گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد

اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سر آب از این بادیه هش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی

یا رب مکناد آفت ایام خرابت

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بلال رستمی نوشته:

بیت ۷ به ایه ی ۲۹ سوره نور برمی گردد پیام متن حافظ دیگران را از گرفتار امدن به وادی سراب خودبینی و گناهان برحذر می دارد و همچنین باید واقعیت نگر بود

شادان کیوان نوشته:

آنچه که غزلیات خواجه را شیرین تر از انگبین میسازد ظرائف و دقائقی است که در آنها بکار رفته است. این غزل عرفانی که عشق معبود و شوق دیدار یار از بیت بیت آن میچکد نیز از این فاعده به دور نیست.
در بیت چهارم مقصود از “چشم خماری” مسلما چشم خمار است که بواسظهُ لزوم شعری باینگونه آورده شده. شاید “چشم خمارت” هم این نیاز را بر میاورد اما خواجه چشم خماری میاورد که خواننده را قدری قلقلک دهد که یای خماری یای نسبت است یا یای تنکیر(که یای نسبت است) و بعد با خود بیندیشد که این چشم خماری باید چشمی باشد که نه تنها خمار است، خماری آور و خماری بخش نیز هست.
در بیت بعد دو واژهُ خطا و صواب با دو معنای متضاد در کنار هم آورده میشود و با ظرافت این نکته را میرساند که به خطا رفتن تیر غمزهُ یار نه بدلیل اشتباه یار بلکه به خواسته و فکر درست او بوده است.
در بیت بعدی(ششم) به “بلند است جنابت ” برمیخوریم که تأکیدی است بر رفعت و بلندای جناب(درگاه) یار و متفاوت بودن آن با مثلا درگاه شاه شجاع.
در بیت بعدی دو واژگان “سر آب” و “سراب” با یکدیگر جناس خطی دارند و در عین تفاوت معنا بزیبایی در کنار هم آورده شده اند.

بی دین نوشته:

بله این غزل سراسر عرفانی است!!!!!! مخصوصاً بیت دوم که حافظ خطاب به خداوند که عشق حقیقی است می فرماید: از این فکر عذاب دهنده خواب نمی برد که تو آغوش که هستی و زندگی و خوابت در منزل کیست؟
عجب عارفی که خدا را تنها برای خود می خواسته و چشم دیدن بقیه عاشقان سینه چاک خدا را هم نداشته است.
کاش قبل از اینکه حرف بزنیم خوب فکر کنیم. خوب.

سیامک حقانی نوشته:

مخاطب این غزل به نظر من معشوق(خدا) نیست بلکه پیر طریقتی است که جلوه ای از حسن معشوق را در برهه ای برای حافظ نمایان نموده است لیکن اکنون غایب است
با این دیدگاه شاید از بد بینی ای که از نظر اقا/خانم “بی دین” نسبت به حافظ برداشت می شود کاسته شود .

بهرام مشهور نوشته:

بیت پنجم دارای معانی چندگانه ( چند پهلو ) است تفسیر درست تری که از این بیت می شود این که حافظ می گوید : تیری که به قصد غمزه و گرفتارکردن من به دلم پرتاب کردی خطا رفت ، تا باز چه اندیشه کند یعنی تا بار دیگر چه طرح و روشی به کار ببرد رأی صوابت یعنی این فکر درستت ( که می خواهی مرا به دام اندازی ) در واقع حافظ فکر غمزه در کار خودش را درست می داند و منتظر می ماند که بار دیگر یار چکارمی کند

سایه نوشته:

درک منظور حافظ از شاهد قدسی و مرغ بهشتی به تامل بسیار محتاج است چرا که خواننده در بیت نخست تصور میکند که شاهد قدسی از اولیاست ودر بیت دوم باخود میگوید که معشوقه ایست زیبا رو وهر شب با کسی ودر جاییست در بیت سوم بازز این اندیشه بانقیض دیگری مردود میشود زیرا او کسی است که درویش را نمپرسدوبه ثواب وپاداش خداوندی اندیشه نمیکند از معشوقه زمینی ویا هر زنی که هر شب جایی است هرگز چنین انتظاری نمیرودکه درویش را بپرسد یا به ثواب وامرزش بیندیشد .در بیت تتخلص سخن را به گونه ای میاراید که شنونده گمان کند او حاکم شیراز ودر مقامیست که حافظ او را خواجه خود میداند وخود را غلام او مینامد واوکسی است که حافظ را سرزنش کرده است .اما به سادگی میتوان فهمید شاه یا وزیر شاعر وسخنوری چون خواجه را به عتاب تهدید نمیکند وخواجه نیز به او نمیگوید بازآ.او کیست که خواجه از عتاب او خراب <وتیر به خطا رفته اش در دل حافظ اثری نکرده است .او شاه و وزیر نیست پیر وولی نیست وحتی یک زن هم نیست .با این همه بیتی مارا هدایت میکند و ان خطاب ناگهانی در میان کلام به قصری دل افروزاست که هم منزلگاه انس است وهم حافظ از صمیم دل دعا میکند که از افت ایم مصون بماند .در ترکیب منزلگاه انس با توجه به دعای خیر خواجه بیشتر از هر جایی شکل دل افروز مسجد یا خانقاه ویا زیارتگاهی از زیارتگاههای مورد احترام مردم مسلمان جلب توجه میکند

امین کیخا نوشته:

پر واضح است که شاهد قدسی به معنی شاهد غیر عرفی است ,مراجعه شود به کتاب مقدس وغیر مقدس میرچا الیاده

مسکین عاشق نوشته:

اقا یا خانوم بی دین شما از این حرفات معلوم که از عرفان هیچ نمی فهمی

مسکین عاشق نوشته:

اقا یا خانوم بی دین شما از این حرفات معلوم که از عرفان هیچ نمی فهمی .
بنده ادعای عرفان ندارم ولی الان پنج ساله که در وادی سلوک عملی قدم میزنم و تمامی اساتید عرفان بنده که همه از اولیا الهی هستن می گویند حافظ عارف و دیوان حافظ به طور کامل یک دیوان عرفانی است.
خواهشا شما اشعار حافظ رو به عشق های زمینی و ظاهر قضیه تعبیر نکنید .
هر چند یک ادمی که بی دین و کافر هیچ موقع این چیز ها رو نمی فهمه خداوند خوب داخل تورات و انجیل و زبور و قران و تمام کتاب های اسمانی پته تو و امثال تو رو ریخته روی اب.

ناشناس نوشته:

حافظم در مجلسی دُردی کشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم

کی ام من؟ نوشته:

آقا/خانم مسکین عاشق شما که ۵ سال در وادی سلوک عملی قدم میزنید از شما همچین لحنی بعید!
هرکس یه عقاید و نظراتی داره که نمیشه گفت کدومش مطلقا درست و کدومش مطلقا غلط.
به عقاید و نظرات دیگران احترام بگذاریم بد نیست

ستاره نوشته:

درود

من صاحب نظر و نکته سنج نیستم اما فکر میکنم مقصود و منظور حضرت حافظ دراین غزل دل خودش باشد به دل خویش که معشوق و حیران وادی عشق است میگوید که چنین باش و چنان باش درمراحل سلوک بعد از مقام وصل یا درک جمال معشوق فصل وهجر است تا وصل و درک مقامی دوباره، و انگار این سخنان را حضرت حافظ در مرحله هجر یا فصل و دوری خطاب به دل خود و در اصل خویشتن خویش میگوید
اساتید محترم آیا نظر من صحیح است ؟

شمس الحق نوشته:

ستاره عزیز!
حقیر اگر هم که استاد باشد ، باری نه در زمینه غزلیات سحرانگیز و دلاویز حضرت حافظ و حافظ شناسی است . غزل های دلفریب حافظ را می خوانم و از آنها لذت بسیار می برم و التقاتها می کنم . بنظر حقیر فهم کامل سخن هریک از این بزرگان و نازنینان شعر و ادب و عرفان ایرانی همچون حافظ و سعدی و نظامی و عطار و مولوی ودیگر بزرگان که همه جهان در حسرت و آرزوی داشتن یکی از ایشان می سوزد نیاز به عمری تحقیق و بقول قدما دود چراغ خوردن و هم در کنارش حد اقل یک دوره آموزش اکادمیک و اخذ مدرک دکتری از یک دانشگاه معتبر با استادانی عالیقدر دارد و حقیر هم ۳۵ سال اول عمر خود در پای آموختن سخن و درک نظریات یکی از این عارفان کامل واصل نهاده است و ۳۰ سال بعدش را هم در آموزش دانسته های خود به دانشجویان بسر کرده است که جلال الدین محمد بلخی رومی ملقب به مولوی و دو کتاب مستطاب او مثنوی و دیوان شمس باشد . اشعار بی بدیل حضرت حافظ بر چند دسته است و نه چنانست که هرآنچه او فرموده در وادی عرفان و عشق الهی باشد . این سخن عشق خدا و عاشق خدا بودن در میان عامه مردمان بسی آسان گرفته شده و کاری سهل و شدنی به حساب آمده است . گویی که خدا و حضرت حق در همین نزدیکی و در دسترس همگان است که قصد عشق و وصل او کنند . آری برخی آیات قرانی بدین مضمون که خداوند به ما نزدیکتر از آنست که فکرش را میکنیم اشارت دارد ، اما آیات قرانی را پوستی است و مغزی و همه کس را بدان مغز راهی نباشد . حقیر در جایی بدین حقیقت روشن اشاره کرده است که بر حسب دانسته های علمی خداوند جهان هستی را که سیارۀ زمین در قبال عظمت آن ذره ای ناچیز از غبار هم بحساب نمی آید در ۷/۱۳ میلیارد سال پیش از این در کسری ازثانیه که معادل یک بتوان منهای ۴۲ است آفرید و این سخن تنها یک تئوری ویک خیال نباشد که از این واقعه عکس گرفته شده است و در منظر همگان است . از من مپرسید که چگونه می توان از واقعه ای که در گذشته ای چنان دور واقع شده است عکس گرفت که من فیزیکدان و فضا شناس نیستم اما این دانم که پدیده زمان از آنچه که ما فکر میکنیم بسیار پیچیده تر است خصوصاً اگر که با فضا هم عجین شود . حقیر تنها به تعقیب این تحقیقات علمی علاقمندم و به همت یک دوست آخرین عکس ها و ویدیو های غیر طبقه بندی شده سازمان ناسا را مستقیماً دریافت میکنم وچنانچه میدانید این سازمان عظیم علوم فضایی بیش از آنکه آمریکایی باشد ایرانیست که لشکری از دانشمندان و فیزیک دانان و ستاره شناسان و مهندسین عالیمقام ایرانی بواقع آن را اداره میکنند که این حقیقت اگر چه پنهان داشته شده و تنها به معرفی نوک این کوه یخ عظیم بسنده شذه اما موجب فخر و غرور نژاد پاک ایرانی است همچنانکه ادیبان و شعرا و فیلسوفان و عارفان ایران در شش گوشه جهان از این شهرت برخوردارند . اما سخن از حضرت حافظ است و عرفان و عشق خدایی که این همه گفتم تا عرض کنم سخن از عشق موجودی که دستکم ۱۴ میلیارد سال عمر دارد و نمی دانیم که کیست و چیست و نمی توان او را دید و شنید و اندیشه انسان هرگز بقدر درک عظمت او نیست که هم هست و هم نیست و هم اول است و هم آخر وهم قدیم است و هم حادث ، به زبان آسان است و از جمله خیالات اولیای الهی
” آن خیالاتی که دام اولیاست / عکس مه رویان بستان خداست”
چنین موجودی دختر همسایه نیست که دل به عشق و از آن بد تر وصل او بسپارد انسان حقیری که زندانی این سیاره کوچک و ناچیز آبی خاکیست و ۷۰ - ۸۰ سال عمردارد . آری سخن برسر اشعار ناب حافظ است و بگمان حقیر آن حضرت را نه چنان بوده است که یکسره دل در گرو عشق خداوند سپرده باشد که او عاشق زن و شراب و شعر و موسیقی نیز بوده است .

ستاره نوشته:

درود
جناب شمس الحق
با تشکر از توضیحات قشنگتون
سخنان شما کاملا درسته هیچکس به زیبایی و شیدایی سعدی و رندی و صلابت حافظ از عشق زمینی نگفته
عشق به یک گل سرخ ( دراشعار سهراب سپهری)
عشق به یک معشوق زیبا ووصف زیبایی او
و عشق به هرچه که انسان را شیفته میکند هم در کنار عشق به پروردگار هست و انسان هایی از نوع حافظ و مولانا و سعدی و … هم زیباتر آن را درک میکنند و هم زیباتر بیان

شمس الحق نوشته:

ستاره جان من از سخنان دلفریب شما متشکرم اما دخترم دریغ است که نام حافظ و سعدی و مولوی در کنار نام آن مرحوم مغفور شاعر - نقاشی بیاید که ندانست با یک دست دو هندوانه …. اما در خصوص شعر ایشان که ندانم این شهرت و این اقبال عام از کجا حاصل فرمود که نه شعر خوب گفت و نقاشی او جز ضایع کردن بوم های خوب و خوش جنس و گران بها نبود . در حیطۀ شعر نو من پس از فروغ و شاملو و مهدی اخوان شاعری نمی شناسم و به نسل جوان ساده پسند و آسان گیر اکنون نصیحت میکنم که شعر نو با مزخرف گفتن دو تاست . بنده و شما چه کنیم که چینی نازک تنهایی ایشان ترک بر میدارد یا ترک بر نمی دارد . به من و شما چه که ابشان نماز و تکبیرة الاحرام شان را بر بالای درخت می خواند!! اگر هم که فرض را بر این بنهیم که ایشان انسان والایی بوده و نخواسته است نان به نرخ روز بخورد که از نمازش می فرماید و یا از حباب لب رودخانه!! . القصه دختر عزیزم تو بکوش و نسل تو بکوشد که سطح توقع و انتظارات و رویاهایش را از هنر و هنر مندانش بالا برد و درقله بنشاند و به کم راضی نشود که تنها در اینصورت است که حافظ وسعدی و مولوی و نظامی و عطار و … در دوران ماهم تداوم خواهند یافت . همان کار که ما و نسل من کردیم که به ایرج میرزا و شهریار و حتی ملک الشعرای بهار و پروین اعتصامی هم بسنده نکردیم و پشت کردیم تا از دل آن خواسته برحق و مشروع مان آن یک زن [ که با صد مرد برابر بود ] و آن دو تن برآمدند که یکی براستی حافظ زمانه ما بود شاملو را میگویم زیرا که ما وارثان بلند پایه ترین و والامقام ترین پهنه ادبیات و فلسفه و عرفان و شعر و شاعری در همه جهانیم و سهراب سپهری ها نباید شما را بس باشد . اگر او را هم وزن عطار و مولوی و حافظ میدانید که معلوم است من اشتباه می کنم . آیا براستی چنین است . مایلم به یک بیت مثنوی آن بانو اشاره کنم که نشان داد هم ذر قالب شعر کهن استاد است آنهم با مفاهیم و مضامین نو و بدیع که اگر مولوی این میخواند لبش می بوسید و خرقه برتنش می آراست . هر گاه شعری این چنین دیدید شاعرش را چشم در راه باشید که حافظی دگر زاده شد :
ای شب از رویای تو رنگین شده / سینه از عطر توام سنگین شده

ستاره نوشته:

درود
جناب شمس الحق
منظور من از اوردن اسم سهراب اشاره به شاعر بودنش میکند در کنار بقیه شعرا
نمیدانم شما سهراب سپهری را چطور دیدید ولی من در شعر سهراب لطافت حس خیال انگیزی می بینم قصد من مقایسه نیست اما سهراب هم شاعر خوبی است
سهراب زیادی با طبیعت آمیخته بود و فقط به زبان خودش شعر میگفت همین شعرش را عجیب و یا پیجیده میکند
درست است که به پای شعرای کلاسیک ما نمیرسدو شعرش تکنیک ادبی ندارد و از فروغ و شاملو هم شاید کمی عقب باشد اما حسش و شکل بیانش زیباست
و دیگر کسی بعداز سهراب مثل سهراب سپهری شعر نگفته و نمی تواند بگوید چون سهراب خاص بود با دیدی خاص و بیانی خاص
دیگران که مقلد اویند کار را خراب کرده اند و نمیدانند که سهراب خودش بود کسی دیگر نمیتواند سهراب سپهری باشد
بازهم میگوییم تقلید گاهی ویرانگر است
سهراب و نگاه سهراب و شعر سهراب هیچوقت تکرار شدنی نیست
و یک چیز دیگر شاید سهراب اصلا شاعر نبوده
بلکه کسی بوده که فقط دیده و شنیده ها را به زبان خودش بیان میکرده
ولی باورکنین هیچکس نمیتواند
مثل سهراب بگوید
وعشق ، تنها عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس
با عرض معذرت از جناب حافظ !

امین کیخا نوشته:

ستاره جانم از اینکه می بینم نرمدل و مهربان نگاهت را که در ستیز با استاد مان شمس الحق هم هست نوشتی به خودم می بالم آفرین و درود به شما کمتر کسی را دیدم که خودش را ارزیاب نیک و بد نداند (نیچه ) ولی شما با آرامی و آهستگی نوشته اید که سهراب را دوست دارید و این برای من یعنی شما فرهیخته و مهربان و خردمند هستید .اما شمس الحق که استاد بزرگوار و پخته ای است و در کنار بالیدن و افتادن و خیزیدن این بزرگواران از سهراب گرفته تا شهریار و مانده کسانی که انها را ناکاسته و کامل نمی داند ایستاده بوده است و شاهد این فرایند فربالش و تکامل انها پس خرده ها و ایراد های انها را می بیند و این در حالی است که ما بدلیل پسایی ( تاخر) از دریافت باریک بینانه ایراد های انها بازبریده ایم . من هم اخوان را دوست دارم ولی از ترس شمس الحق تیزکلک همیشه پنهان می کردم . درود به بزرگواری و مهربانی شما و سپاس از سایه گستری شمس الحق نیکرای .

شمس الحق نوشته:

ستاره عزیز ! دخترم ، درود بر والدین محترم و گرامی تو که چنین اسم فاخر رعنایی بر تو نهادند . این دکتر کیخا که سخن از ترس من می راند نیک می داند که اگر ربع مسکون از تیزی زبان و قلم من برخود بلرزند ، باری شمس الحق خود از ترس قلم و زبان این پزشک عالیقدر دانشمند خواب ندارد که اگر من بر سه زبان تسلط دارم او خداوند همه واژگان در همه السنۀ جهانست و از این دانش چون سلاحی مرگبار بهره می جوید . از او دوری گزین که دختران لطیفی چون تو را بچشم صبحانه و پیش غذا می نگرد .

ارسک نوشته:

«تا غول بیابان نفریبد به سرابت»
یه قسمت از کارتون علادین دیزنی، وقتی داشتن از تشنگی میمردن وسط بیابون یه آبگیر میبینن و میرن میپرن توش و یه موجود عجیبی سوراخ کف آبگیرو ور میداره و اینا میرن به دنیای زیر زمین و اسیر یه غول گلی میشن؛ چنین داستانی وجود داره؟

شمس الحق نوشته:

آری ارسک جان همه داستان ها حقیقت دارند و حقیقت خود یک داستان است .

شمس الحق نوشته:

چه خبر است ؟!! مگر باز گنجور رنجور شده است . کجایید شما ؟ ای شهیدان خدایی . کجایید ؟!! پرنده تر ز مرغان هوایی .
نخیر کسی نیست . من مانده ام و ارسک . ارسک جان بیا برویم به سراغ غول بیابان جانم . تنها تو مرا درک میکنی . برویم ارسک جان بدنیای زیر زمین . بدنیای قصه ها . این دنیا بدرد من و تو نمی خورد . ارزانی گنجوریان . برویم دوست من . برویم .

تاوتک نوشته:

شمس الحق نازنین در خدمتیم استاد .گنجور رنجور بود و ما هم نهایت سو استفاده را از این وقفه پیش آمده کردیم اما از ساعاتی دیگر با شروع دفتر سوم مثنوی مولوی در خدمت خواهم بود البته به مدد شما استاد جان

تاوتک نوشته:

استاد گوهری عزیز دکتر کیخا را پیج بفرمایید به بخش اساتید !

شمس الحق نوشته:

ارسک جان تو گویی گنجوریان عزیز ما ، این عزیز دُر دانه های ما را خواب خرگوشی ربوده است . اینک بیتی از مثنوی [ بگمانم - ۳ ] تا بیدار شوند و آن کنند که امروز و فردا ایشان را سود دارد :
” ترک خواب و غفلت خرگوش کن
غرۀ آن شیر ای خر ! گوش کن”
نخیر !! نکند زبانم لال همگان به لقاع حق پیوسته و از رنج هستی رسته اند که نه چنین باد و اگر چه اینگونه از دست این دکتر کیخای خائن هم رها می شویم و اما ، این دل تنگِ من و این بارِ نور ؟ …
ارسک جانم بیا و بجهیم در همان آبگیر کذایی و غول بیابان را در انتظار بنشینیم تا ما را با خود ببرد به شهر قصه ها ، به شهر شعر ها و شور ها ، به آسمانی دیگر ، آسمان آخرین ، آسمان روشن :

” برویم ای یار ، ای یگانۀ من
دست مرا بگیر ، سخن من نه از درد ایشانست
خود از دردیست که ایشانند …
..
با چه عشق و چه به شور
فواره های رنگین کمان نشا کردم …
..
اکنون رخت بسراچه آسمانی دیگر خواهم کشید
آسمان آخرین
که ستاره تنهای آن
تویی
آسمان روشن
سرپوش بلورین باغی
که تو تنها گل آن ، تنها زنبور آنی
باغی که تو تنها درخت آنی
و بر آن درخت
گلیست یگانه
که تویی
ای آسمان و درخت و باغ من
گل و زنبور و کندوی من
با زمزمه تو
اکنون رخت به گسترۀ خوابی خواهم کشید
که تنها رویای آن
تویی
..
تا دست تو را بدست آرم
از کدامین کوه می بایدم گذشت تا بگذرم
از کدامین صحرا
از کدامین دریا می بایدم گذشت
تا بگذرم
تو باد و شکوفه میوه ای
ای همه فصول من
بر من چنانچون سالی بگذر
تا جاودانگی آغاز کنم ”

بخشی از شعری بلند از احمد شاملو - آیدا در آینه - سرود پنجم / ۱۳۴۳ شمسی / پایان دوران خوب نو جوانی .

شمس الحق نوشته:

درود بر تاوتک و بدرود ارسک جان . کجا بودی شیطان ! چه ها کرده ای . چشم آهای دکتر کیخا بیا که نانت در تنور است .
” ای ضیاء الحق حسام الدین بیار
دفتر سوم که سنت شد سه بار ”
ستاره جان تو هم اندکی سهراب را رها کن و رستم را دریاب !! تو هم بیا و الباقی دوستان و مثنوی خوانان هم بیایند که امشب دکتر کیخا یکصد ببخشید یکسد میلیارد لغت جدید بر سرمان خراب خواهد فرمود .

امین کیخا نوشته:

با درود به هموندان ( أعضا ء) گرامی در حالیکه دیو به همه زبانهای اریایی به معنی خدا است از دییو در فرانسه تا تیوس المانی و زیوس یونانی و ….. به فارسی خدایان انها دیو شمرده شده است زیرا نام شیطان را دیو گزاشته اند ! اما غول به انگلیسی هم غول است ولی کم کاربرد است به انگلیسی ، به فارسی نغام یعنی دیو و جمع ان نغامگان !

امین کیخا نوشته:

این یعنی من هم در رسیدم !

شمس الحق نوشته:

خوش آمدی !
عرض نکردم دوستان هنوز نیامده :
هموندان
دییو
تیوس
نغام
نغامگان
تحویل بگیرید . ضمناً خودت را مسخره کن دکتر نامگزاری همین است و صحیح است زیرا دلالت بر حرکت و جابجایی چیزی و کسی نمیکند . نامگذاری غلط است . تاجگذاری صحیح است .

شمس الحق نوشته:

دکتر جان ضدّ [ در رسیدن ] چیست ؟ آیا وَر پریدن است یا در کشیدن یا چه ؟
مولوی میگوید : “در کشید او رو و سر زیر لحاف”

امین کیخا نوشته:

شیخنا و مولانا ان بسیار آسان است ! می شود در نرسیدن !
شمس الحق شوخ و مهربان ( در ) گاهی به کارواژه ها که افزوده می شود تراش بهتری دارد مثلا در چیدن که از چیدن زیبنده تر است . به معنای اراستن .

شمس الحق نوشته:

حقیر نه شیخ است و نه ملا و نه مولا و نه … لااله الاالله .. نیش عقرب نه از ره …. این دکتر ما دست خودش نیست و دریغ است دو کلمه سخن بفرماید که به دور از چربکی و سخره باشد و نیشی در پس آن پنهان نه ! حقیر تنها بفکر بیماران اوست که از دست این دکتر دانشمند عالیقدرشان چه میکشند که از واژگان مثال خنجر و تفنگ بهره می جوید . بیچاره آن مرضا که از ترس او به درد و مرض خویش ملتج شذه از هر چه دکتر و داروست بیزارند . ستاره جان مباد فریب سخنان نرم او بخوری که صد [ سد] رحمت به دکتر فرانکشتین !! حقیر کلاس کوچک اخیراً ۸ نفره ای در تفسیر مثنوی دارد که هر هفته یک بار بر پا می شود و در میان شاگردان ۴ دکتر پزشک بالای ۷۰ ساله هم هستند که یکیشان بانی این کلاس بوده است و چون از ایشان می پرسم که شما را دیگر به ادبیات و شعر چه حاجت است میفرمایند که ما از بس دل و قلوۀ آدم زنده و مرده از شکم بیرون کرده ایم قلبمان سنگ و سخت شده و اینک در پی تلطیف آنیم . یک چنین کسانی اند این دکتر جماعت دوستان . هیچ دکتری را هم که آدم نمی دانند و دکتر نمی شناسند و چون میگویم والله که حقیر دو فقره دکتری دارد می گویند تو دو دانه phd داری و لاغیر .
بعد التحریر : دوستان بفکر ثبت نام در این کلاس نباشند که اولاً شرط ورودش حد اقل یک مدرک دکتری است و این دو نفر هم که اخیراً افزوده شده اند دو دانشجوی پسر و دختر مقطع فوق لیسانس فلسفه اند و دختر خود صبیۀ یکی از همین ۴ پزشک محترم است و با پارتی بازی و اصرار پدر آمده اند و دوماً که حجم کلاس کوچک است و در اطاق خانۀ یک دوست بر گزار میشود و جای خالی ندارم . سوم و مهمتر آنکه ورودیه بسیار گران است و همه کس قدرت پرداخت آن ندارد الا همین پزشکان محترم و پولدار و حقیر هم این موقتاً میکند که هم کمک خرجی باشد که زندگی در این شهر بسی گران است و هم سرگرمی و تفریحی و معلوم نیست تا کی بماند و بمانم که خود داستان دیگریست .
بروم که اینک باز دوگانه قضا میشود که این هم از برکت این دکتر کیخا دارم که همه روز باید دوگانۀ قضا بر کمر زنم . بروم .

امین کیخا نوشته:

کاشکی من هم بودم و در آن نشست خواجگان و سران همبهری جستمی ! ولی اگر می شود نام مرا در آن جایگاه بلند بیاور ، باشد آن توتیان برایم سخنی گویند! اگر انجا بودم به خرسندی از خاموش ترین باشندگان بودم . درود بر شما . که این بیماری رژدی ( شکمویی) من به واژه ها سیری ندارد . درود بر شمس نیکرای .

شمس الحق نوشته:

دکتر جان تو ماشاالله خود بقدر هزار طوطی [توتی] سخن می فرمایی و این طوطیانند که حسرت باشندگی ترا دارند و چه غم که مباد بیاد حکایت طوطی و بازرگان افتاده ای که بگمانم در دفتر اول بود و تو اکنون در دفتر سومی . انشاالله که بیمارس رژدی تو هم به حول و قوه الهی درمان پذیرد که اینهمه مخ مسلمانان را نزنی !!
تاوتک جان این مخ زدن را هم تازه فرا گرفته وبکار زدم پس مستوجب تشویقم . چیزی بگو .

تاوتک نوشته:

استاد گوهری عزیز درود .۳۶ ترکیب(امیغ)که مخ در آنها استفاده شده مصطلح است .استاد کارم با دکتر کیخا و شما و گنجور به جایی رسیده که موقع غنودن هم کلمات و اصطلاحات مقابل دیدگانم رژه میروند .استاد جان فردا قرار است در همایشی ۵۰ دقیقه صحبت کنم اما تمام متنم با آب بندی هایش!۳۰ دقیقه میشود .به نظر شما استاد درگیر کردن مخاطبان در بحث از رسمیت جلسه نخواهد کاست؟استاد جان راهکار بفرمایید .سپاس

شمس الحق نوشته:

تاوتک جان این گوهری دیگر کدام ابله است و از کی تا بحال استاد شده و استاد چه چیز است . اگر می خواهی آن ۲۰ دقیقه ات را پر کنم لااقل باید بدانم سخن رانی تو در چه مضمون است یا نه . البته که در گیر کردن مخاطبان گند میزند به سخن رانی دوست من .

شمس الحق نوشته:

در هر حال دکتر جان تصور میکنم بتوانم برای شما استثنا قایل شوم و ۸ نفر را به ۹ نفر برسانم که شرایط لازم دارید و لابد است پولدار هم باشید و حال که گرفتار دکترهای رابعین هستم چه باک که خمسه ایشان را هم آزمون کنم .

تاوتک نوشته:

استاد جان ۲۰ دقیقه حل شد .موضوع هم تاثیر افزایش یا کاهش تغیر تعرفه های یک واحد خاص بر صورتهای مالی .استاد انقدر لغات خوش تراش افزودم که زمان هم از این خوشی واژه هاشادمان شد و کم آورد!

تاوتک نوشته:

ما که نه دکتریم و نه متمول .دکتر جان بیا و در کلاسهای شمس الحق شرکت کن وجزوه هایت را هم برای ما بفرست چرا که زکات علم نشر آن است !

امین کیخا نوشته:

شمس الحق بزرگوارم از این که مرا در فراخور آن نشست بزرگان می بینی بر خود می بالم ، ولی بچه شهرستانی است و هزار درد ! دوری راه و مطب انبوده ( شلوغ ) وانگهی انچه به رایگان یابند به گنج شایگان نخرند ! که همین اکنون ما زیر سایه شما در کار بالیدن و گوالیدنیم ! و می ترسم که اگر به آستانه خانه شما حاضر شوم شورمندی و شیفتگی رسوای جهانمان بکند !

شمس الحق نوشته:

کمال همنشین در من اثر کرد . بالاخره تو را ای آدم جدّی به شوخ طبعی وا داشتم و مراقب باش زیاده گوالیدن نفرمایی و القصه :
شرح این هجران و این خو … این زمان بگزار تا و …
آب کم جو تشنگی … سخن از دفتر سوم بگو دکتر که خربزه آب است و چون این سخن ساز شد بیادم آمد که در اوایل دفتر سوم حکایتی مطول و مفرح در باب رفتن روستایی به شهر و … و این بیت که :
” ده مرو ده مرد را احمق کند .. والخ …
سؤالی داشتم دیرینه که این واژه روستا از کجاست و مگر ده یا دیه و دهاتی چه عیبی دارد که روستا بجای آن نشسته و ریشه این لغت چیست و از کجا آمده است و چه قرابتی با ده دارد و یک چیز دیگر که سالهاست بدنبال آنم و نمی یابم واژه خربزه است که تصورم بر آنست که مثال خرمگس و خرزهره و خرمهره و … از ترکیب خر به معنی بزرگ است و قسمت بعدیش را نمی یابم و فکر نمی کنم سخن از بز باشد چنانکه خر هم الاغ نیست و خوبست در این خصوص که چرا به این حیوان بدبخت که در عزا و عروسی کارش بارکشی است خر می گویند هم چیزی بفرمایی دکتر کیخای دانشمند بی بدیل ما .

امین کیخا نوشته:

شمس عزیزم به به یک نوشته ساعت نماز صبح دل ادم را پر نور می کند دعائی برای ما هم بکن . شمس الحق جانم راستش باید پژوهشی بکنم که حاصل ان را پیش کش کنم که انچه می دانم سست و کم مایه است . نمازت قبول درگاه پروردگار .

امین کیخا نوشته:

البته روستا باید لغتی آریایی باشد زیرا در لغت rustic به معنی روستایی دیده می شود ، روس به لاتین معنی باز و نبسته می دهد در لغت room هم دیده می شود .

امین کیخا نوشته:

البته روستا باید لغتی آریایی باشد زیرا در لغت rustic به معنی روستایی دیده می شود ، روس به لاتین معنی باز و نبسته می دهد در لغت room هم دیده می شود .روستیک به انگلیسی یعنی روستایی کسی که از دشت های باز می اید !

ستاره نوشته:

درود بر اساتید محترم
جناب شمس الحق گستاخی های مرا ببخشید
و جناب کیخا ممنون از راهنمایی!

شمس الحق نوشته:

ستاره عزیز ، دخترم ! قصد آزار این معلم پیر چه داری .
درخواست بخشش نه درخور تست که مگر چه کرده ای جز آنکه دل و جان من به دیدن نثر دلاویز تو و از آن همه فرزانگی تو بشوق آمد . باز هم بنویس و با آن همه خردمندی و مهربانی که در جان توست مرا و همه را بنواز و بشگفت بنشان .

ستاره نوشته:

درود
جناب شمس الحق مدت کوتاهی است که به گنجور سری میزنم و از ابتدا شروع به خواندن غزل های حافظ کرده ام و خیلی چیزها می آموزم روزی یک غزل میخوانم و چندروز درگیر آنم زیاد رویش فکر میکنم خیلی شیرین است ! و الان تازه به غزل ۲۱-۲۲ رسیده ام سخنان همه دلچسب و زیباست و بیشتر دوست دارم بخوانم و بدانم .

شمس الحق نوشته:

خجسته باد درخشش [ستاره] ای نو در آسمان گنجور .

شریف نوشته:

حافظ در یک غزل صرفا یک مسئله رو بیان نمی کنه.اگر خوب نگاه کنیم می بینمیم یک بیت یک مسلئه رو بیان می کنه ویک بیت دیگه مسلئهی دیگه ی رو .اگر بیت دوم وپنجم رو مقایسه کنیم می بینیم متناقضه اما اینطور نیست بیت اول در مروده یه چیزه دیگست وبیت پنجم در مورده چیزه دیگه

شریف نوشته:

.اما چیزی که مشهوده اینه که در بیت پنجم البته بنظر بنده منظور خداست.که به ما مشتاقه وعلاقه داره که به هر بهانه ی مارو بخودش برسونه اما ماییم که خطا سر میزنه ازمون واون عشوه ها رو نمی بینیم که به قلبمون اثر کنه.وحافظ هم بنظرم اینو بیان کرده .اما خوشحال میشم که دوستان هم نظری بدن در مورده این بیت.ممنون

شریف نوشته:

اما چیزی که خیلی مشهود است این مسئله که هر وقت غزلی از غزلیات حافظ را می خوانم درونم آتشی به پا می شود هر چند از خیلی اشعار سر در نیارم

merce نوشته:

سلام
جناب شمسالحق ، استاد جان
گمانم مزاح فرموده اید در مورد ” خربزه“ که این بنده از ابتدا فکر می کردم باید خربوزه یا بهتر بگویم ” خرپوزه “ باشد که همان بزرگ پوزه باشد
استاد جان ، به جنابعالی هیچگونه دسترسی ندارم جز همین ” خانه ی گنجور “ پس لطف فرمایید و بنویسید که مشتاقم

شمس الحق نوشته:

آری جناب شریف همچنان است که می فرمایید و صد چندان است که فرمودید . حقیر حافظ شناس و حافظ دان نیست اما این را از نگاه کردن به نوشتار حافظ پژوهان برجستۀ ایرانی و فرنگی دریافته است که شعر حافظ معانی چند وجهی دارد و هرکس می تواند مراد و مقصود خویش در آن بجوید و بیابد . جایی خواندم شاه شجاع که خود نیز شعر میگفت روزی از سر حسادت این عیب به شعر حافظ گرفت و گفت که هر بیت از غزل تو ساز خود می زند و راهی دگر می رود ، خواجه به او پاسخ داد آری اما شعر مرا در اکناف عالم چون ورق زر می برند و شعر تو پای از دروازۀ شیراز بیرون ننهاده است و شما merce عزیز از شما سپاسگزارم که حقیر را به دوران وراجی و پر گوییم بردید و دریغا که در چنین روزگاری قوای دماغی انسان به ضعف می گراید و نقصان می پذیرد . از همه عزیزان خصوص جناب حمیدرضا پوزش می خواهم که هم زیاده سخن گفته ام و هم از محدودۀ این غزل فوق العاده رعنای حضرت حافظ بیرون شده ام . خدا را شکر که اینجا نمی شود به سبک کتاب و روزنامه حاشیه بر متن اصلی نوشت ، که خود این متن یک حاشیه است . حقیر در دوران روزنامه نویسی خود علاقه مفرط به حاشیه نویسی داشتم و ای بسا اغلب متون را به عشق حاشیه ها می نوشتم . نه دوست عزیز شوخی در کار نبوده است و بواقع وجه تسمیه خربزه را نمی دانم . البته آنچه شما فرمودی بس هوشمندانه است اما ، چنانچه این نام یک حیوان بود ممکن بود پوزه بزرگ یا پوزه درازش بخوانیم که چنان نیست اما به هرحال دوست عزیز از توجه تان ممنونم و باز از لغت شناس دانشمند جناب دکتر کیخا یاری می جویم که نمی دانم می شود این پرگویی های حقیر نطق او را باز کند که انشاالله بر سر شوق آید و از نو نوشتن آغاز فرماید .

امین کیخا نوشته:

درود به دوستان . درباره خربزه باید بگویم که ایجاد حساسیت شدید به هنگام خوردن آن در بسیاری از هم میهنانمان گواه این است که خربزه میوه ای کهن در ایران زمین نبوده است وگرنه ژنوم ایرانی با آن سازگاری پیدا می کرد و نیز گواه کتاب های تاریخ داستان از این دارد که آقا محمد خان برای کم شدن قاچی از خربزه اش سخت براشوفت و چنان کرد و …..اما نام میوه های تازه رسیده به ایران گاهی بر اساس نام کشور فرستنده انها نامگزاری شده است برای نمونه هندوانه که لابد از هند آمده است و لر ها هنوز انرا شامی می گویند یعنی از شام آمده است ! اما برای خربزه پذیرفتن خرپوزه اگر که دلاسوده کننده نباشد دست کم توضیح خوبی است . ولی من چیزی برای گفتن ندارم .

شمس الحق نوشته:

آقا اینها را که می بینم با خود می گویم چقدر من آنوقت ها زر زده ام ! دکتر اگر اشتباه نکنم یادم نیست کدام دفتر بود ولی قصه ای بود که غلام خربزه های تلخ را می خورد و دم نمی بر نمی آورد ، اگر آن میوه یا هرچه که بود خربزه باشد با فرمایش شما در خصوص ژنوم راست نمی آید .

شمس الحق نوشته:

دکتر کیخا و جناب شریف در خصوص خربزه شاید اینجا نباید خر را به معنی بزرگ گرفت و همان الاغ فرض کرد ، در اینصورت خر پوزه ، به مانند پوزۀ خر ای بسا که جواب دهد .

تاوتک نوشته:

با درود به اساتید بزرگوبزرگوارم .در لغت نامه دهخدا برای بزه با ضم ب و فتح زاءمیوه شیرین و خوشگوار آورده شده است و اینکه در جای دیگر خوانده ام که به خیار هم بز یا بزه گفته میشده است

شمس الحق نوشته:

تاوتک جان خوش آمدی . استاد آنست که می آموزاند . پس خربزه شد خیار بزرگ . درود بر تو .

تاوتک نوشته:

استاد عزیزم استاد صاحب نظر است چون شما من که فقط از خوانده هایم را منتقل میکنم گاهی با ذکر منبع و گاهی بدون آن.خیلی خوشحالم که باز برایمان مینویسید

شمس الحق نوشته:

وه ! که چقدر من مزخرف نوشته ام !! تاوتک جان شما بزرگواری و به این پیرمرد نادان لطف داری ، من نمی دانم جناب حمیدرضا و دکتر کیخا ، این دو مرد دانشمند در این چرندیاتی که من نوشته ام چه یافتند که آنهمه حقیر را تشویق به بازگشت فرمودند . والله که از نادانی خویش به تنگ آمده ام . آن آقا یا خانم [ نامشان از سه حرف لاتین تشکیل میشد شرمنده ام که فراموش کردم ] حق دارد که مرا الاغ و قاطر بنامد ، آری دوست محترم من از آنچه تو فکر میکنی هم بدتر و نادان ترم . نسبت آنچه می دانم به آنچه نمی دانم ، نسبت یک قطره است به دریا ، نسبت یک دانه شن است به ماسه های سواحل دریا ها . یعنی صفر ، یعنی هیچ . راست است . شما راست گفتی ، البته که من استاد ادبیات نیستم دوست عزیز ! هرگز چنین ادعایی نداشته ام ! مثنوی درس می دهم ، یعنی می دادم ، شاید بعداً هم به این کار ادامه بدهم ، فلسفه و مثنوی دوست عزیز نه ادبیات . اما آن حمید رضا که شما و آن آقای تبریزی را ناراحت کرد حقیر نیست ای عزیز ! درست است نام من حمیدرضا است ولی هر گردی گردو نیست دوست گرامی من و هر حمیدرضا شمس الحق نیست . این را هم شاید بهتر باشد بدانید حقیر با نام مستعار شمس الحق بیش از ۴۰ سال است که قلم میزنم ، دقیقاً از سال ۱۳۴۹ هجری شمسی یعنی احتمالاً قبل از تولد شما ، در ماهنامه ای بنام نگین و اتفاقاً آن اولین مقالۀ حقیر تیترش بود : بشنو از نی … و معلوم است که در چه زمینه بود . این چیز ها را هیچ کس فراموش نمیکند ، پس لطفاً قبل از هر سخن قدری اندیشه کنید دوست من . سخن که از دهان و یا قلم و کیبرد خارج شد چون تیریست که از کمان و تپانچه خارج و پرتاب یا شلیک شد و بازگشت پذیر نیست ای عزیز ! بار را بر پشت قاطر و الاغ می نهند دوست عزیز نه انسان ! نام و نام خانوادگی حقیر نیز بر همه اهل گنجور معلومست و چیزی برای پنهان کردن ندارم جناب xyz !! جسارت این ضعیف را ببخشید ، آخر پا از گلیمتان بیش از حد فرا تر نهادید ای عزیز . تاوتک جان تو و همه دوستان بزرگوار و عزیز که نسبت به این کمترین محبت داشتید را به خدایتعالی می سپارم . آقا مهدی ، جناب شریف ، ستاره جان ، دکتر کیخا ، آن دوست عزیزی که برایم شعری زیبا سرودی مرا ببخش که نامت را فراموش کرده ام ، محمد جان ، آقای merce که معنی نامتان را درنیافتم و قلبی بزرگ دارید متأسفم که این افتخار را نداشتم که در خدمت باشم ، جناب دکتر ترابی شما هم همینطور شرمنده ام . علی جان ، هادی خان ، محمد آقا ، آقای فرخی ، شرح سرخی جان ، دوستان بسیاری که اینک نام شریفتان در ذهن خراب این پیرمرد خرف نیست مرا ببخشید ، فرهاد خان که دو روز از زمان نوکری من بیش نمی گذرد متأسفم که پاسخ یاداشت عالمانه شما را فرصت نشد که تقدیم کنم ، با شما اختلاف نظر جدّی دارم و متأسفم که فرصت آنرا نیافتم تا از شما بیاموزم . اجازه بدهید عرض کنم که آزاده یک سوم شخص است نه دوم شخص ، کافیست آن بیت را به نثر برگردانید ، این میشود :
از نو یک جهان دیگری می ساختم [ساختمی = می ساختم] تا آزاده به آسانی به کام دل برسد . او برسد . رسیدی آسان تو رسیدی نیست دوست من ، او برسد است و سوم شخص است ، من برسم تو برسی او برسد . در خصوص معنی سوده و آسوده هم با هم اختلاف نظر داریم ، سوده تا آنجا که حقیر می داند معنی ساییده و فرسوده میدهد و دو مصرع شعر مذکور تکرار یک سخن است . رباعیات خیام را زمانی همه از بر بودم نه بخاطر آنکه به آنها علاقه خاص داشته باشم که برای نقد آنها . تصور میکنم در خصوص خیام و رباعیاتش آنچه باید بگویم قبلاً عرض کرده ام و در همین گنجور می توانید آنها را بیابید . در هر حال متأسفم که فرصت خدمت نیافتم . درود بر شما . دوستان عزیز گنجوری یک سخن از این پیرمرد بشنوید و نمیگویم قبول و باور کنید ، در موردش به اندیشه بنشینید . والله همه حقیقت ، همه نیکی ،همه راستی ، همه خرد وهمه چیز آن نیست که در هزار سال پیش گفته و نوشته شده . رباعیات خیام تاریخ مصرفش گذشته است دوستان ! به جهان نو بیندیشید ، به آنچه در طول این یکصد سال اخیر بر ذهن انسان رفته بیندیشید ، ۱۰۰۰ سال پیش با دانش هزار سال قبل فکر و اندیشه کردند و سخن گفتند ، دانش اکنون بشریت خصوصاً در طی این ۵۰ سال اخیر جهشی فوق العاده داشته است . ای بسا به اندازۀ هزار سال در این ۵۰ سال بشریت به پیش رفته است . مرز های غیر قابل باوری را سپری کرده است . در همه زمینه ها ، تکنولوژی امروز بشر به اعجاز می ماند . بزرگی گفته است اگر انسانی را از ۱۰۰ سال قبل به روزگار ما بیاوریم آنچه خواهد دید جادو و شعبده و معجزه در نظرش می آید . بگمانم سخن آرتور سی کلارک است . این همه گفتم اما خود قادر نیستم عظمت مولوی را بعنوان یک استثنا و نیز شکوه حافظ را در این میان از دیگر بزرگان جدا نکنم . دوستان آذربایجانی من که از من بخاطر نظراتم در مورد شهریار رنجیده اید ، مگر من نامی از شما بردم که آنهمه شمس الحق شمس الحق فرمودید . شما هم نظرتان را بفرمایید . چه کس مانع شماست . عزیزان تعصب قومی و نژادی یک چیز است ، حقیقت چیزی دگر . من نه هرگز به شهریار توهین کردم و نه هیچ ، آری شاید آن بادنجان بم زیاده روی بود ولی توهین نبود اما بخاطر آن هم پوزش می طلبم ، حتی از او در قبال آن دکتر که ایشان را مردک تریاکی خواند دفاع هم کردم . آقایان من از ۵۰ سال قبل او را شهریار را می شناسم ، باور کنید آن فیلم سریال تلویزیونی با حقیقت زمین تا آسمان تفاوت داشت ، فیلمی که بیشتر شما اگر آن را ندیده بودید اصلاً نمی دانستید شهریار کیست ، آه باز رگ های گردن برجسته شد ، اما من ۵۰ سال است که شهریار واقعی را می شناسم ، زمانی که شعر های او در مجلات درجه سومی مثل تهران مصور و سپید و سیاه چاپ میشد ، آری مجله فردوسی و آدینه و سخن و نگین و سایر نشریات روشنفکران آن زمان شعر فروغ و شاملو و مهدی اخوان را چاپ میکردند ، نه شهریار را و اغلب مردمان اصلاً نمی دانستند شهریار کیست . در همه جهان حافظ را می شناسند ، مولوی را با نام رومی می شناسند ، شاملو و فروغ را هم ، سعدی را هم ، اما در کل قاره اروپا و آمریکا وآفریقا و اقیانوسیه اگر یک نفر را یافتید که بداند شهریار کیست من هرچه بخواهید میکنم . تنها در جمهوری آذربایجان و ترکیه شاید بدانند او کیست . آقایان به من بگویید مگر برای شناسایی یک شاعر درجه سوم این کافی نیست ؟ و مگر من غیر از ابن چه گفتم که آنهمه فحشم دادید ؟!!!! تعصب قومی را کنار بگزارید و قبول کنید که او هم در حد بهار و پروین و رهی و ایرج میرزا یک شاعر درجه سومست . ۵۰ سال پیش ناگهان در شهر پیچید که یکنفر نوشته “به رشتی کله ماهی خور به ترکی…. جوانمردان آذربا ….” اینگونه بود که مردمان دانستند شاعر درجه سومی بنام شهریار پا به عرصه نهاده است . باور بفرمایید لقب حافظ ثانی را حتی خود شهریار هم اگر می شنید به آن می خندید . “من آنچه شرط بلاغ …. تو خواه از سخنم …” تاوتک جان والله سی سال درمیان بیگانگان زیستم ، اینهمه فحش و هتاکی نشنیدم که در این یک سال در وطن و در شهر زادگاه خودم و پدرم و پدر بزرگم بر من روا داشتند . نزد آن بیگانگان حرمت و احترام و ارج داشتم و دارم . بقول شیخ اجل ” چون دوست دشمن است شکایت …” در پایان دکتر کیخا و حمیدرضای عزیز ! میدانید که چنین روزی در پیش بود و خدمتتان عرض کرده بودم که سرانجام باید بسر کار و بار و زندگی و خانه خود باز گردم ، اکنون آن روز رسیده است دوستان عزیز من ، شما میدانید کجا میروم و چرا میروم . از اینکه حقیر را به دوستی خود برگزیدید مفتخر و مغرورم . شما را فراموش نخواهم کرد . خداحافظ همه شما .

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر:
نقل به مضمون از مناقب العارفین احمد افلاکی :
روزی شمس تبریزی در محفلی که اکثر بزرگان و علما و اندیشمندان زمانه در آن جمع بودند در کنار در ورودی بطور ناشناس نشسته بود و به سخن مردمان گوش میداد که هر یک با آب و تاب از بزرگان ماضی در عرفان و ادب میگفتند و یکی از معجزات حلاج و دیگری از بایزید بسطامی و افعال و سخنان او میگفت و آن یکی کرامات ابوالحسن خرقانی را بر می شمرد و …. ناگاه شمس خشمگین از جای برخواست و با فریاد ایشان را بفرمود :
” تا کی بر زین بی اسب در میدان مردان می تازید ؟! اینان که ذکرشان میگویید همه مردان عصر خویش بودند که هر یک بنوبت خود در میدان مردی و آزادگی تاختند و گوی بزرگی ربودند ، مردان این عصر شمایید ! حرف و سخن و فعل و کرامات شما کو ؟!

امین کیخا نوشته:

همیشه زود دیر می شود ! شما کسی نیستی که نیاز به هم اندیشی داشته باشی نیک می دانی چه باید کرد . من البته با همه هستی ام به شما درود دارم و نامت را بلند می خواهم و جانت را پر فروغ ! خیر پیش .

شبرو نوشته:

شمس الحق عزیز بسیار دلگیر شدم. دلتنگتان شدیم چه کنیم؟ کاش حداقل ایمیلتان را داشتم. امیدوارم هر چه زود تر دوباره برگردید. منتظریم. هر جا که هستید سربلند و فرخنده باشید.

تاوتک نوشته:

ای بزرگ پر فروغم معذرت
ای تهی از هر دروغم معذرت
این خلایق را چه گویم آه،آه
با تمام تار و پودم معذرت
استاد عزیزم شمس الحق جان گویا راهی جز این نیست و علیرغممیل باطنیم باید به خدای خودم بسپارمتان. خدای که مهربان است و بزرگ.استاد جان امیدوارم عرایضم را خدای ناکرده به حساب تایید دشنام و دشنام گو مپندارید .ناسزا گویی استاد جان تنها یکی از پدیده های نابهنجار اجتماع ماست در کنار هزاران پدیده دیگر .استیون پینکر در پنجره ای به سرشت انسان پنج نوع دشنام متصور شده است که بد دهنی نیز یکی از آنهاست .در کنار دشنام تشدیدی و هتاکی و زشت گویی و تخلیه احساسات.اما استاد به نظر بنده هر گونه رفتارو کلامی که باعث رنجش دیگری شود دشنام است ولو اینکه رکیک نباشد …
استاد امیدوارم وقتی دیداری تازه کردید و روزهایتان معمولی و آبی شد باز هم برایم بنویسید و مرا به که و مه وامگزارید که چشم براهتانم

M.R.A نوشته:

با سلام ، دوستان گنجوری خود قضاوت کنند ، این انصاف است که اشعار شاملو را با شهریار و بهار و پروین مقایسه کنید ؟ جناب شمس الحق ، من هم بلدم حرف های گنده گنده بزنم ، شما شاید شهریار را هم دیده باشید و قطعا از مخالفان بی منطقشان بوده اید ، ببخشید شاعر را با چه مقیاسی درجه بندی می کنند که شما بگویید فلانی شاعر درجه یک است یا درجه دو یا سه ؟ حرف های زهر دار و توهین آمیز می زنید و نمی توانید انتقاد از خودتان را تحمل کنید ؟ شما توهین می کنید و در مقابل که بخاطر رفتارتان مورد انتقاد قرار می گیرید ناراحت می شوید ؟ جناب شمس الحق ، انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس/ تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت . جناب شمس الحق ، حرف های شما توهین است یا حرف های بنده ؟
البته که اشعار شهریار از مرز های کشور فرا تر رفته است با اینکه مدت زمان زیادی از وفاتشان نمی گذرد ، اشعار ترکی شهریار که شاهکار است ، اشعار فارسی استاد نیز بسیار دلنشین و زیباست و با مثل ها و کلمات با استادی تمام بازی می کند که هر شنونده ای را مجذوب می کند ، در مورد حافظ ثانی دانستن هم که گفتم شعرا و ادبای معاصر شهریار ایشان را حافظ ثانی دانسته اند و خود استاد هم شعری دارد به این مضمون : ” شهریارا چه ره آورد تو بود از شیراز/ که جهان هنرت حافظ ثانی دانست ” .
شما خود را بزرگ تر از شعرای معاصر می دانید و ادعا می کنید شهریار و بهار و پروین و … شاعر درجه سه هستند ، اگر قدمت و شهرت حافظ و سعدی و مولانا و … هم اجازه می داد ، شما این جسارت را به آنان نیز می کردید و با آنان نیز اهانت می کردید .
در مورد فیلم شهریار هم درست است ، آن فیلم با واقعیت شهریار فاصله دارد ، شهریار در آن فیلم اصلا معرفی نشد ، شهریار بسیار بزرگ تر از آن است که در آن فیلم نشان داده شد .
اگر شهریار را می شناسید پس باید استاد “بیوک نیک اندیش” را هم بشناسید ، رفیق شفیق استاد شهریار تا لحظات پایانی زندگی ، الان نیز در قید حیات هستند ، بروید از ایشان بپرسید شهریار کیست ، کتابی هم با عنوان “در خلوت شهریار” نوشته اند که بخوانید بد نیست .
گفتید نظری دارید بگویید ، جناب “شبرو ” با دلایل منطقی که هر فکر منطق پذیری قبول می کرد نظرشان را گفتند ولی مگر شما قبول کردی؟ دوباره مثل سابق به توهین هایتان به استاد شهریار ادامه دادید .
شما سنتان از من بیشتر است و احترامتان بر من واجب پس لطفا کاری نکنید احترام ها برداشته شوند و مثل شما حرف های گزنده بگویم . سلامت باشید و کامروا

شمس الحق نوشته:

“تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل باری به غلط صرف شد ایام شبابت”
دوستان مرا ببخشید که در این صفحه پرگویی کردم . مزخرف نوشتنم را هم ببخشایید . خواهش میکنم !
آه شبرو عزیز! شما بودید که آن شعر دلاویز را سروده بودید و من نامتان را از یاد برده بودم . لطفاً مرا عفو کنید! کسی که چنان شعر مستحکم و لطیفی میگوید باید دلی پاک و زلال در سینه و هم ذهنی و چشمی کارآزموده و دنیا دیده داشته باشد ، بسیار کتاب خوانده و محضر استادان درک کرده باشد . تبریک میگویم خوشحالم که هستید و می نویسید . ادرس ایمیل مرا دکتر کیخا و جناب حمیدرضا دارند . تاوتک عزیز ! از مصاحبت شما لذت بسیار بردم . شما هم که شاعر بودید . نه دوست من ، هیچ نفرتی در سینه ندارم . ترجیح میدهم به زبان فارسی فحش بشنوم تا که با زبان بیگانه تجلیلم کنند . شما ای جوان رعنا بسی چیزها به من آموختید . متشکرم ! دکتر کیخا ! با آن کوله باری از لغات فارسی که از شما یاد گرفته ام با گردنی و سری افراشته میروم و فریاد میزنم که ایرانیم . آه راستی ایمیلتان را چک کنید یک عکس برای شما ارسال کردم . جناب شریف و ستاره خانم و همه دوستان عزیز ، نه! هنوز هستم ! دو هفته و اندی دیگر در وطن و می خواهم دل سیر ایران بزرگ و عزیز را ببینم ، از اینرو خداحافظی کردم . شمال و جنوبش را ، آن دریای خزر که در همه جهان یگانه است را می خواهم باز ببینم و پشت به جنگل و کوه ها و آسمان روی سنگریزه ها در بی زمانی ساحل دریای باز بنشینم و تصور کنم زمان در آن لحظه متوقف شده تا بیتی از ساقی نامه یا مثنوی حافظ را بخوانم :
” لب سرچشمه ای و پای جویی نم اشکی و با خود گفتگویی”
” مده جام می و پای گل از دست ولی غافل مباش از دهر سرمست”
” که خواهد شد بگویید ای رفیقان رفیق بی کسان یار غریبان”
آن خلیج بی همتای جنوب و قایق های ماهیگیران را می خواهم باز در غروب آفتاب داغ ببینم و بخواهم نقشش در قلبم و در چشمم مضمر شود . کوه های بلند و کویر و دشت و صحرا ، عطر گلهایش را می خواهم که ببویم ، درخت و باغ و زنبورش را ، گرما و سرمایش ، باد و باران و ابرش ، ستاره های آسمان شب بیابانش ، همه چیزش را می خواهم در چشم و بینی و پوست و قلبم تا می توانم از آنها با فشار ذخیره کنم ، چشم هایم بعد از آن اگر هم که دیگر هیچ نبیند دریغ نیست که ایرانمان را دیده است و برایش کافیست و مگر یک مرد دیگر چه می تواند بخواهد وقتی که ایرانی است . راستش را بخواهید دوستان می ترسم که .. بقول بیهقی .. ” ما را نیز بباید رفت که روز عمر به شبانگاه آمد . من این دانم که نبشتم و برین گواهی دهم در قیامت . بزرگا مردا که او دامن قناعت تواند گرفت و حرص را گردن فرو تواند شکست . قومی ساخته اند و به اغراض خویش مشغول . ایزد تعالی عاقبت بخیر کناد . ”
بعد التحریر : اگر در طول سفر داخلی ایفون همسفرم فارسی داشت باز هم می نویسم .

شبرو نوشته:

شمس الحق عزیز چقدر خوشحالم که مرا و آن شعر مبتدیانه مرا اینگونه مورد لطف و محبت قرار داده اید. بر من بود که قصیده ای برایتان بسازم اما ببخشایید که در توانم نبود. نمی دانم چگونه از شما قدردانی نمایم؟
اذا عجز الانسان عن شکر منعمٍ / فقال جزاک الله خیراً و قد کفی
باز خوشحالم که وفای دوستان را بر جفای این و آن ترجیح داده اید و هنوز می نویسید. هر روز در حاشیه ها پی نامتان هستم تا ببینم تازه چه رقم زده اید. پاینده باشید و سربلند.

شمس الحق نوشته:

سلام بر شما جناب شبرو !
دوست عزیز! والله که حقیر قابل اینگونه فرمایشات نیست و نبوده است و انشاالله که هرگز نخواهد بود . معلمی پیر و نادانم و اگر بگزارند این چند روزه باقی عمر را مایلم که مصروف عبادت خدایتعالی و خدمت به خلق گردانم و از گناهان دوران جوانی خویش توبه کنم . دریغ و دردا که کار از جفای این و آن گذشته است و به تهدید و بیشتر از آن رسیده است . اگر آخرین عرایض این کمترین را خوانده باشید ، ملاحظه فرموده اید که حقیر را وادار کردند تا کلماتی و جملاتی به کار زند که خود از خواندنشان شرم دارم . چه بگویم دوست عزیز من که اگر نبود مرحمت و لطف دوستان عزیزی چون شما و دیگر بزرگانی که نامشان در این صفحه مکتوب است ، کار این ضعیف به نمیدانم کجا میکشید !! خدمت شما و دیگر دوستان بزرگوارم عرض کرده بودم که چند روز گذشته را در سواحل دریای یگانه خزر بسر کردم و اینک باز منتظر دوست خلبانم هستم تا چند روز آینده را انشاالله به سواحل گرم خلیج فارس عزیمت کنیم ، البته با اتومبیل آن دوست که همسفرم خواهد بود و در پس آن باز به تهران رجعت کرده ، مجدداً به صوب استان کرمان و ای بسا فارس خواهم رفت . مرا ببخشید که خودستایی هایم در آخرین نامه از روال عادی مکتوبات حقیر خارج است . چند روز دیگر دوباره در خدمت شما به نوکری و شاگردی اشتغال خواهم داشت ، انشاالله !

شمس الحق نوشته:

جناب آقای فرهاد خان محترم سلام بر شما !
اپتدا به عرضتان میرسانم که رباعیات خیام برای این کمترین مدتی است که فیلتر شده ، فلذا از حضورتان عذرخواهی می کنم که قادر نیستم در حاشیۀ مورد نظر حضرتعالی حضور بهم رسانم و به اجبار اینجا را برگزیدم . بدیهیست که حواشی نوشته شده خودم را هم نمی توانم ملاحظه کنم ، اما بهرحال میشود حدس زد که مدتها قبل در خصوص آن رباعیات چه نوشته ام و متأسفم که نظریات حقیر شما را آزرده کرده است . آن نظرات بدون نام بردن از کسی درج شده است و حضرتعالی نیز می توانستید و می توانید چنین کنید و نظرات خود را ثبت بفرمایید اما ، ترجیح داده اید که با آوازه خوان کار داشته باشید ، نه آواز . حال که چنین است و جنابعالی بیش از آنکه به رباعیات خیام بپردازید ، به حقیر الطفات نموده اید ، اجازه بفرمایید که عرض کنم حق با شماست و این ضعیف بیش از آنچه تصور می فرمایید حقیر است و صد چندان که فرمودید بیسواد و نادان است . انشاالله با استفاده از رهنمود ها و ارشادات جنابعالی ، در این چند روزۀ باقی مانده از عمر خویشتن خواهم کوشید تا نسبت دانش خود را به علم موجود که اکنون معادل صفر است ، ارتقاع بخشم . مزید استحضار عرض میکنم که در طول ۶۶ سال گذشته هم جز این نکرده ام ، لیکن همواره با یقین کامل دانسته ام و می دانم که :
” تا بدانجا رسید دانش من // که بدانم همی که نادانم”

شمس الحق نوشته:

جناب حمیدرضا ! مرا ببخشید که نصایح شما را نپذیرفتم و فرمایشات تان را باور نکردم . حق با شما بود و صد چندانست که فرمودید . دکتر کیخا ! ای پزشک عالیقدر و ای دانشمند بزرگ ! چه چیزها که به من آموختی ، تا ابد سپاسگزارم . حتی پس از مرگ هم مدیون دانش عظیم توام . مانده دوستان عزیز که ذکر نام شما در این مختصر نگنجد ، از محضر مبارکتان بهره ها بردم و التقات ها کردم . زود باز می گردم . عجب !! به کشتنم می خوانند .

شمس الحق نوشته:

ببخشید التفات را الطفات نوشته ام .

فرهاد نوشته:

دریغ از این غزل زیبای حافظ، و دریغ از این سایت بی همتا و ارزشمند گنجور، این نماینده کاخ با شکوه شعر و سخن پارسی، که میدان تاخت و تاز خودبزرگ بینی و خود رایی و فخرفروشی برخی گزافه گو شده است!

ای قصر دل افروز که مزلگه انسی،
بادا نکند آفت ایام خرابت!

فرهاد نوشته:

جناب شمس الحق، با درود، برای شما عمری دراز همراه با تندرستی، آرامش و شادمانی آرزو میکنم، چندان که تلاش کنید و توفیق یابید افق دید خود را گسترده تر نمایید.

هر یک از سخنسرایان پارسی گو، به ویژه آنها که شعر نو گفته اند، با خلاقیتهای ذهنی خود نه تنها گوشه های پنهانی از توانایی های زبان شیرین فارسی را کشف و نمایان کرده اند، بلکه برای گروه بزرگ علاقمندان خود نیز دریچه ای نو رو به جهانی تازه تر از قالبهای کهنه و تکراری باز کرده اند. شایسته نیست شما آنها را درجه بندی کنید.

فرموده بودید تاریخ مصرف افکار خیام گذشته است، حرفهای تاریخ مصرف گذشته را ممکن است در هر کتاب قدیمی پیدا کنید. به عنوان مثال اگر در کتابی نوشته شده باشد “اگر زنانتان نا فرمانی کردند … آنها را بزنید” تاریخ مصرف اینگونه حرفها گذشته است! ولی وقتی خیام که میگوید (نقل از حافظه):
“قومی متفکرند اندر ره دین، قومی به گمان فتاده در راه یقین، ترسم که بانگ براید روزی، که ای بیخبران راه نه آن است و نه این” تاریخ مصرف این سخن حکیمانه نه تنها پس از هزار سال نگذشته است، بلکه هرگز هم نخواهد گذشت. چون متاسفانه هستند و خواهند بود متعصبانی که تنها ان “یک” راه خودد را درست میپندارند!

در باب کرامات حکایتی نقل کرده بودید، در نظرم آمد یکی از کرامات حکیم خیام را یاداوری کنم. حضرتش هزار سال پیش (در واقع ۹۳۵ سال پیش) با خطکشی و نقاله ای و شاغولی (اسطرلاب) و سرپرستی گروهی از ستارشناسان گاهشماری بیاراست که در آن بلندای سال خورشیدی را با دقت خیره کننده ۰/۱۳۵ میلیونیوم درصد اندازه گرفتند، که از تقویم گریگوری که ۵۰۰ سال بعد در اروپا تدوین شد بیش از ۱۴ هزار بار دقیقتر بود! شاید بد نباشد امتحان کنیم ببینیم ما با دانش و کامچیوتر و تجهیزات امروزی طول سال را چقدر اندازه میگیریم، اصلن اگر بدانیم که چگونه باید این کار را بکنیم!

کل عمر انسان در برابر عمر این جهان گذران بسیار کوتاه است، چه رسد به این چند سال تفاوت سن. همه ما در برابر مرگ برابریم. “فردا که از این دیر کهن درگذریم، با هفت هزار سالگان سربه سریم”. و اگر چیزی از ما به جا بماند، یادیست و یادگاری. چه بهتر که بکوشیم تا نیک باشد.

دگرزشنی (طول عمر) و سربلندی شما و همه دوست داران شعر و ادب فارسی را آرزومندم :)

مائیم که اصل شادی و کان غمیم،
سرمایهٔ دادیم و نهاد ستمیم،
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم،
آئینهٔ زنگ خورده و جام جمیم - حکیم عمر خیام.

حسین نوشته:

کاغوش که شد منزل اسایش و خوابت میبینید که حافظ هم حسودی میکرده

فرهاد نوشته:

جناب بلال رستمی، آیه ٢٩ سوره نور میگوید: گناهی بر شما نیست اگر وارد خانه های غیر مسکونی شوید که متاعی در آنها دارید. و خداوند آنچه را آشکار میکنید و پنهان میدارید میداند!
چه رابطه ای بین این دوست؟ به نظر من، میان بیت ٧ تا نور قرآن، تفاوت ز آسمان تا زیرزمین است!

شعر دوست نوشته:

اقایان دکتر های صاحب فر و شکوه و مکنت و لطفا واسه انجام این گونه مناظرات غیر مرتبط و خود ستاییها به فیس بوک .وایبر .واتس اپ و ویچت مراجعه نمایید .ور نه عرض خود میبری و زحمت ما میداری

بیداد نوشته:

با درود فراوان خدمت همراهان این سایت ثمین
غرض از نوشتن این نوشتار جیزی نبود جز گله از عده ای از یاران که با بخشیدن القاب بخ همدیگر طرف نقابلشان را نجاب به پذیرفتن هرآنچه نا سره هست مینمایند و در این میان خود نیز مجبور به تعریف و تمجید از شخص مقابل هستند به علت بدهکاریشان به ایشان اینکه مطلبی را یا نظری را با نثر قدیم بیان کنید و حتی ساده ترین کلام احوالپرسیتان را مسجع کرده و با پس و پیش کرده فعل و فاعل و مفعول گزاره و …. نمایشی از سواد اعظمتان به منظر بگذاریدچنین سخن گفتن مانند آن است که شعری با اسلوب کهن گفته شود میبینید که دیگر خریداری ندارد چون زبان هر زمان متعلق به همان دوره است و بکار بردنش در ادوار دیگر جز بلاهت نمیاورد پس خواهش میکنم به سادگی کلامتان همجون معنی آن بیفزایید تا دیگران را خرده ای دستگیر شود نه در پیچ و خم معنی کلام گم گردنند این نوع حرف زدن بزرگ بینی هم میآورد چنانکه (شمس الحق) را بر آن داشته که بزرگانی را که نامشان قبلا رفته شاعر ندانند و جز اشعار کلاسیک کهن کلامی را زیبا نپندارند

فروغ نوشته:

درود بر همه اختران پرفروغ آسمان گنجور
زیبایی کلام همه بزرگان و به طور ویژه اساتید فاخرمان جناب شمس الحق و دکتر کیخای مهربان آنچنان است که واژگان در ذهن این حقیر منسجم نمیشوند.
حضور در این جمع هرچند که تنها نیوشیدن از من ساخته ست مرا شوریست فراخور بیان!
روزگارتان نیک/دلتان از غصه دنیا خالی…

محمد از اهواز نوشته:

خاک به سر پخش شد باد وزید و همه اسرار عیان شد
یعنی متاسفم از اینکه ادعاتون ماتحت خر و پاره میکنه و یه جو احترام در وجودتون نیست
با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمیشه
با خوندن شعر و نفهمیدن چیزی هم نباید عایدتون بشه
اگه شما که خیر سرتون اهل مطالعه و ادب و هنرید اوضاع و احوالتون اینه پس دیگه وای به حال بقیه
وقتی مشاهیر و بزرگان ادب و فرهنگ و هنر نتونن کوچکترین و ابتدایی ترین آداب انسان بودن رو به شما نشون بده پس به چه دردی میخوره؟
وقتی هنر نمیتونه ابتدایی ترین حس که حس محبت به همنوعه رو در شما بیدار کنه به درد نفرین شیطان هم نمیخوره
خودتون از اول کامنتهاتون و بخونید
ببینید خجالت نمیکشید از خودتون
اگه خجالت نکشیدید پس یا شما هر کدوم به تنهایی یه طویله الاغید یا تمام مشاهیر ما هم خودشون هم آثارشون بدرد لای جرز میخورن
چقدر خودخواهی و خود بزرگ بینی و خودشیفتگی؟
چقدر لحن و کلام بد؟
چقدر تمسخر و تحقیر ؟
با کوچیک کردن دیگران خودتون رو بزرگ ندونید توی بزرگها سعی کنید بزرگ باشید
من نمیدونم چطور میشه که کل جمعیت کتابخون ما ۲% اند ولی تویمملکت همه روشنفکر و خوره ی مطالعه اند ۲%چقدره؟
۲% چند نفر ظرفیت داره؟

محمد از اهواز نوشته:

گاوی ست در آسمان و نامش پروین
یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

خیام

محمد از اهواز نوشته:

جناب آقای شمس الحق دوست عزیز
گفته اید که در شعر نو بجز فروغ و شاملو و اخوان کسی را نمیشناسید
ابوالعجب
شما که پند حکیمانه در مورد آسان گیری میدهید دیگر چرا؟
شما که حافظ را آدمیزاد میبینید و معتقیدید که حافظ هم شراب و زن و موسیقی و .و.و رو هم دوست داشته دیگه چرا؟
گاهی دوستان در مورد حافظ جوری حرف میزنن که انگار کلن بغل دست خدا نشسته و یکی از قدسیان آسمان ست
حافظ هم انسان بوده و امیال و علاقه های انسانی داشته دسش هم درد نکنه که شعر هم گفته
خدا. حمتش کنه به حق علی
اما آیا شما بدلیل اینکه به غیر از فروغ و شاملو و اخوان دیگه هیچکسی و نمیشناسید منظورتون اینکه که بقیه رو جز آدم حساب نمیکنید یا جز شاعران بحساب نمیارید یا دایره ی مطالعات شعری شما خیلی کوچکه؟
یدالله رویایی
رضا براهنی
نصرت رحمانی
بهرام اردبیلی
هوشنگ ایرانی
حسین منزوی
و.و.و…
آثار این عزیزان رو با آثار اخوان مقایسه کنید ببینید آسان گیری یعنی چه

مسلم نوشته:

سلام به تمامی عزیزان بزرگواران و استادان گرامی که برای امثال اینجانب وقت می گذارید تا با معنی اشعار بزرگان بیشتر درک و لذت کافی ببریم ممنون از همگی سروارن.. سرتان سبز دلتان شاد لبتان خندان حق نگهدارتان

سپهر فارابی نوشته:

جناب شمس
استاد هستی،باش.عارف هستی،باش.درویش هستی،باش.شعر شناس هستی
باش خدا شناس و کیهان شناس هستی باش…اما بدان که ناسا شناس نیستی.
میفرمایید که:
“وچنانچه میدانید این سازمان عظیم علوم فضایی بیش از آنکه آمریکایی باشد ایرانیست که لشکری از دانشمندان و فیزیک دانان و ستاره شناسان و مهندسین عالیمقام ایرانی بواقع آن را اداره میکنند که این حقیقت اگر چه پنهان داشته شده و تنها به معرفی نوک این کوه یخ عظیم بسنده شذه اما موجب فخر و غرور نژاد پاک ایرانی است”
خدمتتان عرض کنم که فرمایش شما به هیچ وجه صحیح نیست.
لطفی کنید و قبل از حرف زدن مقداری تحقیق کنید.گپ و گال شما
نیمی در نا آگاهی مطلق و نیمی در تعصب ریشه دارد.
اوامری در دیار ناسا باشد،ما را در انجامشان مفتخر فرمایید.
با احترام،سپهر فارابی.

جلال نوشته:

با سلام خدمت همه ی دوستان مخصوصا دوستانی که صاحب نظر هستند
از خودم کلامی نمیگم که خاطر گنجوریان مکدر شود
از مولایم علامه حسن زاده -جانم به فدایش- میگویم که حساب کار دست همه ی به اصطلاح حافظ شناسان و استادان ، بیاید….
ایشان در بیان عظمت دیوان حافظ فرمودند که :
یک دوره اسفار ملا صدرا، یک دوره اشارات ابن سینا، یک دوره از تفاسیر شریف قرآن مجید ، همه اینها را که خواندید وفهمیدید تازه دیوان حافظ را خواهید فهمید.
پس لطفا نظرات شخصی و سبک را برای تفسیر از نظر شخص خودتون نگه دارید و نگویید حافظ شناس هستید

فرهاد نوشته:

جلال جان، ما که حساب دستمان آمد. شما هم لطف کن به همراه مرادتان ساقی نامه حافظ را بخوانید تا حساب دستتان بیاید. خوبی ساقی نامه این است که به پیشنیازهایی مانند تفاسیر اربعه نیاز ندارد … اما کمی اطلاعات از تاریخ ایران برایتان مفید خواهد بود. موفق باشید.

محدث نوشته:

آقا فرهاد، به نظر بنده اتفاقا بیش از هر چیز این ساقی نامه های عارفان هستند که نیازمند پیش نیاز می باشند. مگر اینکه حافظ عزیز را عارف ندانید که ان بحث دیگری است. خوب است علاوه بر اطلاعات تاریخی اطلاعات عرفانی هم کسب کنیم و بعد اظهار نظرهای کلی بنماییم. موفق باشید.

بهرام مشهور نوشته:

ستاره خانم از شما بخاطر نخستین پاسخی که به استاد ارجمند جناب شمس الحق داده اید سپاسگزارم برای اینکه از اوج دیدگاه انسانی ِ انسانی که باید امروزه به آن درجه از کمال و تحوّل اندیشگی متین و وارسته برسد ، برخوردار است و امید دارم آن استادعزیز با وجود کبر سن بتوانند به دید امروزین جوانان برسند تا دریابند معنای این سخن سپهری را :
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ !
کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم .
دریابند هنگامی که ادوارد براون گفت : اگر ادبیّآت ایران را در یک کفه ترازو و کلّ ادبیّات جهان را در کفه دیگر بگذاریم ، ادبیّات ایران به تنهایی از نظر کیفی سنگینی می کند !منظورش این نبود که فقط ادبیّات ایران تا زمان ادوارد براون را در نظر بگیریم بلکه بطور حتم این سخن دقیق و ارزشمند او ناظر به آینده ادبیّات ایران پس از او نیز بوده است و ما بسیار رهی ها را بسیار ترقی ها را و بسیار سپهری ها را دیده ایم و بخوبی می شناسیم با همه اینها امید دارم دیگر دوستان بتوانند خود را با واقعیّات امروز ادبیّات ایران روزامد کنند تا از کاروان ادببّات ایران باز نمانند . با پوزش قبلی از استاد شمس الحق

میلاد سنایى نوشته:

مسکین به اصطلاح عاشق!!!!!!!!!!! تو اگه عارف بودى اگه تو عرفان عملى!!!!!!!!!!!!!! دارى سیر میکنى اینجورى صحبت نمیکردى تو خودت نفهمى میدونى چرا چون هنوز نفهمیدى که حافظ داره تورو درس انسانیت میده تو برى نون خشک بخرى بهتره تا در راه عرفان عملى!!!!!!!!!!!! سیر کنى. چلغوز برو اول ادب بیاموز بعد بیا دامن حافظ رو لکه دار کن برو طرز انتقاد کردن رو یاد بگیر. اون استاد به قول خودت اولیاى الهى یادت ادب یادت ندادن؟؟؟
بى ادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش در همه آفاق زد

فرهاد نوشته:

جناب محدث، بله حافظ عزیز عارف نبوده است. برای مثال به دو سه بیت اول همین غزل نگاه کنید حافظ از اینکه معشوقه اش با دیگری باشد خواب از چشمش رفته است! از هیچ عارفی چنین سخنی نمیتوان انتظار داشت.

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام
ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

مراد از مرغ بهشتی طاوس است که همچو با حضرت آدم از جنت بیرون شد

اهل‌الدّین نوشته:

شاهد قدسی دل است و همه مراجعات حافظ در این غزل با دل خویش است

کاوه نوشته:

درعجبم که آقای شمس الحق و کیخا چقدر خودخواه و گستاخ هستند که این صفحه وتمامی صفحات سایت وزین گنجور رو به آوردگاه و مبدان مبارزه و رجزخوانی تبدیل کردن
خیلی متاسفم برای این بظاهر فرهیختگان که به زبان ۶۰۰سال پیش ایران زمین صحبت میکنند و درعالم خیال خود فکر میکنن با این طرز صحبت فرهیخته و ادیب هستند
و خیلی راحت و گستاخانه ذر مورد شعرای معاصر ایران نظر میدهند! اصلا شما کی هستین که خودتون رو منتقد اشعار کلاسیک یا نو میدونین؟
اصلا کسی از شما نظر خواسته؟ خودخواهی هم حد و مرزی داره

دان یئلی نوشته:

دور است سر آب از این بادیه هش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت
سالک مبتدی وقتی قدم در راه سیر درونی بسوی معبود می گذارد در اوایل راه به منزلگاههای میرسد که ممکن است فکر کند به مقصود رسیده است. حافظ هشدار می دهد که سرچشمه دور است و باید بسیار برود تا به آن برسد و آنچه در اوایل راه می بیند سراب است.
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت
همچنین میگوید عارف نیز اینگونه نیست که همواره در هر سلوکی بتواند مجدد به سرچشمه راه یابد بلکه ممکن است مورد عتاب باشد و صلحی لازم است تا مجدد بتواند به سرچشمه راه یابد.

بهزاد نوشته:

ای بابا ، باز چند حراف گزافه گوى پانوشت را با اتاق هاى پال تاک و فیس بوک اشتباه گرفته اند هى قربون صدقه هم میرند و تعارفات مفت براى همدیگر تیکه پاره میکنند، خسته کننده اند واقعا.

محمد نوشته:

جالبه این آقای بی دین زیر تمام پستهای این سایت بی ربطیات و خزعبلات نوشته و افکار ضد دین خودش رو به شعرای عارف و حکیم و فقیه ما نسبت داده
مسئولین سایت هم انگار بدشون نمیاد
واقعا جای تاسف داره

محمد نوشته:

جناب شمس الحق سلام
جدا از مطالبی که نوشتید متعجب و متاسف شدم
چنین مطالب خطا و ناصوابی از مثل جنابعالی که ادعای تحصیل عرفان و بلکه تدریس آن را دارید بسیار دور از انتظار است
اولا این را بگویم که آنچه راجع به ابتدای خلقت جهان و بیگ بنگ نوشتید سراسر حدسیات بدون پشتوانه علمی برخی و صرفا برخی از فیزیکدانان است در خود غرب نیز چندان محلی از اعراب ندارد و اکنون نظریات جدیدتری مطرح است
این مطلب هیچگونه ربطی هم به عکس هایی که شما از ناسا دریافت می کنید ندارد و طرح این موضوع اصولا مضحک است
لذا لطفا نه به آنها استناد کنید و نه آن مطلب را بدون اینکه ذره ای به بحث حاضر ربط داشته باشد و صرفا برای اظهار فضل در ما نحن فیه مطرح نمایید
به قول افواه عوام “چه ربطی داشت؟!”
ثانیا لطفا و خواهشا و ملتمسا وارد حوزه فلسفه هم نشوید که ظاهرا بسیار بیش از عرفان و ادبیات از آن بی اطلاعید
بدبختانه در فرهنگ ما چنین جا افتاده که هرکسی در چندین رشته علمی از فلسفه و سیاست و طب و عرفان و … متخصص است و نسخه می پیچد و حتی تدریس می نماید
ثالثا در خصوص ادعای کذب و موهنی که راجع به حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی مطرح کردید عرض کنم و قبلا هم مکررا در همین سایت عرض نموده ام(و در این خصوص حاضر به مناظره و حتی مباهله هستم) که همانطور که عرفای متقدم و متاخر و حی ما نیز بیان نموده اند ایشان مسلما از مراتب بالای عرفان(به قولی از مرتبه نهم ایمان) برخوردار بوده و قراین تاریخی نیز بر فقیه و حکیم بودن ایشان صحه می گذارد و از چنین مردی اگر عشق زمینی غیر حرام بعید نباشد(که نیست و ایرادی هم ندارد) لیکن شرب خمر و لاابالی گری و فعل حرام مسلما بعید بوده و چنین مطالبی را فقط یک فرد ناآشنا با ادبیات و سمبلیزم عرفانی می تواند مدعی شود. کسی مثل شاملو و شمیسا و مثلا خود شما!
رابعا غزل حاضر مانند تمامی اشعار حافظ عزیز محکمات و متشابهاتی دارد که هر آشنا با علم تفسیر و هرمنوتیک می داند بدون توجه به آنها قادر به فهم متن نخواهد بود
لذا هرگاه شما ترکیب صریح و بی پیرایه “شاهد قدسی” را توجیه کردید و توانستید آن را به نوعی عرفی کرده و به مطرب و شاهد زمینی و عرق خوری ربط دهید بیایید و از بی اباحی و لاابالی گری حافظ دم بزنید
مانند آنچه در خصوص قرآن و تهجد شبانه و این قبیل امور در اشعار دیگر وی وجود دارد و قابل انکار نیست
پس لطفا بیش از این عرض خود نبرده و زحمت ما نآرید

رامین نوشته:

کلمه صوابت نادرست است ..میبایسشت نوشت شبابت / یعنی جوانی …صواب اصلا درست نیست ویک غلط تایپی است

رامین نوشته:

کلمه صواب غلط بوده و میبایست به شباب اصلاح گردد

رضا نوشته:

ای شاهد قدسی که کشد بندِ نقابت ؟
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
بعضی ازشارحان این غزل را خطاب به تورانشاه،بعضی دیگر به شاه شجاع ،بعضی دیگرخطاب به دل دانسته اند. بعضی ازبافندگانِ محترم آسمان وریسمان نیز مثل همیشه آن راعارفانه پنداشته اند!
بنظرنگارنده باتوجّه به الفاظ وواژه هایی که بکاررفته،غزل خطاب به یک معشوق زمینی (جنس مخالف) سروده شده وبس!
نمی دانم چرا این بعضی ها، اصراردارند همه ی غزلیّاتِ حافظ راعارفانه ببینند! این بعضی های خاص ومحترم، گمان می کنند که محبوبیّت ِحافظ ،مشروط به عارف بودن اوهست؟! واگرازغزلیّاتِ او برداشتِ غیرعارفانه شود چنین وچنان می شود! شایدهم نگران ِ محبوبیّتِ حافظ نیستند ونگران منافع خودشان هستند! نگران اینکه اگربرداشت های غیرعارفانه شود، نمی توانند دیگرخودشان رابه حافظ چسبانده وازسفره ی شهرت وآوازه ی بی پایان اواِرتزاق کنند وژِست عارفانه بگیرند!
باید بپذیریم که حافظ نیزمثلِ اغلبِ آدمیان، عاشق می شده، گناه مرتکب می شده شراب می نوشیده و…. امّا پاک می اندیشیده،پاک زندگی می کرده وهرگزبرای قرارگرفتن درکانون توجّه دیگران، ازسفره ی آوازه وشهرت کسی ارتزاق نمی نموده است.
شاهد: دلبر، دلسِتان
قدسی: پاک ومقدّس،بی آلایش
نقاب: معجر ومقنعه ،پارچه ای که دختران وزنان به عنوان حجاب برسر وصورت می انداختند تا ازدیدِ نامحرمان دراَمان باشند. هنوزهم دربسیاری ازشهرهای مرزی ازاینگونه حجاب استفاده می کنند‌.
که کشد بندِ نقابت: چه کسی بند نقابت رامی گشاید؟
مرغ بهشتی: استعاره ازشاهد ومحبوب، پیداست که معشوق حافظ همانندِ پَریان بهشتی زیبابوده که باعنوان مرغ بهشتی موردِ خطاب قرارداده است.
معنی بیت: ای محبوبِ دلبندم کجایی؟ ودرپیش چه کسی هستی؟ چه کسی این سعادت راپیداکرده وازبودن با تومستفیض شده است؟ چه کسی اینقدربه تونزدیک شده واین اجازه راداردکه بندِ نقاب تورابازکند؟
ای محبوب من ، ای مثالِ مرغانِ بهشتی زیبا وسبکبال، چه کسی افتخار خدمتگزاری به تورا پیداکرده وبه توآب وغذا می دهد؟ کیست آن خوش اقبال ِسعادتمند که در خدمتِ توست؟
یارب آن شاه وشِ ماه رخ ِ زُهره جبین
دُرّیکتای که وگوهریک دانه ی کیست؟
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
خوابم بشد: خوابم ازدیده برفت. دچاربی خوابی شده ام ودیگرنمی توانم بخوابم.
معنی بیت: ازاین فکر واندیشه ی آزارنده وجگرسوز که اینک درآغوش چه کسی آرام گرفته ای، دیگرخواب به چشمانم نمی آید. مُدام دراین تشویش ونگرانی هستم که چه کسی تورا نوازش می کند؟ چه کسی تورا درآغوش گرفته وباتوهمخواب شده است؟ ازاین غصّه نمی توانم بخوابم!
باتوجّه به عبارات والفاظی که بکاررفته، روشن است که مخاطبِ حافظ در نه خدا ،نه شاه شجاع ونه تورانشاه، بلکه معشوقه ای زیبا روی همچون فرشتگانِ بهشتی بوده که حال بنابه دلایلی ازیکدیگر دورمانده اند.
شاید بتوان پذیرفت که این عباراتِ عاشقانه خطاب به تورانشاه یاشاه شجاع سروده شده، زیرا زبان وبیان حافظ زبانی خاص وسرشارازمضامین عاشقانه هست ودرغزلیّاتِ دیگرنیزکه بصراحت نام شاه شجاع یا وزیری برده شده،مضامین عاشقانه نظایراین ابیات فراوان بکار رفته است . امّا اینکه تصوّرکنیم مخاطبِ این عبارات ِعاشقانه، خدابوده وحافظ درحال گفتگو بامعشوق ازلیست، بسیارجاهلانه ونابخردانه بوده ومعنایی جز کج فهمی و خودفریبی نخواهد داشت‌.
حالیا خانه برانداز دل ودین من است
تا درآغوش که می خُسبد ودرخانه ی کیست؟
درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه ی آمرزش و پروایِ ثوابت
مراد ازدرویش خودِ شاعراست که ظاهراً موردِ بی توجّهی ِ معشوق قرارگرفته است.
پَروا:بیم وترس ، میل ورغبت
ثواب: ثواب با ث در اصل یعنی اجر و پاداش و مُزدِعمل، که آن را برای احسان و نیکی هم به کار می‌برند. نقطه‌ی مقابلش می‌شود عِقاب به معنای جزای بدی.
معنی بیت: ازحال منِ درویش جویا نمی شوی، مگرتونمی دانی که اگر از درویشی مثل ِ من دلجویی کنی، کارثوابی کرده ای و باعثِ آمرزشِ گناهان تومی شود.؟ نسبت به من بی تفاوت شده ای می ترسم که آنقدرسنگین دل وبی رحم شده باشی که میل به ثواب کردن نیزدروجود توازبین رفته و به آمرزش وپاداش اُخروی هم بی توجّه شده باشی!
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سرداری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگردردم؟
راهِ دلِ عشّاق زد آن چشم خُماری
پیداست ازاین شیوه که مست است شرابت
راهِ دل عشّاق زد: دل عاشقان را ربود وشیداو شیفته ی خودکرد. به یغمابردن دل ِ عاشقان
چشم خُماری: چشم خُمارین،شراب زده، امّا بااین ترکیبی که حافظ به مددِ نبوغ خویش بکارگرفته، معنای دیگری نیزتولیدشده است. “چشم خماری”: چشمی که حالتِ خوش مستی دارد بی آنکه باده ای خورده باشد.
شرابت:شراب تو،دراینجا کنایه ازچشم معشوق است. ازآنجاکه چشمان خماری ِ معشوق، درنظر عاشق گیرایی ِ خاصّی دارد وسببِ مستی عاشق می شود، به جای چشم “شراب” آورده است.
درادبیّات عاشقانه چشمان معشوق شهلا، مست،بیمار،خمار،فتنه انگیز وچشمان عاشق:بی خواب، اشگبار،خونین وغم پرست است.
معنی بیت: چشمهای خمارین ِ تودلهای عاشقان را به گونه ای به یغمامی برد که گویی چشمان تو مست شرابِ انگوری هستند. (درحالی که حقیقت غیرازاین است وچشمهای توبی باده و شراب مستند.)
من ازچشم توای ساقی خراب افتاده ام لیکن
بلایی کزحبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رایِ صوابت
غمزه: اشاره با چشم و ابرو، برهم‌ زدن مژگان از روی نازوکرشمه
خطارفت: کارسازنیافتاد ومن هنوززنده ام
رای: نظر وتصمیم
صواب: راست ودرست
تیری که با کمان ابروان وتیرمژگان درازت باهدفِ کشتن من زدی، کارسازنیافتاد وبه خطارفت ومن هنوز زنده ام! اندیشه وتصمیم اَت برای کشتن من درست بود تاببینیم دوباره درسرچه خواهی داشت وچه اندیشه ی درستی خواهی گرفت!
معشوق هراندیشه ای که درسرداشته باشد وهرتصمیمی که بگیرد همان درست است. ازطرفی مُنتهای آرزوی عاشق این است که به تیرعشوه وغمزه ی معشوق بمیرد وجانش رانثاراوکند. ازهمین رومی فرماید اندیش وفکرتو درست بوده است.
خونم بریز وازغم عشقم خلاص کن
منّت پذیرغمزه ی خنجرگذارَمت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت
جنابت: بارگاه ومَحضرتو،آستان تو
ناله ها وشِکوِ هایی که درفراقت کردم هیچکدام به گوش تونرسید! چنین که پیداست دورازدسترسی درگاه تو بسیار بالاتراست که ناله وافغان های عاشقانت رانمی شنوی!
جنابِ عشق بلنداست همتی حافظ
که عاشقان رهِ ی همّتان به خودندهند
دور است سرِآب از این بادیه هش دار
تا غولِ بیابان نفریبد به سرابت
سر ِآب: سر ِ چشمه، منظورهمان سرمنزل محبوب است
بادیه:صحرا وبیابان، منظورهمان بیابان عاشقیست.
غول بیابان: بیابانی که عظیم باشد و وتوهّم زا، ضمن آنکه غول اشاره ی لطیفی نیز به داستانهایی دارد که معمولاً درآن هیولایی ظاهرشده و قصدِ فریبِ کسانی را می کند که ساده دل وخوش باورند.
سراب: بخشی اززمین که دراثرتابش نورخورشید، از دور همانندِ آب به نظرمی رسد و سبب گمراهی و انحراف آنها می شود.
معنی بیت: دراین بیابانی که ماهستیم چشمه ی آب بسیار دوراست. مواظب باش که این بیابان ِ عظیم و پرخطر،سراب های زیادی دارد. باید بسیارقوی،آگاه ومقاوم باشی تابتوانی سراب ها راتشخیص داده ومنحرف نگردی تا اینکه به سرچشمه دست پیداکنی.
سرآب با سراب درظاهرآهنگ مشابهی دارندوتقریباً ازلحاظ نوشتاری هم شبیه هم هستند امّا درمعنا درست نقطه مقابل یکدیگر ودرتضاد اَند. حافظ به مددِ نبوغ بی نظیرخویش آنها رادریک عبارتِ پرمایه درکنارهم قرارداده ومضمونی شاعرانه ونغز خلق کرده است.
ازاین بیت می توان برداشتِ عارفانه نیزنمود:
ای عاشق، سرمنزل محبوب بسیار دورازدسترس است. بیابان عاشقی خطرناک است وازهرسوصدها خطر (وسوسه های دل،حُبّ ِ جاه ومقام، خودخواهی،بُخل وکینه و….)در کمین است.هشدارکه به اسرار ورمزو رازِ راه آگاه باشی، مبادا سراب ها گمراهت کند ودرنهایت به منزلِ مقصود رهنمون نگردی.
ازهرطرف که رفتم جزوحشتم نیفزود
زینهارازاین بیابان وین راهِ بی نهایت
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایّام ِ شبابت
شبابت: جوانی اَت
خطاب به دل خود است.
معنی بیت: ای دل، جوانی که به بیهودگی وبی حاصلی تَلف شد،تاببینیم که دوران پیری راچگونه خواهی گذراند؟
آیاعبرت گرفته وراهِ درست (عشق) راانتخاب خواهی کرد یاترس را؟
همه ی ما درانتخاب دوراه بیشتر، پیش روی مانیست. عشق وترس . یا ازروی عشق ومحبّت کاری راانجام می دهیم ، یا ازروی ترس!
ترس ازاینکه مبادا چیزی را ازدست بدهم، ترس ازاینکه مبادا چنین وچنان شود، ترس ازاینکه مبادااطرافیان فکربد کنند، ترس ازاینکه مبادا….
امّا درطریق ِعشق ترس ازدست دادن جان ومال معنی ندارد، ترس بدنامی وننگ نیست.درعشق اصلاً ترسی وجود ندارد،هرچه هست شوق است واشتیاق. شوق رانه زبان می تواندبیان کند نه قلم.
زبان ناطقه دروصفِ شوق نالان است
چه جای کِلکِ بُریده زبانِ بیهُده گوست
ای قصر دل افروز که منزلگه اُنسی
یا رب مَکناد آفتِ اّیام خرابت
شاید این بیت وبیتِ پیش رو برای کسانی که معتقدند مخاطبِ غزل شاه شجاع یاتورانشاه است قانع کننده ودلگرم کننده است!
منزلگه اُنس: محفل دوستانه ای که دویاچندنفر همدل وهمراه وهمرای، درآنجا خلوت کرده وبه گفتگو، معاشره و ویا معاشقه می پردازند. روشن است که برای هرکدام ازآنها این چنین مکانی، درحُکم کاخ وقصرخواهدبود.
مَکناد: نکند
آفت ایّام: بلایا ،گزندِ روزگار،چشم زخم
معنی بیت: ای قصری که محلّ اُنس واُلفتِ من ومحبوب بودی، ای کاخی که خاطراتِ معاشقه ی زیادی درتو دارم، الهی که آبادبمانی و از آفات وبلایا وگزندِ روزگار دراَمان باشی .
خالی مَباد کاخِ جلالش زسروران
وز ساقیان سرو قد ِ گلعذارهم
حافظ نه غلامیست که ازخواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم زعِتابت
خواجه: ثروتمند، سرور، ولی نعمت، ، عنوانی برای وزیران و بزرگان.
عِتاب: ملامت ،سرزنش وخشم
حافظ ازآن بنده هایی نیست که به یک خشم ونامهربانی،خواجه ی خودرارهاکرده واز سرور و ولی نعمتِ خود روی گرداند وفرارکند. دوباره به نزدِ من ازروی لطف ومهربانی باز آی که ازخشم وعصبانیّت ِ توبسیارآزرده خاطرم.
زانجاکه رسم وعادتِ عاشق کشیِّ توست
بادشمنان قدح کش وباماعِتاب کن

کانال رسمی گنجور در تلگرام