Fateme Zandi در ۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۲ - تتمهٔ حسد آن حشم بر آن غلام خاص:
داستان و حکایت
پادشاهی دو غلام می خرد . یکی از آن دو ، زیبا رخسار و دلپذیر است و آن دیگری ، زشت روی و کثیف . پادشاه غلامِ زیباروی را راهی گرمابه می کند و با رفیق او به گفتگو می نشیند . برایِ امتحانِ شخصیت و وضعیت روحی او می گوید : این غلام که رخساره ای زیبا و اندامی موزون و کلامی شیوا و شیرین دارد از تو بَدی ها می گوید : تو را خیانتکار و نامرد وصف می کند . بگو ببینم نظرِ تو چیست ؟ غلامِ زشت رو می گوید : رفیقِ من مردی راستگو و درست کردار است و من تا به حال سخنِ یاوه ای از او نشنیده ام . و آنگاه اوصافِ بسیاری از کمالاتِ رفیق خود را برمی شمرد . شاه می گوید : اینقدر از او تعریف مکن و …
شرح و تفسیر تتمه حسادت چاکران شاه بر غلام خاص
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
شرح و تفسیر بیت 1561
قصۀ شاه و امیران و حسد / بر غلامِ خاص و سلطانِ خِرَد
داستان حسد ورزیدن امیران شاه بر بندۀ خاصی که سلطان عقل بود .
شرح و تفسیر بیت 1562
دور ماند از جرِ جرّارِ کلام / باز باید گشت و ، کرد آن را تمام
از بس گوینده ، سخن خود را طولانی کرد . آن حکایتی که داشتیم نقل می کردیم به پایان نرسید . و اینک باید بازگردیم و آن را به پایان برسانیم . [ با اینکه مولانا می خواهد حکایت را پی گیری کند ولی دوباره به افادات و انتقالات مختلف می گراید . جرّار = بسیار کِشنده ]
شرح و تفسیر بیت 1563
باغبانِ مُلک ، با اقبال و بخت / چون درختی را نداند از درخت ؟
باغبان مُلکِ جهان با آن همه بخت و اقبالی که دارد . چگونه نمی تواند درختی را از درخت دیگر باز شناسد ؟ [ در این بیت باغبان ، کنایه از عارف کامل است . و درخت ، کنایه از افراد انسانی است . چگونه ممکن است که مربّیانِ بشری یعنی انبیاء و اولیاء که باغبانِ بوستانِ جوامعِ انسانی هستند و به زیر و بم و همۀ زوایای وجودی آدمیان وقوف دارند . نتوانند روحیات و شخصیّاتِ آدمیان را از یکدیگر تمییز دهند . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 546 و شرح کفافی ، ج 2 ، ص 483 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1564
آن درختی را که تلخ و رد بُوَد / و آن درختی که یکش هفتصد بُوَد
درختی که تلخ و نامطبوع است و درختی که یک میوه اش معادل هفتصد درخت میوه است . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 164 ) . [ شجرۀ طیبه ، صالحانند و شجرۀ خبیثه ، طالحان ]
شرح و تفسیر بیت 1565
کی برابر دارد اندر تربیت ؟ / چون ببیندشان به چشمِ عاقبت
وقتی باغبان با چشمِ عاقبت بینی به این دو درخت بنگرد . چگونه ممکن است که آن دو درخت را یکسان پرورش دهد .
شرح و تفسیر بیت 1566
کآن درختان را نهایت چیست ؟ بَر / گر چه یکسانند این دَم در نظر
غایت این درختان چیست ؟ مسلماََ میوه است . هر چند که در این زمان ، ظاهراََ همه مانند یکدیگرند و هیچ فرقی ندارند . [ وجه دیگر معنی : اگر چه همۀ درختان این لحظه یکسان می نمایند . ولی او می داند که عاقبت ، چه میوه ای خواهند داد . ( نثر و شرح مثنوی شریف ، دفتر دوم ، ص 197 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1567
شیخ کو یَنظُر بِنورِالله شد / از نهایت ، وز نخست آگاه شد
شیخ که با نور الهی می بیند . از آغاز تا انجام هر کار آگاه می شود . [ اشاره است به حدیثی که در شرح بیت 2634 دفتر اوّل آمده است ]
شرح و تفسیر بیت 1568
چَشمِ آخُربین ، ببست از بهرِ حق / چَشمِ آخِربین ، گشاد اندر سَبق
آن عارف کامل و شیخ فاضل برای رضای حق ، چشم آخور بین خود را بست و چشم آخرت بین خود را گشود . [ آخور ، کنایه از دنیا و آخِر ، کنایه از آخرت است . ]
شرح و تفسیر بیت 1569
آن حسودان ، بَد درختان بوده اند / تلخ گوهر ، شور بختان بوده اند
آن حسودان همانند درختان تلخ و بَد بودند . زیرا گوهر و نهاد آنها بَد و شوم بود .
شرح و تفسیر بیت 1570
از حسد جوشان و ، کف می ریختند / در نهانی مکر می انگیختند
از روی حسادت ، همواره در حال جوش و خروش بودند و کف بر دهان می آوردند و بطور نهانی دسیسه می کردند .
شرح و تفسیر بیت 1571
تا غلامِ خاص را گردن زنند / بیخِ او را از زمانه بَرکنند
تا اینکه گردن آن غلامِ خاص را بزنند و ریشه اش را از صفحۀ روزگار بکنند .
شرح و تفسیر بیت 1572
چون شود فانی ، چو جانش شاه بود ؟ / بیخِ او در عصمتِ الله بود
آن غلام که روح و روانش شاه بود . چگونه امکان داشت فانی شود ؟ در حالیکه ریشۀ او را حق تعالی از هر گزندی مصون می داشت .
شرح و تفسیر بیت 1573
شاه از آن اسرار ، واقف آمده / همچو بوبکرِ رَبابی تن زده
شاه از همۀ آن اسرار با خبر بود . ولی همانند ابوبکر خموش و ساکت شده بود . [ ابوبکر رَبابی از مشایخ صوفیه بود و صاحب جذبه ، او هفت سال در سکوت و خموشی به سر بُرد . ( لغت نامۀ دهخدا ، ج 2 ، ص 378 ) . استاد زرین کوب می نویسد : نیز از همین مقوله است ذکرِ نامِ بوبکر ربابی که ضرب المثل در عیّاری و چالاکی و در گریز از مضایق و مهالک تلقی می شده است . اینکه در غزلیات دیوان کبیر هم غزلی خطاب به او هست . شاید نشان آن باشد که در عصر و محیطِ مولانا هم کسی وجود داشته است که ظاهراََ نام و اوصاف او با آنچه از یک بوبکر ربابی پیشین نقل می شده است توافق داشته باشد . ( سِرّ نی ، ج 1 ، ص 226 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1574
در تماشای دلِ بَد گوهران / می زدی خُنبَک بر آن کوزه گَران
شاه در تماشای افکار آن افراد نابکار ، آن کوزه گران را مسخره می کرد . [ خُنبَک زدن = در اینجا به معنی استهزاء کردن است ]
شرح و تفسیر بیت 1575
مکر می سازند قومی حیله مند / تا که شه را در فُقاعی در کُنند
مردم نیرنگباز ، برای آنکه شاه را درونِ کوزۀ شراب افکنند . حیله ها بکار می گیرند . [ فُقاع = به معنی شیشه و حباب ، پیاله و کوزه ، شربت ، آبجو و شرابی که سُکرآور نباشد . ( فرهنگ نفیسی ، ج 4 ، ص 2576 ) امّا « در فقاع کردن » مثل « در جوال کردن » یعنی با حیله در مخمصه انداختن است . شاید مضمون مولانا متأثر از این جمله کلیله و دمنه باشد که « بیچاره را با این دمدمه در کوزۀ فُقاع کردند » ( مثنوی استعلامی ، ج 2 ، ص 253 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1576
پادشاهی بس عظیمی بی کران / در فُقاعی کی بگنجد ای خَران ؟
ای الاغ ها ، پادشاهی با آن بزرگی و نامتناهی ، چگونه در کوزه ای جای می گیرد ؟ [ دو بیت اخیر ، بیانی است از عجز و بی تابی آدمیان و خود بینی آنان و اینکه می خواهند قضا و مشیّت حضرت حق را مطیع خواسته های خود سازند . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 549 و 550 ) برخی نیز می گویند بیان رابطه میان پیر و مرید است . ( مثنوی استعلامی ، ج 2 ، ص 253 ) که البته وجه اوّل ، نزدیکتر است . ]
شرح و تفسیر بیت 1577
از برای شاه ، دامی دوختند / آخر این تدبیر از او آموختند
اینان برای شاه دامی فراهم نمودند ولی همین چاره سازی و دامگستری را نیز از او آموخته بودند .
شرح و تفسیر بیت 1578
نحس شاگردی که با استادِ خویش / همسری آغازد و ، آید به پیش
چقدر شوم و ناخجسته است آن شاگردی که با استاد خود برابری و مقابله کند . [ از اینجا به بعد در باب پرهیز و استغنا در برابر ولیّ مُرشد و ضرورت رعایت ادب ار برابر اوست . ]
شرح و تفسیر بیت 1579
با کدام استاد ؟ استادِ جهان / پیشِ او یکسان هویدا و ، نهان
با کدام استاد به مقابله و برابری برمی خیزد ؟ با استاد جهان ، همان استادی که در نظر او عیان و نهان یکسان است .
شرح و تفسیر بیت 1580
چشمِ او یَنظُر بنورِالله شده / پرده های جهل را خارِق بُده
همان استادی که چشم او با نور خدا می نگرد . از اینرو پرده های نادانی را از هم می دَرد . ( خارق = شکافنده ، پاره کننده ) [ مصراع اول اشاره به حدیثی است که در شرح بیت 2634 دفتر اوّل آمده است ]
شرح و تفسیر بیت 1581
از دلِ سوراخِ چون کهنه گلیم / پرده ای بندد به پیشِ آن حکیم
این شاگرد بی پروا در برابر آن فرزانه حکیم ، قلب خود را که همانند گلیمی کهنه و سوراخ سوراخ است همچون پرده ای قرار می دهد .
شرح و تفسیر بیت 1582
پَرده می خندد بر او با صد دهان / هر دهانی گشته اِشکافی بر آن
این گلیم ساتر با هزار دهان به آن شاگرد می خندد و هر دهان آن ، سوراخی است که از خلال آن اسرار باطن او نمایان و آشکار می شود . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 165 )
شرح و تفسیر بیت 1583
گوید آن استاد مر شاگرد را / ای کم از سگ ، نیستت با من وفا ؟
استاد به آن شاگرد بی پروا گوید : ای کمتر از سگ آیا با من وفا نداری ؟
شرح و تفسیر بیت 1584
خود مرا اُستا مگیر آهن گُسِل / همچو خود شاگرد گیر و ، کُور دِل
تو مرا استادی نیرومند و گشاینده دشواری ها مپندار . بلکه همچون خودت ، مرا شاگردی کور دل بپندار . یعنی مرا همانند خود ، فرض کن نه یک شخصِ فرق العاده . ( آهن گُسِل = گسلندۀ آهن )
شرح و تفسیر بیت 1585
نه از مَنَت باری است در جان و روان ؟ / بی مَنَت آبی نمی گردد روان
مگر نه این است که توانایی جسم و روح تو از من است ؟ و اگر من نباشم ، آبی به وجود تو نمی رسد . [ مقصود مصراع دوم : اگر همّت و مدد من نباشد آب معرفت و حکمت و عرفان به وجود تو راه نمی یابد . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 552 و شرح کفافی ، ج 2 ، ص 484 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1586
پس دلِ من کارگاهِ بختِ توست / چه شکنی این کارگاه ، ای نادُرُست
بنابراین قلب من کارگاهِ بخت و اقبال تو است . ای آدم ناصالح چرا این کارگاه را می شکنی ؟
شرح و تفسیر بیت 1587
گویی ، پنهان می زنم آتش زنه / نه به قلب از قلب باشد رَوزنه
تو با خود می گویی ، سنگِ آتش زنه را پنهانی می زنم . یعنی طوری آتش افروزی می کنم که استادم واقف نشود و به احوال درونم پی نبرد ولی آیا از قلبی به قلب دیگر راه وجود ندارد . [ مصراع دوم اشاره است به ضرب المثل معروف « دل به دل راه دارد » ( امثال و حکم ، ج 2 ، ص 819 ) یعنی دوستی و مهربانی دو طرفه است . ولی مولانا برداشت دیگری از آن دارد به این معنی که میان دل ها ، ارتباط شعوری و معرفتی برقرار است و خواطر قلوب بر یکدیگر مکشوف می گردد . ]
شرح و تفسیر بیت 1588
آخر از رَوزن ببیند فکرِ تو / دل گواهیی دهد از ذکرِ تو
بالاخره دلِ واقف به اسرار از طریق دریچه و راه هایی که به درون تو می رسد . خواطر تو را آشکار می بیند و آن دل ، از آنچه در درون تو می گذرد واقف است . ( ولی به اقتضای مقام ، تغافل می کند و به روی تو نمی آورد . ]
شرح و تفسیر بیت 1589
گیر در رویت نمالد از کرَم / هر چه گویی خندد و گوید : نَعَم
فرض کن آن دلِ واقف به اسرار ، خواطر زشت تو را به رویت نیاورد و هر چه تو بگویی ، او بخندد و بگوید بله . [ یکی از صفات اولیاء ستار بودن است . آنان معایب افراد را می بینند امّا کمتر به رویشان می آورند . آن هم برای اصلاح نه تحقیر . ]
شرح و تفسیر بیت 1590
او نمی خندد ز ذوقِ مالشت / او همی خندد بر آن اِسگالشت
ولی این را بدان که لبخند استادی که واقف به اسرار قلوب است . بدین جهت نیست که از ریاکاری و ظاهر سازی تو خرسند شده . بلکه او از روی استهزاء به افکار باطل تو می خندد . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبر آبادی ، دفتر دوم ، ص 154 ) [ برخی نیز «مالش» را به معنی گوشتمالی و تنبیه کردن گرفته اند . و چنین معنی کرده اند : او از لذّت گوشتمالی دادن تو نمی خندد . ( نثر و شرح مثنوی شریف ، دفتر دوم ، ص 198 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1591
پس خِداعی را خِداعی شد جَزا / کاسه زن ، کوزه بخور ، اینک سزا
جزای هر حیله ای ، حیله ای دیگر است . ای که بر سر این و آن کاسه فرو می کوبی . اینک سزای تو این است که کوزه ای بر فرقت فرود آید . [ مصراع دوم نظیر ضرب المثل هایی است مانند « کلوخ انداز را پاداش ، سنگ است » و یا « زدی ضربتی ، ضربتی نوش کن » ( امثال و حکم ، ج 3 ، ص 1231 و ج 2 ، ص 903 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1592
گر بُدی با تو ورا خندۀ رضا / صد هزاران گُل شکفتی مر تو را
اگر آن استادِ کامل و واقف به اسرار ، لبخندی رضایت آمیز می زد . بر اثر آن لبخند صدها هزار گُلِ معانی در قلب و روحت می شکفت .
شرح و تفسیر بیت 1593
چون دلِ او در رضا آرد عمل / آفتابی دان که آید در حَمَل
اگر قلبِ استاد با رضایت خاطر به عملی اقدام کند . رضایت او را همچون آفتابی بدان که به برج حَمَل درآمده است . [ حَمَل = به معنی بره و گوسفند و نام یکی از صورت های فلکی است در منطقة البروج . نخستین روزِ حَمَل با اول فرودین، منطبق است . در اشعار فارسی ، این بُرج نشان دهندۀ تغییر فصل و وصفِ آسمان و بهار است . ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ، ص 210 ) چنانچه مولانا نیز در ابیات زیر این معنا را منظور داشته است . ]
منظور بیت : رضایت اولیاء همچون فصل بهار است که در زمینِ دل های مریدان شکوفه های معارف می رویاند .
شرح و تفسیر بیت 1594
زو بخندد هم نهار و هم بهار / در هم آمیزد شکوفه و سبزه زار
بر اثرِ فرا رسیدن حَمَل ( آمدن فروردین ) روزها و بهاران ، خندان و شکوفان شوند . و سبزه داران در هم بیامیزد و همه جا سبز و خرّم شود .
شرح و تفسیر بیت 1595
صد هزاران بلبل و قمری نوا / افگند اندر جهانِ بی نوا
صد هزار بلبل و قمری ، نوای دلنشین خود را در این دنیای بینوا سر دهند .
شرح و تفسیر بیت 1596
چونکه برگِ روحِ خود زرد و سیاه / می ببینی ، چون ندانی خشمِ شاه ؟
وقتی که برگِ روحِ خود را زرد و سیاه می بینی . پس چگونه خشمِ شاه را متوجه نمی شوی . [ وقتی می بینی که پژمرده و افسرده ای و شور و نشاط معنوی در باطنت نمایان نیست چرا درک نمی کنی که شاهِ حقیقت از تو ناخرسند است ؟ ]
شرح و تفسیر بیت 1597
آفتابِ شاه در بُرجِ عِتاب / می کُند روها سیه ، همچون کباب
هرگاه خورشیدِ شاه از بُرجِ قهر و سرزنش بتابد . رخساره ها را همچون کباب ، سیاه می کند . [ برج عِتاب = در اینجا اشاره دارد به برج جَدی ، به معنی بز ماهی ، ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ، ص 160 ) مطابق است با دیماه ، دهمین ماه از سال خورشیدی . از آنرو که فصلِ زمستان با این برج آغاز می شود ، سرما همۀ درختان و گیاهان و سبزه زاران را سیاه و پژمرده می سازد . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 484 ) برخی نیز گفته اند اشاره است به برج عقرب ( نثر و شرح مثنوی شریف ، دفتر دوم ، ص 198 ) که برابر است با آبانماه ، وجه اول معقول تر است . ]
منظور بیت : در اینجا پیر کامل و مرشدِ فاضل و هادی لایق به خورشید تشبیه شده است . همانسان که طلوع خورشید در هر برجی ، اثراتی خاص دارد . پیر کامل نیز بنا به احوال مختلف مریدان ، حالات متفاوت از خود نشان می دهد .
شرح و تفسیر بیت 1598
آن عُطارِد را ورق ها جانِ ماست / آن سپیدی و آن سیه ، میزانِ ماست
روح های ما ، برگ های عطارد است و آن سفیدی و سیاهی ، میزان و معیار ماست . [ عطارد = سیاره منظومۀ شمسی و نزدیکترین سیارات به خورشید و کوچکترین آنهاست . عطارد را خدای دبیری و کتابت دانسته اند ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ، ص 511 ) عطارد در اینجا کنایه از مرشد کامل و هادی لایق است . سپیدی و سیاهی ، کنایه از احوال و اعمال نیک و بد است . و امّا مقصود کُلّی بیت : تمامی آن احوال و اعمال نیک و بدی که در کتاب روح انسان نوشته شده ، میزان ها و معیارهایی است از درجۀ خشنودی و خشمِ کاتبِ الهی و هادی حقیقی نسبت به او . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 556 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1599
باز منشوری نویسد سرخ و سبز / تا رهند ارواح از سودا و عجز
عطارد ، بارِ دیگر فرمانی به رنگِ سرخ و سبز می نویسد تا جان ها از رنج و ناتوانی برهند . [ سرخ و سبز در اینجا کنایه از موسم بهار است و بهار نشان دهندۀ شادی و خرمی ، نیز سرخ و سبز ، رنگِ شادی و سلامتی است . ]
منظور بیت : مرشد کامل و هادی لایق با دَمِ مسیحایی خود روحِ نشاط و سُرور را در قلوبِ بشر می دمند و او را از دامِ نومیدی و رنج می رهاند . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 484 و 485 )
شرح و تفسیر بیت 1600
سرخ و سبز افتاد نسخِ نوبهار / چون خطِ قوس و قُزَح در اعتبار
نوبهار با خطِ سرخ و سبز می نویسد . یعنی وقتی بهار می رسد همه جا را زیبا و پُر نقش و نگار می کند . و اگر خوب دقّت کنی آن را مانند خطوطِ رنگین کمان خواهی یافت . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 167 ) . [ قوس و قَزح ، همان رنگین کمان است . نام های دیگری نیز دارد نظیر کمانِ مرتضی علی ، کمانِ رستم و … ، قوس به معنی کمان و قَزح نام کوهی است و نیز یکی از نام های شیطان است . این خطوط رنگین غالباََ هنگامِ بارندگی در نزدیک افق بر اثر تجزیه و انکسار نورِ خورشید پدیدار می شود . آن را به صورتِ اسمِ مرکبِ قوسِ قزح نیز خوانده اند . ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ، ص 608 ) در اینجا کنایه از حالات و وارداتِ متنوعی است که به همّتِ مرشدِ کامل و هادیِ لایق در آسمان نفوسِ سالکان پدیدار می شود و آنان را به وجد و سرور درمی آورد . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 485 ) ]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی –
Fateme Zandi در ۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۱ - ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان پیش امتحان کنندگان:
داستان و حکایت
پادشاهی دو غلام می خرد . یکی از آن دو ، زیبا رخسار و دلپذیر است و آن دیگری ، زشت روی و کثیف . پادشاه غلامِ زیباروی را راهی گرمابه می کند و با رفیق او به گفتگو می نشیند . برایِ امتحانِ شخصیت و وضعیت روحی او می گوید : این غلام که رخساره ای زیبا و اندامی موزون و کلامی شیوا و شیرین دارد از تو بَدی ها می گوید : تو را خیانتکار و نامرد وصف می کند . بگو ببینم نظرِ تو چیست ؟ غلامِ زشت رو می گوید : رفیقِ من مردی راستگو و درست کردار است و من تا به حال سخنِ یاوه ای از او نشنیده ام . و آنگاه اوصافِ بسیاری از کمالاتِ رفیق خود را برمی شمرد . شاه می گوید : اینقدر از او تعریف مکن و …شرح و تفسیر ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان
استاد ارجمند کریم زمانیشرح و تفسیر بیت 1510
هر طعامی کآوریدندی به وَی / کس سوی لقمان فرستادی ز پَی
هر غذایی که برای خواجۀ لقمان می آوردند . خواجه بی درنگ کسی را به دنبالِ لقمان روانه می کرد .شرح و تفسیر بیت 1511
تا که لقمان دست سوی آن بَرَد / قاصداََ تا خواجه پس خورده ش خَوَرد
تا اینکه لقمان به قصدِ امتحان دست به سوی آن غذا ببرد و چاشنی و طعمِ آن را بچَشد و سپس آن خواجه ، پس ماندۀ طعام را می خورد . [ وجه دیگر : تا لقمان ابتدا به آن غذا دست بَرَد و خود او عمداََ مانده غذای وی را می خورد . ( نثر و شرح مثنوی شریف ، دفتر دوم ، ص 195 ) ]شرح و تفسیر بیت 1512
سؤرِ او خوردی و ، شور انگیختی / هر طعامی کآن نخوردی ریختی
خواجه ، پس ماندۀ غذای لقمان را می خورد و بر سرِ ذوق و شوق می آمد . و هر طعامی که لقمان نمی خورد ، خواجه هم دست به آن نمی زد و همه را دور می ریخت . [ سُؤر = بقیه چیزی ، پس خورده که به فارسی بِشخوار گویند ( فرهنگی نفیسی ، ج 3 ، ص 1957 ) ]شرح و تفسیر بیت 1513
ور بخوردی بی دل و بی اشتها / این بُوَد پیوندیِ بی انتها
و تازه اگر هم از آن غذا می خورد . میل و رغبتی بدان نداشت و این است پیوند و همبستگی بیکران .شرح و تفسیر بیت 1514
خربزه آورده بودند ارمغان / گفت : رَو ، فرزندِ لقمان را بخوان
یک روز برای خواجه ، خربزه ای به رسمِ ارمغان آورده بودند . خواجه بی درنگ به یکی از غلامانش گفت : بدو برو فرزندم لقمان را صدا کن بیاید .شرح و تفسیر بیت 1515
چون بُرید و ، داد او را یک بُرین / همچو شکّر خوردش و ، چون انگبین
همینکه خواجه ، خربزه را بُرید . یک قاش از آن به لقمان داد و او آن قاش را چنان خورد که گویی دارد شکر و عسل می خورد . [ بُرین = قاش ، برشی هِلال مانند از خربزه و هندوانه ]شرح و تفسیر بیت 1516
از خوشی که خورد ، داد او را دُوم / تا رسید آن کِرج ها تا هفدهم
از بس که لقمان آن قاش را با لذّت و خوشی خورد . قاشِ دوم را نیز به او داد و همینطور خربزه را قاش می کرد و به لقمان می داد و او هم بیدرنگ می خورد تا اینکه به قاش هفدهم رسید .[ کِرج = قاش ]شرح و تفسیر بیت 1517
ماند کِرجی ، گفت : این را من خورم / تا چه شیرین خربزه است ، این بنگرم
از آن خربزه فقط یک قاش مانده بود که خواجه گفت : حالا که این خربزه اینقدر شیرین و گواراست . این قاش را هم خودم می خورم تا ببینم چقدر شیرین است .شرح و تفسیر بیت 1518
او چنین خوش می خورد کز ذوقِ او / طبع ها شد مشتهی و ، لقمه جُو
لقمان چنان آن قاش ها را با لذّت می خورد که اشتهای هر آدمی را تحریک می کند .شرح و تفسیر بیت 1519
چون بخورد ، از تلخیش آتش فروخت / هم زبان کرد آبله ، هم حَلق سوخت
خواجه همینکه آن قاش را در دهانش گذاشت و خورد . از تلخی آن ، آتش گرفت . خربزه چنان تلخ بود که هم زبانِ خواجه طاول زد و هم گلویش سوخت .شرح و تفسیر بیت 1520
ساعتی بیخود شد از تلخیّ آن / بعد از آن گفتش که ای جان و جهان
بر اثر تلخی آن ، یک ساعت حالش به هم خورد و از خود بیخود شد . پس از آنکه به خود آمد به لقمان گفت : ای روحِ پاک و ای که به تنهایی ، خود جهانی به شمار می روی .شرح و تفسیر بیت 1521
نوش چون کردی تو چندین زَهر را ؟ / لطف چون انگاشتی این قهر را ؟
تو این همه زهر را چگونه با خوشی خوردی ؟ و این همه قهر و بلا را چگونه لطف پنداشتی .شرح و تفسیر بیت 1522
این چه صبرست ؟ این صبوری از چه رُوست ؟ / یا مگر پیشِ تو این جانت عَدوست ؟
این صبر تو چه سان صبری است ؟ و این همه شکیبایی و صبر برای چیست ؟ و یا اینکه جانت را دشمن خود پنداشته ای ؟شرح و تفسیر بیت 1523
چون نیآوردی به حیلت حجّتی ؟ / که مرا عذری است ، بس کُن ساعتی
چرا برای چاره جویی ، بهانه ای نیاوردی ؟ و نگفتی که ای خواجه مرا معذور بدارید و یک ساعت دست نگه دارید .شرح و تفسیر بیت 1524
گفت : من از دستِ نعمت بخشِ تو / خورده ام چندان که از شرمم دو تو
لقمان گفت : من به قدری از دستِ پُر نعمتِ تو چشیده ام که از شرم ، کمرم خمیده است . یعنی خیلی شرمسارم .شرح و تفسیر بیت 1525
شرمم آمد که یکی تلخ از کفَت / من ننوشم ای تو صاحب معرفت
ای صاحبِ معرفت ، از این خجالت کشیدم که یکبار از دستِ تو تلخی را نخورم .شرح و تفسیر بیت 1526
چون همه اَجزام از اِنعامِ تو / رُسته اند و ، غرق دانه و دامِ تو
زیرا همۀ اعضای بدنم از نعمت بخشی تو روییده و پرورش یافته است . و همۀ وجودم غرقِ نعمت و احسان تو است .شرح و تفسیر بیت 1527
گر ز یک تلخی کنم فریاد و داد / خاکِ صد رَه بر سَرِ اَجزام باد
اگر از یک چیز تلخ فریاد و گله کنم . سزاوار این هستم که صد بار خاک بر فرقِ وجودم باشد .شرح و تفسیر بیت 1528
لذّتِ دستِ شِکر بخشت بداشت / اندرین بِطّیخ تلخی کی گذاشت ؟
شیرینی دستِ تو که همواره عطیه های شیرین همانند شکر به این و آن می بخشد . در این خربزه نیز اثر بخشید و تلخی آن را گرفت . بنابراین شیرینی دستِ تو کی تلخی را در آن گذاشت .؟ [ بِطّیخ = خربزه ]شرح و تفسیر بیت 1529
از محبّت ، تلخ ها شیرین شود/ از محبّت ، مسّ ها زرّین شود
بر اثر عشق و دوستی ، تلخی ها به شیرینی مبدّل می شود . همینطور بر اثر عشق و دوستی ، مسّ ها به طلا دگرگونی می یابد .شرح و تفسیر بیت 1530
از محبّت ، دُردها صافی شود / از محبّت ، دَردها شافی شود
بر اثر عشق و دوستی ، دُردها ، صاف می شود و دردها شفا می یابد . [ دُرد = ته نشستِ مایعات بخصوص شراب ]شرح و تفسیر بیت 1531
از محبّت ، مُرده زنده می کنند / از محبّت ، شاه بنده می کنند
با عشق و دوستی ، مُرده را زنده می کنند . و از اثر آن ، شاه را به بنده تبدیل می کنند .شرح و تفسیر بیت 1532
این محبّت هم نتیجۀ دانش است / کی گزافه بر چنین تختی نشست ؟
این عشق ، نتیجه معرفت و دانش است . چه کسی می تواند به دروغ تکیه بر عشق بزند ؟ [ مولانا می گوید : از آنجا که عشق ، خالی از نوعی احساس و معرفت نیست ، و از آنجا که عشق ، در کُلِ جهان هستی جاری و ساری است . پس همۀ موجودات حتّی جمادات نیز بهره ای از هوش و ادراک دارند . ]شرح و تفسیر بیت 1533
دانشِ ناقص کجا این عشق زاد ؟ / عشق زاید ناقص ، اما بر جماد
این علم و معرفت ناقص کی می تواند چنین عشقی پدید آورد ؟ علم ناقص می تواند عشق پدید آورد ولی عشق به جمادات را . [ جماد در اینجا مظهرِ هوی و هوس است . ]شرح و تفسیر بیت 1534
بر جَمادی ، رنگِ مطلوبی چو دید / از صفیری ، بانگِ محبوبی شنید
آن کس که عقل و علمِ ناقص دارد . همینکه بر یک جماد ، رنگِ مورد علاقۀ خود را ببیند . گویی که بانگِ یار و محبوب حقیقی خود را شنیده است . [ مانند مرغِ نادان که صفیر صیّاد را نوای همجنس خود می پندارد و گرفتار دامِ او می شود . ]شرح و تفسیر بیت 1535
دانشِ ناقص نداند فرق را / لاجَرَم خورشید داند برق را
ولی علم و معرفتِ ناقص ، این تفاوت را نمی شناسد . ناگزیر برقِ صاعقه را آفتاب می بیند .شرح و تفسیر بیت 1536
چونکه ملعون خواند ناقص را رسول / بود در تأویل ، نقصانِ عقول
چون حضرت رسول اکرم (ص) ناقص را نفرین شده خوانده ، مراد از این نقصان ، نقصان در عقل است نه جسم . [ اشاره است به حدیث « ناقص ، نفرین شده است » ( احادیث مثنوی ) . شیخ احمد رومی در تفسیر بیت فوق می گوید : پس مسلمان را عقلِ کامل باید تا از خدا ترسد و بداند که آزارِ خلق ، آزارِ خداست . دست و زبان را از آزار کوتاه گرداند و در نهادِ هر که آزار بود در دنیا و آخرت خوار و رسوا گردد . ( دقایق الحقایق ، ص 16 ) ]شرح و تفسیر بیت 1537
زآنکه ناقص تن بُوَد مرحومِ رَحم / نیست بر مرحومِ لایق ، لعن و زخم
زیرا کسی که نقصِ جسمانی دارد . مشمولِ رحمتِ حضرتِ حق است و چنین کسی شایسته نفرین و قهر نیست . [ اشاره است به حدیث « از دست رفتن بینایی ، موجب آمرزش گناهان است و از دست رفتن شنوایی ، موجب آمرزش گناهان است . و هر اندازه از جسم کاهد به همان مقدار آمرزش دهد » ( احادیث مثنوی ) ]شرح و تفسیر بیت 1538
نقصِ عقل است آنکه بَدرنجوری است / موجبِ لعنت سزایِ دوری است
آنچه موجب پریشانی می شود . کمبود و نقصان عقل است و نقصان عقل ، موجب لعنت و مستحق دوری از خدا می شود .شرح و تفسیر بیت 1539
زآنکه تکمیلِ خِردها دور نیست / لیک ، تکمیلِ بدن مقدور نیست
زیرا کامل کردن عقل ها هیچ بعید نیست . ولی تکمیل کردن بدن ، شدنی و میسّر نیست . [ زیرا جسم ذاتاََ در نازل ترین مرتبۀ وجود قرار دارد . ]شرح و تفسیر بیت 1540
کفر و فرعونیِ هر گبرِ بعید / جمله از نقصانِ عقل آمد پدید
کفر و تکبّر هر کافری که از لقاء خدا دور است . جملگی از نقصان عقلِ او ناشی شده است .شرح و تفسیر بیت 1541
بهرِ نقصانِ بدن آمد فَرَج / در نُبی که ما عَلَی الأعمی حَرَج
در قرآن کریم برای نقصِ بدنی ، گشایش و فَرَجی نیز آمده است . چنانکه حضرت حق می فرماید : بر نابینا باکی نیست . [ اشاره به آیۀ 17 سورۀ فتح است . « بزهی نیست بر نابینا و نیز بر لنگ ]شرح و تفسیر بیت 1542
برق ، آفِل باشد و ، بس بی وفا / آفل از باقی ندانی ، بی صفا
برق آسمان ، بسیار ناپایدار و گذران و بی وفاست . بدون داشتن صفای باطن نمی توانی زوال پذیر را از پایدار باز شناسی . [ برخی گویند که «بی صفا» منادایی است که ندایی آن حذف شده . یعنی «ای آدم بی صفا» تو نمی توانی افول کننده را از باقی تمییز دهی . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 533 ) ]شرح و تفسیر بیت 1543
برق خندد ، بر که می خندد ؟ بگو / بر کسی که دل نهد بر نورِ او
برق آسمان می خندد ، ولی بگو ببینم بر چه کسی می خندد ؟ بر کسی می خندد که به نورِ ناپایدار برق آسمان دل بسته است . یعنی ریشخند برق آسمان متوجّه کسی است که می خواهد در پرتوِ آن ، بیابان ها و صحاری را طی کند .شرح و تفسیر بیت 1544
نورهایِ چرخ ببریده پَی است / آن چو لا شرقی و لا غربی کی است ؟
انوارِ این چرخِ گردون که ابتر و ناقص است . چگونه می تواند نور باقی و دائمی باشد و به شرق و غرب مقیّد و منسوب نباشد . [ مصراع دوم اشارت است به قسمتی از آیه 35 سوره نور « نور وجود حضرت حق محدود به جایی نیست . نهایتی ندار و به هیچ تعیّنی متعیّن نمی شود . ]شرح و تفسیر بیت 1545
برق را خو یَخطَفُ الابصار دان / نورِ باقی را همه اَنصار دان
نور صاعقه ، بینایی چشم را می رباید . ولی نور جاودان حق را یار و یاور چشم بدان . [ مصراع اوّل اشاره است به آیه 19 سوره بقره « نزدیک باشد که برق آسمان ، بینایی آنان را برباید » ]شرح و تفسیر بیت 1546
بر کفِ دریا فَرَس ، را راندن / نامه یی در نورِ برقی خواندن
برای مثال ، روی کفِ دریا اسب تاختن و زیر برق صاعقه نامه خواندن . ( ادامه معنا در بیت بعد )شرح و تفسیر بیت 1547
از حریصی عاقبت نادیدن است / بر دل و بر عقلِ خود خندیدن است
ناشی از حرص و طمع است که موجب ندیدن فرجام کار است و بر دل و عقل خود خندیدن . [ دریا ، کنایه از وجودِ حقیقی و کف ، کنایه از موجودات مجازی است . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 539 ) . بنابراین هر کسی به وجود مجازی دل بندد . عاقبت خاسر و زیانکار می شود . ]شرح و تفسیر بیت 1548
عاقبت بین است عقل از خاصیّت / نَفس باشد کو نبیند عاقبت
فرجام بینی از ویژگیهای عقل است . این نفسِ امّاره است که فرجام کارها را نمی بیند .شرح و تفسیر بیت 1549
عقل کو مغلوبِ نَفس ، او نَفس شد / مُشتری ، ماتِ زُحَل شد ، نَحس شد
عقلی که مغلوب نفسِ امّاره شود . آن دیگر عقل نیست . بلکه نفسِ امّاره است . چنانکه مثلاَََ هر گاه ستارۀ مشتری ، مغلوب و ماتِ زُحل شود . دیگر خاصیّت سعد بودن خود را از دست می دهد و نحس می شود . [ مشتری = نام فارسی آن اورمزد و رامش است به برجیس هم معروف است . مشتری بزرگترین سیاره منظومه شمسی است و مدار آن بین مدار مریخ و مدار زُحل است . در نجومِ احکامی ، مشتری را ، سعد اکبر ، سعد آسمان و سعدالسعود گویند . ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ، ص 735 تا 739 ) . و زُحل ( = کیوان ) نحسِ اکبر است که شرح آن در بیت 174 همین دفتر گذشت . ]_ مولانا در این بیت می فرماید : هر چیز که مغلوب چیز دیگر شود . هویت اولیه خود را از دست می دهد و در موجودیت غالب ، هضم می شود . چنانکه مشتری با همۀ سعد بودنش وقتی تحتِ تأثیرِ نحوست زُحل قرار می گیرد دیگر خاصیّ سعد بودن خود را از دست می دهد .
شرح و تفسیر بیت 1550
هم در این نَحسی بگردان این نظر / در کسی که کرد نحست در نگر
در این حال که نحوست و نکبت گریبانت را گرفته . به کسی نگاه کن که تو را به این نحوست گرفتار ساخته است . [ با نگاه ژرف و عقلانی در خواهی یافت . که نفسِ امّاره تو را به این شومی و نحوست فروافکنده است . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 481 ) ]شرح و تفسیر بیت 1551
آن نظر که بنگرد این جرّ و مَد / او ز نحسی سویِ سعدی نَقب زد
چشمی که بتواند این جزر و مد را ببیند . او از جانبِ نحوست به سوی سعادت راهی یافته است . [ « جرّ و مَد » کنایه از حالات خوشی و ناخوشی است که بر آدمی دست می دهد . گاه منشاء این حال ، عقلِ معاد است و گاه نفسِ امّاره . این امر مستلزمِ معرفتِ نفس است و نفس نزدِ محققانِ عرفا ، بوقلمون صفت است و دَم به دَم رنگ عوض می کند و هر لحظه نقشی بر آب می زند . از اینرو شناخت کاملِ آن میسور نیست . پس گفته اند : هر که نفسِ خود را شناخت خدا را شناخته . این کلامِ شریف ، بیان این مطلب است که همانسان که نمی توان به کنه وجود حق تعالی واقف شد . نفس نیز همین گونه است . ( مصباح الهدایة ، ص 83 ) ]شرح و تفسیر بیت 1552
ز آن همی گردانَدَت حالی به حال/ ضِد به ضد پیدا کنان در انتقال
آن خدایی که محول الاحوال است و تو را از حالی به حالی دگرگون می سازد بدین جهت است که از رهگذرِ نقل و انتقال ، هر ضدّی را با ضدّ خود به تو نشان می دهد . [ توضیح بیشتر در شرح ابیات 1131 تا 1134 دفتر اوّل آمده است . ]_ منظور بیت : در مقایسه میانِ حالات متضاد از قبیلِ هدایت و ضلالت ، تقیّد به عقل و تقیّ به نفسِ امّاره که نمودار حالات سعد و نحس هستند . آدمی می تواند با این شناخت ، به سوی هدایت و عقل گرایش پیدا کند .
شرح و تفسیر بیت 1553
تا که خوفت زاید از ذاتُ الشَّمال / لَذّتِ ذاتُ الیَمین ، یُرجِی الرَّجال
در این حال ، تو از اینکه در شمار گمراهان قرار گیری بیمناک می شوی و تنها مردان راه حق هستند که به لذّتِ بودن در شمار هدایت شدگان امید دارند .شرح و تفسیر بیت 1554
تا دو پَر باشی که مرغِ یک پَرَه / عاجز آمد از پریدن ای سَرَه
ای نیکمرد ، تا دو بال داشته باشی زیرا که پرندۀ تک بال ، از پریدن درمانده و عاجز است . [ « دو پَر » کنایه از حالت خوف و رجاء است. سالک باید این دو حالت را بطور متعادل داشته باشد تا بتواند در آسمان سلوک پرواز کند . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 482 و شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 542 ) ]شرح و تفسیر بیت 1555
یا رها کن ، تا نیایم در کلام / یا بده دستور ، تا گویم تمام
در اینجا حضرت مولانا رو به درگاه احدیت می کند و چنین عرضه می دارد : بار الها ، یا مرا رها کن که به سخن نیایم و اسرار تو را بازگو نکنم و یا به من فرمان بده تا همۀ اسرار تو را بازگو کنم .شرح و تفسیر بیت 1556
ورنه این خواهی نه آن ، فرمان تو راست / کس چه داند مر تو را مقصد کجاست
و اگر نه این را می خواهی و نه آن را ، فرمان و حکم در دستِ توست . کسی چه می داند که مقصدِ تو کجاست ؟شرح و تفسیر بیت 1557
جانِ ابراهیم باید تا به نور / بیند اندر نار ، فردوس و قُصور
جانی باید مانند جانِ حضرتِ ابراهیم (ع) باشد تا با نورِ معرفت در میان آتش ، بهشت و کاخ ها را مشاهده کند .شرح و تفسیر بیت 1558
پایه پایه بر رود تا ماه و خَور / تا نماند همچو حلقه بندِ دَر
و پله پله بر فرازِ ماه و خورشید بالا رود و مانند حلقۀ در ، وابسته به در نباشد . [ انسانی که دارای روحِ ابراهیمی باشد . درجات و مراتب کمال معنوی را یکی پس از دیگری می پوید و هرگز اسیر این جهان مادّی نمی شود . چنانکه حلقۀ در ، همیشه اسیر در است . ماه و خورشید ، کنایه از نزدیکترین و دورترین مراتب کمال است . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 483 ) ]شرح و تفسیر بیت 1559
چون خلیل از آسمانِ هفتمین / بگذرد که یا اُحِبّ الآفلین
مانند حضرت ابراهیم خلیل (ع) از آسمان هفتم نیز بگذرد و در حینِ عبور از آنها بگوید : من افول کنندگان را دوست نمی دارم . [ همۀ خواسته های نفسانی انسان که او را مقهور و مغلوب می سازد نیز معبودِ آفل به شمار می آید . ]شرح و تفسیر بیت 1560
این جهانِ تن ، غلط انداز شد / جز مر آنرا کو ز شهوت باز شد
جهانِ مادّی ، غلط انداز است . یعنی مردم ظاهر بین را دچار اشتباه می کند . تنها کسانی را نمی تواند به اشتباه افکند که آنان از کمندِ شهوات رهیده باشند.داستان و حکایتپادشاهی دو غلام می خرد . یکی از آن دو ، زیبا رخسار و دلپذیر است و آن دیگری ، زشت روی و کثیف . پادشاه غلامِ زیباروی را راهی گرمابه می کند و با رفیق او به گفتگو می نشیند . برایِ امتحانِ شخصیت و وضعیت روحی او می گوید : این غلام که رخساره ای زیبا و اندامی موزون و کلامی شیوا و شیرین دارد از تو بَدی ها می گوید : تو را خیانتکار و نامرد وصف می کند . بگو ببینم نظرِ تو چیست ؟ غلامِ زشت رو می گوید : رفیقِ من مردی راستگو و درست کردار است و من تا به حال سخنِ یاوه ای از او نشنیده ام . و آنگاه اوصافِ بسیاری از کمالاتِ رفیق خود را برمی شمرد . شاه می گوید : اینقدر از او تعریف مکن و …
شرح و تفسیر ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان
استاد ارجمند کریم زمانی
شرح و تفسیر بیت 1510
هر طعامی کآوریدندی به وَی / کس سوی لقمان فرستادی ز پَی
هر غذایی که برای خواجۀ لقمان می آوردند . خواجه بی درنگ کسی را به دنبالِ لقمان روانه می کرد .
شرح و تفسیر بیت 1511
تا که لقمان دست سوی آن بَرَد / قاصداََ تا خواجه پس خورده ش خَوَرد
تا اینکه لقمان به قصدِ امتحان دست به سوی آن غذا ببرد و چاشنی و طعمِ آن را بچَشد و سپس آن خواجه ، پس ماندۀ طعام را می خورد . [ وجه دیگر : تا لقمان ابتدا به آن غذا دست بَرَد و خود او عمداََ مانده غذای وی را می خورد . ( نثر و شرح مثنوی شریف ، دفتر دوم ، ص 195 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1512
سؤرِ او خوردی و ، شور انگیختی / هر طعامی کآن نخوردی ریختی
خواجه ، پس ماندۀ غذای لقمان را می خورد و بر سرِ ذوق و شوق می آمد . و هر طعامی که لقمان نمی خورد ، خواجه هم دست به آن نمی زد و همه را دور می ریخت . [ سُؤر = بقیه چیزی ، پس خورده که به فارسی بِشخوار گویند ( فرهنگی نفیسی ، ج 3 ، ص 1957 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1513
ور بخوردی بی دل و بی اشتها / این بُوَد پیوندیِ بی انتها
و تازه اگر هم از آن غذا می خورد . میل و رغبتی بدان نداشت و این است پیوند و همبستگی بیکران .
شرح و تفسیر بیت 1514
خربزه آورده بودند ارمغان / گفت : رَو ، فرزندِ لقمان را بخوان
یک روز برای خواجه ، خربزه ای به رسمِ ارمغان آورده بودند . خواجه بی درنگ به یکی از غلامانش گفت : بدو برو فرزندم لقمان را صدا کن بیاید .
شرح و تفسیر بیت 1515
چون بُرید و ، داد او را یک بُرین / همچو شکّر خوردش و ، چون انگبین
همینکه خواجه ، خربزه را بُرید . یک قاش از آن به لقمان داد و او آن قاش را چنان خورد که گویی دارد شکر و عسل می خورد . [ بُرین = قاش ، برشی هِلال مانند از خربزه و هندوانه ]
شرح و تفسیر بیت 1516
از خوشی که خورد ، داد او را دُوم / تا رسید آن کِرج ها تا هفدهم
از بس که لقمان آن قاش را با لذّت و خوشی خورد . قاشِ دوم را نیز به او داد و همینطور خربزه را قاش می کرد و به لقمان می داد و او هم بیدرنگ می خورد تا اینکه به قاش هفدهم رسید .[ کِرج = قاش ]
شرح و تفسیر بیت 1517
ماند کِرجی ، گفت : این را من خورم / تا چه شیرین خربزه است ، این بنگرم
از آن خربزه فقط یک قاش مانده بود که خواجه گفت : حالا که این خربزه اینقدر شیرین و گواراست . این قاش را هم خودم می خورم تا ببینم چقدر شیرین است .
شرح و تفسیر بیت 1518
او چنین خوش می خورد کز ذوقِ او / طبع ها شد مشتهی و ، لقمه جُو
لقمان چنان آن قاش ها را با لذّت می خورد که اشتهای هر آدمی را تحریک می کند .
شرح و تفسیر بیت 1519
چون بخورد ، از تلخیش آتش فروخت / هم زبان کرد آبله ، هم حَلق سوخت
خواجه همینکه آن قاش را در دهانش گذاشت و خورد . از تلخی آن ، آتش گرفت . خربزه چنان تلخ بود که هم زبانِ خواجه طاول زد و هم گلویش سوخت .
شرح و تفسیر بیت 1520
ساعتی بیخود شد از تلخیّ آن / بعد از آن گفتش که ای جان و جهان
بر اثر تلخی آن ، یک ساعت حالش به هم خورد و از خود بیخود شد . پس از آنکه به خود آمد به لقمان گفت : ای روحِ پاک و ای که به تنهایی ، خود جهانی به شمار می روی .
شرح و تفسیر بیت 1521
نوش چون کردی تو چندین زَهر را ؟ / لطف چون انگاشتی این قهر را ؟
تو این همه زهر را چگونه با خوشی خوردی ؟ و این همه قهر و بلا را چگونه لطف پنداشتی .
شرح و تفسیر بیت 1522
این چه صبرست ؟ این صبوری از چه رُوست ؟ / یا مگر پیشِ تو این جانت عَدوست ؟
این صبر تو چه سان صبری است ؟ و این همه شکیبایی و صبر برای چیست ؟ و یا اینکه جانت را دشمن خود پنداشته ای ؟
شرح و تفسیر بیت 1523
چون نیآوردی به حیلت حجّتی ؟ / که مرا عذری است ، بس کُن ساعتی
چرا برای چاره جویی ، بهانه ای نیاوردی ؟ و نگفتی که ای خواجه مرا معذور بدارید و یک ساعت دست نگه دارید .
شرح و تفسیر بیت 1524
گفت : من از دستِ نعمت بخشِ تو / خورده ام چندان که از شرمم دو تو
لقمان گفت : من به قدری از دستِ پُر نعمتِ تو چشیده ام که از شرم ، کمرم خمیده است . یعنی خیلی شرمسارم .
شرح و تفسیر بیت 1525
شرمم آمد که یکی تلخ از کفَت / من ننوشم ای تو صاحب معرفت
ای صاحبِ معرفت ، از این خجالت کشیدم که یکبار از دستِ تو تلخی را نخورم .
شرح و تفسیر بیت 1526
چون همه اَجزام از اِنعامِ تو / رُسته اند و ، غرق دانه و دامِ تو
زیرا همۀ اعضای بدنم از نعمت بخشی تو روییده و پرورش یافته است . و همۀ وجودم غرقِ نعمت و احسان تو است .
شرح و تفسیر بیت 1527
گر ز یک تلخی کنم فریاد و داد / خاکِ صد رَه بر سَرِ اَجزام باد
اگر از یک چیز تلخ فریاد و گله کنم . سزاوار این هستم که صد بار خاک بر فرقِ وجودم باشد .
شرح و تفسیر بیت 1528
لذّتِ دستِ شِکر بخشت بداشت / اندرین بِطّیخ تلخی کی گذاشت ؟
شیرینی دستِ تو که همواره عطیه های شیرین همانند شکر به این و آن می بخشد . در این خربزه نیز اثر بخشید و تلخی آن را گرفت . بنابراین شیرینی دستِ تو کی تلخی را در آن گذاشت .؟ [ بِطّیخ = خربزه ]
شرح و تفسیر بیت 1529
از محبّت ، تلخ ها شیرین شود/ از محبّت ، مسّ ها زرّین شود
بر اثر عشق و دوستی ، تلخی ها به شیرینی مبدّل می شود . همینطور بر اثر عشق و دوستی ، مسّ ها به طلا دگرگونی می یابد .
شرح و تفسیر بیت 1530
از محبّت ، دُردها صافی شود / از محبّت ، دَردها شافی شود
بر اثر عشق و دوستی ، دُردها ، صاف می شود و دردها شفا می یابد . [ دُرد = ته نشستِ مایعات بخصوص شراب ]
شرح و تفسیر بیت 1531
از محبّت ، مُرده زنده می کنند / از محبّت ، شاه بنده می کنند
با عشق و دوستی ، مُرده را زنده می کنند . و از اثر آن ، شاه را به بنده تبدیل می کنند .
شرح و تفسیر بیت 1532
این محبّت هم نتیجۀ دانش است / کی گزافه بر چنین تختی نشست ؟
این عشق ، نتیجه معرفت و دانش است . چه کسی می تواند به دروغ تکیه بر عشق بزند ؟ [ مولانا می گوید : از آنجا که عشق ، خالی از نوعی احساس و معرفت نیست ، و از آنجا که عشق ، در کُلِ جهان هستی جاری و ساری است . پس همۀ موجودات حتّی جمادات نیز بهره ای از هوش و ادراک دارند . ]
شرح و تفسیر بیت 1533
دانشِ ناقص کجا این عشق زاد ؟ / عشق زاید ناقص ، اما بر جماد
این علم و معرفت ناقص کی می تواند چنین عشقی پدید آورد ؟ علم ناقص می تواند عشق پدید آورد ولی عشق به جمادات را . [ جماد در اینجا مظهرِ هوی و هوس است . ]
شرح و تفسیر بیت 1534
بر جَمادی ، رنگِ مطلوبی چو دید / از صفیری ، بانگِ محبوبی شنید
آن کس که عقل و علمِ ناقص دارد . همینکه بر یک جماد ، رنگِ مورد علاقۀ خود را ببیند . گویی که بانگِ یار و محبوب حقیقی خود را شنیده است . [ مانند مرغِ نادان که صفیر صیّاد را نوای همجنس خود می پندارد و گرفتار دامِ او می شود . ]
شرح و تفسیر بیت 1535
دانشِ ناقص نداند فرق را / لاجَرَم خورشید داند برق را
ولی علم و معرفتِ ناقص ، این تفاوت را نمی شناسد . ناگزیر برقِ صاعقه را آفتاب می بیند .
شرح و تفسیر بیت 1536
چونکه ملعون خواند ناقص را رسول / بود در تأویل ، نقصانِ عقول
چون حضرت رسول اکرم (ص) ناقص را نفرین شده خوانده ، مراد از این نقصان ، نقصان در عقل است نه جسم . [ اشاره است به حدیث « ناقص ، نفرین شده است » ( احادیث مثنوی ) . شیخ احمد رومی در تفسیر بیت فوق می گوید : پس مسلمان را عقلِ کامل باید تا از خدا ترسد و بداند که آزارِ خلق ، آزارِ خداست . دست و زبان را از آزار کوتاه گرداند و در نهادِ هر که آزار بود در دنیا و آخرت خوار و رسوا گردد . ( دقایق الحقایق ، ص 16 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1537
زآنکه ناقص تن بُوَد مرحومِ رَحم / نیست بر مرحومِ لایق ، لعن و زخم
زیرا کسی که نقصِ جسمانی دارد . مشمولِ رحمتِ حضرتِ حق است و چنین کسی شایسته نفرین و قهر نیست . [ اشاره است به حدیث « از دست رفتن بینایی ، موجب آمرزش گناهان است و از دست رفتن شنوایی ، موجب آمرزش گناهان است . و هر اندازه از جسم کاهد به همان مقدار آمرزش دهد » ( احادیث مثنوی ) ]
شرح و تفسیر بیت 1538
نقصِ عقل است آنکه بَدرنجوری است / موجبِ لعنت سزایِ دوری است
آنچه موجب پریشانی می شود . کمبود و نقصان عقل است و نقصان عقل ، موجب لعنت و مستحق دوری از خدا می شود .
شرح و تفسیر بیت 1539
زآنکه تکمیلِ خِردها دور نیست / لیک ، تکمیلِ بدن مقدور نیست
زیرا کامل کردن عقل ها هیچ بعید نیست . ولی تکمیل کردن بدن ، شدنی و میسّر نیست . [ زیرا جسم ذاتاََ در نازل ترین مرتبۀ وجود قرار دارد . ]
شرح و تفسیر بیت 1540
کفر و فرعونیِ هر گبرِ بعید / جمله از نقصانِ عقل آمد پدید
کفر و تکبّر هر کافری که از لقاء خدا دور است . جملگی از نقصان عقلِ او ناشی شده است .
شرح و تفسیر بیت 1541
بهرِ نقصانِ بدن آمد فَرَج / در نُبی که ما عَلَی الأعمی حَرَج
در قرآن کریم برای نقصِ بدنی ، گشایش و فَرَجی نیز آمده است . چنانکه حضرت حق می فرماید : بر نابینا باکی نیست . [ اشاره به آیۀ 17 سورۀ فتح است . « بزهی نیست بر نابینا و نیز بر لنگ ]
شرح و تفسیر بیت 1542
برق ، آفِل باشد و ، بس بی وفا / آفل از باقی ندانی ، بی صفا
برق آسمان ، بسیار ناپایدار و گذران و بی وفاست . بدون داشتن صفای باطن نمی توانی زوال پذیر را از پایدار باز شناسی . [ برخی گویند که «بی صفا» منادایی است که ندایی آن حذف شده . یعنی «ای آدم بی صفا» تو نمی توانی افول کننده را از باقی تمییز دهی . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 533 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1543
برق خندد ، بر که می خندد ؟ بگو / بر کسی که دل نهد بر نورِ او
برق آسمان می خندد ، ولی بگو ببینم بر چه کسی می خندد ؟ بر کسی می خندد که به نورِ ناپایدار برق آسمان دل بسته است . یعنی ریشخند برق آسمان متوجّه کسی است که می خواهد در پرتوِ آن ، بیابان ها و صحاری را طی کند .
شرح و تفسیر بیت 1544
نورهایِ چرخ ببریده پَی است / آن چو لا شرقی و لا غربی کی است ؟
انوارِ این چرخِ گردون که ابتر و ناقص است . چگونه می تواند نور باقی و دائمی باشد و به شرق و غرب مقیّد و منسوب نباشد . [ مصراع دوم اشارت است به قسمتی از آیه 35 سوره نور « نور وجود حضرت حق محدود به جایی نیست . نهایتی ندار و به هیچ تعیّنی متعیّن نمی شود . ]
شرح و تفسیر بیت 1545
برق را خو یَخطَفُ الابصار دان / نورِ باقی را همه اَنصار دان
نور صاعقه ، بینایی چشم را می رباید . ولی نور جاودان حق را یار و یاور چشم بدان . [ مصراع اوّل اشاره است به آیه 19 سوره بقره « نزدیک باشد که برق آسمان ، بینایی آنان را برباید » ]
شرح و تفسیر بیت 1546
بر کفِ دریا فَرَس ، را راندن / نامه یی در نورِ برقی خواندن
برای مثال ، روی کفِ دریا اسب تاختن و زیر برق صاعقه نامه خواندن . ( ادامه معنا در بیت بعد )
شرح و تفسیر بیت 1547
از حریصی عاقبت نادیدن است / بر دل و بر عقلِ خود خندیدن است
ناشی از حرص و طمع است که موجب ندیدن فرجام کار است و بر دل و عقل خود خندیدن . [ دریا ، کنایه از وجودِ حقیقی و کف ، کنایه از موجودات مجازی است . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 539 ) . بنابراین هر کسی به وجود مجازی دل بندد . عاقبت خاسر و زیانکار می شود . ]
شرح و تفسیر بیت 1548
عاقبت بین است عقل از خاصیّت / نَفس باشد کو نبیند عاقبت
فرجام بینی از ویژگیهای عقل است . این نفسِ امّاره است که فرجام کارها را نمی بیند .
شرح و تفسیر بیت 1549
عقل کو مغلوبِ نَفس ، او نَفس شد / مُشتری ، ماتِ زُحَل شد ، نَحس شد
عقلی که مغلوب نفسِ امّاره شود . آن دیگر عقل نیست . بلکه نفسِ امّاره است . چنانکه مثلاَََ هر گاه ستارۀ مشتری ، مغلوب و ماتِ زُحل شود . دیگر خاصیّت سعد بودن خود را از دست می دهد و نحس می شود . [ مشتری = نام فارسی آن اورمزد و رامش است به برجیس هم معروف است . مشتری بزرگترین سیاره منظومه شمسی است و مدار آن بین مدار مریخ و مدار زُحل است . در نجومِ احکامی ، مشتری را ، سعد اکبر ، سعد آسمان و سعدالسعود گویند . ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ، ص 735 تا 739 ) . و زُحل ( = کیوان ) نحسِ اکبر است که شرح آن در بیت 174 همین دفتر گذشت . ]
_ مولانا در این بیت می فرماید : هر چیز که مغلوب چیز دیگر شود . هویت اولیه خود را از دست می دهد و در موجودیت غالب ، هضم می شود . چنانکه مشتری با همۀ سعد بودنش وقتی تحتِ تأثیرِ نحوست زُحل قرار می گیرد دیگر خاصیّ سعد بودن خود را از دست می دهد .
شرح و تفسیر بیت 1550
هم در این نَحسی بگردان این نظر / در کسی که کرد نحست در نگر
در این حال که نحوست و نکبت گریبانت را گرفته . به کسی نگاه کن که تو را به این نحوست گرفتار ساخته است . [ با نگاه ژرف و عقلانی در خواهی یافت . که نفسِ امّاره تو را به این شومی و نحوست فروافکنده است . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 481 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1551
آن نظر که بنگرد این جرّ و مَد / او ز نحسی سویِ سعدی نَقب زد
چشمی که بتواند این جزر و مد را ببیند . او از جانبِ نحوست به سوی سعادت راهی یافته است . [ « جرّ و مَد » کنایه از حالات خوشی و ناخوشی است که بر آدمی دست می دهد . گاه منشاء این حال ، عقلِ معاد است و گاه نفسِ امّاره . این امر مستلزمِ معرفتِ نفس است و نفس نزدِ محققانِ عرفا ، بوقلمون صفت است و دَم به دَم رنگ عوض می کند و هر لحظه نقشی بر آب می زند . از اینرو شناخت کاملِ آن میسور نیست . پس گفته اند : هر که نفسِ خود را شناخت خدا را شناخته . این کلامِ شریف ، بیان این مطلب است که همانسان که نمی توان به کنه وجود حق تعالی واقف شد . نفس نیز همین گونه است . ( مصباح الهدایة ، ص 83 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1552
ز آن همی گردانَدَت حالی به حال/ ضِد به ضد پیدا کنان در انتقال
آن خدایی که محول الاحوال است و تو را از حالی به حالی دگرگون می سازد بدین جهت است که از رهگذرِ نقل و انتقال ، هر ضدّی را با ضدّ خود به تو نشان می دهد . [ توضیح بیشتر در شرح ابیات 1131 تا 1134 دفتر اوّل آمده است . ]
_ منظور بیت : در مقایسه میانِ حالات متضاد از قبیلِ هدایت و ضلالت ، تقیّد به عقل و تقیّ به نفسِ امّاره که نمودار حالات سعد و نحس هستند . آدمی می تواند با این شناخت ، به سوی هدایت و عقل گرایش پیدا کند .
شرح و تفسیر بیت 1553
تا که خوفت زاید از ذاتُ الشَّمال / لَذّتِ ذاتُ الیَمین ، یُرجِی الرَّجال
در این حال ، تو از اینکه در شمار گمراهان قرار گیری بیمناک می شوی و تنها مردان راه حق هستند که به لذّتِ بودن در شمار هدایت شدگان امید دارند .
شرح و تفسیر بیت 1554
تا دو پَر باشی که مرغِ یک پَرَه / عاجز آمد از پریدن ای سَرَه
ای نیکمرد ، تا دو بال داشته باشی زیرا که پرندۀ تک بال ، از پریدن درمانده و عاجز است . [ « دو پَر » کنایه از حالت خوف و رجاء است. سالک باید این دو حالت را بطور متعادل داشته باشد تا بتواند در آسمان سلوک پرواز کند . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 482 و شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 542 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1555
یا رها کن ، تا نیایم در کلام / یا بده دستور ، تا گویم تمام
در اینجا حضرت مولانا رو به درگاه احدیت می کند و چنین عرضه می دارد : بار الها ، یا مرا رها کن که به سخن نیایم و اسرار تو را بازگو نکنم و یا به من فرمان بده تا همۀ اسرار تو را بازگو کنم .
شرح و تفسیر بیت 1556
ورنه این خواهی نه آن ، فرمان تو راست / کس چه داند مر تو را مقصد کجاست
و اگر نه این را می خواهی و نه آن را ، فرمان و حکم در دستِ توست . کسی چه می داند که مقصدِ تو کجاست ؟
شرح و تفسیر بیت 1557
جانِ ابراهیم باید تا به نور / بیند اندر نار ، فردوس و قُصور
جانی باید مانند جانِ حضرتِ ابراهیم (ع) باشد تا با نورِ معرفت در میان آتش ، بهشت و کاخ ها را مشاهده کند .
شرح و تفسیر بیت 1558
پایه پایه بر رود تا ماه و خَور / تا نماند همچو حلقه بندِ دَر
و پله پله بر فرازِ ماه و خورشید بالا رود و مانند حلقۀ در ، وابسته به در نباشد . [ انسانی که دارای روحِ ابراهیمی باشد . درجات و مراتب کمال معنوی را یکی پس از دیگری می پوید و هرگز اسیر این جهان مادّی نمی شود . چنانکه حلقۀ در ، همیشه اسیر در است . ماه و خورشید ، کنایه از نزدیکترین و دورترین مراتب کمال است . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 483 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1559
چون خلیل از آسمانِ هفتمین / بگذرد که یا اُحِبّ الآفلین
مانند حضرت ابراهیم خلیل (ع) از آسمان هفتم نیز بگذرد و در حینِ عبور از آنها بگوید : من افول کنندگان را دوست نمی دارم . [ همۀ خواسته های نفسانی انسان که او را مقهور و مغلوب می سازد نیز معبودِ آفل به شمار می آید . ]
شرح و تفسیر بیت 1560
این جهانِ تن ، غلط انداز شد / جز مر آنرا کو ز شهوت باز شد
جهانِ مادّی ، غلط انداز است . یعنی مردم ظاهر بین را دچار اشتباه می کند . تنها کسانی را نمی تواند به اشتباه افکند که آنان از کمندِ شهوات رهیده باشند.
Fateme Zandi در ۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۰ - امتحان کردن خواجهٔ لقمان زیرکی لقمان را:
شرح و تفسیر امتحان خواجۀ لقمان زیرکی لقمان را
استاد بزرگوار جناب کریم زمانی
شرح و تفسیر بیت 1462
نه که لقمان را که بندۀ پاک بود / روز و شب در بندگی چالاک بود ؟
مگر نه این است که لقمان ، بنده ای پاک بود و شب و روز در خدمتِ خواجه اش چُست و چالاک بود ؟ [ شرح احوال لقمان در شرح بیت 1961 دفتر اوّل آمده است ]
خلاصه داستان : لقمان به ظاهر غلامی زبردست بود و به باطن ، حکیمی فرزانه ، از اینرو خواجۀ او در هر امری با وی مشورت می کرد تا از حکمت و نصیحت او بهره بَرَد . عادت خواجه ، این بود که هر طعامی که نزدِ او می بردند بدان دست نمی زد مگر آنکه ابتدا لقمان از آن طعام چیزی خورد . روزی خربزه ای برای خواجه آوردند . او لقمان را صدا زد و نزد خود خواند . و قاشی از خربزه برید و به او داد . لقمان با اشتهای تمام آن را خورد و خواجه پی در پی از خربزه می برید و به او می داد تا اینکه به هفده قاش رسید . ذائقه خواجه از اشتهای فراوان لقمان تحریک شد و خواست که او نیز شیرینی گوارای خربزه را بچشد . فقط یک قاش مانده بود . همینکه آخرین قاش را به دهان گذاشت از تلخی آن حالش دگرگون گشت . به لقمان روی کرد و گفت : تو چگونه این خربزه تلخ و جانکاه را خوردی ؟ لقمان پاسخ داد : من که از دست تو نعیم فراوان خورده ام . شرمم آمد که از تلخی آن بی تابی نشان دهم .
مأخذ این حکایت ، داستانی است که در کتاب الامتاع والمؤانسه ، ابو حیان توحیدی ، طبع مصر ، ج 2 ، ص 121 آمده است . ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 55 ) . ترجمه متن عربی آن اینست : و گویند خواجه ای به غلامی حبشی طعامی می خورانید . و غلام پی در پی از خواجۀ خود می خواست که مقدار دیگر از همان طعام بدهد . وقتی خواجه به مزۀ تلخ آن پی برد به غلام گفت : تو چگونه این طعام بسیار تلخ را خوردی ؟ غلام گفت : ای سرورم ، من از دست تو شیرینی بسیار خورده ام ، و دوست نداشتم از تلخی آن نزدِ تو بی تابی کنم .
شرح و تفسیر بیت 1463
خواجه اش می داشتی در کار ، پیش / بهترش دیدی ز فرزندانِ خویش
خواجه اش او را در هر کاری مقدّم می داشت و حتّی او را از فرزندان خود نیز بهتر و خوبتر می دانست .
شرح و تفسیر بیت 1464
زآنکه لقمان گر چه بنده زاد بود / خواجه بود و ، از هوی آزاد بود
زیرا اگر چه لقمان ظاهراََ بنده زاد بود . ولی در باطن خواجه و بزرگ بود . زیرا که از کمند هوی و هوس بریده بود . [ مولانا و عارفان عظام ، آزادگی را در رهایی آدمی از زنجیر هوی و هوس می دانند نه کبکبه و دبدبه های ظاهری ]
شرح و تفسیر بیت 1465
گفت شاهی شیخی را اندر سُخُن / چیزی از بخشش ز من درخواست کن
امیری در اثنای سخن ، یعنی ضمن مصاحبت با شیخی به او گفت : از من احسانی طلب کن .
تمثیل : مولانا برای بسطِ مضمونِ بیتِ پیشین تمثیلی کوتاه می آورد ، امیری به یکی از عارفان وارسته می گوید : از من درخواستی کن تا آن را برآورم . عارف گفت : آیا از این حرف خجالت نمی کشی ؟ چرا که من آزادم و تو اسیر ، به این دلیل که دو بندۀ حقیر من با همه حقارت بر تو حکومت می کنند . شاه گفت : آن دو بنده کدام اند ؟ عارف جواب داد : خشم و شهوت ، شاه حقیقی کسی است که بر نَفسِ خود امیر باشد .
شرح و تفسیر بیت 1466
گفت : ای شه ، شرم نآید مر تو را / که چنین گویی مرا ؟ زین برتر آ
شیخ به امیر گفت : شاها ، آیا از چنین حرفی که به من می زنی حیا نمی کنی ؟ در حقِ من باید فراتر از اینها بگویی .
شرح و تفسیر بیت 1467
من دو بنده دارم و ایشان حقیر / و آن دو بر تو حاکمان اند و امیر
شیخ گفت : زیرا من دو بندۀ حقیر و خوار دارم . ولی با همۀ خواری و حقارت بر تو حکومت می کنند .
شرح و تفسیر بیت 1468
گفت شه : آن دو چه اند ؟ آن زَلّت است / گفت : آن ،یک خشم و ، دیگر ، شهوت است
شاه گفت : آن دو چیست ؟ همانا این سخن تو خطا و اشتباه است . شیخ جواب داد : آن دو بندۀ اسیر من یکی غضب است و دیگری شهوت . ( رَلّت = لغزش ، خطا ) [ حکایت فوق ، مقتبس است از داستانی بدینگونه : « درویشی را با ملکی ملاقات افتاد . ملک گفت : حاجتی بخواه ، درویش گفت : من از بندۀ بندگان خود حاجت نخواهم . ملک گفت : این چگونه باشد ؟ درویش گفت : مرا دو بنده اند که هر دو خداوندانِ تو هستند . یکی حرص و دیگری طولِ اَمَل » ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 53 تا 55 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1469
شاه آن دان کو ز شاهی فارغ است / بی مَه و خورشید ، نورش بازغ است
آن کسی را باید شاه حقیقی بدانی که او از قید و بند حکومت ظاهری آسوده و رها باشد و چنین شاهِ حقیقی و راسنینی بی ماه و خورشید نور افشانی می کند . یعنی نیازی به جاه و جلال ظاهری ندارد . [ بازغ = تابان ، روشن ، مقتبس از آیه 76 سوره انعام ]
شرح و تفسیر بیت 1470
مَخزَن آن دارد که مَخزَن ، ذاتِ اوست / هستی او دارد که با هستی عَدُوست
کسی دارای گنجینه است که وجود او خود ، گنجینه باشد . یعنی روحش دارای جواهر اسرار و علوم باشد . و هستی حقیقی را کسی دارد که با هستی مچازی و انانیّت خود ، دشمنی ورزد . ( توضیح بیشتر در شرح بیت 602 دفتر اول )
شرح و تفسیر بیت 1471
خواجۀ لقمان به ظاهر خواجه وش / در حقیقت بنده ، لقمان خواجه اش
خواجۀ لقمان ظاهراََ مانند خواجگان و بزرگان بود ولی در حقیقت ، او بنده بود و لقمان ، بزرگ و خواجه . [ زیرا بدون مشورت با لقمان اختیار انجام هیچ کاری را نداشت ]
شرح و تفسیر بیت 1472
در جهانِ بازگونه زین بسی است / در نظرشان گوهری کم از خَسی است
در این دنیا که همه چیزش وارونه است . از این قبیل مسائل ، بسیار است . چنانکه در نظر مردمان ظاهربین ، ای بسا ارزش گوهر ، کمتر از خار و خس باشد . [ بسیارند کسانی که قدر و مرتبتی حقیقی دارند ولی در بازی روزگار در گمنامی و خمول می زیند و زیر دستِ سفلگانِ بی قدر . ]
شرح و تفسیر بیت 1473
مر بیابان را مَفازه نام شد / نام و رنگی عقلشان را دام شد
برای مثال ، تازیان به هر بیابانی ، نامِ ( جایگاه نجات و رهایی ) داده اند . و همواره نام و نشانِ ظاهری ، مردم را می فریبد . [ مَفازه = از فَوز ( = رستگار شدن ) است . مفازه به معنی رستگاری و نجات و یا جایگاه رستگاری و نجات است . به کویر خشک و بی آب و علف نیز مفازه گویند . زیرا عادت عرب بوده است که به هر امرِ خطیری تفأل می زده تا امید رهایی از آن پدید آید . چنانکه مارگزیدۀِ مُشرف به مرگ را سَلیم ( = سالم ، رهیده از گزند ) می گفته است . همینطور صحرانشینان عرب برای اینکه صحاری هولناک و بیابان های مرگبار به آسانی و امیواری درنوردند . فال نیک می زدند و نام مفازه ( جایگاه رستگاری و نجات ) بدان می دادند . این لغت از اضداد است و هلاکت جای نیز معنی می دهد . و این نام را به جهت هشدار داده اند که هر کس بدان درآید به هلاکت دچار شود . ( فرهنگ نفیسی ، ج 5 ، ص 3432 ) . ولی در اینجا معنی اول مورد نظر مولاناست ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 155 ) . به هر حال مقصود اینست که در این دنیای وارونه ، اسم ها با مسمّی ها سازگار نیست . ]
شرح و تفسیر بیت 1474
یک گُرُه را خود ، مُعرّف جامه است / در قَبا گویند کو از عامه است
در نزدِ گروهی از مردم ، نوع لباس ، معرّفِ شخص به شمار می آید . از اینرو اگر کسی ، جامه ای ساده و معمولی بپوشد بلافاصله می گویند . او از عوام الناس است . [ زیرا قَبا ، جامه ای است متداول و معروف که عرب و عجم می پوشند . قسمت جلو آن باز است و پس از پوشیدن ، دو طرف را با دگمه به هم وصل می کنند . ]
شرح و تفسیر بیت 1475
یک گُرُه را ظاهرِ سالوس ، زهد / نور باید تا بُوَد جاسوسِ زهد
در نزدِ گروهی از مردم نیز زهد و پارسایی ظاهری ، معیار و معرّفِ اشخاص محسوب می شود . ولی باید انسان نور معرفتی داشته باشد تا زهد ریایی را از زهد حقیقی تشخیص دهد . [ مراد از جاسوس در اینجا ، شناسندۀ اسرارِ نهان است ]
شرح و تفسیر بیت 1476
نور باید پاک از تقلید و غَول / تا شناسد مرد را بی فعل و قَول
نوری لازم است که از آلودگی تقلید و تباهی پاک و مبرّا باشد تا بدان وسیله ، بدون کردار و گفتار ، ماهیّت اشخاص را بشناسد . [ غَول = سستی و دردسر ، مستی ، مشقّت ، زوال عقل ، ( این کلمه یک بار در قرآن ، سوره صافات ، آیه 47 بکار رفته است ) ]
شرح و تفسیر بیت 1477
در رود در قلبِ او از راهِ عقل / نقدِ او بیند ، نباشد بنأ نقل
کسی که دارای چنین نوری باشد . از راه عقل به دل نفوذ می کند . و او حقیقت حال انسان را می بیند و مقیّد به این نیست که حقیقت حالِ آدمی را از دیگری بشنود .
شرح و تفسیر بیت 1478
بندگانِ خاصِ عَلّام الغُیوب / در جهانِ جان ، جَواسیس القُلوب
بندگانِ خاصِ خداوندی که دانا به غیب است در عالم روح ، جاسوس دل ها هستند . [ یعنی هر چه بر ضمائر آدمیان گذرد عارفان بر آن واقف اند . چنانکه احمد بن عاصم انطاکی که خود عارفی راستین بود و به جهتِ تیزی فراست ، جاسوس القلوب خوانده می شد . ( رسالۀ قشیریه ، ص 48 و 49 ) گوید : چون با اهلِ صدق نشینید به صدق نشینید که ایشان ، جاسوس دل هااند . اندر دل های شما شوند و بیرون آیند . چنانکه شما ندانید . ( رسالۀ قشیریه ، ص 373 ) . اشاره به این عبارت است که برخی آن را حدیث می دانند . « بر حذر باشید از اینان که همانا ایشان اند جاسوسان دل ها » ( احادیث مثنوی ، ص 55 ) . این بیت و ابیات بعدی در بیان ضمیر خوانیِ عارفانِ باللّه است . ]
شرح و تفسیر بیت 1479
در درون دل در آید چون خیال / پیشِ او مکشوف باشد سِرّ حال
بندگان خاص خدا ، مانند خیال به درون دل ها نفوذ می کنند . یعنی به صورت پنهان به درون دل ها وارد می شوند و راز درون هر دلی بر آنان آشکار می شود .
شرح و تفسیر بیت 1480
در تنِ گنجشک ، چه بوَد برگ و ساز ؟ / که شود پوشیده آن بر عقلِ باز ؟
گنجشک حقیر چه توش و توانی دارد که بر عقلِ بازِ شکاری بلند پرواز ، پنهان و مستور باشد ؟ [ مردم عادی در مقابل عارفان حقیقی به مثابۀ گنجشکِ حقیر و ضعیف هستند . و این مردان حق ، بسانِ بازِ بلند پروازند که گنجشک در حیطۀ تصرّفِ آنان است و هر چه در روح و ضمیر مردم گذرد . اینان بدان وقوف دارند . ]
شرح و تفسیر بیت 1481
آنکه واقف گشت بر اسرارِ هُو / سِرّ مخلوقات چه بوَد پیشِ او ؟
آن کسی که بر اسرار الهی آگاه است . اسرار مخلوقات پیش او چه ارزشی دارد ؟
شرح و تفسیر بیت 1482
آنکه بر افلاک ، رفتارش بُوَد / بر زمین رفتن چه دشوارش بُوَد ؟
برای مثال ، آن کسی که به آسمان ها می رود و در آنجا به سیر و سیاحت می پردازد . راه رفتن بر روی زمین برای وی چه دشواری و مشکلی دارد ؟ هیچگونه مشکلی ندارد .
شرح و تفسیر بیت 1483
در کفِ داود کآهن گشت موم / موم چه بوَد در کفِ او ای ظَلوم ؟
مثال دیگر ، حضرت داود (ع) که آهن در دستانش مانند موم ، نرم می شد . پس ای ستمکار بگو ببینم موم در دست او چه حالی پیدا می کرد ؟ [ اشاره است به آیه 10 سورۀ سبا = شرح بیت 915 همین دفتر / ظلّوم = به معنی بسیار ستمکار است که در آیۀ 72 سورۀ احزاب = شرح بیت 1017 دفتر اول ، بدان اشاره شده است . ]
شرح و تفسیر بیت 1484
بود لقمان بنده شکلی ، خواجه یی / بندگی بر ظاهرش دیباجه یی
لقمان حکیم در باطن ، آقا و بزرگ بود . ولی در ظاهر بنده و غلام ، و بندگی ظاهری ، همچون پرده ای بر بزرگی باطنی او بود . [ دیباجه = نام جامه ای از دیبای خسروانی که پوشش خاص شاهان عجم بود و آن را بالای جامۀ دیگر می پوشیدند . ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ، ج 4 ، ص 611 ) در اینجا مراد پوشش و حجاب است . معانی دیگری نیز دارد که مناسب ترین آن در اینجا همان بود که ذکر شد . ]
شرح و تفسیر بیت 1485
چون رود خواجه به جایِ ناشناس / در غلامِ خویش ، پوشاند لباس
شخص خواجه و بزرگ وقتی به جای ناشناخته ای می رود . برای تواضع و فروتنی ، لباس خود را تن غلامِ خود می کند . [ در قدیم نوع لباس مراتب اجتماعی اشخاص را تعیین می کرد ]
شرح و تفسیر بیت 1486
او بپوشد جامه هایِ آن غلام / مر غلامِ خویش را سازد اَمام
و لباس های غلام را خود می پوشید و غلام را جلو می اندازد و خود به دنبال او .
شرح و تفسیر بیت 1487
در پی اش چون بندگان در رَه شود / تا نباید زو کسی آگه شود
آنگاه خواجه مانند غلامان به دنبال غلام خود می رود . این کار را بدان جهت می کند تا کسی او را نشناسد .
شرح و تفسیر بیت 1488
گوید : ای بنده ، تو رَو بر صدر شین / من بگیرم کفش چون بندۀ کهین
خواجه به غلام خود می گوید : تو برو قسمت بالای مجلس بنشین و مانند مانند بنده ای خوار و حقیر ، کفش هایت را نگه می دارم .
شرح و تفسیر بیت 1489
تو دُرشتی کن مرا ، دشنام دِه / مر مرا تو هیچ توقیری منه
و تو نسبت به من با خشونت رفتار کن و به من ناسزا بگو و هیچگونه احترام و تعظیمی برای من قائل مشو . [ توقیر = بزرگ داشتن ]
شرح و تفسیر بیت 1490
ترکِ خدمت ، خدمتِ تو داشتم / تا به غُربت ، تخمِ حیلت کاشتم
اکنون من ترک کردن خدمت را از جانب تو ، خدمت به شمار می آورم . یعنی ای غلام ، خدمت تو در حال حاضر این است که خدماتِ همیشگی به من را ترک کنی و هر چه می گویم همان را بجا آوری . همۀ اینها بدین خاطر است که در دیار غربت ، مردم مرا نشناسند . و با من مانند یک غلام رفتار کنند تا من از خلالِ این حشر و نشر به اسرار و احوال آنان واقف شوم .
شرح و تفسیر بیت 1491
خواجگان این بندگی ها کرده اند / تا گمان آید که ایشان بنده اند
خواجگان و بزرگان ، عمداََ چنین کارهایی می کنند تا مردم چنین گمان کنند که آنان واقعاََ بنده و غلام هستند .
شرح و تفسیر بیت 1492
چشم پُر بودند و سیر از خواجگی / کارها را کرده اند آمادگی
این خواجگان از ریاست و سروری دلشان سیر است . و چنین کارهای فروتنانه ای از روی خشنودی و رغبت انجام می دهند .
شرح و تفسیر بیت 1493
این غلامانِ هوی بر عکسِ آن / خویشتن بنموده خواجۀ عقل و جان
ولی بندگان هوی و هوس ، بر عکس آنان هستند . چنین وانمود می کنند که خواجۀ عقل و روح اند .
شرح و تفسیر بیت 1494
آید از خواجه ، رهِ افکندگی / نآید از بنده به غیرِ بندگی
از خواجۀ حقیقی ، فروتنی نمایان می شود و از بنده و غلام حقیقی نیز منشِ غلامی آشکار می گردد .
شرح و تفسیر بیت 1495
پس از آن عالَم به این عالَم چنان / تعبیت ها هست بر عکس ، این بدان
پس بدان که کارهای آن جهان و این جهان بر عکسِ یکدیگر است . [ تعبیه = به معنی آرایش جنگی لشکریان است . و منظور این است که ترتیب اسرار از عالم غیب به عالم محسوس برعکس است . مثلاََ مراد حق تعالی چیزی است و ما عکس آن را درک می کنیم . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 150 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1496
خواجۀ لقمان از این حالِ نهان / بود واقف ، دیده بود از وی نشان
خواجۀ لقمان از حالِ درونی او با خبر بود و نشانه های آن حال درونی را دیده بود .
شرح و تفسیر بیت 1497
راز می دانست ، خوش می راند خر / از برایِ مصلحت آن راهبر
او از اسرار لقمان با خبر بود ولی به اقتضای مصلحت و حکمت ، کار خود را می کرد و چیزی به روی او نمی آورد .
شرح و تفسیر بیت 1498
مر ورا آزاد کردی از نخست / لیک خوشنودیِ لقمان را بجُست
مسلماََ خواجۀ لقمان از همان روزِ نخست می خواست او را آزاد کند ولی رضایت و خشنودی لقمان را مراعات می کرد .
شرح و تفسیر بیت 1499
ز آنکه لقمان را مراد این بود تا / کس نداند سِرّ آن شیر و فتا
زیرا مقصودِ لقمان این بود که کسی از اسرارِ آن شیر و جوانمرد با خبر نشود .
شرح و تفسیر بیت 1500
چه عجب که سِرّ ز بَد پنهان کنی / این عجب که سِرّ ز خود ، پنهان کنی
شگفت این است که رازِ خود را از مردمِ بَدکار پنهان کنی . بلکه شگفت این است که خود را حتّی از خودت نیز پنهان کنی .
شرح و تفسیر بیت 1501
کار ، پنهان کُن تو از چشمانِ خَود / تا بُوَد کارت سَلیم از چشمِ بَد
تو کارهایت را از چشمان خود نیز پنهان کن . تا کار تو از چشم حسودان سالم بماند . [ توضیح کتمان سِر در شرح بیت 1762 دفتر اول ]
شرح و تفسیر بیت 1502
خویش را تسلیم کن بر دامِ مُزد / وانگه خود بی ز خود چیزی بدُزد
خود را به دامِ پاداش الهی تسلیم کن و سپس در حالِ بیخویشی ، چیزی را از خود بدزد که آن چیز همواره تو را از حق دور می کند و آن چیز همانا انانیّت و خود بینی سالک است .
شرح و تفسیر بیت 1503
می دهند افیون به مردِ زخم مند / تا که پیکان از تنش بیرون کنند
برای مثال ، به کسی که تنش زخم برداشته و مجروح شده ، تریاک می دهند . تا از خود بیخود شود و آنگاه تیر را از تنش بیرون آورند .
شرح و تفسیر بیت 1504
وقتِ مرگ از رنج ، او را می دَرَند/ او بدان مشغول شد ، جان می بَرَند
مثال دیگر ، به هنگامِ فرا رسیدن مرگ ، آدمی را به رنج و درد مشغول می کنند و در همان حال جانش را می ستانند . [ یعنی حواس او به سوی درد ، متمرکز می شود و از آن طرف جانش را از او می گیرند . ]
شرح و تفسیر بیت 1505
چون به هر فکری که دل خواهی سپرد / از تو چیزی در نهان خواهند بُرد
با این مقدمات بدان که تو دل به جیز بسپاری و بدان مشغول شود . در ازای آن ، به طور نهانی چیزی از تو کم می کنند . [ مثلاََ اگر تو به کاری مورد دلخواه مشغول شوی . در ازای آن عمری که در راه انجام آن صرف کرده ای از تو کاسته می شود .و یا اگر به امور دنیوی بپردازی ، درک حقایق و معارف از تو سلب می شود و نظایر اینها . ]
شرح و تفسیر بیت 1506
هر چه اندیشی و تحصیلی کنی / می درآید دزد از آن سو کایمنی
تو هر قدر که اندیشه کنی و هر چه به دست آوری . دزد از همان جا که احساس امنیت می کنی بر تو حمله می کند .
شرح و تفسیر بیت 1507
پس بدان مشغول شو ، کآن بهترست / تا ز تو چیزی بَرَد کآن کُهترست
بنابراین به کاری بهتر مشغول شو . تا اگر دزد ، چیزی از تو بُرد ، آن چیز ، بسیار ناچیز و کم ارزش باشد .
شرح و تفسیر بیت 1508
بارِ بازرگان چو در آب اوفتد / دست اندر کالۀ بهتر زند
برای مثال ، هر گاه کالاهای ناچیز به درون آب بیفتد . او می کوشد تا بهترین و گرانبهاترین کالایش را از آب بیرون کِشد .
شرح و تفسیر بیت 1509
چونکه چیزی فوت خواهد شد در آب / ترکِ کمتر گوی و ، بهتر را بیاب
حال که قرار است چیزی از تو در آبِ این دنیا از بین رود . پس بکوش تا بهترین کالایت را از آب بیرون آوری و کالاهای کم ارزش را رها کن . [ ابیات اخیر می گوید : نوعِ تعلّقاتِ خود را ارتقاء باید داد . و از بندِ وابستگی های مادّی و دنیوی باید رهید و دل در امور پایدار بست.]
Fateme Zandi در ۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۹ - رجوع به حکایت ذاالنون رحمة الله علیه:
مثنوی معنوی
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
شرح و تفسیر رجوع به حکایت ذالنون مصری
شرح و تفسیر بیت 1447
چون رسیدند آن نفر نزدیک او / بانگ بر زد ، هی کیانید ؟ اِتَّقو
وقتی آن چند نفر دوست به حضور ذوالنون رسیدند ، او فریاد زد . هی ، شما کی هستید . به من نزدیک نشوید ، بترسید از خدا .
شرح و تفسیر بیت 1448
با ادب گفتند : ما از دوستان / بهرِ پرسش آمدیم اینجا بجان
دوستان از روی ادب گفتند : ما از دوستان شما هستیم و با جان و دل برای جویا شدن از احوالت به اینجا آمده ایم .
شرح و تفسیر بیت 1449
چونی ای دریای عقلِ ذُوفُنون ؟ / این چه بُهتانست بر عقلت جنون ؟
ای که عقلی به پهناوری و ژرفایی و تنوع دریا داری ، حالت چطور است ؟ این چه تهمتی است که عقل تو را متهم به دیوانگی می کنند ؟
شرح و تفسیر بیت 1450
دودِ گُلخَن کی رسد در آفتاب ؟ / چُون شود عَنقا شکسته از غُراب ؟
برای مثال ، دودِ آتشخانۀ حمّام کی می تواند به آفتاب رسد و آن را تیره سازد ؟ سیمرغ کی از کلاغ شکست می خورد ؟ [ عنقا = مخفف عنقاء به معنی سیمرغ / غُراب = کلاغ ]
شرح و تفسیر بیت 1451
وا مَگیر از ما ، بیان کن این سُخُن / ما مُحِبّانیم ، با ما این مکن
رازت را از ما نهان مساز و گفتارت را با ما در میان گذار ، زیرا که ما از دوستان تو هستیم . با ما اینگونه رفتار نکن .
شرح و تفسیر بیت 1452
مر مُحِبّان را نشاید دُور کرد / یا به رُوپوش و دَغَل مغرور کرد
شایسته نیست که دوستداران را از پیرامونت دور کنی و یا با پنهانکاری و نیرنگ آنان را بفریبی .
شرح و تفسیر بیت 1453
راز را اندر میان آور شَها / رُو مَکُن در ابر پنهانی سَها
شاها ، رازت را آشکار کن . ای ماه ، رخساره ات را زیر ابر مپوشان .
شرح و تفسیر بیت 1454
ما مُحِبّ و صادق و دل خسته ایم / در دو عالَم دل به تو در بسته ایم
ما دوستدار و راستگوییم و دلی مجروح داریم و در این جهان و آن جهان به تو دل بسته ایم . [ در اینجا ذوالنون برای آزمودن یاران خود ، چنین کرد ]
شرح و تفسیر بیت 1455
فحش آغازید و دشنام از گِزاف / گفت او دیوانگانه زیّ و قاف
شروع کرد به ناسزا گفتن و دشنام هایی دروغین داد و مانند دیوانگان ، سخنان مهمل و بیهوده بر زبان راند . [ از گِزاف = به دروغ ، از روی مچاز نه حقیقت / زیّ و قاف = الفاظی پراکنده و مهمل که مستان و دیوانگان گویند ، بیشتر در مورد فحش و ناسزا بکار رود ]
شرح و تفسیر بیت 1456
برجهید و سنگ ، پرّان کرد و چوب / جُملگی بگریختند از بیمِ کُوب
ذوالنون ناگهان از جایش پرید و سنگ و چوب را به جانب دوستان پرانید . آن دوستان از بیمِ آن که مضروب واقع شوند از پیشِ او گریختند .
شرح و تفسیر بیت 1457
قهقهه خندید و جنبانید سر / گفت : بادِ ریشِ این یاران نگر
ذوالنون قهقه زنان سری تکان داد و گفت : ادعای یاوۀ اینان را ببین . [ اینها را نگاه کن . بعد از این همه ادعای دوستی و ارادت ، از کمترین جفای من پا به فرار گذاشتند . در حالی که محبّ صادق هر قدر از یار ، جفا ببیند هرگز از او روی برنمی تابد . بلکه از دل و جان طالب او می شود . ]
شرح و تفسیر بیت 1458
دوستان بین ، کو نشانِ دوستان ؟ / دوستان را رنج باشد همچو جان
به این دوستان نگاه کن ، پس کو نشانِ دوستی ؟ دوستان راستین ، جفای یار را همچون جان دوست می دارند و از آن استقبال می کنند .
شرح و تفسیر بیت 1459
کی کِران گیرد ز رنجِ دوست ، دوست ؟ / رنج ، مغز و دوستی آنرا چو پوست
دوست راستین کی از رنج و بلای دوست خود کناره می گیرد ؟ رنج به مثابۀ مغز است و دوستی نسبت به آن مانند پوست است . [ عاشق اگر از رنجِ یار استقبال کند . در دوستی خود صادق است و اِلّا دوستی اش پوستِ فاقد مغز است . ]
شرح و تفسیر بیت 1460
نه نشانِ دوستی شد سرخوشی ؟ / در بلا و آفت و مِحنَت کشی
مگر از نشانه های دوستی راستین این نیست که آدمی در رنج و بلا و سختی احساس خوشبختی و شادمانی کند ؟
شرح و تفسیر بیت 1461
دوست همچون زر ، بلا چون آتش است / زرّ خالص در دلِ آتش خوش است
برای مثال ، دوست همانند بلاست و بلا مانند آتش . طلای خالص در کامِ آتش ، احساسِ خوشی می کند . [ زیرا ثابت می شود که خالص و ناب است . ولی طلای تقلبی ، همینکه در آتش نهاده شود سیاه و تیره می گردد . همینطور عاشق صادق در بلاها ، خلوص خود را نشان می دهد . ولی مدعی عاشقی در رنج و بلا سیاه روی می گردد .
بهروز امینی در ۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۳ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۸۰ - آب حیات:
شنیده ام استاد ایرج میرزا این شعر رو برای احمد شاه سروده
فاطمه تسلیم در ۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:
مولانا نیز بر بیت 9 این غزل: «تو صاحب نفسی ای غافل، میان خاک و خون، مِی خور» در مثنوی شرحی منظوم دارد.
ژوبین دقوقی در ۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹:
درباره مصراع "که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا" یک تحقیق کردم که منظور از "کف هجران پابرجا" که دست و پای عاشق را بسته چیست.
مهمترین نکته این است که ظاهرا یکی از معانی کف، قل و زنجیر است که اگر این طور باشد معنی مصراع خیلی واضح و زیبا است که "هجران دائمی که تاکنون باقی مانده مانند زنجیری دست و پای من را بسته است"
البته می شود کف را به معنی پایه و بنیان هم در نظر گرفت. در این صورت معنی مصراع می شود: هجران از همان بیخ و اساس، دست و پایم را بسته ولی بنظر می رسد که معنی قبلی زیباتر است.
درضمن خود لغت پابرجا هم جالب توجه است که هم معنی پایدار بودن هجران را می رساند و هم می توان به شکلی پنهانیتر به این مفهوم توجه کرد که کسی که پایش بسته است، پابرجا می شود یعنی نمی تواند پایش را تکان دهد.
بزرگمهر در ۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۵ در پاسخ به بابك دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷:
سنگین دل ( در مقابل سبک..) در مکالمات روزمره به کسی گفته میشود که کارهایش را با تأنی و وقار و بدون عجله انجام میدهد و به هیچ وجه معادل سنگدل نیست. کمتر واکنش احساسی نشان میدهد در مقابل حوادث.
بزرگمهر در ۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷:
وقتی حافظ شیرین سخن از شیرین دهنان که بر او حکومت میکنند( پادشهانند) و خاتم دارند و مر هم دردها.... باید بیشتر از حرف وسخن رفت....
Fateme Zandi در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بیدریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره:
دفتر ششم مثنوی معنوی
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
3760
این سخن پایان ندارد آن گروه / صورتی دیدند با حُسن و شُکوه
این سخنان نغز و دقیق تمام شدنی نیست . بهتر است به ادامه حکایت بپردازیم . آن شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُّور تندیسه ای زیبا و شکوهمند دیدند .
بیت 3761
خوبتر زآن دیده بودند آن فریق / لیک زین رفتند در بحرِ عمیق
اگر چه آن گروه (شاهزادگان) پیش از این هم تندیسه های زیبا دیده بودند . ولی این تندیسه چیز دیگری بود . چندانکه از فرط جمال آن به دریای ژرفِ عشق و حیرت فرو رفتند .
بیت 3762
زآنکه افیون شان در این کاسه رسید / کاسه ها محسوس و ، افیون ناپدید
زیرا که افیون در این کاسه به آنان رسید . گرچه کاسه ها قابل رویت است . ولی خودِ افیون ناپیداست . [ افیون = مادّه ای است مخدِّر که از عصارۀ خشخاش سیاه می گیرند . در اینجا منظور شرابی است که از افیون می سازند . به هر حال «افیون» در اینجا کنایه عشق مجازی و صوری است . ]
منظور بیت : هر کس ربودۀ عشقی است که در ظرفی قرار گرفته است . ظرف ها اهمیّتی ندارند . آنچه مهم است مظروف است . چندانکه اگر یک نوع شراب را در ظروفی مختلف بریزند در سکرانیّت و مستی آور بودن آن هیچ فرقی پدید نمی آید .
بیت 3763
کرد فعلِ خویش قلعۀ هُش رُبا / هر سه را انداخت در چاهِ بلا
قلعۀ هُوش رُبا کارِ خود را کرد و هر سه شاهزاده را در چاهِ محنت و ابتلا انداخت .
بیت 3764
تیر غمزه دوخت دل را بی کمان / اَلاَمان و اَلاَمان ، ای بی امان
تیرِ غمزۀ آن تندیسه بدون آنکه کمانی بکشد بر دلِ شاهزادگان بنشست . ای تندیسه ای که به کسی امان نمی دهی . به فریادم رس ، به فریادم رس . [ غمزه = اشاره به چشم و ابرو / اَلاَمان = کلمه ای است که به هنگام نزول بلا و رخداد ناگوار به جهت یاری خواستن گویند . این لفظ مکرّراََ گفته می آید . ]
بیت 3765
قِرن ها را صورتِ سنگین بسوخت / آتشی در دین و دلشان برفروخت
آن تندیسه سنگی ، هستی سه شاهزاده ای را که همتا و همشأن یکدیگر بودند بسوزانید . و بر خرمن دین و دلشان شَرر زد . [ قِرن = نظیر ، مانند ، همتا / سنگین = سنگی ، ساخته شده از سنگ ]
بیت 3766
چونکه او جانی بُوَد ، خود جون بُوَد ؟ / فتنه اش هر لحظه دیگرگون بُوَد
در جایی که بتِ سنگی که روح و جانی ندارد این قدر جذّاب و فریبنده باشد . تو ببین اگر روح و جانی می داشت چگونه می شد ؟ مسلماََ افعال فتنه انگیزش متغیّر و نو به نو می بود و تعداد بیشتری را اسیر و عبید خود می کرد . [ جانی = آنچه دارای روح و جان است ، آنچه از عالم روح و جان است ]
بیت 3767
عشقِ صورت در دلِ شَه زادگان / چون خَلِش می کرد مانندِ سِنان
عشق آن تندیسه سنگی مانند سرنیزه در دلِ شاهزادگان فرو می رفت . [ خَلِش = فرو رفتن خار و تیغ در بدن / سِنان = سرنیزه ، تیزی سرنیزه ]
بیت 3768
اشک می بارید هر یک همچو میغ / دست می خایید و می گفت : ای دریغ
هر یک از شاهزادگان مانند ابرِ بهاری می گریست و انگشت ندامت به دندان می گزید و می گفت : افسوسا ، دریغا . [ میغ = ابر / مراد از «دست» در اینجا «انگشت» است ]
بیت 3769
ما کنون دیدیم ، شَه ز آغاز دید / چندمان سوگند داد آن بی ندید
آنچه را که ما اکنون دیدیم . شاه از همان اوّل دیده بود . آن شاهِ بی همتا چندین بار ما را قسم داد که به این قلعه در نیابیم . [ نَدید= همتا ، نظیر ]
بیت 3770
انبیا را حقِّ بسیار است از آن / که خبر کردند از پایان مان
پیامبران بر گردن همۀ آدمیان حقِ فراوان دارند . زیرا که ما آدمیان را از فرجامِ در شدن به دژِ پُر نقش و نگار دنیا آگاه کردند . یعنی به ما گفتند که مبادا مجذوبِ هواهای نفسانی و جاذبه های دنیوی شوید .
بیت 3771
کانچه می کاری ، نروید جز که خار / وین طرف پَرّی نیابی زو مَطار
مثلاََ به ما گفتند بذری که در مزرعۀ دنیا می کاری . چون بذر شهوت است از آن چیزی نمی روید مگر بوتۀ خار . پس اگر به جانب شهوات پرواز کنی . جای چرواز نخواهی یافت . یعنی نمی توانی به جانب مسائل روحانی طیران کنی . [ مَطار = پریدن ، جای پریدن ]
بیت 3772
تخم از من بَر ، که تا رَیعی دهد / با پَرِ من پَر ، که تیر آن سو جهد
از من بذر بگیر تا میوۀ نکو دهد . و با بال و پَر من پرواز کن که تیر بدان جانب پرتاب کند . یعنی به مدد روحانیّت من پرواز کن تا تیر همّت و سعی ات به سویِ کوی حقیقت بشتابد . [ رَیع = ثمره و حاصل / رَیع دادن = میوه و ثمره دادن ]
بیت 3773
تو ندانی واجبیِّ آن و ، هست / هم تو گویی آخِر آن واجب بُده ست
تو واجب بودن آن امر را نمی دانی . یعنی تو نمی دانی که اطاعت از قول و فعل انبیا امری واجب است . حال آنکه در واقع واجب است . امّا سرانجام تو نیز خواهی گفت که آن امر از ابتدا واجب بوده است . [ واجبی = وجوب ، واجب بودن ]
بیت 3774
او تو است ، امّا نه این تو آن تو است / که در آخِر ، واقفِ بیرون شو است
او تویی ، امّا نه این «تو» که فعلاََ هستی . بلکه «تو»یی که سرانجان راهِ نجات را خواهد شناخت . یعنی آن «تو»یی که سرانجام حقیقت را خواهد شناخت غیر از آن «تو» است که در حال حاضر چشم حقیقت بین ندارد . تو خیال می کنی که حقیقتِ «تو» همین «تو»یی است که ظاهراََ می بینی . حال آنکه «تو»یِ حقیقی «تو» در «تو»یِ ظاهری تو پنهان است . [ منظور اینست که نَفسِ انسانی دارای پیچیدگی و مراتب و بطون مختلف است که از آن به «تو» تعبیر می کند . مثلاََ این «تو» هستی که خطایی مرتکب می شوی و باز همین «تو» هستی که به خطای خود واقف می شوی و خود را ملامت می کنی . پس در آن مرتبه «تو»یِ تو ، نَفسِ امّاره است و در این مرتبه نَفسِ لوّامه و در مراتب بالاتر «تو»یِ تو ، نَفسِ راضیّه و مرضیّه و مطمئنّه خواهد بود ( شرح مثنوی مولوی ، ص 67 ) ]
بعضی از شارحان مرجع ضمیر «او» را خداوند دانسته اند . که با این فرض بیت فوق ناظر است به وحدت حق و خلق بر مبنای وحدتِ وجود .
بیت 3775
تویِ آخِر سویِ تویِ اَوّلت / آمده ست از بهرِ تنبیه و صِلَت
«تو»یِ آخرینت برای آگاهی دادن و به وصال رساندن «تو»یِ اوّلیّنت به سویِ آن آمده است . ( صِلَت = همان وصلت است به معنی پیوند دادن و وصل کردن ) [ اگر از قول و فعل انبیا اطاعت کنی «تو»ی حقیقی تو فعّال می شود و «تو»ی موهوم و کاذبت را می آگاهاند و به وصال حق می رساند . ]
بیت 3776
تویِ تو در دیگری آمد دفین / من غلامِ مردِ خودبینی چنین
امّا «تو»ی حقیقی تو در «تو»ی کاذبت دفن شده است . من غلام کسی هستم که هویّت حقیقی خود را ببیند . یعنی مردم به واسطۀ آنکه به امور کاذب دل سپرده اند . حقیقت خود را گم کرده اند و شخصیّت و هویّتی ساختگی و بی اساس کسب کرده اند . [ دفین = مدفون ، دفن شده ]
بیت 3777
آنچه در آیینه می بیند جوان / پیر اندر خشت بیند پیش از آن
هر چه را که جوان در آینه تماشا می کند . پیر آن را در خشت می بیند [ مراد از «جوان» ، انسان خام طبع و قلیل الشّعور است و مراد از «پیر» ، کامل در معرفت و واصل به حقیقت است . ]
بیت 3778
ز امرِ شاهِ خویش بیرون آمدیم / با عنایاتِ پدر یاغی شدیم
وقتی که شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُوَر خود را دچار بلا و اندوه و غصه دیدند گفتند : از فرمان شاه رُخ برتافتیم و در برابر الطاف و توجّهاتِ او طغیان کردیم .
بیت 3779
سهل دانستیم قولِ شاه را / وآن عنایت های بی اَشباه را
سخن شاه و الطاف و توجّهات بی نظیر او را دست کم گرفتیم . [ آشباه = همانندها ، مانندها ]
بیت 3780
نَک در افتادیم و در خندق همه / کشته و خَستۀ بلا ، بی مَلحَمه
اکنون بدون جنگ و کارزار ، جملگی کُشته و مجروحِ تیرِ بلا شده ایم . و به خندق رنج و زحمت فرو افتاده ایم . [ مَلحَمه = جنگ ، کارزار ]
بیت 3781
تکیه بر عقلِ خود و فرهنگِ خویش / بودمان ، تا این بلا آمد به پیش
از آنرو که بر عقل و فرزانگی خود تکیه داشتیم . این بلا بر سرمان آمد .
بیت 3782
بی مرض دیدیم خویش و بی زِ رِقّ / آنچنانکه خویش را بیمارِ دِقّ
همانطور که بیمار مبتلا به دِقّ خود را سالم می پندارد . ما نیز خود را صحیح و سالم و آزاد می پنداشتیم . [ رِقّ = بندگی / دِق = نوعی تبِ متّصل و پیوسته ای است که شخص را نحیف و لاغر می کند . ابن سینا می گوید کسی که به این بیماری دچار شده روز به روز لاغر و پژمرده می شود . امّا چون تب ، جزیی از مزاجِ او شده رنجِ ناشی از آن را احساس نمی کند ( قانون ، کتاب چهارم ، ص 173 و 174 ) ]
بیت 3783
علّتِ پنهان کنون شد آشکار / بعد از آنکه بند گشتیم و شکار
امّا بعد از آنکه توسّطِ صیّادِ بلا صید شدیم و به بندِ اسارت درآمدیم بیماری پنهانی ما آشکار شده است . یعنی حال که به ابتلا دچار آمده ایم تازه دریافته ایم که نَفسِ ما پیش از این بیمار بوده است .
بیت 3784
سایۀ رهبر بِه است از ذکرِ حق / یک قناعت بِه که صد لُوت و طبق
سایه مُرشد از ذکرِ حق بهتر است . چنانکه مثلاََ یک قناعت از انواع و اقسام طعام ها بهتر است . ( لَوت = انواع طعام های لذیذ / طَبَق = مجازاََ به معنی انواع طعام ها ) [ این بیت و بیت بعدی در بیان لزوم مُرشد داشتن در سلوک است . این موضوع از پایه های اساسی سلوک در مکتب مولاناست و بیش از سایر مسائل و لواحق سلوک مورد توجّه قرار گرفته است . ]
بیت 3785
چشمِ بینا بهتر از سیصد عصا / چشم بشناسد گُهر را از حَصا
زیرا چشم بصیر از سیصد عصا بهتر است . چرا که چشم بینا گوهر را از سنگ تشخیص می دهد . [ حَصا = ریگ ، سنگریزه ]
بیت 3786
در تَفحّص آمدند از اَندُهان / صورتِ کِه بوَد عجب این در جهان ؟
شاهزادگان از شدّت غصّه و اندوه دست به جستجو زدند تا دریابند که ایت تندیسه سنگی به کدام زن زیبا تعلّق دارد ؟
بیت 3787
بعدِ بسیارِ تفحّص در مسیر / کشف کرد آن راز را شیخی بصیر
پس از جستجوهای بسیاری که شاهزادگان صورت دادند بالاخره در راهی به عارفی دیده ور برخورد کردند و او پرده از این راز برداشت .
بیت 3788
نه از طریقِ گوش ، بل از وحیِ هوش / رازها بُد پیشِ او بی روی پوش
البته نه از طریقِ گوش ، بلکه از طریقِ وحی هوش . زیرا اسرار در نزد آن عارفِ کامل بی پرده و حجاب بود . یعنی آن راز را از طریق حواسِ ظاهره درنیافت بلکه از راه مکاشفاتِ قلبی دریافت .
بیت 3789
گفت : نقشِ رَشگِ پروین است این / صورتِ شَه زادۀ چین است این
آن عارف به شاهزادگان گفت : این تندیسۀ زیبا موردِ حسدِ ستارۀ پروین ( = ثریا ) است . این تندیسه به دختر شاهِ چین تعلّق دارد . یعنی ستارۀ پروین با همۀ زیبایی و درخشش به جمال این تندیسه غبطه می خورد .
بیت 3790
همچو جان و چون جَنین پنهانست او / در مُکتَّم پرده و ایوانست او
دختر شاهِ چین مانند روح و جَنین ، پنهان است . و در پرده و ایوان کاخ پوشیده و نهان است . [ مُکتَّم = مکتوم ، پوشیده ، نهان ]
بیت 3791
سویِ او نه مرد ره دارد نه زن / شاه پنهان کرد او را از فِتَن
هیچ مرد و زنی مجاز نیستند سراغ او را بگیرد . شاه او را از جمیعِ فتنه ها و دردسرها مخفی داشته است . [ فِتن = فتنه ها ]
بیت 3792
غیرتی دارد مَلِک بر نامِ او / که نَپَّرَد مرغ هم بر بامِ او
شاهِ چین نسبت به اسم دخترش چنان غیرت می ورزد . که حتّی پرنده هم نمی تواند بر بامِ او پرواز کند .
بیت 3793
وایِ آن دل کِش چنین سودا فتاد / هیچ کس را این چنین سودا مباد
وای به حال آن دارندۀ دلی که خیال ملاقات با دختر شاهِ چین به سرش بزند . الهی که هیچکس چنین خیالِ باطلی نداشته باشد .
بیت 3794
این سزایِ آنکه تخمِ جهل کاشت / وآن نصیحت را کساد و سهل داشت
اینست سزای کسی که بذر نادانی کاشت و نصایح شاه را حقیر و ناچیز شمرد . یعنی شاهزادگان چون به نصایح پدر گوش نکردند به محنت دچار آمدند .
بیت 3795
اعتمادی کرد بر تدبیر خویش / که بَرَم من کارِ خود با عقل پیش
به تدبیر خود اعتماد کردند و گفتند که ما باتکیه بر عقل و فکرت خویش امورِ خود را پیش می بریم .
بیت 3796
نیم ذرّه زآن عنایت بِه بُوَد / که ز تدبیر خِرَد سیصد رَصَد
نیم ذرّه از الطاف و توجّهاتِ پادشاه بهتر از سیصد بهره ای است که از تدبیر عقل حاصل شود . ( رَصَد = در اینجا مناسب معنی بهره و نصیب است ) [ این بیت و بیت بعدی دو مطلب اساسی در مکتب عرفانی مولانا را بیان داشته است . یکی اینکه : « جهدِ بی توفیق ، جان کندن بُوَد » یعنی بشر هر قدر که بکوشد و بجوشد . مادام که سایۀ توفیقات ربّانی بر سرش نباشد کاری از پیش نخواهد برد . یک ذرّه از عنایت حضرت حق از خروارها جدّ و جهد بشر مؤثرتر است .دوم اینکه : بشر به مددِ عقل و فکرت خویش نمی تواند به مراتب کمال برسد . رسیدن به مقامِ عالی کمال ، موقوف جذبۀ الهی است ( تفسیر مثنوی مولوی ، ص 70 ) ]
بیت 3797
تَرکِ مَکرِ خویشتن گیر ای امیر / پا بکش ، پیشِ عنایت ، خوش بمیر
ای فرمانروا از مکر و تدبیر خود دست بدار و در ظلِّ عنایت الهی قرار گیر و بخوبی بمیر . [ مراد از این «مرگ» ، مرگِ اختیاری است . یعنی مردن از هواهای نفسانی . ]
بیت 3798
این به قدرِ حیلۀ معدود نیست / زین حیَل تا تو نمیری ، سود نیست
پیش بردن کارهایت در محدودۀ تدبیر و ترفندهای محدودِ عقل جزیی در نمی گنجد . زیرا تا از تدبیرها و ترفندهای عقلِ جزیی ات نمیری و آنها را بکلّی ترک نگویی به رستگاری و نجاح نخواهی رسید .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی
Fateme Zandi در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست:
3760
این سخن پایان ندارد آن گروه / صورتی دیدند با حُسن و شُکوه
این سخنان نغز و دقیق تمام شدنی نیست . بهتر است به ادامه حکایت بپردازیم . آن شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُّور تندیسه ای زیبا و شکوهمند دیدند .
بیت 3761
خوبتر زآن دیده بودند آن فریق / لیک زین رفتند در بحرِ عمیق
اگر چه آن گروه (شاهزادگان) پیش از این هم تندیسه های زیبا دیده بودند . ولی این تندیسه چیز دیگری بود . چندانکه از فرط جمال آن به دریای ژرفِ عشق و حیرت فرو رفتند .
بیت 3762
زآنکه افیون شان در این کاسه رسید / کاسه ها محسوس و ، افیون ناپدید
زیرا که افیون در این کاسه به آنان رسید . گرچه کاسه ها قابل رویت است . ولی خودِ افیون ناپیداست . [ افیون = مادّه ای است مخدِّر که از عصارۀ خشخاش سیاه می گیرند . در اینجا منظور شرابی است که از افیون می سازند . به هر حال «افیون» در اینجا کنایه عشق مجازی و صوری است . ]
منظور بیت : هر کس ربودۀ عشقی است که در ظرفی قرار گرفته است . ظرف ها اهمیّتی ندارند . آنچه مهم است مظروف است . چندانکه اگر یک نوع شراب را در ظروفی مختلف بریزند در سکرانیّت و مستی آور بودن آن هیچ فرقی پدید نمی آید .
بیت 3763
کرد فعلِ خویش قلعۀ هُش رُبا / هر سه را انداخت در چاهِ بلا
قلعۀ هُوش رُبا کارِ خود را کرد و هر سه شاهزاده را در چاهِ محنت و ابتلا انداخت .
بیت 3764
تیر غمزه دوخت دل را بی کمان / اَلاَمان و اَلاَمان ، ای بی امان
تیرِ غمزۀ آن تندیسه بدون آنکه کمانی بکشد بر دلِ شاهزادگان بنشست . ای تندیسه ای که به کسی امان نمی دهی . به فریادم رس ، به فریادم رس . [ غمزه = اشاره به چشم و ابرو / اَلاَمان = کلمه ای است که به هنگام نزول بلا و رخداد ناگوار به جهت یاری خواستن گویند . این لفظ مکرّراََ گفته می آید . ]
بیت 3765
قِرن ها را صورتِ سنگین بسوخت / آتشی در دین و دلشان برفروخت
آن تندیسه سنگی ، هستی سه شاهزاده ای را که همتا و همشأن یکدیگر بودند بسوزانید . و بر خرمن دین و دلشان شَرر زد . [ قِرن = نظیر ، مانند ، همتا / سنگین = سنگی ، ساخته شده از سنگ ]
بیت 3766
چونکه او جانی بُوَد ، خود جون بُوَد ؟ / فتنه اش هر لحظه دیگرگون بُوَد
در جایی که بتِ سنگی که روح و جانی ندارد این قدر جذّاب و فریبنده باشد . تو ببین اگر روح و جانی می داشت چگونه می شد ؟ مسلماََ افعال فتنه انگیزش متغیّر و نو به نو می بود و تعداد بیشتری را اسیر و عبید خود می کرد . [ جانی = آنچه دارای روح و جان است ، آنچه از عالم روح و جان است ]
بیت 3767
عشقِ صورت در دلِ شَه زادگان / چون خَلِش می کرد مانندِ سِنان
عشق آن تندیسه سنگی مانند سرنیزه در دلِ شاهزادگان فرو می رفت . [ خَلِش = فرو رفتن خار و تیغ در بدن / سِنان = سرنیزه ، تیزی سرنیزه ]
بیت 3768
اشک می بارید هر یک همچو میغ / دست می خایید و می گفت : ای دریغ
هر یک از شاهزادگان مانند ابرِ بهاری می گریست و انگشت ندامت به دندان می گزید و می گفت : افسوسا ، دریغا . [ میغ = ابر / مراد از «دست» در اینجا «انگشت» است ]
بیت 3769
ما کنون دیدیم ، شَه ز آغاز دید / چندمان سوگند داد آن بی ندید
آنچه را که ما اکنون دیدیم . شاه از همان اوّل دیده بود . آن شاهِ بی همتا چندین بار ما را قسم داد که به این قلعه در نیابیم . [ نَدید= همتا ، نظیر ]
بیت 3770
انبیا را حقِّ بسیار است از آن / که خبر کردند از پایان مان
پیامبران بر گردن همۀ آدمیان حقِ فراوان دارند . زیرا که ما آدمیان را از فرجامِ در شدن به دژِ پُر نقش و نگار دنیا آگاه کردند . یعنی به ما گفتند که مبادا مجذوبِ هواهای نفسانی و جاذبه های دنیوی شوید .
بیت 3771
کانچه می کاری ، نروید جز که خار / وین طرف پَرّی نیابی زو مَطار
مثلاََ به ما گفتند بذری که در مزرعۀ دنیا می کاری . چون بذر شهوت است از آن چیزی نمی روید مگر بوتۀ خار . پس اگر به جانب شهوات پرواز کنی . جای چرواز نخواهی یافت . یعنی نمی توانی به جانب مسائل روحانی طیران کنی . [ مَطار = پریدن ، جای پریدن ]
بیت 3772
تخم از من بَر ، که تا رَیعی دهد / با پَرِ من پَر ، که تیر آن سو جهد
از من بذر بگیر تا میوۀ نکو دهد . و با بال و پَر من پرواز کن که تیر بدان جانب پرتاب کند . یعنی به مدد روحانیّت من پرواز کن تا تیر همّت و سعی ات به سویِ کوی حقیقت بشتابد . [ رَیع = ثمره و حاصل / رَیع دادن = میوه و ثمره دادن ]
بیت 3773
تو ندانی واجبیِّ آن و ، هست / هم تو گویی آخِر آن واجب بُده ست
تو واجب بودن آن امر را نمی دانی . یعنی تو نمی دانی که اطاعت از قول و فعل انبیا امری واجب است . حال آنکه در واقع واجب است . امّا سرانجام تو نیز خواهی گفت که آن امر از ابتدا واجب بوده است . [ واجبی = وجوب ، واجب بودن ]
بیت 3774
او تو است ، امّا نه این تو آن تو است / که در آخِر ، واقفِ بیرون شو است
او تویی ، امّا نه این «تو» که فعلاََ هستی . بلکه «تو»یی که سرانجان راهِ نجات را خواهد شناخت . یعنی آن «تو»یی که سرانجام حقیقت را خواهد شناخت غیر از آن «تو» است که در حال حاضر چشم حقیقت بین ندارد . تو خیال می کنی که حقیقتِ «تو» همین «تو»یی است که ظاهراََ می بینی . حال آنکه «تو»یِ حقیقی «تو» در «تو»یِ ظاهری تو پنهان است . [ منظور اینست که نَفسِ انسانی دارای پیچیدگی و مراتب و بطون مختلف است که از آن به «تو» تعبیر می کند . مثلاََ این «تو» هستی که خطایی مرتکب می شوی و باز همین «تو» هستی که به خطای خود واقف می شوی و خود را ملامت می کنی . پس در آن مرتبه «تو»یِ تو ، نَفسِ امّاره است و در این مرتبه نَفسِ لوّامه و در مراتب بالاتر «تو»یِ تو ، نَفسِ راضیّه و مرضیّه و مطمئنّه خواهد بود ( شرح مثنوی مولوی ، ص 67 ) ]
بعضی از شارحان مرجع ضمیر «او» را خداوند دانسته اند . که با این فرض بیت فوق ناظر است به وحدت حق و خلق بر مبنای وحدتِ وجود .
بیت 3775
تویِ آخِر سویِ تویِ اَوّلت / آمده ست از بهرِ تنبیه و صِلَت
«تو»یِ آخرینت برای آگاهی دادن و به وصال رساندن «تو»یِ اوّلیّنت به سویِ آن آمده است . ( صِلَت = همان وصلت است به معنی پیوند دادن و وصل کردن ) [ اگر از قول و فعل انبیا اطاعت کنی «تو»ی حقیقی تو فعّال می شود و «تو»ی موهوم و کاذبت را می آگاهاند و به وصال حق می رساند . ]
بیت 3776
تویِ تو در دیگری آمد دفین / من غلامِ مردِ خودبینی چنین
امّا «تو»ی حقیقی تو در «تو»ی کاذبت دفن شده است . من غلام کسی هستم که هویّت حقیقی خود را ببیند . یعنی مردم به واسطۀ آنکه به امور کاذب دل سپرده اند . حقیقت خود را گم کرده اند و شخصیّت و هویّتی ساختگی و بی اساس کسب کرده اند . [ دفین = مدفون ، دفن شده ]
بیت 3777
آنچه در آیینه می بیند جوان / پیر اندر خشت بیند پیش از آن
هر چه را که جوان در آینه تماشا می کند . پیر آن را در خشت می بیند [ مراد از «جوان» ، انسان خام طبع و قلیل الشّعور است و مراد از «پیر» ، کامل در معرفت و واصل به حقیقت است . ]
بیت 3778
ز امرِ شاهِ خویش بیرون آمدیم / با عنایاتِ پدر یاغی شدیم
وقتی که شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُوَر خود را دچار بلا و اندوه و غصه دیدند گفتند : از فرمان شاه رُخ برتافتیم و در برابر الطاف و توجّهاتِ او طغیان کردیم .
بیت 3779
سهل دانستیم قولِ شاه را / وآن عنایت های بی اَشباه را
سخن شاه و الطاف و توجّهات بی نظیر او را دست کم گرفتیم . [ آشباه = همانندها ، مانندها ]
بیت 3780
نَک در افتادیم و در خندق همه / کشته و خَستۀ بلا ، بی مَلحَمه
اکنون بدون جنگ و کارزار ، جملگی کُشته و مجروحِ تیرِ بلا شده ایم . و به خندق رنج و زحمت فرو افتاده ایم . [ مَلحَمه = جنگ ، کارزار ]
بیت 3781
تکیه بر عقلِ خود و فرهنگِ خویش / بودمان ، تا این بلا آمد به پیش
از آنرو که بر عقل و فرزانگی خود تکیه داشتیم . این بلا بر سرمان آمد .
بیت 3782
بی مرض دیدیم خویش و بی زِ رِقّ / آنچنانکه خویش را بیمارِ دِقّ
همانطور که بیمار مبتلا به دِقّ خود را سالم می پندارد . ما نیز خود را صحیح و سالم و آزاد می پنداشتیم . [ رِقّ = بندگی / دِق = نوعی تبِ متّصل و پیوسته ای است که شخص را نحیف و لاغر می کند . ابن سینا می گوید کسی که به این بیماری دچار شده روز به روز لاغر و پژمرده می شود . امّا چون تب ، جزیی از مزاجِ او شده رنجِ ناشی از آن را احساس نمی کند ( قانون ، کتاب چهارم ، ص 173 و 174 ) ]
بیت 3783
علّتِ پنهان کنون شد آشکار / بعد از آنکه بند گشتیم و شکار
امّا بعد از آنکه توسّطِ صیّادِ بلا صید شدیم و به بندِ اسارت درآمدیم بیماری پنهانی ما آشکار شده است . یعنی حال که به ابتلا دچار آمده ایم تازه دریافته ایم که نَفسِ ما پیش از این بیمار بوده است .
بیت 3784
سایۀ رهبر بِه است از ذکرِ حق / یک قناعت بِه که صد لُوت و طبق
سایه مُرشد از ذکرِ حق بهتر است . چنانکه مثلاََ یک قناعت از انواع و اقسام طعام ها بهتر است . ( لَوت = انواع طعام های لذیذ / طَبَق = مجازاََ به معنی انواع طعام ها ) [ این بیت و بیت بعدی در بیان لزوم مُرشد داشتن در سلوک است . این موضوع از پایه های اساسی سلوک در مکتب مولاناست و بیش از سایر مسائل و لواحق سلوک مورد توجّه قرار گرفته است . ]
بیت 3785
چشمِ بینا بهتر از سیصد عصا / چشم بشناسد گُهر را از حَصا
زیرا چشم بصیر از سیصد عصا بهتر است . چرا که چشم بینا گوهر را از سنگ تشخیص می دهد . [ حَصا = ریگ ، سنگریزه ]
بیت 3786
در تَفحّص آمدند از اَندُهان / صورتِ کِه بوَد عجب این در جهان ؟
شاهزادگان از شدّت غصّه و اندوه دست به جستجو زدند تا دریابند که ایت تندیسه سنگی به کدام زن زیبا تعلّق دارد ؟
بیت 3787
بعدِ بسیارِ تفحّص در مسیر / کشف کرد آن راز را شیخی بصیر
پس از جستجوهای بسیاری که شاهزادگان صورت دادند بالاخره در راهی به عارفی دیده ور برخورد کردند و او پرده از این راز برداشت .
بیت 3788
نه از طریقِ گوش ، بل از وحیِ هوش / رازها بُد پیشِ او بی روی پوش
البته نه از طریقِ گوش ، بلکه از طریقِ وحی هوش . زیرا اسرار در نزد آن عارفِ کامل بی پرده و حجاب بود . یعنی آن راز را از طریق حواسِ ظاهره درنیافت بلکه از راه مکاشفاتِ قلبی دریافت .
بیت 3789
گفت : نقشِ رَشگِ پروین است این / صورتِ شَه زادۀ چین است این
آن عارف به شاهزادگان گفت : این تندیسۀ زیبا موردِ حسدِ ستارۀ پروین ( = ثریا ) است . این تندیسه به دختر شاهِ چین تعلّق دارد . یعنی ستارۀ پروین با همۀ زیبایی و درخشش به جمال این تندیسه غبطه می خورد .
بیت 3790
همچو جان و چون جَنین پنهانست او / در مُکتَّم پرده و ایوانست او
دختر شاهِ چین مانند روح و جَنین ، پنهان است . و در پرده و ایوان کاخ پوشیده و نهان است . [ مُکتَّم = مکتوم ، پوشیده ، نهان ]
بیت 3791
سویِ او نه مرد ره دارد نه زن / شاه پنهان کرد او را از فِتَن
هیچ مرد و زنی مجاز نیستند سراغ او را بگیرد . شاه او را از جمیعِ فتنه ها و دردسرها مخفی داشته است . [ فِتن = فتنه ها ]
بیت 3792
غیرتی دارد مَلِک بر نامِ او / که نَپَّرَد مرغ هم بر بامِ او
شاهِ چین نسبت به اسم دخترش چنان غیرت می ورزد . که حتّی پرنده هم نمی تواند بر بامِ او پرواز کند .
بیت 3793
وایِ آن دل کِش چنین سودا فتاد / هیچ کس را این چنین سودا مباد
وای به حال آن دارندۀ دلی که خیال ملاقات با دختر شاهِ چین به سرش بزند . الهی که هیچکس چنین خیالِ باطلی نداشته باشد .
بیت 3794
این سزایِ آنکه تخمِ جهل کاشت / وآن نصیحت را کساد و سهل داشت
اینست سزای کسی که بذر نادانی کاشت و نصایح شاه را حقیر و ناچیز شمرد . یعنی شاهزادگان چون به نصایح پدر گوش نکردند به محنت دچار آمدند .
بیت 3795
اعتمادی کرد بر تدبیر خویش / که بَرَم من کارِ خود با عقل پیش
به تدبیر خود اعتماد کردند و گفتند که ما باتکیه بر عقل و فکرت خویش امورِ خود را پیش می بریم .
بیت 3796
نیم ذرّه زآن عنایت بِه بُوَد / که ز تدبیر خِرَد سیصد رَصَد
نیم ذرّه از الطاف و توجّهاتِ پادشاه بهتر از سیصد بهره ای است که از تدبیر عقل حاصل شود . ( رَصَد = در اینجا مناسب معنی بهره و نصیب است ) [ این بیت و بیت بعدی دو مطلب اساسی در مکتب عرفانی مولانا را بیان داشته است . یکی اینکه : « جهدِ بی توفیق ، جان کندن بُوَد » یعنی بشر هر قدر که بکوشد و بجوشد . مادام که سایۀ توفیقات ربّانی بر سرش نباشد کاری از پیش نخواهد برد . یک ذرّه از عنایت حضرت حق از خروارها جدّ و جهد بشر مؤثرتر است .دوم اینکه : بشر به مددِ عقل و فکرت خویش نمی تواند به مراتب کمال برسد . رسیدن به مقامِ عالی کمال ، موقوف جذبۀ الهی است ( تفسیر مثنوی مولوی ، ص 70 ) ]
بیت 3797
تَرکِ مَکرِ خویشتن گیر ای امیر / پا بکش ، پیشِ عنایت ، خوش بمیر
ای فرمانروا از مکر و تدبیر خود دست بدار و در ظلِّ عنایت الهی قرار گیر و بخوبی بمیر . [ مراد از این «مرگ» ، مرگِ اختیاری است . یعنی مردن از هواهای نفسانی . ]
بیت 3798
این به قدرِ حیلۀ معدود نیست / زین حیَل تا تو نمیری ، سود نیست
پیش بردن کارهایت در محدودۀ تدبیر و ترفندهای محدودِ عقل جزیی در نمی گنجد . زیرا تا از تدبیرها و ترفندهای عقلِ جزیی ات نمیری و آنها را بکلّی ترک نگویی به رستگاری و نجاح نخواهی رسید .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی
Fateme Zandi در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن:
کر اَمَل را دان که مرگِ ما شنید / مرگ خود نشنید و ، نقلِ خود ندید
ای کسی که می خواهی منظور و مقصود از این حکایت را درک کنی . اینک بدان که منظور از آن «ناشنوا» آرزوهای دراز آهنگِ توست . آن آرزو ، خبرِ مرگِ ما را می شنود امّا خبرِ مرگِ خود را نمی شنود و کوچیدن خود را از این سرای نمی بیند .
بیت 2629
حرص ، نابیناست ، بیند مو به مو / عیبِ خلقان و ، بگوید کو به کو
انسانِ آزمند ، در واقع نابیناست . زیرا دیدۀ باطنی ندارد . او معایب همۀ مردم را با تمام جزییات می بیند و در هر محله ای آن را به این و آن می گوید و آن را فاش می کند . [ منظور از «حرص» شخصِ حریص است . زیرا گاه برای مبالغه ، مصدر در معنی اسمِ فاعل بکار می رود . ]
بیت 2630
عیبِ خود یک ذره چشمِ کورِ او / می نبیند ، گر چه هست او عیبجو
با اینکه آدمِ حریص و آزمند ، از همه کس عیبجویی می کند امّا ذرّه ای از عیب خود را نمی بیند . [ به قول حضرت مسیح (ع) « چون است که خَس را در چشمِ برادر خود می بینی و چوبی که در چشمِ خود داری نمی یابی » ( انجیل متی ، باب هفتم ، آیه 3 ) ) رجوع شود به شرح بیت 1327 دفتر اوّل ) ]
بیت 2631
عُور می ترسد که دامانش بُرند / دامنِ مردِ برهنه کی دَرند ؟
آدم برهنه می ترسد که دامانش را قیچی کنند . چگونه ممکن است که دامن برهنه را قیچی کنند ؟ [ یعنی وقتی که لباسی در کار نیست ، بُریدن و دریدن آن چه معنایی دارد ؟ همینطور آن جاهلِ عاری از کمال که دائماََ در پی کسبِ متاع دنیوی است . وقتی سپاهِ اجل در رسد ، برهنه و عریان از این سرای بکوچد . ]
بیت 2632
مردِ دنیا ، مفلس است و ترسناک / هیچ او را نیست ، از دزدانش باک
مردِ دنیاطلب در واقع تهیدست و بینواست زیرا همۀ دارایی و ذخایرش در لحظه ای از او ستانده می شود . چنین کسی دائماََ در حال بیم و هراس است . با اینکه بر حسبِ واقع ، هیچ چیز ندارد ، با این حال از حرامیانِ طریق بیمناک است . [ بنابراین از این همه اموال و املاکی که از آنِ خود می داند جز تشویش و اضطراب چیزی به او نمی رسد . ]
بیت 2633
او برهنه آمد و ، عریان رود / وز غمِ دزدش ، جگر خون می شود
مرد دنیا طلب ، همانطور که برهنه به دنیا آمده ، برهنه نیز از دنیا می رود . با اینحال از ترسِ اینکه مبادا دزدی بیاید و جامه و مالش را ببرد ، جگرش خون می شود . [ مصراع اول مناسب است با آیه 94 سورۀ انعام « و (در روز رستاخیز به ایشان گویند) براستی که نزد ما آمدید . یکه و تنها . همان سان که در نخستین بار شما را اینگونه آفریدیم . و همۀ آنچه را که به شما عطا کرده بودیم ، پشتِ سرِ خود نهادید ( یکه و تنها نزد ما آمدید ) ]
بیت 2634
وقتِ مرگش که بُوَد صد نوحه پیش / خنده آید جانش را زین ترسِ خویش
هنگام فرا رسیدن مرگِ دنیا طلب که پیشِ روی او بسیار شیون و زاری می کنند . روح آن مُرده از ترس و بیمی که قبلاََ به خاطر از دست رفتن اموالش داشته خنده اش می گیرد . [ درمی یابد که آن همه تشویش و اضطراب برای حطام ناپایدار دنیا چقدر بیهوده بوده است . ]
بیت 2635
آن زمان داند غنی ، کِش نیست زر / هم ذکی داند که بُد او بی هنر
در آن وقت است که ثروتمند درمی یابد که صاحبِ هیچ زر و سیمی نیست و نیز هوشمند در آن وقت درمی یابد که هیچ هنری ندارد .
بیت 2636
چون کنارِ کودکی پُر از سُفال / کو بر آن لرزان بُوَد چون رَبِ مال
لرزیدن صاحبِ مال برای سیم و زر ، مانند لرزیدن کودکان است برای سفال شکسته های رنگین که در کوچه و خیابان پیدا می کنند و آن را چون زر و سیم ، غنیمت می دانند . [ یعنی اموالِ این دنیا مانند آن سفال شکسته های رنگین واقعاََ بی اعتبار است و آنان که برای جمعِ آن جوش می زنند در واقع اطفال اند . ]
بیت 2637
گر ستانی پاره یی ، گریان شود / پاره گر بازش دهی خندان شود
اگر یک قطعه از آن سفال های شکسته را از کودک بگیری گریه سر می دهد و اگر دوباره به او بدهی خندان و شادمان می شود .
بیت 2638
چون نباشد طفل را دانش دِثار / گریه و ، خنده ش ندارد اعتبار
از آنجا که کودک ، از لباسِ علم و دانش ، عریان است یعنی فاقدِ تشخیص و تمیز است . از اینرو گریه و خنده اش بی اعتبار است . [ دِثار = جامۀ رویین ، لباس رویی ]
بیت 2639
محتشم چون عاریت را مِلک دید / پس بر آن مالِ دروغین می طپید
صاحب مال چون اموال و املاکِ عاریتی را واقعاََ از آنِ خود می داند . پس برای آن اموالِ دروغین ، پریشان و مضطرب می شود .
بیت 2640
خواب می بیند که او را هست مال / ترسد از دزدی که برباید جوال
برای مثال ، آدم ثروتمند در خواب می بیند که ثروتِ فراوانی دارد امّا می ترسد که مبادا دزد ، اندوختۀ او را برباید و ببرد .
بیت 2641
چون ز خوابش بَر جهاند گوش کش / پس ز ترسِ خویش تَسخُر آیدش
همینکه کسی بیاید و گوشِ او را بکشد و از خواب بیدارش کند . از ترسی که در خواب بر او مستولی شده خنده اش می گیرد . [ همینطور وقتی که مرگ و یا پیکِ اجل ، او را از خوابِ غفلت بیدار می کند . متوجه می شود که این همه اضطراب ها که نسبت به اموال و املاکِ دنیوی داشته همه بی اساس بوده است . زیرا مالکِ حقیقی حضرتِ حق است و او تنها یک گدای امانتدار بوده است . ]
بیت 2642
همچنان لرزانیِ این عالِمان / که بُوَدشان عقل و علمِ این جهان
همینطور عالمانِ علومِ ظاهری و دنیوی نیز مانندِ آن ثروتمندان دچارِ پریشانی و اضطراب اند . [ یعنی به جای اینکه علمِ آنها موجبِ آرامش و اطمینان آنها شود . بر عکس به اضطراب و تشویش دچار می شوند زیرا علمِ خود را در راهِ هوی و لذّاتِ مادّی بکار می گیرند . ]
بیت 2643
از پیِ این عاقلانِ ذُوفُنون / گفت ایزد در نُبی ، لایَعلمون
خداوند در بارۀ همین عالمانِ علومِ مختلفِ دنیوی در قرآن کریم فرمود : « آنان نمی دانند » ( نُبی = قرآن / لایَعلَمُون = نمی دانند ) [ در قرآن آیاتی است که در آن لفظِ « لایَعلَمُون » استعمال شده است . نظیر آیه 131 سورۀ اعراف ، آیه 34 سورۀ انفال ، آیه 55 سورۀ یونس و … ، گویا مولانا در اینجا اقتباس لفظی کرده است . برخی شارحان آن را اشاره به آیه 7 سورۀ روم دانسته اند . ]
بیت 2644
هر یکی ترسان ز دزدیِ کسی / خویشتن را عِلم پندارد بسی
هر یک از این عالمانِ ظاهری از اینکه مبادا کسی بیاید و علوم او را به سرقت بَرَد . بیمناک است زیرا او گمان می کند که واقعاََ عالم است .
بیت 2645
گوید او که : روزگارم می بَرَند / خود ، ندارد روزگارِ سودمند
آن عالم دنیا طلب با دلتنگی می گوید : این مردم وقت و عُمرِ مرا تلف می کنند . در حالی که هیچ لحظه ای از عُمرِ او سودمند نیست . [ روزگارم می برند = وقتم را تلف می کنند ، مرا به بطالت و بیکاری می کشند ]
بیت 2646
گوید : از کارم برآوردند خلق / غرقِ بیکاری ست جانش تا به حلق
باز می گوید : این مردم مرا از کار و بارم انداخته اند . یعنی از مطالعات و تحقیقات علمی ام بازداشته اند . در حالی که تا خِرخِره ، در بیکاری و بطالت فرو رفته است . [ زیرا کاری که در جهت رشد و اصلاحِ جامعه نباشد و با پاکیِ نیّت و نزاکت قصد انجام نشود . در واقع عینِ بیکاری است . ]
بیت 2647
عور ترسان که : منم دامن کشان / چون رهانم دامن از چنگالشان ؟
این عالمانِ ظاهری و سوداگرانِ فضل فروش در مَثَل مانندِ همان برهنه ای هستند که گمان می کنند واقعاََ جامه و لباسی بلند به تن دارد و می ترسد مهاجمان ، بیایند و دامنِ او را قیچی کنند . از اینرو می گوید : من که دارم خرامان و دامن کشان می روم . چگونه دامنِ بلندم را از چنگِ مهاجمان نجات دهم ؟ [ حال آنکه نه لباسی دارد و نه پوششی ، عالم نمایان نیز چنین حالی دارند و خیال می کنند که آکنده از علوم و معارف اند . در حالی که هیچ اند . ]
بیت 2648
صد هزاران فصل داند از علوم / جانِ خود را می نداند آن ظَلوم
ظاهراََ این بیت نیز جوابِ سؤالی است با این مضمون : برخی از این عالمان واقعاََ در انواعِ علوم و فنون ، تسلطِ کامل دارند پس چرا باز آنها را غیر عالم حساب می کنید ؟
جواب : آن ستمگر ( فضل فروشی که در نشناختن نفسِ خود راهِ افراط پیش گرفته ) هر چند از طریقِ محفوظات مختلف ، نسبت به دیگران ، فضل و برتری بدست آورده ، امّا با همۀ اینها هنوز نفسِ خود را نشناخته است . [ ظلوم = بسیار ستمگر ]
ملاصدرا گوید : «اصلِ اوّل» و آن جهل است به معرفتِ نفس که او حقیقتِ آدمی است و بنای ایمان به آخرت و معرفت و نشر ارواح و اجساد به معرفتِ دل است و اکثر آدمیان از آن غافل اند . و این معظم ترین اسباب شقاوت و ناکامی عقبات است که اکثر خلق را فرو گرفته در دنیا . چه هر که معرفتِ نفس حاصل نکرده خدای را نشناسد . بسیاری از منتسبان به علم و دانشمندی از احوالِ نفس و درجات و مقامات وی در روزِ قیامت غافل اند و اعتقاد به معاد چنانچه باید ندارند . اگر چه به زبان ، اقرار به معاد می نمایند و به لفظ ، اظهار ایمان به نشئۀ باقی می کنند لکن دائماََ در خدمت بدن و دواعی شهوتِ نفس می کوشند و راه هوی و آرزوها می پیمایند و پیروی مزاج و تقویتِ جسد و شاگردی جالینوس طبیعت می کنند و یک گام از خود بیرون نمی نهند . (رسالۀ سه اصل ، ص 13 و 14 )
بیت 2649
داند او خاصیّتِ هر جوهری / در بیانِ جوهرِ خود چون خَری
اینگونه عالمان ، خاصیّتِ هر پدیده و جوهری را می دانند و از هر موضوعی اطلاع دارند امّا از شناخت اصل و گوهرِ خود مانندِ الاغ ، هیچ خبر ندارند .
بیت 2650
که همی دانم یَجُوز و لایَجُوز / خود ندانی تو یَجُوزی یا عَجُوز
ای کسی که خود را در مسایل فقهی و احکامِ شرعی ، مسلط و آگاه می دانی و مدّعی هستی که من می دانم که شرعاََ چه چیزی جایز است و چه چیزی جایز نیست بدان که تو با همۀ این دعاوی هنوز ندانسته ای که وجودِ خودت از نظر معیارهای الهی ، مقبول است و یا درمانده و مردود . [ عجوز = پیرِ زن ، عوام عرب آن را عجوزه استعمال می کنند ]
بیت 2651
این روا ، و آن ناروا دانی ، ولیک / تو روا یا ناروایی بین تو نیک
تو از نظرِ ذهنی می دانی که این امر شرعاََ جایز است و آن امر ، جایز نیست . ولی خوب به این نکته دقت کن که خودِ تو ، فردی شایسته ای یا ناشایست . [ خوارزمی گوید : علمی که از نتایجِ عقلِ جزوی است . دفترها سیاه سازد و شوقی که از آثارِ عشقِ کُلّی است ، دل های تیره را روشن تر از ماه سازد . اگر چه عقل ، رقیب انسان است و نقیب احسان است . گشایندۀ درِ فهم است ، زدایندۀ زنگِ وَهم است ، پا بستۀ تکلیفات است و شایستۀ تشریفات و گُلزارِ خردمندان است و دست افزارِ هنرمندان ، امّا عشق ربودۀ جذبۀ معیّت است و ستودۀ حلیة المغیب است . دیوانۀ جرعۀ ذوق است ، پروانۀ شعلۀ شوق است . تاجِ سرِ سالکانِ بی مقت است ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 598 ) ]
بیت 2652
قیمتِ هر کاله می دانی که چیست / قیمتِ خود را ندانی ، احمقی ست
تو قیمتِ هر کالایی را می دانی که چیست ولیکن قیمتِ خودت را نمی دانی . بنابراین تو دچارِ حماقتی . [ کاله = کالا ، متاع ]
بیت 2653
سعدها و نحس ها دانسته یی / ننگری تو سَعدی یا ناشُسته یی
تو در نجومِ احکامی ، طالعِ همۀ ستارگان سعد و نحس را خوب می دانی امّا این را نمی دانی که خودت سعدی و یا ناپاک (منحوس) . [ ناشسته = ناپاک ]
بیت 2654
جانِ جمله عِلم ها این است ، این / که بدانی من کی ام در یَومِ دین
گوهرِ اصلی همۀ علوم اینست که تو بدانی در روزِ جزا کیستی یعنی بدانی که تو از نظرِ روحی و باطنی چگونه آدمی هستی . [ شرح بیت 2834 دفتر اوّل ، مولانا می گوید : هر علمی که به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود ، آن علمِ ابدان است . و آن علم که بعد از مرگ ، حاصل شود . آن علمِ ادیان است . دانستن علم «اناالحق» ، علمِ ابدان است . و اناالحق شدن ، علمِ ادیان است … ( فیه ما فیه ، ص 228 ) ]
بیت 2655
آن اصولِ دین بدانستی تو ، لیک / بنگر اندر اصلِ خود ، گر هست نیک
تو هر چند اصولِ دین را می دانی ولی این علم کافی نیست . بلکه باید به اصل و گوهرت نیز با دقت بنگری که آیا آن ، درست است یا نه . [ منظور از اصول دین در اینجا اصول فقه و اصول کلام است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 1020 ) یعنی تا خود را نشناسی ، دانستن این علوم و حفظِ اصطلاحاتِ آن سودی به حال تو نخواهد داشت . زیرا مهمترین علم ، خودشناسی است و همۀ علوم اگر در خدمتِ خودشناسی قرار گیرد اعتبار دارد و اِلّا وبالِ آخرتِ آدمی می شود . ]
بیت 2656
از اُصولَینَت ، اصولِ خویش بِه / که بدانی اصلِ خود ، ای مردِ مِه
ای مردِ بزرگ ، اگر از اصل و گوهرِ خود آگاه شوی . بهتر است از اینکه اصول فقه و اصولِ کلام بیاموزی . [ مولانا تا اینجا بیان کرد که علمِ حقیقی ، علمی است که پردۀ پندارِ آدمی را واپس زند و نهانخانۀ ضمیرش را آشکار سازد . بنابراین هر علمی که در این جهت بکار آدمی آید ، آن علمِ حقیقی است و هر آن علمی که پردۀ اوهام و خیالات بر نهانخانۀ آدمی بیاویزد و وی را از خود بیگانه سازد . عین جهل است بلکه جهلِ مرکب است
Fateme Zandi در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن:
کر اَمَل را دان که مرگِ ما شنید / مرگ خود نشنید و ، نقلِ خود ندید
ای کسی که می خواهی منظور و مقصود از این حکایت را درک کنی . اینک بدان که منظور از آن «ناشنوا» آرزوهای دراز آهنگِ توست . آن آرزو ، خبرِ مرگِ ما را می شنود امّا خبرِ مرگِ خود را نمی شنود و کوچیدن خود را از این سرای نمی بیند .
بیت 2629
حرص ، نابیناست ، بیند مو به مو / عیبِ خلقان و ، بگوید کو به کو
انسانِ آزمند ، در واقع نابیناست . زیرا دیدۀ باطنی ندارد . او معایب همۀ مردم را با تمام جزییات می بیند و در هر محله ای آن را به این و آن می گوید و آن را فاش می کند . [ منظور از «حرص» شخصِ حریص است . زیرا گاه برای مبالغه ، مصدر در معنی اسمِ فاعل بکار می رود . ]
بیت 2630
عیبِ خود یک ذره چشمِ کورِ او / می نبیند ، گر چه هست او عیبجو
با اینکه آدمِ حریص و آزمند ، از همه کس عیبجویی می کند امّا ذرّه ای از عیب خود را نمی بیند . [ به قول حضرت مسیح (ع) « چون است که خَس را در چشمِ برادر خود می بینی و چوبی که در چشمِ خود داری نمی یابی » ( انجیل متی ، باب هفتم ، آیه 3 ) ) رجوع شود به شرح بیت 1327 دفتر اوّل ) ]
بیت 2631
عُور می ترسد که دامانش بُرند / دامنِ مردِ برهنه کی دَرند ؟
آدم برهنه می ترسد که دامانش را قیچی کنند . چگونه ممکن است که دامن برهنه را قیچی کنند ؟ [ یعنی وقتی که لباسی در کار نیست ، بُریدن و دریدن آن چه معنایی دارد ؟ همینطور آن جاهلِ عاری از کمال که دائماََ در پی کسبِ متاع دنیوی است . وقتی سپاهِ اجل در رسد ، برهنه و عریان از این سرای بکوچد . ]
بیت 2632
مردِ دنیا ، مفلس است و ترسناک / هیچ او را نیست ، از دزدانش باک
مردِ دنیاطلب در واقع تهیدست و بینواست زیرا همۀ دارایی و ذخایرش در لحظه ای از او ستانده می شود . چنین کسی دائماََ در حال بیم و هراس است . با اینکه بر حسبِ واقع ، هیچ چیز ندارد ، با این حال از حرامیانِ طریق بیمناک است . [ بنابراین از این همه اموال و املاکی که از آنِ خود می داند جز تشویش و اضطراب چیزی به او نمی رسد . ]
بیت 2633
او برهنه آمد و ، عریان رود / وز غمِ دزدش ، جگر خون می شود
مرد دنیا طلب ، همانطور که برهنه به دنیا آمده ، برهنه نیز از دنیا می رود . با اینحال از ترسِ اینکه مبادا دزدی بیاید و جامه و مالش را ببرد ، جگرش خون می شود . [ مصراع اول مناسب است با آیه 94 سورۀ انعام « و (در روز رستاخیز به ایشان گویند) براستی که نزد ما آمدید . یکه و تنها . همان سان که در نخستین بار شما را اینگونه آفریدیم . و همۀ آنچه را که به شما عطا کرده بودیم ، پشتِ سرِ خود نهادید ( یکه و تنها نزد ما آمدید ) ]
بیت 2634
وقتِ مرگش که بُوَد صد نوحه پیش / خنده آید جانش را زین ترسِ خویش
هنگام فرا رسیدن مرگِ دنیا طلب که پیشِ روی او بسیار شیون و زاری می کنند . روح آن مُرده از ترس و بیمی که قبلاََ به خاطر از دست رفتن اموالش داشته خنده اش می گیرد . [ درمی یابد که آن همه تشویش و اضطراب برای حطام ناپایدار دنیا چقدر بیهوده بوده است . ]
بیت 2635
آن زمان داند غنی ، کِش نیست زر / هم ذکی داند که بُد او بی هنر
در آن وقت است که ثروتمند درمی یابد که صاحبِ هیچ زر و سیمی نیست و نیز هوشمند در آن وقت درمی یابد که هیچ هنری ندارد .
بیت 2636
چون کنارِ کودکی پُر از سُفال / کو بر آن لرزان بُوَد چون رَبِ مال
لرزیدن صاحبِ مال برای سیم و زر ، مانند لرزیدن کودکان است برای سفال شکسته های رنگین که در کوچه و خیابان پیدا می کنند و آن را چون زر و سیم ، غنیمت می دانند . [ یعنی اموالِ این دنیا مانند آن سفال شکسته های رنگین واقعاََ بی اعتبار است و آنان که برای جمعِ آن جوش می زنند در واقع اطفال اند . ]
بیت 2637
گر ستانی پاره یی ، گریان شود / پاره گر بازش دهی خندان شود
اگر یک قطعه از آن سفال های شکسته را از کودک بگیری گریه سر می دهد و اگر دوباره به او بدهی خندان و شادمان می شود .
بیت 2638
چون نباشد طفل را دانش دِثار / گریه و ، خنده ش ندارد اعتبار
از آنجا که کودک ، از لباسِ علم و دانش ، عریان است یعنی فاقدِ تشخیص و تمیز است . از اینرو گریه و خنده اش بی اعتبار است . [ دِثار = جامۀ رویین ، لباس رویی ]
بیت 2639
محتشم چون عاریت را مِلک دید / پس بر آن مالِ دروغین می طپید
صاحب مال چون اموال و املاکِ عاریتی را واقعاََ از آنِ خود می داند . پس برای آن اموالِ دروغین ، پریشان و مضطرب می شود .
بیت 2640
خواب می بیند که او را هست مال / ترسد از دزدی که برباید جوال
برای مثال ، آدم ثروتمند در خواب می بیند که ثروتِ فراوانی دارد امّا می ترسد که مبادا دزد ، اندوختۀ او را برباید و ببرد .
بیت 2641
چون ز خوابش بَر جهاند گوش کش / پس ز ترسِ خویش تَسخُر آیدش
همینکه کسی بیاید و گوشِ او را بکشد و از خواب بیدارش کند . از ترسی که در خواب بر او مستولی شده خنده اش می گیرد . [ همینطور وقتی که مرگ و یا پیکِ اجل ، او را از خوابِ غفلت بیدار می کند . متوجه می شود که این همه اضطراب ها که نسبت به اموال و املاکِ دنیوی داشته همه بی اساس بوده است . زیرا مالکِ حقیقی حضرتِ حق است و او تنها یک گدای امانتدار بوده است . ]
بیت 2642
همچنان لرزانیِ این عالِمان / که بُوَدشان عقل و علمِ این جهان
همینطور عالمانِ علومِ ظاهری و دنیوی نیز مانندِ آن ثروتمندان دچارِ پریشانی و اضطراب اند . [ یعنی به جای اینکه علمِ آنها موجبِ آرامش و اطمینان آنها شود . بر عکس به اضطراب و تشویش دچار می شوند زیرا علمِ خود را در راهِ هوی و لذّاتِ مادّی بکار می گیرند . ]
بیت 2643
از پیِ این عاقلانِ ذُوفُنون / گفت ایزد در نُبی ، لایَعلمون
خداوند در بارۀ همین عالمانِ علومِ مختلفِ دنیوی در قرآن کریم فرمود : « آنان نمی دانند » ( نُبی = قرآن / لایَعلَمُون = نمی دانند ) [ در قرآن آیاتی است که در آن لفظِ « لایَعلَمُون » استعمال شده است . نظیر آیه 131 سورۀ اعراف ، آیه 34 سورۀ انفال ، آیه 55 سورۀ یونس و … ، گویا مولانا در اینجا اقتباس لفظی کرده است . برخی شارحان آن را اشاره به آیه 7 سورۀ روم دانسته اند . ]
بیت 2644
هر یکی ترسان ز دزدیِ کسی / خویشتن را عِلم پندارد بسی
هر یک از این عالمانِ ظاهری از اینکه مبادا کسی بیاید و علوم او را به سرقت بَرَد . بیمناک است زیرا او گمان می کند که واقعاََ عالم است .
بیت 2645
گوید او که : روزگارم می بَرَند / خود ، ندارد روزگارِ سودمند
آن عالم دنیا طلب با دلتنگی می گوید : این مردم وقت و عُمرِ مرا تلف می کنند . در حالی که هیچ لحظه ای از عُمرِ او سودمند نیست . [ روزگارم می برند = وقتم را تلف می کنند ، مرا به بطالت و بیکاری می کشند ]
بیت 2646
گوید : از کارم برآوردند خلق / غرقِ بیکاری ست جانش تا به حلق
باز می گوید : این مردم مرا از کار و بارم انداخته اند . یعنی از مطالعات و تحقیقات علمی ام بازداشته اند . در حالی که تا خِرخِره ، در بیکاری و بطالت فرو رفته است . [ زیرا کاری که در جهت رشد و اصلاحِ جامعه نباشد و با پاکیِ نیّت و نزاکت قصد انجام نشود . در واقع عینِ بیکاری است . ]
بیت 2647
عور ترسان که : منم دامن کشان / چون رهانم دامن از چنگالشان ؟
این عالمانِ ظاهری و سوداگرانِ فضل فروش در مَثَل مانندِ همان برهنه ای هستند که گمان می کنند واقعاََ جامه و لباسی بلند به تن دارد و می ترسد مهاجمان ، بیایند و دامنِ او را قیچی کنند . از اینرو می گوید : من که دارم خرامان و دامن کشان می روم . چگونه دامنِ بلندم را از چنگِ مهاجمان نجات دهم ؟ [ حال آنکه نه لباسی دارد و نه پوششی ، عالم نمایان نیز چنین حالی دارند و خیال می کنند که آکنده از علوم و معارف اند . در حالی که هیچ اند . ]
بیت 2648
صد هزاران فصل داند از علوم / جانِ خود را می نداند آن ظَلوم
ظاهراََ این بیت نیز جوابِ سؤالی است با این مضمون : برخی از این عالمان واقعاََ در انواعِ علوم و فنون ، تسلطِ کامل دارند پس چرا باز آنها را غیر عالم حساب می کنید ؟
جواب : آن ستمگر ( فضل فروشی که در نشناختن نفسِ خود راهِ افراط پیش گرفته ) هر چند از طریقِ محفوظات مختلف ، نسبت به دیگران ، فضل و برتری بدست آورده ، امّا با همۀ اینها هنوز نفسِ خود را نشناخته است . [ ظلوم = بسیار ستمگر ]
ملاصدرا گوید : «اصلِ اوّل» و آن جهل است به معرفتِ نفس که او حقیقتِ آدمی است و بنای ایمان به آخرت و معرفت و نشر ارواح و اجساد به معرفتِ دل است و اکثر آدمیان از آن غافل اند . و این معظم ترین اسباب شقاوت و ناکامی عقبات است که اکثر خلق را فرو گرفته در دنیا . چه هر که معرفتِ نفس حاصل نکرده خدای را نشناسد . بسیاری از منتسبان به علم و دانشمندی از احوالِ نفس و درجات و مقامات وی در روزِ قیامت غافل اند و اعتقاد به معاد چنانچه باید ندارند . اگر چه به زبان ، اقرار به معاد می نمایند و به لفظ ، اظهار ایمان به نشئۀ باقی می کنند لکن دائماََ در خدمت بدن و دواعی شهوتِ نفس می کوشند و راه هوی و آرزوها می پیمایند و پیروی مزاج و تقویتِ جسد و شاگردی جالینوس طبیعت می کنند و یک گام از خود بیرون نمی نهند . (رسالۀ سه اصل ، ص 13 و 14 )
بیت 2649
داند او خاصیّتِ هر جوهری / در بیانِ جوهرِ خود چون خَری
اینگونه عالمان ، خاصیّتِ هر پدیده و جوهری را می دانند و از هر موضوعی اطلاع دارند امّا از شناخت اصل و گوهرِ خود مانندِ الاغ ، هیچ خبر ندارند .
بیت 2650
که همی دانم یَجُوز و لایَجُوز / خود ندانی تو یَجُوزی یا عَجُوز
ای کسی که خود را در مسایل فقهی و احکامِ شرعی ، مسلط و آگاه می دانی و مدّعی هستی که من می دانم که شرعاََ چه چیزی جایز است و چه چیزی جایز نیست بدان که تو با همۀ این دعاوی هنوز ندانسته ای که وجودِ خودت از نظر معیارهای الهی ، مقبول است و یا درمانده و مردود . [ عجوز = پیرِ زن ، عوام عرب آن را عجوزه استعمال می کنند ]
بیت 2651
این روا ، و آن ناروا دانی ، ولیک / تو روا یا ناروایی بین تو نیک
تو از نظرِ ذهنی می دانی که این امر شرعاََ جایز است و آن امر ، جایز نیست . ولی خوب به این نکته دقت کن که خودِ تو ، فردی شایسته ای یا ناشایست . [ خوارزمی گوید : علمی که از نتایجِ عقلِ جزوی است . دفترها سیاه سازد و شوقی که از آثارِ عشقِ کُلّی است ، دل های تیره را روشن تر از ماه سازد . اگر چه عقل ، رقیب انسان است و نقیب احسان است . گشایندۀ درِ فهم است ، زدایندۀ زنگِ وَهم است ، پا بستۀ تکلیفات است و شایستۀ تشریفات و گُلزارِ خردمندان است و دست افزارِ هنرمندان ، امّا عشق ربودۀ جذبۀ معیّت است و ستودۀ حلیة المغیب است . دیوانۀ جرعۀ ذوق است ، پروانۀ شعلۀ شوق است . تاجِ سرِ سالکانِ بی مقت است ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 598 ) ]
بیت 2652
قیمتِ هر کاله می دانی که چیست / قیمتِ خود را ندانی ، احمقی ست
تو قیمتِ هر کالایی را می دانی که چیست ولیکن قیمتِ خودت را نمی دانی . بنابراین تو دچارِ حماقتی . [ کاله = کالا ، متاع ]
بیت 2653
سعدها و نحس ها دانسته یی / ننگری تو سَعدی یا ناشُسته یی
تو در نجومِ احکامی ، طالعِ همۀ ستارگان سعد و نحس را خوب می دانی امّا این را نمی دانی که خودت سعدی و یا ناپاک (منحوس) . [ ناشسته = ناپاک ]
بیت 2654
جانِ جمله عِلم ها این است ، این / که بدانی من کی ام در یَومِ دین
گوهرِ اصلی همۀ علوم اینست که تو بدانی در روزِ جزا کیستی یعنی بدانی که تو از نظرِ روحی و باطنی چگونه آدمی هستی . [ شرح بیت 2834 دفتر اوّل ، مولانا می گوید : هر علمی که به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود ، آن علمِ ابدان است . و آن علم که بعد از مرگ ، حاصل شود . آن علمِ ادیان است . دانستن علم «اناالحق» ، علمِ ابدان است . و اناالحق شدن ، علمِ ادیان است … ( فیه ما فیه ، ص 228 ) ]
بیت 2655
آن اصولِ دین بدانستی تو ، لیک / بنگر اندر اصلِ خود ، گر هست نیک
تو هر چند اصولِ دین را می دانی ولی این علم کافی نیست . بلکه باید به اصل و گوهرت نیز با دقت بنگری که آیا آن ، درست است یا نه . [ منظور از اصول دین در اینجا اصول فقه و اصول کلام است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 1020 ) یعنی تا خود را نشناسی ، دانستن این علوم و حفظِ اصطلاحاتِ آن سودی به حال تو نخواهد داشت . زیرا مهمترین علم ، خودشناسی است و همۀ علوم اگر در خدمتِ خودشناسی قرار گیرد اعتبار دارد و اِلّا وبالِ آخرتِ آدمی می شود . ]
بیت 2656
از اُصولَینَت ، اصولِ خویش بِه / که بدانی اصلِ خود ، ای مردِ مِه
ای مردِ بزرگ ، اگر از اصل و گوهرِ خود آگاه شوی . بهتر است از اینکه اصول فقه و اصولِ کلام بیاموزی . [ مولانا تا اینجا بیان کرد که علمِ حقیقی ، علمی است که پردۀ پندارِ آدمی را واپس زند و نهانخانۀ ضمیرش را آشکار سازد . بنابراین هر علمی که در این جهت بکار آدمی آید ، آن علمِ حقیقی است و هر آن علمی که پردۀ اوهام و خیالات بر نهانخانۀ آدمی بیاویزد و وی را از خود بیگانه سازد . عین جهل است بلکه جهلِ مرکب است
همایون در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷:
با پیدا شدن شمسدین در زندگی جلالدین عرفان ایرانی با فرهنگ پهلوانی در میآمیزد و مستی و یگانگی با هستی جایگزین نیستی میگردد
همایون در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷:
اینگونه نگاه در عرفان ایرانی از آمیزه شیفتگی و بیزاری تا آنجا پیش میرود که دامن معشوق را نیز دربر میگیرد و این دو معنی که در هستی به هم در میپیچند در نیستی محو و نابود میگردد چنان در نیستی غرقم که معشوقم همیگوید
بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمیدارم
Fateme Zandi در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۸ - قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان:
منبع
تفسیر :استاد ارجمند کریم زمانی
2600
یادم آمد قصۀ اهلِ سبا / کز دَمِ احمق صباشان شد وَبا
حکایت مردمِ سبا یادم آمد که بر اثر نَفَسِ شُومِ یک احمق ، بادِ جانبخش صبا برای آنان به وبای جان ستان مبدّل شد .
بیت 2601
آن سبا مانَد به شهرِ بس کلان / در فسانه بشنوی از کودکان
در اینجا مولانا حکایت سبا را از زبانِ کودکان بیان می کند و ضمنِ آن نکته ها و معارفی نیز بازگو می کند . آن مملکت سبا به شهری بزرگ می مانَد که در افسانه های کودکانه هم می توانی آن را بشنوی . [ در این تمثیلِ رمزی ، این سه تن ( کور و کر و برهنه ) نمادِ مردمانی هستند که در چهار دیوارِ دنیایِ مادّی مُقیّدند و ماورای آن را درک نتوانند کرد و آن شهر ، نمونۀ بارز مدینه جاهله است . اینان غذق در اورِ کاذبِ دنیا هستند امّا از حقایقِ اصلی زندگی ، کور و کر و عریان اند . همچون انسانِ تک ساحتی و صنعتی زدۀ عصر جدید . ]
بیت 2602
کودکان افسانه ها می آورند / دَرج در افسانه شان بس سِرّ و پند
اطفال قصه هایی می گویند . لیکن اگر با گوشِ هوش بدان توجه کنی در همان افسانه ها نیز اسرار و مواعظِ فراوان نهفته شده است . [ دَرج = گنجانیدن چیزی در چیز دیگر ]
بیت 2603
هزل ها گویند در افسانه ها / گنج می جو در همۀ ویرانه ها
کودکان در حکایات و افسانه های خود ، سخنان هزل و دروغ نیز بر هم می بافند ولی تو در همۀ ویرانه ها در جستجوی گنج باش . [ یعنی در همین کلمات هزل و بی اساس نیز می توانی نکاتی خردمندانه دریابی . به شرطِ آنکه با تدبّر بدان توجه کنی و اسیر ظاهرِ حکایت نشوی . ]
بیت 2604
بود شهری بس عظیم و مِه ، ولی / قدرِ او قدر سُکرّه بیش نی
اطفال ، حکایت خود را بدینگونه نقل می کنند . مملکت سبا ، کشوری بسیار بزرگ و شکوهمند بود . ولی وسعتِ آن به اندازۀ یک کاسۀ گِلی بیشتر نبود . ( سکره = کاسۀ گِلی ، پیاله ) [ یعنی شهر با وجود کمالِ عظمت و وسعت در غایتِ تنگی بود و آن شهر می تواند کنایه از عالمِ محسوسات باشد . وسعت عالمِ محسوسات برای آن است که جمیعِ انواعِ موجودات در آنجا هست ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 192 ) ]
بیت 2605
بس عظیم و ، بس فراخ و ، بس دراز / سخت زَفتِ زَفت اندازۀ پیاز
این مملکت ، بسیار بزرگ و پهناور و طولانی بود و در عینِ حال ، بسیار محکم و استوار بود ولی درست به اندازۀ یک پیاز . ]
بیت 2606
مردمِ دَه شهر ، مجموع اندرو / لیک جمله سه تنِ ناشسته رو
جمعیتِ دَه شهر در آنجا جمع شده بودند ولی همۀ آنان عبارت بودند از سه نفر ناپاک . ( ناشُسته رُو = ناپاک ، آلوده ، فاسد الاخلاق ) [ اکبرآبادی معتقد است که جمعیتِ آن شهر با وجودِ کثرت بیشمار ، جز سه تن نبدند چرا که جمیعِ اشخاص ، منحصر بودند در سه نوعِ کور و کر و عور ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 193 ) ]
بیت 2607
اندرو خلق و خلایق بی شمار / لیک ، آن جمله سه خامِ پخته خوار
در آن مملکت ، مردمان و آفریدگانِ بیشماری ساکن بودند . ولی همۀ آنان عبارت بودند از سه نفر ناقصِ مفت خوار . یعنی شخصیت دنیا طلبان ، قالبی و کلیشه ای است . ]
بیت 2608
جانِ ناکرده به جانان تاختن / گر هزاران است ، باشد نیم تن
ظاهراََ از مولانا سؤال شده که این همه جمعیت چطور فقط سه نفر گفته شد ؟
جواب : هر جانی که به سوی حضرت حق تعالی کوشش و جوشش نداشته باشد اگر فرضاََ هزاران نفر هم که باشد . باز به منزلۀ نصفِ یک آدم است . یعنی ناقص است . پس هر کس که با حقیقة الحقایق زندگی نکند ناقص است . ]
بیت 2609
آن یکی بس دُوربین و ، دیده کور / از سلیمان کور و ، دیده پای مور
مولانا در اینجا به وصفِ صفاتِ زشتِ آن سه نفر می پردازد و می گوید : یکی از آن سه نفر ، بسیار دوربین بود ولی چشمانی نابینا داشت . با اینکه حضرت سلیمان (ع) را نمی توانست ببیند امّا قادر بود که پای مورچه را ببیند . [ «سلیمان» در اینجا کنایه از حضرت حق و «پای مور» کنایه از حظوظ و لذوذِ دنیوی است . یعنی او بینشِ سطحی و مادّی داشت و ژرف نگر نبود . ]
بیت 2610
و آن دگر بس تیز گوش و ، سخت کر / گنج ، در وَی نیست یک جو سنگِ زر
و آن دیگری در عینِ اینکه گوشی بسیار شنوا داشت امّا خیلی کر و ناشنوا بود . هر چند ظاهراََ نشان می داد که صاحبِ گنج است . امّا به اندازۀ وزن یک جو ، طلا هم نداشت .
بیت 2611
و آن دگر عور و برهنۀ لاشه باز / لیک دامن های جامۀ او دراز
و آن سومی نیز شخصی برهنه و عریان بود امّا دامن های او بسیار دراز بود . [ بر حسبِ باطن و ارزش های درونی ، فقیر بود و امّا فقط در ظاهر برای خود تشخصّی فراهم آورده بود . ]
بیت 2612
گفت کور : اینک سپاهی می رسند / من همی بینم که چه قومند و چند
آن کور به رفقایش گفت : اینک لشکری به اینجا می رسد و من دارم می بینم که آنها از چه قوم اند و حتّی می بینم که آنها چند نفرند .
بیت 2613
گفت کر : آری ، شنودم بانگشان / که چه می گویند پیدا و نهان
رفیق ناشنوای او گفت : بله همینطور است . چون من سر و صدای آنها را می شنوم و حتّی حرف هایی که چه بلند و چه درگوشی می زنند می شنوم .
بیت 2614
آن برهنه گفت : ترسان زین منم / که بِبُرّند از درازی دامنم
رفیقِ برهنه آن دو گفت : من ترسم از این است که این لشکریان به اینجا بیایند و دامن های بلندِ مرا قیچی کنند .
بیت 2615
کور گفت : اینک به نزدیک آمدند / خیز ، بگریزیم پیش از زخم و بند
آن نابینا گفت : آن سپاهیان دارند نزدیک می شوند برخیزید و بیش از آنکه آسیبی به ما وارد کنند و یا اسیر شویم از اینجا فرار کنیم .
بیت 2616
گر همی گوید که : آری مَشغله / می شود نزدیکتر یاران ، هَله
آن ناشنوا نیز می گفت : هَلا ای یاران ، داد و فریادِ آنها نزدیکتر می شود . [ مَشغله = قیل و قال ، داد و فریاد / هَله = حرف تنبیه ، هَلا ]
بیت 2617
آن برهنه گفت : آوه دامنم / از طمع بُرّند و من ناایمنم
آن برهنه گفت : ای دریغ که سپاهیان از روی طمع ، دامن مرا قیچی خواهند کرد و من از شرِ آنان در امان نیستم . [ آوه = آه ، دریغا ، افسوسا ، کلمه ای است که از روی درد و تأسف و اندوه یا تعجب گویند ]
بیت 2618
شهر را هِشتند و ، بیرون آمدند / در هزیمت در دِهی اندر شدند
آنها شهر را ترک گفتند و از آنجا بیرون آمدند و در حالِ فرار واردِ یک روستا شدند . [ هِشتند = ترک کردند / هزیمت = شکست و فرار ]
بیت 2619
اندر آن دِه ، مرغِ فَربِه یافتند / لیک ذرۀ گوشت بر وَی نَه ، نژند
در آن روستا مرغی چاق پیدا کردند ولی ذره ای گوشت بر تن نداشت و لاغر بود . [ فربِه = پُر گوشت ، چاق / نژند = پژمرده ، زبون ، غمگین ، افسرده ، در اینجا به معنی لاغر است ]
بیت 2620
مُرغِ مُردۀ خشک وز زخمِ کلاغ / استخوان ها زار گشته چون پَناغ
مرغی مرده و خشکیده که استخوان هایش بر اثرِ ضرباتِ منقار کلاغ ها مانندِ ریسمانی باریک شده بود . [ پَناغ = تار ابریشم ، ریسمانِ نازک ]
بیت 2621
ز آن همی خوردند چون از صیدِ شیر / هر یکی از خوردنش چون پیل سیر
آن سه نفر همانطور که شیر از شکار خود می خورد از آن مرغ خوردند و از آن همه خوردن مانندِ فیل ، سیر شدند . یعنی آدمی از چریدن در مرتعِ دنیا رشد نمی کند بلکه باد می کند . [ مِه = بزرگتر ، در اینجا به معنی بزرگ ]
بیت 2622
هر سه زآن خوردند و ، بس فَربِه شدند / چون سه پیلِ بس بزرگ و مِه شدند
هر سه نفر از آن مرغ خوردند و بسیار چاق شدند و مانند سه فیل بسیار بزرگ و تنومند شدند . یعنی دچار تورم شخصیت شدند نه رشد شخصیت .
بیت 2623
آنچنان کز فربهی هر یک جوان / در نگنجیدی ز زَفتی در هان
چنان چاق و جسیم شدند که از شدّتِ چاقی و تنومندی در جهان جا نمی گرفتند .
بیت 2624
با چنین گبزی و هفت اندامِ زَفت / از شکافِ در بُرون جَستند و رفت
با اینکه این همه چاق شده بودند و اعضای بدنشان ستبر و درشت بود . با اینحال از شکافِ دری بیرون جهیدند و رفتند . یعنی به ظاهر بزرگ بودند امّا روحی نزار داشتند . [ گبز = قوی و ستبر / هفت اندام = هفت عضو بدن ، سر ، سینه ، شکم ، دو دست و دو پا ، منظور همۀ اعضای بدن ]
بیت 2625
راهِ مرگِ خلق ، ناپیدا رهی ست / در نظر نآید که آن بی جا رهی ست
راهِ مرگِ مردمان ، بسیار مخفی است . بطوریکه اصلاََ دیده نمی شود زیرا راهی بی محل و بی مکان است . یعنی راه محسوس نیست که بشر بتواند آن را مشاهده کند .
بیت 2626
نَک پیاپی کاروان ها مُقتَفی / زین شکافِ در که هست آن مُختفی
اینک کاروان های بشری ، زنجیروار ، پشت سرِ هم از شکافِ درِ جهانِ طبیعت ، بیرون می روند در حالی که این شکاف اصلاََ دیده نمی شود .
بیت 2627
بر در ، ار جویی ، نیابی آن شکاف / سخت ناپیدا و ، زو چندین زِفاف
اگر هر قدر جستجو کنی که این شکاف را پیدا کنی موفق نخواهی شد . زیرا این شکاف ، بسیار مخفی است امّا از همان شکاف گویی که بسیاری را به خانۀ شوهر می فرستند . [ زِفاف = یعنی «عروس را به خانۀ شوهر فرستادن» امّا در اینجا منظور فرستادن خلایق است به دارالقرار و سرای جاودان . همانطور که نوعروسان را در جامۀ سپید و شادی و نشاط به خانۀ بخت می فرستند و در آن خانه ، مرحلۀ جدیدی از حیاتِ آنان آغاز می شود . همینطور اموات را نیز در کفن های سپید می پیچند و به سرایی جدید راهی می کنند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 193
Fateme Zandi در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹ - قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا:
282
تو نخواندی قصۀ اهلِ سَبا / یا بخواندی و ، ندیدی جُز صَدا
معلوم می شود که تو داستان اهلِ سبا را نخوانده ای . و یا اگر هم خوانده باشی ، سر سری از آن گذشته ای و تنها قالبِ ظاهری آن را دیده ای و اسرارِ آن را درک نکرده ای . [ صَدا = در اینجا مقصود از روی غفلت است ( شرح مثنوی معنوی ، ج 2 ، ص 15 ) ]
بیت 283
از صدا آن کوه ، خود آگاه نیست / سویِ معنی هوشِ کُه را راه نیست
برای مثال ، کوه از صدایی که در آن انعکاس می یابد هیچ درکی ندارد ، و نمی تواند معنی را درک کند . [ تو نیز حکایات و امثالِ عبرت آموز را طوطی وار خوانده ای ]
بیت 284
او همی بانگی کند بی گوش و هوش / چون خَمُش کردی تو ، او هم شد خَموش
کوه نیز وقتی صدایی در آن به طنین افتد بدون آنکه گوش و هوش و ابزارِ فهم داشته باشد ، آن صدا را به صورتِ طنین تکرار می کند ولی همینکه تو خاموش شدی و چیزی نگفتی ، کوه نیز خاموش می شود .
بیت 285
داد حق ، اهلِ سَبا را بس فراغ / صد هزاران قصر و ایوان ها و باغ
حضرت حق تعالی به قومِ سبا ، صدها هزار کاخ و کوشک باغ داد و آنان را در راحتی و عیش فرو بُرد .
بیت 286
شکرِ آن نگزاردند آن بَد رَگان / در وفا بودند کمتر از سگان
ولی آن ناسازگارانِ تباهکار ، سپاسِ آن همه نعمت را به جای نیاوردند و در وفاداری از سگ هم فروتر و پست تر شدند . [ بَد رَگ = ناسازگار و خشمگین ]
بیت 287
مر سگی را ، لقمه نانی ز دَر / چون رسد بر در ، همی بندد کمر
زیرا اگر از دَرِ خانه ای پاره نانی به سگی دهند . هرگاه آن سگ به درِ آن خانه رسید ، اظهارِ وفاداری و خدمتگزاری می کند ولی قومِ سبا ناشُکری کردند .
بیت 288
پاسبان و حارسِ در می شود / گرچه بر وَی جور و سختی می رود
آن سگ ، نگهبان و حافظِ آن خانه می شود ، اگر چه از سویِ اهلِ خانه نسبت به او خشونت و آزار برسد .
بیت 289
هم بر آن در باشدش باش و قرار / کفر دارد ، کرد غیری اختیار
جایگاه و قرارگاهِ او آستانۀ آن خانه می شود ، و رفتن به آستانۀ خانۀ دیگر را ناسپاسی و بی وفایی می شمارد .
بیت 290
ور سگی آید غریبی ، روز و شب / آن سگانش می کُنند آن دَم ادب
اگر سگِ غریبه ای به آستانۀ آن خانه نزدیک شود و آن سگ ها ، به او حمله ور می شوند و ادبش می کنند . [ مولانا در این ابیات شریف ، به لزومِ شُکر و سپاس نعمت های پروردگار اشارت دارد و ضمنِ تمثیلی لطیف ، ناسپاسی را نقد می کند . ]
بیت 291
که برو آنجا که اوّل منزل است / حقِ آن نعمت گروگانِ دل است
با زبانِ حال به آن سگ می گویند : به منزل و جایگاهِ خودت بازگرد زیرا تو مدیونِ ولی نعمت خود هستی .
بیت 292
می گزندش که برو بر جایِ خویش / حقِ آن نعمت ، فرو مگذار بیش
آن سگ ها او را گاز می گیرند و می گویند برو به منزل و محلِ خویش و در سپاس از نعمت هایی که خورده ای کوتاهی مکن . [ حضرت مولانا بعد از این چند مَثَل ، خطابِ خود را به آدمیانِ ناسپاس می کند و می فرماید : ]
بیت 293
از درِ دل ، و اهلِ دل ، آبِ حیات / چند نوشیدی و ، وا شد چشم هات
از آستانۀ صاحب دلان و اهلِ معرفت ، چندین بار آبِ حیات نوشیدی و دیدگانِ دلت باز شد . [ آب حیات = شرح بیت 574 دفتر اوّل ، در اینجا منظور از آبِ حیات ، اسرار و معارف ربّانی است . ]
بیت 294
بس غذایِ سُکر و وَجد و بیخودی / از درِ اهلِ دلان بر جان زدی
از آستانۀ صاحبدلان ، بسیاری از طعام های معنوی نظیر و وَجد و بیخویشی رزقِ تو شد . [ سُکر = شرح بیت 575 دفتر اول / وَجد = شرح بیت 203 دفتر دوم / بی خویشی (استغراق) = شرح بیت 57 دفتر اوّل
بیت 295
باز این در را رها کردی ز حرص ؟ / گِردِ هر دکّان همی گردی چو خِرس ؟
باز تو از روی آزمندی و حرص درگاهِ صاحبدلان را ترک کرده ای ؟ و باز مانند خِرس گِردِ هر دکان و مکانی می گردی ؟
بیت 296
بَر درِ آن مُنعِمانِ چرب دیگ / می دَوی بهرِ ثَریدِ مُرده ریگ
و تو سراغِ درگاهِ ثروتمندانی می شتابی که دیگ های آکنده از غذای چرب و رنگین دارند تا لقمه ای از ترید ناچیز و بی ارزش آنها تناول کنی . [ مرده ریگ = به معنی میراث مردگان ولی غالباََ در مثنوی کنایه از امری پَست و بی مقدار است / ثَرید = ترید ، تلیت / ای دون همت ، به غذاهای جسمانی روی می آوری و از غذاهای معنوی تن می زنی . ]
بیت 297
چربِش اینجا دان که جان فَربِه شود / کارِ نا اومید اینجا بِه شود
این را بدان که غذای چرب و گوارا در آستانۀ منزلِ صاحبدلان پیدا می شود و روح و روان آدمی از آن طعام های معنوی ، رشید و فربه می شود . و کارِ ناامیدان از رحمت الهی در این درگاه سامان می یابد . [ چربش = چربی ، پیه
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
:تو نخواندی قصۀ اهل سبا حکایت
اسرا در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶:
جناب صادق ساقی
بنده خیلی اتفاقی حین خواندن ابیات حافظ با نظرات شما و دیگر افراد مواجهه شدم و از شدت حیرت لازم دیدم این حاشیه رو بنویسم :
برای اولین بار در زندگیم با فردی روبرو شدم که انقدر سطحی و عامیانه اشعار حافظ رو تفسیر میکنه واقعا این حجم اعتماد بهنفس از کجا میاد!!... بله هرکسی آزاده باب میلش و یا در حد فهمش اشعار حافظ یا هر شاعر دیگهای رو تفسیر کنه ولی نهایت بی انصافی نیست که نظرات تون رو انقدر بی رحمانه به عنوان نظرات و جهانبینیِ حافظ به دیگران ارائه کنید؟
بنده از جایگاه حرفه ای شما در حوزه ادبیات اطلاعی ندارم ولی امیدوارم نگاه شما در حال حاضر رشدیافتهتر، عمیق.تر و حافظانهتر از نگاه صادق ساقی ۷ ساله گذشتهای که نظراتش را خواندم باشد...
و همچنین نگاه طرفداران تان عاقلانهتر و منصفانهتر ...
برمک در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱:
پلید تر بشود چون پلیدتر گردد
نوید خسروانی در ۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳: