گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

رندان همه در کوی مغان گشته خرابت

ای مغبچه شوخ چه مست است شرابت

لطف و کرمت تیر کشیدست به تنها

ارباب وفا جان دهد از ناز و عتابت

هستی تو پری زانکه درآیی بدل و جان

در آمدن خانه کسی نیست حجابت

پرسی که چو من نیست به خوبی مه و خورشید

روشن بود ای ماه چو خورشید جوابت

در دیده اهل نظر آن چهره عیانست

جز تیره گی هستی ما نیست نقابت

در بادیه عشق ببازی نتوان رفت

کانجاست بسی صدمت و بسیار مهابت

فانی ننهی پای به سر منزل مقصود

تا نیست به جز باده هستی خور و خوابت