رندان همه در کوی مغان گشته خرابت
ای مغبچه شوخ چه مست است شرابت
لطف و کرمت تیر کشیدست به تنها
ارباب وفا جان دهد از ناز و عتابت
هستی تو پری زانکه درآیی بدل و جان
در آمدن خانه کسی نیست حجابت
پرسی که چو من نیست به خوبی مه و خورشید
روشن بود ای ماه چو خورشید جوابت
در دیده اهل نظر آن چهره عیانست
جز تیره گی هستی ما نیست نقابت
در بادیه عشق ببازی نتوان رفت
کانجاست بسی صدمت و بسیار مهابت
فانی ننهی پای به سر منزل مقصود
تا نیست به جز باده هستی خور و خوابت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و مستی است. شاعر به توصیف شراب و حالت نشئهگونهای که ایجاد میکند، پرداخته و از زیبایی و جذابیت محبوب سخن میگوید. او اشاره میکند که محبوبش به قدری دلربا و نازکننده است که باعث جان دادن عاشقان میشود. شاعر به روشنی به محبوبش مینگرد و از وجود او به عنوان یک پری یاد میکند که با ورودش، حجابها را میزداید. او تأکید میکند که در عشق نباید به سادگی وارد شد و باید خطرات آن را دانست. در نهایت، شاعر میگوید تا زمانی که در جستجوی عشق و باده هستی هستیم، نباید از درخواست و دعا غافل شویم.
هوش مصنوعی: بسیاری از اهل دل در کوی مغان به خوردن شراب مشغولاند، ای دختر شرابفروش، تو که انسان را مست و شاداب میکنی!
هوش مصنوعی: لطف و مهربانی تو مانند تیری است که به دل تنها کسی که وفادار است، برخورد کرده است و او از زیبایی و سختگیری تو جانش را میدهد.
هوش مصنوعی: وجود تو همچون پری است، زیرا وقتی که وارد میشوی، جان و دل به یکدیگر میپیوندند و هیچکسی نمیتواند حجاب تو را از بین ببرد.
هوش مصنوعی: میپرسی که آیا کسی به خوبی من وجود دارد و آیا مانند خورشید و ماه روشنایی دارد؟ ای ماه، پاسخ تو همین است که مانند خورشید درخشان و بینظیر هستی.
هوش مصنوعی: در نگاه خبرگان، چهره حقیقی او کاملاً روشن است و تنها چیزی که در این میان مانع از دیدن آن میشود، تاریکی وجود ماست.
هوش مصنوعی: در بیابان عشق نمیتوان به راحتی رفت، زیرا در آنجا خطرات و چالشهای زیادی وجود دارد و ترس و اضطراب بیش از حدی انتظار تو را میکشد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که به هدف نهایی نرسیدهای، گذشته را فراموش کن و به خاطر باده زندگی و وجودت، تلاش کن و از لحظات لذت ببر.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟
وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کآغوشِ که شد منزل آسایش و خوابت؟
درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد
[...]
آن کاکل مشکین که به رخ گشت حجابت
آهست مرا کار پی رفع نقابت
گنجی است ترا حسن کزو دهر شد آباد
لیکن دل دیوانه من گشت خرابت
ساقی می روشن که دل غمزده تیرست
[...]
ای شاهد قدسی بگشا بند نقابت
ای مهدی هادی بنما ره به جنابت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کان بقعه کدامست که شد منزل خوابت
باید که شود صرف اسیران فراقت
[...]
از خنده چه آلوده شود لب بعتابت
زهر از شکرت میچکد و، آتش از آبت
از قتل من بیگنه، ای شوخ بپرهیز
کان نیست گناهی که نویسند ثوابت
حاجب ندهد راهم و خواهم که نهانی
[...]
ای آنکه بود جام پر از باده ی نابت
با مدعیان می نگرم مست و خرابت
هر گه که پیامی دهم این است جوابت
کآیم زره لطف شب هجر به خوابت
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.