرز رییس‌دانا، می‌گفت این دوبیتی عصاره‌ی ادبیات فارسی در قرون و اعصار است و بسیار دوستش می‌داشت...

برمک در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۳۳ در پاسخ به ندا امین الرعایایی دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۴:

یکی از معانی گرفتن یعنی مشغول   و  ملامت کردن گرفت یعنی مشغول  ملامت او شد

برمک در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۳۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۴:

دشمنان را پوست برکن دوستان را پوستین

برمک در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۲۹ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۴:

خودت گفتی که میگوید چون به سختی ماندی تن به  بیچارگی مسپار و خود را نباز نمیگوید همیشه بلکه میگوید اگر  درماندی و هیچ راهی برات نماند  خود را مباز و البته این داستان بیشتر  طنز است گلستان سعدی جهانی است که هست  با همه نیکی ها و بدی هایش و  بوستان سعدی  جهانیست که باید باشد  یعنی بوستان  برین شهر یا مدینه فاضله است  و  گلستان همین شهر یا همین جهان با  همه خوب و بدیهاش است.  سعدی میگوید قناعت کن اما میداند  هرکسی حدی از شکیبایی  دارد   و برای اکه شکیبا نیست میگوید خود را مباز چون به سختی در بمانی  دشمنان را پوست برکن دوستان را پوستین

برمک در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۱۵ در پاسخ به ندا امین الرعایایی دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۴:

واژه هل در پارسی پهلوی نیز به معنی حلال است و هلشن و هرشن به معنی  حلال کردن و امرزش  است  در پارسی دری نیز  هل و  هشتن  بمعنی نهادن و  رها کردن و اجازه دادن است و پهل یا بهل  به معنی  هشتن و حلال کردن    

۱
۱۵
۱۶
۱۷
۱۸
۱۹
۵۷۴۱