گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو آمد بر شاه کهترنواز

نوان پیش او رفت و بردش نماز

ستایش کنان پیش خسرو دوید

که مهر و ستایش مر او را سزید

برآورد سر آفرین کرد و گفت

مبادت جز از بخت پیروز جفت

چو هرمزد بادت بدین پایگاه

چو بهمن نگهبان فرخ کلاه

همه ساله اردیبهشت هژیر

نگهبان تو با هش و رای پیر

چو شهریورت باد پیروزگر

بنام بزرگی و فر و هنر

سفندارمذ پاسبان تو باد

خرد جان روشن روان تو باد

چو خردادت از یاوران بر دهاد

ز مرداد باش از بر و بوم شاد

دی و اورمزدت خجسته بواد

در هر بدی بر تو بسته بواد

دیت آذر افروز و فرخنده روز

تو شادان و تاج تو گیتی فروز

چو این آفرین کرد رستم بپای

بپرسید و کردش بر خویش جای

بدو گفت خسرو درست آمدی

که از جان تو دور بادا بدی

توی پهلوان کیان جهان

نهان آشکار آشکارت نهان

گزین کیانی و پشت سپاه

نگهدار ایران و لشکر پناه

مرا شاد کردی بدیدار خویش

بدین پر هنر جان بیدار خویش

زواره فرامرز و دستان سام

درستند ازیشان چه داری پیام

فرو بود رستم ببوسید تخت

که ای نامور خسرو نیکبخت

ببخت تو هر سه درستند و شاد

انوشه کسی کش کند شاه یاد

بسالار نوبت بفرمود شاه

که گودرز و طوس و گوان را بخواه

در باغ بگشاد سالار بار

نشستنگهی بود بس شاهوار

بفرمود تا تاج زرین و تخت

نهادند زیر گلفشان درخت

همه دیبهٔ خسروانی بباغ

بگسترد و شد گلستان چون چراغ

درختی زدند از بر گاه شاه

کجا سایه گسترد بر تاج و گاه

تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر

برو گونه‌گون خوشه‌های گهر

عقیق و زمرد همه برگ و بار

فروهشته از تاج چون گوشوار

همه بار زرین ترنج و بهی

میان ترنج و بهیها تهی

بدو اندرون مشک سوده بمی

همه پیکرش سفته برسان نی

کرا شاه بر گاه بنشاندی

برو باد ازو مشک بفشاندی

همه میگساران بیپش اندرا

همه بر سران افسر از گوهرا

ز دیبای زربفت چینی قبای

همه پیش گاه سپهبد بپای

همه طوق بربسته و گوشوار

بریشان همه جامه گوهرنگار

همه رخ چو دیبای رومی برنگ

فروزنده عود و خروشنده چنگ

همه دل پر از شادی و می بدست

رخان ارغوانی و نابوده مست

بفرمود تا رستم آمد بتخت

نشست از بر گاه زیر درخت

برستم چنین گفت پس شهریار

که ای نیک پیوند و به روزگار

ز هر بد توی پیش ایران سپر

همیشه چو سیمرغ گسترده پر

چه درگاه ایران چه پیش کیان

همه بر در رنج بندی میان

شناسی تو کردار گودرزیان

به آسانی و رنج و سود و زیان

میان بسته دارند پیشم بپای

همیشه بنیکی مرا رهنمای

بتنها تن گیو کز انجمن

ز هر بد سپر بود در پیش من

چنین غم بدین دوده نامد بنیز

غم و درد فرزند برتر ز چیز

بدین کار گر تو ببندی میان

پذیره نیایدت شیر ژیان

کنون چارهٔ کار بیژن بجوی

که او را ز توران بد آمد بروی

ز گردان و اسبان و شمشیر و گنج

ببر هرچ باید مدار این برنج

چو رستم ز کیخسرو ایدون شنید

زمین را ببوسید و دم درکشید

برو آفرین کرد کای نیک نام

چو خورشید هر جای گسترده کام

ز تو دور بادا دو چشم نیاز

دل بدسگالت بگرم و گداز

توی بر جهان شاه و سالار و کی

کیان جهان مر ترا خاک پی

که چون تو ندیدست یک شاه گاه

نه تابنده خروشید و گردنده ماه

بدان را ز نیکان تو کردی جدا

تو داری بافسون و بند اژدها

بکندم دل دیو مازندران

بفر کیانی و گرز گران

مرامادر از بهر رنج تو زاد

تو باید که باشی برام و شاد

منم گوش داده بفرمان تو

نگردم بهرسان ز پیمان تو

دل و جان نهاده بسوی کلاه

بران ره روم کم بفرمود شاه

و نیز از پی گیو اگر بر سرم

هوا بارد آتش بدو ننگرم

رسیده بمژگانم اندر سنان

ز فرمان خسرو نتابم عنان

برآرم ببخت تو این کار کرد

سپهبد نخواهم نه مردان مرد

کلید چنین بند باشد فریب

نه هنگام گرزست و روز نهیب

چو رستم چنین گفت گودرز و گیو

فریبرز و فرهاد و شاپور نیو

بزرگان لشکر برو آفرین

همی خواندند از جهان آفرین

بمی دست بردند با شهریار

گشاده بشادی در نوبهار