گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۲:

ز ابرام طلب نومیدی‌ ام آخر به چنگ آمد

دعا از بس ‌گرانی‌ کرد دستم زیر سنگ آمد

ز سعی هرزه‌جولان رنجها بردم درین وادی

ز پایم خار اگر آمد برون از پای لنگ آمد

بیدل دهلوی 

نه از مسجد فتوحی شد نه از میخانه امدادی

به هر جانب که رفتم پای امیدم به سنگ آمد

صائب تبریزی 

تا به کی باشی گرفتار امید

ناامیدی پیشه کن آزاد باش

طغرای مشهدی

سوشیانت در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۹:

شاهکاره واقعا. چه بازی فوق‌العاده‌ای با واژگان. آدم حیرت می‌کنه. حظ می‌کنه. 

روان مولانا و همچنین روان دیگر بزرگان ما چون سعدی و فردوسی و حافظ، شاد باد.

سپاس از گنجور

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲:

این غزل،

 

1- در کهن‌ترین نسخه خطی دیوان حافظ، با دیباچه محمد گل اندام (سال 801 قمری، چاپ میراث مکتوب، سال 1374، تهران ایران) دارای 10 بیت است؛ یعنی، بدون بیت شماره 10 در نسخه قزوینی.

2- در ترجمه انگلیسی کلارک (1891میلادی) و نیز ترجمه آلمانی (جلد اول، 1858 میلادی) 13 بیت دارد.

3-در نسخه شادروان هوشنگ ابتهاج نیز دارای 13 بیت می‌باشد.

بزرگمهر در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۲ در پاسخ به یار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

تو خودت کشف کردی که اینقدر اصرار داری  همه جا  و به همه بگویی؟!!!! ارشمیدس!

باب 🪰 در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۴ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷:

درود بر شما دوست و استاد عزیز، برگ بی‌برگی 🌿

 

فرمایش شما کاملاً متین است؛ بعضی غزل‌های مولانا را باید نخست زمزمه کرد و چشید (مخصوصا با کار آقای علیزاده و معتمدی)، نه اینکه زیر بارِ تفسیرهای خشک، جانِ شعر و شاعر را گرفت.

 

اما استاد، همان‌طور که بنده حقیر و دو مدل زبانی‌ای که با آن‌ها کار می‌کنم، یعنی جی‌پی‌تی و جمینای، پیش‌تر از صدها حاشیهٔ روشنگر شما در گنجور، به‌ویژه رمزگشاییِ بی‌نظیرتان دربارهٔ واژهٔ «فرّخ» در شعر حافظ، و هم‌سویی آن با «فریدونِ فرّخِ» فردوسی، بسیار آموخته‌ایم، این بار نیز، از همان زاویه‌دید شما بهره بردیم؛ زاویه‌ای که «فرّخ» را به یک شخص یا فرشته محدود نکرد، بلکه آن را امتدادِ زیبایی، بیداری و اصلِ الهی در انسان دید.

 

به گمانم همان نوری که شما در «رویِ فرّخ» حافظ نشان دادید، در این غزل شمس با نام جانِ عاشق آشکار شده است.

 

پس با اجازهٔ شما، برای نسل تازه و انسان‌های غیرفارسی‌زبان، کمی با این نظر مخالفت می‌کنم که چنین غزلی تا ابد فقط باید در سکوت زمزمه شود. اگر این آتش فقط در خلوتِ اهل دل بماند، جهانِ امروز چگونه از حرارت این شاهکار بهره ببرد؟

گویند رمزِ عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تَقریر می‌کنند

 

البته که بنده از مگسِ آستانِ منصور هم کمتر هستم، اما با تکیه بر آموزه‌های روشنگرِ خودتان و استفاده از تکنولوژی، کوشیدیم این غزل را از غبارِ نگاهِ کور و مرده بیرون بکشیم و نیروی زنده‌اش را برای ذهنِ امروز روشن‌تر کنیم.

 

امیدوارم وقت کنید، بخوانید و چوبِ استادی خود را بر این شاگردِ خامِ خود بنوازید.

---------

هشدار: این غزل، یک مرثیه یا مناجاتِ منفعلانه نیست؛ شرحِ نیروی انسانِ عاشق و بیدار است؛ انسانی که وقتی جانش از عشق به «دم» می‌آید، سقفِ عالم کهنه می‌شکافد و طرحی نو آغاز می‌شود.

---

🔥

گر جان عاشق «دم» زند، آتش در این عالم زند
وین عالم بی‌اصل را، چون ذره‌ها برهم زند

جان عاشق: انسانِ عاشق و بیدار.
«دم» زند: یک لحظه نیروی زندهٔ عاشق به حرکت درآید؛ نه نفس معمولی و نه بازدم.
عالم بی‌اصل: جهانِ بی‌ریشهٔ ظاهر، ترس، نقش، منیت و خیال.

معنی:
اگر جانِ عاشقِ بیدار حتی یک «دم» به حرکت درآید، در این جهان آتش می‌اندازد و این عالمِ بی‌ریشه را مثل ذره‌ها از هم می‌پاشاند.

اشارهٔ نزدیک از حافظ:
ای دل آن «دم» که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج، به صد حشمت قارون باشی

---

🌊

عالم همه دریا شود، دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی، گر خویش با آدم زند


دریا: تمام ذره‌ها در جهان از هیبتِ آن نیروی بیدار، به دریای اشک و حیرت بدل می‌شود.
هیبت: عظمتِ ترس‌آور و تکان‌دهنده؛ نیرویی که جهان را از جا می‌کند.
لا شود: محو و بی‌اثر شود.
آدم و آدمی: هم انسان، هم انسانیت و هویتِ معمولی انسان.
خویش با آدم زند: نیروی بیدار با آدمِ محدود و معمولی برخورد کند؛ نه دعوای فیزیکی، بلکه فرو ریختن هویت کهنهٔ آدمی.

معنی:
جهان از هیبتِ این نیروی بیدار چنان می‌لرزد و می‌گرید که همه‌اش دریا می‌شود؛ و خودِ دریا هم از شدت آن هیبت محو می‌گردد. اگر این نیروی بیدار با آدمِ محدود و معمولی برخورد کند، نه آدم می‌ماند و نه آدمیت.

اشارهٔ نزدیک از حافظ:
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید پدید
عالمی دیگر بباید ساخت، وز نو آدمی

 

---

💨

دودی برآید از فلک، نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی، بر گنبد اعظم زند

فلک: آسمان و نظم بالای جهان.
خلق و ملک: زمینیان و آسمانیان.
گنبد اعظم: سقف بزرگ هستی / آسمانِ برین.

معنی:
از آسمان دودی برمی‌خیزد؛ نه آفریده‌ای می‌ماند و نه فرشته‌ای. ناگهان از همان دود، آتشی برمی‌خیزد و به سقف بزرگ عالم می‌زند.

اشارهٔ نزدیک از باباطاهر:
به آهی، گنبد خضرا بسوزم
فلک را جمله سر تا پا بسوزم

 

---

🌌

بشکافد آن «دم» آسمان، نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

آن «دم»: همان لحظهٔ انفجار نیروی عاشق.
کون و مکان: زمان و مکان / چارچوب جهان.
سور بر ماتم زند: جشن بر عزا غلبه کند؛ پایانِ کهنه و شروعِ نو.

معنی:
در آن «دم»، آسمان می‌شکافد؛ نه زمان می‌ماند، نه مکان. در جهان شوری تازه می‌افتد و جشنِ آفرینش نو بر ماتمِ جهان کهنه پیروز می‌شود.

اشارهٔ نزدیک از حافظ:
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

 

---

🐎☯️🐎

گه آب را آتش برد، گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم، بر اشهب و ادهم زند

آب و آتش: دو نیروی ضد هم که قانونشان به‌هم می‌ریزد.
دریای عدم: موجِ نیستی؛ نیرویی فراتر از بودنِ معمولی.
اشهب و ادهم: اسب سفید و سیاه؛ نماد روز و شب.

معنی:
گاهی آتش، آب را می‌برد؛ گاهی آب، آتش را می‌بلعد. گاهی موج دریای عدم بر روز و شب می‌کوبد؛ یعنی چرخهٔ معمولی زمان از کار می‌افتد.

---

☀️

خورشید افتد در کمی، از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان، آن جا که محرم کم زند

نور جان آدمی: روشنایی انسانِ بیدار.
نامحرمان: کسانی که از این حال بیرون و بی‌خبرند.
محرم کم زند: حتی آگاهان هم آنجا کم دم می‌زنند.

معنی:
خورشید در برابر نور جانِ انسانِ بیدار کم می‌آورد. در این مورد چیزی از نامحرمان مپرس؛ آنجا حتی محرم و آشنا هم کم می‌گوید.

اشارهٔ نزدیک از مولانا:

آفتاب آمد دلیلِ آفتاب
گر دلیلت باید، از وی رو متاب

و از حافظ:

در حریمِ عشق، نَتْوان زد دَم از گفت و شنید
زان که آنجا، جمله اعضا، چشم باید بود و گوش

 

---

🪐

مریخ بگذارد نری، دفتر بسوزد مشتری
مه را نماند، مِهتری، شادّیِ او بر غم زند

مریخ: جنگ، تندی، مردانگی و زور.
مشتری: دانش، دفتر، قضاوت و نظم.
مهتری ماه: بزرگی و فرمانروایی ماه، زنانگی و زیبایی.
شادی بر غم زند: شادی بر غم چیره شود.

معنی:
مریخ جنگجویی و زور خود را کنار می‌گذارد، دفتر مشتری می‌سوزد، ماه بزرگی خود را از دست می‌دهد، و شادی بر غم پیروز می‌شود.

اشارهٔ نزدیک از حافظ:

از مرادِ شاه منصور ای فلک سر برمتاب
تیزیِ شمشیر بنگر قوّتِ بازو ببین

 

---

🎼

افتد عطارد در وحل، آتش درافتد در زحل
زَهره نماند زُهره را، تا پردهٔ خرم زند


عطارد: نویسنده و پیام‌رسان آسمان.
وحل: گل و لجن؛ گیر افتادن و از کار افتادن.
زحل: سیارهٔ سردی، سنگینی و دوری.
زَهره / زُهره: بازی زبانی؛ هم سیارهٔ ناهید، هم دل و جرئت.

معنی:
عطارد در گل می‌افتد، زحلِ سرد آتش می‌گیرد، و زهره حتی دل و جرئت ندارد که پردهٔ شادی بنوازد. یعنی نظم آسمانی و موسیقی جهان از کار می‌افتد.

اشارهٔ نزدیک از حافظ:

بگیر طُرِّهٔ مه‌چهره‌ای و قِصِّه مَخوان
که سَعْد و نَحْس ز تأثیرِ زُهْرِه و زُحَل است

 

---

🌈

نی قوس ماند، نی قزح، نی باده ماند، نی قدح
نی عیش ماند نی فرح، نی زخم بر مرهم زند

قوس و قزح: رنگین‌کمان.
باده و قدح: شراب انگوری و جام؛ مستی و ظرفِ مستی.
زخم و مرهم: درد و درمان.

معنی:
نه رنگین‌کمان می‌ماند، نه شراب و جام؛ نه عیش می‌ماند، نه شادی؛ حتی رابطهٔ زخم و مرهم هم از کار می‌افتد.

---

🌧️

نی آب نقاشی کند، نی باد فراشی کند
نی باغ خوش‌باشی کند، نی ابر نیسان نم زند

آب نقاشی کند: آب دیگر نقش و زیبایی نمی‌سازد.
باد فراشی کند: باد دیگر بساط جهان را پهن نمی‌کند.
ابر نیسان: ابر بهاری و بارانِ زاینده.

معنی:
آب دیگر نقاشی نمی‌کند، باد دیگر فرش جهان را نمی‌گستراند، باغ دیگر خوشی نمی‌آورد، و ابر بهاری دیگر نمی‌بارد.

---

🎶

نی درد ماند نی دوا، نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا، نی چنگ زیر و بم زند

درد و دوا: رنج و درمان.
خصم و گوا: دشمن و شاهد.
نای و نوا / چنگ زیر و بم: ساز، صدا و موسیقی جهان.

معنی:
نه درد می‌ماند، نه درمان؛ نه دشمن می‌ماند، نه شاهد؛ نه نی می‌ماند، نه نوا؛ نه چنگی که زیر و بم بزند. همهٔ دوگانگی‌ها و صداهای جهان خاموش می‌شوند.

---

🍷

اسباب در باقی شود، ساقی به خود، ساقی شود
جان ربی الاعلی گُوَد، دل ربی الاعلم زند

اسباب: علت‌ها، ابزارها و واسطه‌ها.
باقی: آنچه می‌ماند؛ حقیقتِ پایدار.
ساقی به خود ساقی شود: سرچشمه از بیرون جدا نیست؛ در خود آشکار می‌شود.
ربی الاعلی / ربی الاعلم: زبانِ حیرت و اوجِ بیداری.

معنی:
همهٔ علت‌ها و واسطه‌ها در حقیقتِ باقی حل می‌شوند. ساقی دیگر از بیرون نمی‌آید؛ در خود آشکار می‌شود. جان و دل در اوجِ حیرت، حقیقتِ برتر و داناتر را صدا می‌زنند.

---

🎨

برجه که نقاش ازل، بار دوم شد در عمل
تا نقش‌های بی‌بدل، بر کسوهٔ مَعلَم زند

برجه: برخیز.
نقاش ازل: نیروی آفرینندهٔ ازلی.
بار دوم: آفرینش دوباره / طرح نو.
کسوهٔ مَعلَم: جامه یا پردهٔ نقش‌دار؛ پارچهٔ جهان تازه.

معنی:
برخیز، چون نقاش ازل دوباره دست به کار شده است تا نقش‌هایی بی‌مانند بر جامهٔ جهان تازه بزند. اینجا نابودیِ قبل، مقدمهٔ آفرینش دوباره است.

اشارهٔ نزدیک از حافظ:

خیز تا بر کِلْکِ آن نَقّاش‌، جان، اَفْشان کُنیم
کاین هَمِه نَقْشِ عَجَب در گَرْدِشِ پَرْگار داشت

 

---

🕯️

حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق، سوخته
آتش بسوزد قلب را، بر قلب آن عالم زند

حق و ناحق: حقیقت و دروغ / اصل و بدل.
قلب: دل، مرکز، هسته.
آن عالم: جهان یا مرتبهٔ دیگر.

معنی:
حقیقت آتشی روشن کرده تا هرچه ناحق است بسوزد. آن آتش از قلب می‌گذرد و بعد به قلبِ آن عالم می‌زند؛ یعنی از این جهان عبور می‌کند و جهانِ دیگر را روشن می‌کند.

اشارهٔ نزدیک از حافظ:

سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

 

---

خورشید حق، دل شرق او، شرقی که هر «دم»، برق او
بر پورهٔ ادهم جهد، بر عیسی مریم زند

خورشید حق: نور حقیقت.
دل شرق او: دل، جای طلوع آن خورشید است.
هر «دم» برق او: در هر لحظه، برق و جهشِ آن نور.
پورهٔ ادهم: اشاره به ابراهیم ادهم؛ پادشاهی که تخت را رها کرد و نماد بیداری زمینی شد.
عیسی مریم: نماد جان‌بخشی، بیداری و نفسِ زنده‌کننده.

معنی:
خورشید حقیقت از دل طلوع می‌کند، و برق آن در هر «دم» می‌جهد. این نور از بیدارترین انسانِ خاکی، یعنی ادهم، تا نفسِ زنده‌کنندهٔ عیسی مریم می‌رسد.



---------

 

This poem is not about worshipping a faraway power; it is about the awakened lover of life, the living force inside any being when love burns through the small self.

 

Other traditions may call this Atman, Brahman, the Dao, Buddha-nature, the deathless spark, or the breath of life; Rumi calls it the awakened lover.

 

When that lover takes one true breath, time and place crack open, falsehood burns, old forms fall, and a new creation begins.

 

For a listening bridge, Alan Watts and Ram Dass touch the same force through the words of the Gita; the relevant part starts at 37:00 here

 

🔥 "One Living Breath" 🔥

گر جان عاشق دم زند، آتش در این عالم زند
وین عالم بی‌اصل را، چون ذره‌ها برهم زند

If the awakened lover takes one breath,
This fake world burns and falls to death.
This rootless world will break and fly,
Like dust and atoms through the sky.

 

🌊 "Sea Of Awe" 🌊

عالم همه دریا شود، دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی، گر خویش با آدم زند

The world turns sea from awe and fright,
The sea itself fades out of sight.
Neither man nor mankind leaves a trace,
When that force strikes the human race.

 

💨 "Smoke And Fire" 💨

دودی برآید از فلک، نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی، بر گنبد اعظم زند

A smoke will rise beyond the sky,
No creature stays, no angels fly.
Then from that smoke, a fire will come,
And strike the highest cosmic dome.

 

🌌 "Sky Breaks Open" 🌌

بشکافد آن دم آسمان، نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

That breath will split the sky apart,
No time remains, no place can start.
A storm of joy will shake the frame,
A feast will rise above all pain.

 

🐎 "Day And Night" 🐎

گه آب را آتش برد، گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم، بر اشهب و ادهم زند

At times, fire carries water away,
At times, water eats fire that day.
Then waves of void's sea rise and bite,
And crash on day and crash on night.


☀️ "Human Light" ☀️

خورشید افتد در کمی، از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان، آن جا که محرم کم زند

The sun grows weak and loses flame,
Beside the light of true human frame.
Ask little from those far away,
Where even close ones little say.

 

🪐 "Planets Fall" 🪐

مریخ بگذارد نری، دفتر بسوزد مشتری
مه را نماند، مِهتری، شادّیِ او بر غم زند

Mars will drop its war and pride,
Jupiter’s books will burn inside.
The moon will lose its royal name,
And joy will strike the hearts in pain.

 

🎼 "Venus Goes Silent" 🎼

افتد عطارد در وحل، آتش درافتد در زحل
زَهره نماند زُهره را، تا پردهٔ خرم زند

Mercury falls into the mud,
Fire runs through Saturn’s blood.
Venus loses heart to play,
The song of joy fades far away.

 

🌈 "No Cup, No Rainbow" 🌈

نی قوس ماند، نی قزح، نی باده ماند، نی قدح
نی عیش ماند نی فرح، نی زخم بر مرهم زند

No bow remains, no rainbow light,
No wine, no cup, no sweet delight.
No pleasure stays, no joy can come,
No wound will meet its healing calm.

 

🌧️ "Nature Stops" 🌧️

نی آب نقاشی کند، نی باد فراشی کند
نی باغ خوش‌باشی کند، نی ابر نیسان نم زند

No water paints the world with grace,
No wind lays carpets into place.
No garden opens doors of cheer,
No spring cloud drops its rain down here.

 

🎶 "Nothing Remains" 🎶

نی درد ماند نی دوا، نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا، نی چنگ زیر و بم زند

No pain remains, no cure is near,
No foe remains, no witness clear.
No flute remains, no tune can play,
No harp can rise or fall that day.

 

🍷 "The Cupbearer Within" 🍷

اسباب در باقی شود، ساقی به خود، ساقی شود
جان ربی الاعلی گُوَد، دل ربی الاعلم زند

All causes fade in what will stay,
The cupbearer wakes within that day.
Life cries out to the highest light,
The heart beats truth beyond all sight.

 

🎨 "Second Creation" 🎨

برجه که نقاش ازل، بار دوم شد در عمل
تا نقش‌های بی‌بدل، بر کسوهٔ مَعلَم زند

Rise, the ancient Painter starts again,
To draw a second world beyond our pen.
New matchless forms begin to frame,
Upon the cloth of life and flame.

 

🕯️ "Truth Fire" 🕯️

حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را، بر قلب آن عالم زند

Truth has lit a fire so bright,
To burn all falsehood out of sight.
That fire burns through the heart,
Then lights the other realm apart.

 

⚡ "Sun Of Truth" ⚡

خورشید حق، دل شرق او، شرقی که هر دم، برق او
بر پورهٔ ادهم جهد، بر عیسی مریم زند

The heart is where Truth’s sun is born,
Each breath, its lightning cuts the mourn.
It strikes through Adham’s earthly name,
And lights the death-waking Jesus flame.

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۸ در پاسخ به سید رضا علوی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۳ - بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راه‌زن:

کزدم هم صحیح است

هزار کزدم غم را کنون ببین کشته

هزار دور فرح بین میان ما بی جام

فسون رقیه کزدم نویس عید رسید

که هست رقیه کزدم به کوی عشق مدام

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۷ در پاسخ به عبد الله دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۳ - بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راه‌زن:

آنچ صحیح است

از این دست در ادبیات فارسی مخصوصا اشعار مولانا بسیار است

آنچ را در همین گنجور جستجو کنید

سناتور سنتور در ‫۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳۴:

شور عشق است نمک مائده هستی را

ای خوش آن عمر که در شغل محبت گذرد

صائب تبریزی 

شورِ عشقی کو ، که رسوای جهان سازد مرا ؟

بی‌ نیاز از نام و فارغ از نشان سازد مرا

صائب تبریزی 

خوشتر از کُنجِ دهانِ یار می‌آید به چشم

گوشه‌ای کز دیدهٔ مردم نهان سازد مرا

صائب تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:

شور عشق است نمک مائده هستی را

ای خوش آن عمر که در شغل محبت گذرد

صائب تبریزی 

شورِ عشقی کو ، که رسوای جهان سازد مرا ؟

بی‌ نیاز از نام و فارغ از نشان سازد مرا

صائب تبریزی 

خوشتر از کُنجِ دهانِ یار می‌آید به چشم

گوشه‌ای کز دیدهٔ مردم نهان سازد مرا

صائب تبریزی 

محمد حسین نیا در ‫۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۷:

عرض ادب و احترام

جسارتا بیت چهارم، توی مصرع دوم به اشتباه بینا رو بنیاد نوشتید

لطف بفرمائید اصلاح کنید

مجتبی رضایی بزرگمهر در ‫۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

بیت آخر چون سوالی هست 

ای بی بصر من می روم؟ او می‌کشد قلاب را 

فکر میکنم اینطوری صحیح تر باشد

ای بی بصر، من کی روم؟ او می‌کشد قلاب را.

در لهجه فارسی دری افغانستان هنوز این واژه «کی» با همین معنای نفی کاربرد دارد. یعنی من نمیروم او مرا می‌کشد 

احمد رحمت‌بر در ‫۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵۱:

بیت چهارم این شعر را امروز از زبان دکتر سجاد آیدنلو در جشن نامه چهل و پنج سالگی ایشان و رونمایی از کتاب «یکی ارموی مرد شهنامه‌دان» شنیدم. ایشان هنوز متأهل نشده و همه وقت خود را صرف فرهنگ و ادب ایران خصوصا کتاب شاهنامه کرده است. ایشان این بیت را در تأیید منش خود بیان کردند. عمرشان دراز باد.

Fateme Zandi در ‫۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۱:

دست بر لب می‌نهی یعنی خمش من *تن زدم*

تن زدن یعنی خاموش شدن...

درود  حضرت حق بر مولانای جان .. 

نسیم سرخوش در ‫۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۱ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم مر زید را کی این سر را فاش‌تر ازین مگو و متابعت نگهدار:

گفت پیغامبر که اصحابی نجوم
ره‌روان را شمع و شیطان را رجوم
اشاره به دو حدیث و یک آیه قرآن دارد مصرع اول حدیث 
«یاران من همچون ستارگان‌اند؛ به هر کدام اقتدا کنید، هدایت می‌یابید.»
و مصرع دوم به سوره مُلک، آیه ۵ اشاره دارد که می گوید 
«ما آسمان دنیا را با چراغ‌ها (ستارگان) آراستیم و آنها را وسیله راندن شیاطین قرار دادیم.»
همچنین مضمون مشابهی در سوره صافات (آیات ۶ تا ۱۰) و سوره حجر (آیات ۱۶ تا ۱۸) نیز آمده است.
بنابراین مولانا در یک بیت، دو معنا را کنار هم آورده است:
 می‌گوید: یاران پیامبر هم برای اهل هدایت چراغ راه‌اند و هم برای شیاطین و گمراه‌کنندگان، مایه شکست و دفع.

هر کسی را گر بدی آن چشم و زور / کو گرفتی ز آفتابِ چرخ نور

اگر هر انسانی توان و بینشی داشت که نور را مستقیماً از خورشید حقیقت بگیرد،

کی ستاره حاجتستی ای ذلیل / که بدی بر نور خورشید او دلیل

دیگر چه نیازی به ستارگان برای پیدا کردن راه داشت؟ ستارگان تنها برای کسانی‌اند که توان بهره‌گیری مستقیم از نور خورشید را ندارند و این نور خورشید است که دلیل روشنایی ستارگان است.

ماه می‌گوید به خاک و ابر و فی / من بشر بودم ولی یوحی الی

مصرع دوم اقتباس از سوره کهف، آیه ۱۱۰ (و نیز با همین مضمون در سوره فصلت، آیه ۶) است:

قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَیٰ إِلَیَّ

«بگو: من فقط بشری همانند شما هستم، با این تفاوت که به من وحی می‌شود.

مولانا پیامبر را به ماه تشبیه کرده و می‌گوید:

ماه (پیامبر) به اهل زمین می‌گوید: من نیز مانند شما انسان و بشر بودم، اما خداوند بر من وحی فرستاد و به همین سبب نور هدایت یافتم.

چون شما تاریک بودم در نهاد / وحی خورشیدم چنین نوری بداد

من نیز در آغاز مانند شما از خود نوری نداشتم؛ این نور را از خورشید وحی الهی به دست آوردم.

ظلمتی دارم به نسبت با شموس / نور دارم بهر ظلمات نفوس

در برابر خورشیدهای حقیقت الهی، من نیز نوری اندک دارم؛ اما همین نور برای روشن کردن دل‌های تاریک انسان‌ها کافی است.

زان ضعیفم تا تو تابی آوری / که نه مرد آفتاب انوری

نور من به اندازه‌ای است که تو بتوانی آن را تحمل کنی؛ زیرا توان رویارویی مستقیم با خورشید حقیقت را نداری.

همچو شهد و سرکه در هم بافتم / تا سوی رنج جگر ره یافتم

سخنان شیرین و تلخ را در کنار هم آوردم تا بیماری‌های درون انسان را درمان کنم.

چون ز علت وا رهیدی ای رهین / سرکه را بگذار و می‌خور انگبین

وقتی از بیماری رهایی یافتی، دیگر داروی تلخ را کنار بگذار و از شیرینی حقیقت و رحمت الهی بهره‌مند شو.

تخت دل معمور شد پاک از هوا / بین که الرحمن علی العرش استوی

اشاره به آیه ۵ سوره طه 
«خدای رحمان بر عرش استیلا و فرمانروایی دارد.»
مولانا این آیه را به معنای ظاهریِ نشستن خدا بر عرش نمی‌گیرد، بلکه آن را به عرشِ دلِ انسان کامل تأویل می‌کند.
ترجمه دقیق بیت:
تخت دل معمور شد پاک از هوا
هنگامی که تختِ دل از هوس‌های نفسانی پاک و آباد شود،
بین که الرحمن علی العرش استوی
آن‌گاه بنگر که فرمانروایی و تجلی خداوند بر عرشِ دل آشکار می‌شود.
مقصود مولانا این است که 
دل انسان مانند تخت و عرش است.
تا وقتی دل پر از هواهای نفسانی، خودخواهی و دلبستگی‌های دنیوی باشد، شایسته تجلی الهی نیست.
اما وقتی دل از این آلودگی‌ها پاک شود، عرش فرمانروایی خدا می‌شود؛ یعنی اراده و هدایت الهی در آن جلوه می‌کند.
حکم بر دل بعد ازین بی‌واسطه / حق کند چون یافت دل این رابطه
یعنی وقتی دل پاک شد و با خدا پیوند یافت، خداوند بی‌واسطه آن را هدایت و تدبیر می‌کند.
پس می توان گفت
هرگاه دل از هوس‌های نفسانی پاک شود، شایسته تجلی و فرمانروایی الهی می‌گردد و انسان آثار حضور و هدایت خدا را در دل خود مشاهده می‌کند.

این سخن پایان ندارد زید کو / تا دهم پندش که رسوایی مجو

این سخن پایان ندارد؛ زید کجاست تا او را اندرز دهم که اسرار الهی را آشکار نکند و در پی رسوا کردن خود نباشد.

نوید خسروانی در ‫۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۹ در پاسخ به خلیلی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۹:

مقداری فیلم مانده که عندلیبی نی می‌زند و بعد کمانچه‌ی فرجپوری همان مایه‌ی دشتی را ادامه می‌دهد و استاد شجریان می‌خواند و محمّد فیروزی با عود زیبایش و فرود به‌سارنگ آن را ختم می‌کند. فقط همین مانده. کاش منتشرش کنید.

علی میراحمدی در ‫۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۱ در پاسخ به جاوید sadeghj20@gmail.com دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰:

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد

دل شوریده ما را به بو در کار می آورد

صبا پیک عاشقان است و پیام آور معشوق و گاهی بوی خوش یار

پس نشنوم صحیحتر به نظر می‌رسد زیرا صبا در کار آوردن بوی معشوق است

من که راهی به خلوت وصال تو ندارم پس اگر بویت را هم از صبا نشنوم دیگر واویلا

بوی معشوق عاشق را به وجد می آورد و شوق او را فزونی میدهد نه آنکه او را دچار غم وغصه کند

به نظر می‌رسد جناب استاد اشتباه خوانده است!

این هم مصیبتی است  که خواننده یا آوازه خوان مملکت یک بیت را در نمیابد یا وارسی نمیکند یا نظیرش را در دیوان جستجو نمیکند تا حداقل درست بخواند 

بالاخره اگر کسی گیر داشت که بشنود با نشنود با جستجو در دیگر غزلیات همانطور که بنده نشان دادم موضوع را خواهد فهمید که اصلا یکی از وظایف تعریف شده صبا در دیوان حافظ آوردن بوی معشوق است و دیگر اگر و مگر بر نمیدارد

 

جاوید sadeghj۲۰@gmail.com در ‫۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰:

استاد شجریان بیت سوم رونفس نفس اگر از باد  بشنوم رویت میخونه . ایشون معمولا دقت زیادی روی اشعار داره آیا اشتباه خوندن یا نسخه ایشون فرق داشته

بزرگمهر در ‫۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۵ در پاسخ به نصرت الله حلمی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

فرود آمدن به مسافری که بر مرکبی نشسته و وارد میشود هم صادق است ، لزوما پرنده نباید بوده باشد.

علی میراحمدی در ‫۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

تکرار عبارت «خاک برسر»در دو بیت غزل کمی از زیبایی آن کاسته است

حداقل در روزگار ما چنین عبارتی چندان زیبایی شناسی ندارد

سناتور سنتور در ‫۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶:

مِی خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

حضرت حافظ

هفتاد زَلَّت از نظرِ خلق در حجاب

بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنیم

سعدی جان

فدای پیرهن چاک ماهرویان باد

هزار خرقهٔ تقوا و جامه پرهیز

حضرت حافظ

خدا زان خرقه بیزار است صد بار

که صد بت باشدش در آستینی

حضرت حافظ

۱
۱۵
۱۶
۱۷
۱۸
۱۹
۵۷۸۸