گنجور

 
آذر بیگدلی

از خنده چه آلوده شود لب بعتابت

زهر از شکرت میچکد و، آتش از آبت

از قتل من بیگنه، ای شوخ بپرهیز

کان نیست گناهی که نویسند ثوابت

حاجب ندهد راهم و خواهم که نهانی

گویم بتو حرفی و برآرم ز حجابت

آخر چه بویرانی دل اینهمه کوشی؟!

جز دل نبود خانه یی، ای خانه خرابت!

از خون اسیران، چو کشی جام و شوی مست؛

جز مرغ دل سوختگان نیست کبابت

تا روز گذاریم بزانو سرو از غم

خوابی نه شب هجر، که بینیم بخوابت

آذر بحلت کرد، مگر چند توان گفت

در روز حساب از غم بیرون ز حسابت؟!