گنجور

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مراعشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا
غم همنشین من شد و من همنشین غمتا خود چها رسد ز چنین همنشین مرا
زینسان که آتش دل من شعله میزندتا کی بسوزد این نفس آتشین مرا
ای دوستان نمیدهد آن زلف بیقرارتا یکزمان قرار بود بر زمین مرا
از دور دیدمش خردم گفت دور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴

 

در ما به ناز می‌نگرد دلربای مابیگانه‌وار میگذرد آشنای ما
بی‌جرم دوست پای ز ما درکشیده بازتا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما
با هیچکس شکایت جورش نمیکنمترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما
ما دل به درد هجر ضروری نهاده‌ایمزیرا که فارغست طبیب از دوای ما
هردم ز شوق حلقهٔ زنجیر زلف اودیوانه میشود دل آشفته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

دارم بتی به چهرهٔ صد ماه و آفتابنازکتر از گل تر و خوشبوتر از گلاب
رعناتر از شمایل نسرین میان باغنازنده‌تر ز سروسهی بر کنار آب
در تاب حیرت از رخ او در چمن سمندر خوی خجلت از تب او در قدح شراب
شکلی و صد ملاحت و روئی وصد جمالچشمی وصد کرشمه و لعلی وصد عتاب
خورشید در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴

 

دلداده را ز تیر ملامت گزند نیستدیوانه را طریقهٔ عاقل پسند نیست
از درد ما چه فکر وز احوال ما چه باکآنرا که دل مقید و پا در کمند نیست
فرهاد را که با دل شیرین تعلقسترغبت به نوشدارو و حاجت به قند نیست
هرجا که آتش غم دلدار شعله زدجان برفشان به ذوق که جای سپند نیست
بس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵

 

ما را ز شوق یار بغیر التفات نیستپروای جان خویش و سر کاینات نیست
از پیش یار اگر نفسی دور می‌شومهر دم که میزنم ز حساب حیات نیست
در عاشقی خموشی و در هجر صابریاین خود حکایتیست که در ممکنات نیست
رندی گزین که شیوهٔ ناموس و رنگ و بوغیر از خیال باطل و جز ترهات نیست
بگذار هرچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲

 

جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیستبیشم مجال صبر و سر انتظار نیست
دیوانه این چنین که منم در بلای عشقدل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نیست
گر خواندنت مراد و گر راندن آرزوستآن کن که رای تست مرا اختیار نیست
ما را همین بسست که داریم درد عشقمقصود ما ز وصل تو بوس و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیستوز روزگار بهره به جز از ملال نیست
نقش سه شش طلب مکن از کعبتین دهرکین نقش پنج روزه برون از خیال نیست
چون منصب بزرگی و چون جاه و ملک و مالبی وصمت تزلزل و عیب و زوال نیست
خوش خاطری که منصب و جاه آرزو نکردخرم دلی که در طلب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفتیکدم خیال روی توام از نظر نرفت
جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشدسر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت
هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفتهم بیخبر بیامد و هم بی‌خبر برفت
در کوی عشق بی سر و پائی نشان ندادکو خسته دل نیامد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

در خانه تا قرابهٔ ما پر شراب نیستما را قرار و راحت و آرام و خواب نیست
در خلوتی که باده و ساقی و شاهد استحاجت به چنگ و بربط و نای و رباب نیست
خوش کن به باده وقت حریفان که پیش ماعمری که خوش نمیگذرد در حساب نیست
اینک شراب اگر هوست میکند وضودر آفتابه کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰

 

دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بوددودم ز سینه راه ثریا گرفته بود
جان را ز روی لعل تو در تنگ آمدهدل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود
میدید شمع در من و میسوخت تا به روززآن آتشی که در من شیدا گرفته بود
از دیده‌ام خیال تو محروم گشت بازکاطراف خانه‌اش همه دریا گرفته بود
میخواست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲

 

دردا که درد ما به دوائی نمیرسدوین کار ما به برگ و نوائی نمیرسد
در کاروان غم چو جرس ناله میکنمدر گوش ما چو بانگ درائی نمیرسد
راهی که میرویم به پایان نمی‌بریمجهدی که میکنیم بجائی نمیرسد
این پای خسته جز ره حرمان نمیرودوین دست بسته جز به دعائی نمیرسد
بر ما ز عشق قامت و بالاش یک نفسممکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲

 

مردیم و یار هیچ عنایت نمیکندواحسرتا که بخت عنایت نمیکند
در پیش چشم او لب او میکشد مراوان شوخ چشم بین که حمایت نمیکند
چندانکه عجز حال بر او عرضه میکنمدر وی به هیچ نوع سرایت نمیکند
پیش کسی ز شکر و شکایت چه دم زنمکاندیشه‌ای ز شکر و شکایت نمیکند
در حق بندگان نظر لطف گاه‌گاههم میکند ولیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴

 

بی روی یار صبر میسر نمی‌شودبی‌صورتش حباب مصور نمی‌شود
با او دمی وصال به صد لابه سالهاتقریر میکنیم و مقرر نمی‌شود
گفتم که بوسه‌ای بربایم ز لعل اومشکل سعادتیست که باور نمی‌شود
جز آنکه سر ببازم و در پایش اوفتمدستم به هیچ چارهٔ دیگر نمی‌شود
افسرده دل کسی که ز زنجیر زلف اودیوانه می‌نگردد و کافر نمی‌شود
عشقش حکایتیست که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸

 

ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببردچشمش به یک کرشمه دل از دست ما ببرد
بنمود روی خوب و خجل کرد ماه رابگشاد زلف و رونق مشگ ختا ببرد
تاراج کرد دین و دل از دست عاشقانسلطان نگر که مایهٔ مشتی گدا ببرد
جان و دلی که بود مرا چون به پیش اوقدری نداشت هیچ ندانم چرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰

 

با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوزآخر نشد میانهٔ ما ماجری هنوز
ما خستگان در آتش شوقش بسوختیموان شوخ دیده سیر نگشت از جفا هنوز
بعد از هزار درد که بر جان ما نهادرحمت نکرد بر دل مسکین ما هنوز
از کوی دوست بیخود و سرگشته میرویمدل خسته بازمانده و چشم از قفا هنوز
بوسیست خونبهای من و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲

 

بی‌یار دل شکسته و دور از دیار خویشدرمانده‌ایم عاجز و حیران به کار خویش
از روزگار هیچ مرادی نیافتیمآزرده‌ایم لاجرم از روزگار خویش
نه کار دل به کام و نه دلدار سازگارخونین دلم ز طالع ناسازگار خویش
یکدم قرار نیست دلم را ز تاب عشقدر آتشم ز دست دل بی‌قرار خویش
از بهر آنکه میزند آبی بر آتشممنت پذیرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵

 

از حد گذشت درد و به درمان نمیرسیمبر لب رسید جان و به جانان نمیرسیم
گر رهروان به کعبهٔ مقصود میرسندما جز به خارهای مغیلان نمیرسیم
آنانکه راه عشق سپردند پیش از اینشبگیر کرده‌اند به ایشان نمیرسیم
ایشان مقیم در حرم وصل مانده‌اندما سعی میکنیم و به دربان نمیرسیم
بوئی ز عود می‌شنود جان ما ولیدر کنه کار مجمره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در مدح شاه شیخ جمال‌الدین ابواسحق اینجو

 

خوشوقت عاشقی که دمی یاریار اوستخرم دلی که دلبر او غمگسار اوست
من در میان خون جگر غرقه وین زمانتا کیست آنکه مونس او در کنار اوست
عاشق رود به شهر کسان لیک همچو مامیلش بجا نبیست که شهر و دیار اوست
هر خستهٔ که دور شد از پیش یار خوداز شهریار هر که رسد شهریار اوست
نقش خیال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در مدح سلطان معزالدین اویس جلایری

 

دولت قرین دولت صاحبقران ماستدنیا به کام پادشه کامران ماست
سلطان اویس آنکه صفات جلال اوبیرون ز حد وهم و خیال و گمان ماست
ای آنشهی که گر تو بگوئی روا بودکافاق زنده کردهٔ فیض بیان ماست
بنیاد عدل محکم و بازوی دین قویاز رای روشن و خرد خرده‌دان ماست
ارکان ظلم و قاعدهٔ جور منهدماز سهم تیر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در مدح جلال‌الدین شاه شجاع مظفری

 

آمد نسیم و نکهت گل در جهان فکندبلبل ز شوق غلغه در بوستان فکند
هم باد نوبهار دل غنچه برگشادهم بید سایه بر سر آب روان فکند
شوق فروغ ظلمت گل باز آتشیدر جان زار بلبل فریادخوان فکند
صوفی صفت شکوفه بر آواز عندلیبرقصی بکرد و خرقه سوی باغبان فکند
رنگ عذار ساقی و تاب شعاع میآنعکس بین که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در ستایش سلطان معزالدین اویس جلایری

 

ترکم چو قصد خون دل عاشقان کندز ابرو و غمزه دست به تیر و کمان کند
آرام جان به نرگس ساحر ز ما بردتاراج دل به طرهٔ عنبر فشان کند
چون با کمر به راز درآید میان اوجاسوس‌وار باز سری در میان کند
گه بر گل از بنفشه خطی دلربا کشدگه لاله‌زار سنبل تر سایه‌بان کند
سرمست اگر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در مدح سلطان معزالدین اویس جلایری

 

گیتی ز یمن عاطفت شاه کامکارخورشید عدل گستر و جمشید روزگار
سلطان چار رکن و سلیمان شش جهتدارای هفت کشور و معمار نه حصار
گفت آنچنانکه باز برو رشک میبرندجنات عدن هر نفسی صد هزار بار
اجرام شد موافق و افلاک مهرباناقبال شد مساعد و ایام سازگار
هر ظلم از جهان چو کمان گشت گوشه‌گیرهم جور گشت گوشه‌نشین همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در مدح شاه شیخ ابواسحاق و تهنیت وزارت رکن‌الدین عمیدالملک

 

شد ملک فارس باز به تایید کردگارخوشتر ز صحن جنت و خرمتر از بهار
دولت فکند سایه بر اطراف این مقاماقبال کرد باز بر این مملکت گذار
سیمرغ ز آشیان عنایت ز اوج قدسبگشاد شاهبال سعادت بر این دیار
باز آمد از نسایم و الطاف ایزدیدر بوستان دهر گل خرمی به بار
جانهای غم‌پرست کنون گشت شادماندلهای ناامید کنون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - ایضا در مدح شاه شیخ ابواسحق

 

ای بر در تو دولت و اقبال پاسبانوی خاک آستانهٔ تو کعبهٔ امان
هرکس که همچو حلقه برین در ملازمستاو را اسیر و حلقه بگوشند انس و جان
وانکس که بر در تو نگردد کلید داردر تخته بند بسته بود چون کلید دان
خرم دریکه باز شود هر سحرگهیبر درگه خجستهٔ سلطان کامران
خورشید ملک سایهٔ یزدان جمال دیندارای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در مدح خواجه رکن‌الدین عمیدالملک وزیر

 

ای آسمان جنیبه کش کبریای تووی آفتاب پرتوی از نور رای تو
دارای دهر آصف ثانی عمید ملکای صد هزار حاتم طائی گدای تو
خورشید نورگستر و مفتاح دولتسترای رزین و خاطر مشگل‌گشای تو
خواهد فلک که حکم کند در جحهان ولیکاری مسیرش نشود بی‌رضای تو
بحر محیط را که عطا بخش مینهندغرق خجالتست ز فیض عطای تو
پیش از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی