گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۱۶ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:

مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان

من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان

نیک‌ رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل

سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان

شاطر عباس صبوحی

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌ رویان این کار کمتر آید

حضرت حافظ

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

سعدی ز کمند خوبرویان

تا جان داری نمی‌توان جست

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان

سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان

لاادری

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

همه جای تنشان نرم بود جز دلشان

پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان

چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان

لاادری

سناتور سنتور در ‫۱۶ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:

مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان

من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان

نیک‌ رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل

سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان

شاطر عباس صبوحی

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌ رویان این کار کمتر آید

حضرت حافظ

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت

آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

حضرت حافظ

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان

سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان

لاادری

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

همه جای تنشان نرم بود جز دلشان

پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان

چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان

لاادری

سناتور سنتور در ‫۱۶ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۰ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » دوبیتی‌ها » آهو:

مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان

من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان

نیک‌ رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل

سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان

شاطر عباس صبوحی

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌ رویان این کار کمتر آید

حضرت حافظ

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان

سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان

لاادری

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

همه جای تنشان نرم بود جز دلشان

پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان

چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان

لاادری

سناتور سنتور در ‫۱۶ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۴ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » دوبیتی‌ها » آهو:

مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان

من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان

نیک‌رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل

سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان

شاطر عباس صبوحی

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌ رویان این کار کمتر آید

حضرت حافظ

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

سناتور سنتور در ‫۱۶ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌ رویان این کار کمتر آید

حضرت حافظ

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

سناتور سنتور در ‫۱۶ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

علی میراحمدی در ‫۱۶ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۵:

هنرمند کسی است که بتواند با هنر خود جهانی دیگر بیافریند به موازات جهان واقعیت و فردوسی چنین کار سترگی را به بهترین شکل ممکن انجام داده است 

خواننده وقتی این بخش را میخواند گویا خود در کناره میدان به نظاره رزم رستم و اشکبوس ایستاده و نبرد را از نزدیک مینگرد.

شعر یا نقاشی یا سینما اگر نتواند جهان دیگری بیافریند هنر نیست !

نسیم سرخوش در ‫۱۶ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۹ - متهم کردن غلامان و خواجه‌تاشان مر لقمان را کی آن میوه‌های ترونده را که می‌آوردیم او خورده است:

بود لقمان پیش خواجهٔ خویشتن / در میان بندگانش خوارتن
لقمان در خانه ارباب خود زندگی می‌کرد و در میان غلامان، از همه بیشتر فروتن به شمار می‌آمد.

می‌فرستاد او غلامان را به باغ / تا که میوه آیدش بهر فراغ
ارباب، غلامان را به باغ می‌فرستاد تا برای او میوه بیاورند و از آن بهره ببرد.

بود لقمان در غلامان چون طفیل / پرمعانی تیره‌صورت همچو لیل
لقمان در میان غلامان، فردی طفیلی و وابسته بود؛ هرچند درونش سرشار از حکمت بود، ولی چهره‌ای تیره همچون شب داشت.

آن غلامان میوه‌های جمع را / خوش بخوردند از نهیب طمع را
غلامان از روی طمع، بیشتر میوه‌ها را خودشان خوردند.

خواجه را گفتند لقمان خورد آن / خواجه بر لقمان ترش گشت و گران
سپس به ارباب گفتند که لقمان میوه‌ها را خورده است و ارباب از این سخن بر لقمان خشمگین شد.

چون تفحص کرد لقمان از سبب / در عتاب خواجه‌اش بگشاد لب
وقتی لقمان علت خشم ارباب را فهمید، برای پاسخ دادن لب به سخن گشود.

گفت لقمان سیدا پیش خدا / بندهٔ خاین نباشد مرتضی
لقمان گفت: ای سرور من، نزد خداوند، بنده خیانتکار هرگز پسندیده نیست.

امتحان کن جمله‌مان را ای کریم / سیرمان در ده تو از آب حمیم
همه ما را بیازما؛ به همه ما آب بسیار گرم بنوشان.

بعد از آن ما را به صحرایی کلان / تو سواره، ما پیاده می‌دوان
سپس ما را به صحرایی وسیع ببر؛ تو سوار باش و ما را پیاده به دویدن وادار.

آنگهان بنگر تو بدکردار را / صنع‌های کاشف‌الاسرار را
آن‌گاه خود خواهی دید که چه کسی گناهکار است و چگونه خداوند رازها را آشکار می‌کند.

گشت ساقی خواجه از آب حمیم / مر غلامان را و خوردند آن ز بیم
ارباب به همه غلامان آب گرم نوشاند و آنان از ترس فرمان او، آن را نوشیدند.

بعد از آن می‌راندشان در دشت‌ها / می‌دویدند آن نفر تحت و علا
سپس آنان را در دشت به دویدن واداشت و غلامان در پستی و بلندی زمین می‌دویدند.

قی در افتادند ایشان از عنا / آب می‌آورد زیشان میوه‌ها
غلامان بر اثر سختیِ دویدن، استفراغ کردند و میوه‌هایی که خورده بودند از شکمشان بیرون آمد.

چون که لقمان را درآمد قی ز ناف / می‌برآمد از درونش آب صاف
اما وقتی نوبت لقمان رسید، از او جز آب زلال بیرون نیامد؛ زیرا میوه‌ها را نخورده بود.

حکمت لقمان چو داند این نمود / پس چه باشد حکمت رب‌الوجود
وقتی حکمت لقمان چنین حقیقت را آشکار می‌کند، پس حکمت پروردگار جهانیان تا چه اندازه عظیم‌تر خواهد بود.

یوم تُبلی السرائر کلها / بان منکم کامن لا یشتهی

اشاره به سوره طارق ایه 9 روزی که همه رازهای پنهان آشکار می‌شود، آنچه در درون هر یک از شما نهفته و پوشیده بوده، بی‌هیچ پرده‌ای نمایان خواهد شد و هیچ امر مخفی و نهانی باقی نخواهد ماند.

 

منظور مولانا این است که در قیامت، ایمان، کفر، اخلاص، ریا، نفاق، نیت‌ها و همه صفات باطنی انسان آشکار می‌شود؛ همان‌گونه که در داستان لقمان، با استفراغ غلامان، حقیقت آشکار شد و معلوم گردید چه کسی میوه‌ها را خورده است. پس در آن روز، هیچ‌کس نمی‌تواند باطن خود را پنهان کند و هر انسانی با حقیقت واقعی خویش شناخته خواهد شد.

چون سقوا ماءً حمیماً قطعت / جملة الأستار مما أفضعت
اشاره به سوره محمد، آیه ۱۵: «وَسُقُوا مَاءً حَمِیمًا فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ» (و به آنان آب جوشان نوشانده می‌شود که روده‌هایشان را پاره‌پاره می‌کند.)

همچنین مضمون آن در سوره‌های دیگر مانند انعام و غافر نیز آمده است.

چون آبِ سوزان و جوشان نوشانده شود، همه پرده‌های پنهان کنار می‌رود و هر آنچه نهفته و هول‌انگیز بوده، آشکار می‌شود.

مولانا در اینجا از آیه قرآن الهام گرفته و آن را به داستان لقمان پیوند داده است؛ همان‌گونه که نوشاندن آب گرم به غلامان باعث شد حقیقت آشکار شود و میوه‌های خورده‌شده از شکمشان بیرون آید، در قیامت نیز عذاب الهی همه پرده‌ها را کنار می‌زند و باطن انسان‌ها آشکار می‌شود.

نار زان آمد عذاب کافران / که حجر را نار باشد امتحان
آتش، عذاب کافران است؛ زیرا همان‌گونه که سنگ را با آتش می‌آزمایند، حقیقت انسان نیز در آتش آشکار می‌شود.

آن دل چون سنگ را ما چند چند / نرم گفتیم و نمی‌پذرفت پند
آن دلِ سخت همچون سنگ را بارها با نرمی و مهربانی اندرز دادیم، اما پند نپذیرفت.

ریشِ بد را داروی بد یافت رگ / مر سرِ خر را سرِ دندانِ سگ
زخم و بیماری سخت، درمان سخت و مناسب خود را می‌طلبد.

برای هر درد، درمان مخصوص همان درد است؛ همان‌گونه که دردِ سرِ خر را با داروی دردِ دندانِ سگ درمان نمی‌کنند

الخبیثات للخبیثین حکمتست / زشت را هم زشت جفت و بابتست
این سنت الهی است که ناپاکان با ناپاکان همراه می‌شوند؛ هر زشتی با زشتیِ همانند خود انس و پیوند دارد.

پس تو هر جفتی که می‌خواهی برو / محو و هم‌شکل و صفات او بشو
پس اگر خواهان همنشینی با کسی هستی، خود را شبیه او کن و صفات او را در خود پدید آور.

نور خواهی مستعد نور شو / دور خواهی خویش‌بین و دور شو
اگر نور الهی را می‌خواهی، شایستگی پذیرش نور را در خود ایجاد کن؛ و اگر دوری از خدا را می‌خواهی، گرفتار خودبینی باش تا از او دور بمانی.

ور رهی خواهی ازین سجن خرب / سر مکش از دوست و اسجد واقترب
و اگر می‌خواهی از این زندان ویران، یعنی دنیا و زندان نفس، رهایی یابی، از فرمان دوست (خداوند) سرپیچی مکن و سجده کن و بندگی کن و به او نزدیک شو.

حسین مویدی در ‫۱۶ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۶:

یک پیشنهاد : اگر گنجور بتواند گروهی را سازمان دهد که دستور نوشتن خط فارسی برای شعر تهیه کنند و به فرهنگستان پیشنهاد نمایند کار بس بزرگی خواهد بود . چون دستور نوشتن خط فارسی که فرهنگستان اعلام کرده فقط برای نثر است و شامل شعر فارسی نمی شود .

علی میراحمدی در ‫۱۶ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۵:

اولین بار این بخش را در کتاب فارسی دبیرستان خواندم و امروز از فرط خواندن،آن را از بر هستم!

خاصیت سخن فصیح و بلیغ و هنرمندانه چنین است که آدمی به راحتی آن را بخاطر میسپارد

برمک در ‫۱۶ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۹ - در مدح سلطان مسعود غزنوی:

خول تنبوره تو گویی زند و لاسکوی
از درختی به درختی شود و گوید آه 

 خول و  لاسکوی دو مرغند

سناتور سنتور در ‫۱۷ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۲۵:

یارا بهشت صحبت یاران همدم است

دیدار یار نامتناسب جهنم است

هر دم که در حضور عزیزی برآوری

دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است

سعدی جان 

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز هم‌صحبت بد، جدایی، جدایی

حضرت حافظ

صد سال اگر در آتشم مَهل بود

با آتش سوزنده مرا سهل بود

با مردم نا اهل مبادا صحبت

کز مرگ بتر صحبت نااهل بود

اوحدالدین کرمانی

صد سال در آتشم اگر رحل بود

آن آتش سوزنده مرا سهل بود

با مردم نااهل نباید صحبت

کز مرگ بترصحبت نا اهل بود

خواجه عبدالله انصار

به یک رفیق موافق بساز در عالم

منافقان جهان را به هم گذار و برو

صائب تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۱۷ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

یارا بهشت صحبت یاران همدم است

دیدار یار نامتناسب جهنم است

هر دم که در حضور عزیزی برآوری

دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است

سعدی جان 

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز هم‌صحبت بد، جدایی، جدایی

حضرت حافظ

صد سال اگر در آتشم مَهل بود

با آتش سوزنده مرا سهل بود

با مردم نا اهل مبادا صحبت

کز مرگ بتر صحبت نااهل بود

اوحدالدین کرمانی

صد سال در آتشم اگر رحل بود

آن آتش سوزنده مرا سهل بود

با مردم نااهل نباید صحبت

کز مرگ بترصحبت نا اهل بود

خواجه عبدالله انصاری

نخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرف است

که از مُصاحبِ ناجِنس اِحتِراز کنید            

حافظ

سناتور سنتور در ‫۱۷ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۷ دربارهٔ عطار » مختارنامه » باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد » شمارهٔ ۱۱:

زان پیش که ما طفیل آدم بودیم

در خلوت خاص، هر دو محرم بودیم

بی منت عین و شین و قاف، اندر گل

معشوقه و عشق، هر دو با هم بودیم

 بابا افضل کاشانی

زان پیش که ما طفیل آدم بودیم

در خلوت خاص با تو همدم بودیم

این صحبت ما با تو نه امروزین است

پیش از من و تو من و تو با هم بودیم

اوحدالدین کرمانی

با ما بنشین که هر دو همدم بودی

با یکدیگر پیش ز عالم بودیم

ای آنکه هزار ماه در تو نرسد

گویی که هزار سال با هم بودیم

شیخ عطار 

سناتور سنتور در ‫۱۷ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۶ دربارهٔ اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة » شمارهٔ ۱۷۶ - الاسرار:

زان پیش که ما طفیل آدم بودیم

در خلوت خاص، هر دو محرم بودیم

بی منت عین و شین و قاف، اندر گل

معشوقه و عشق، هر دو با هم بودیم

 بابا افضل کاشانی

زان پیش که ما طفیل آدم بودیم

در خلوت خاص با تو همدم بودیم

این صحبت ما با تو نه امروزین است

پیش از من و تو من و تو با هم بودیم

اوحدالدین کرمانی

با ما بنشین که هر دو همدم بودیم

با یکدیگر پیش ز عالم بودیم

ای آنکه هزار ماه در تو نرسد

گویی که هزار سال با هم بودیم

شیخ عطار 

سناتور سنتور در ‫۱۷ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۶ دربارهٔ باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹:

زان پیش که ما طفیل آدم بودیم

در خلوت خاص، هر دو محرم بودیم

بی منت عین و شین و قاف، اندر گل

معشوقه و عشق، هر دو با هم بودیم

 بابا افضل کاشانی

زان پیش که ما طفیل آدم بودیم

در خلوت خاص با تو همدم بودیم

این صحبت ما با تو نه امروزین است

پیش از من و تو من و تو با هم بودیم

اوحدالدین کرمانی

با ما بنشین که هر دو همدم بودیم

با یکدیگر پیش ز عالم بودیم

ای آنکه هزار ماه در تو نرسد

گویی که هزار سال با هم بودیم

شیخ عطار 

سناتور سنتور در ‫۱۷ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۶ دربارهٔ سراج قمری » گزیدهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۲:

من مِی خورم و هر که چو من اهل بود

می خوردن من به نزد او سهل بود

می خوردن من حق ز ازل می‌دانست

گر می نخورم علم خدا جهل بود

سراج الدین قُمری آملی و خیام

آن روز که بنده آوریدی به وجود

می‌دانستی که بنده چون خواهد بود

یا رب تو گناه بنده بر بنده مگیر

که‌این بنده همین کند که تقدیر تو بود

ابوسعیدابوالخیر

گر هر چه کند بنده بتقدیر خداست

گفتن که بداست کار میخواره خطاست

گیرم که برآنچه کرد مأجور نگشت

باری چو مطیع بود مأخوذ چراست

ابن یمین فریومدی

گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست

ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست

ابوسعید ابوالخیر

گر کار تو نیکست بتدبیر تو نیست

ور نیز بدست هم بتقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

چون نیک و بد قضا بتقدیر تو نیست

ابن یمین فریومدی

آن کس که ز روی علم و دین اهل بود

داند که جواب شبهه بس سهل بود

علم ازلی علت عصیان بودن

پیش حکما ز غایت جهل بود

ابوسعیدابوالخیر

گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکَن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که مِی می‌نخوری

صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را

خیام

سناتور سنتور در ‫۱۷ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۵ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۱۵۰:

من مِی خورم و هر که چو من اهل بود

می خوردن من به نزد او سهل بود

می خوردن من حق ز ازل می‌دانست

گر می نخورم علم خدا جهل بود

سراج الدین قُمری آملی و خیام

آن روز که بنده آوریدی به وجود

می‌دانستی که بنده چون خواهد بود

یا رب تو گناه بنده بر بنده مگیر

که‌این بنده همین کند که تقدیر تو بود

ابوسعیدابوالخیر

گر هر چه کند بنده بتقدیر خداست

گفتن که بداست کار میخواره خطاست

گیرم که برآنچه کرد مأجور نگشت

باری چو مطیع بود مأخوذ چراست

ابن یمین فریومدی

گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست

ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست

ابوسعید ابوالخیر

گر کار تو نیکست بتدبیر تو نیست

ور نیز بدست هم بتقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

چون نیک و بد قضا بتقدیر تو نیست

ابن یمین فریومدی

آن کس که ز روی علم و دین اهل بود

داند که جواب شبهه بس سهل بود

علم ازلی علت عصیان بودن

پیش حکما ز غایت جهل بود

ابوسعیدابوالخیر

گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکَن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که مِی می‌نخوری

صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را

خیام

سناتور سنتور در ‫۱۷ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۴ دربارهٔ ابن یمین » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۳۷:

من مِی خورم و هر که چو من اهل بود

می خوردن من به نزد او سهل بود

می خوردن من حق ز ازل می‌دانست

گر می نخورم علم خدا جهل بود

سراج الدین قُمری آملی و خیام

آن روز که بنده آوریدی به وجود

می‌دانستی که بنده چون خواهد بود

یا رب تو گناه بنده بر بنده مگیر

که‌این بنده همین کند که تقدیر تو بود

ابوسعیدابوالخیر

گر هر چه کند بنده بتقدیر خداست

گفتن که بداست کار میخواره خطاست

گیرم که برآنچه کرد مأجور نگشت

باری چو مطیع بود مأخوذ چراست

ابن یمین فریومدی

گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست

ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست

ابوسعید ابوالخیر

گر کار تو نیکست بتدبیر تو نیست

ور نیز بدست هم بتقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

چون نیک و بد قضا بتقدیر تو نیست

ابن یمین فریومدی

آن کس که ز روی علم و دین اهل بود

داند که جواب شبهه بس سهل بود

علم ازلی علت عصیان بودن

پیش حکما ز غایت جهل بود

ابوسعیدابوالخیر

گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکَن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که مِی می‌نخوری

صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را

خیام

سناتور سنتور در ‫۱۷ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۱۵۰:

من مِی خورم و هر که چو من اهل بود

می خوردن من به نزد او سهل بود

می خوردن من حق ز ازل می‌دانست

گر می نخورم علم خدا جهل بود

سراج الدین قُمری آملی و خیام

آن روز که بنده آوریدی به وجود

می‌دانستی که بنده چون خواهد بود

یا رب تو گناه بنده بر بنده مگیر

که‌این بنده همین کند که تقدیر تو بود

ابوسعیدابوالخیر

گر هر چه کند بنده بتقدیر خداست

گفتن که بداست کار میخواره خطاست

گیرم که برآنچه کرد مأجور نگشت

باری چو مطیع بود مأخوذ چراست

ابن یمین فریومدی

گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست

ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست

ابوسعید ابوالخیر

گر کار تو نیکست بتدبیر تو نیست

ور نیز بدست هم بتقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

چون نیک و بد قضا بتقدیر تو نیست

ابن یمین فریومدی

آن کس که ز روی علم و دین اهل بود

داند که جواب شبهه بس سهل بود

علم ازلی علت عصیان بودن

پیش حکما ز غایت جهل بود

ابوسعیدابوالخیر

گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکَن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که مِی می‌نخوری

صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را

خیام

۱
۱۵
۱۶
۱۷
۱۸
۱۹
۵۷۸۶