گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱

 

ای از بنفشه ساخته بر گل مثالهادر آفتاب کرده ز عنبر کلالها
هاروت تو ز معجزه دارد لیلهاماروت تو ز شعبده دارد مثالها
هر روز بامداد برآیی و بر زنیاز مشک سوده بر سمن تازه خالها
ای کاشکی ز خواسته مفلس نبودمیتا کردمی فدای جمال تو مالها
نی بر امید فضل گذارم همی جهانآخر کند خدای دگرگونه حالها


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

فریاد از آن دو چشمک جادوی دلفریبفریاد از آن دو کافر غازی با نهیب
این همبر دو ترکش دلگیر جان ستانوان پیش دو شمامهٔ کافور یا دو سیب
بردوش غایه کش او زهره می‌رودچون کیقباد و قیصر پانصدش در رکیب
یوسف نبود هرگز چون او به نیکوییچون سامری هزارش چاکر گه فریب
آسیب عاشقی و غم عشق و گمرهیتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

از عشق روی دوست حدیثی به دست ماستصیدیست بس شگرف نه در خورد شست ماست
میدان مهر او نه به کام سمند ماستدرع وفای او نه به بالای پست ماست
دیریست تا به یادش می نوش می‌کنمکس را نگفت او که فلان مرد مست ماست
با پاسبان کویش در خاک می‌رویمهر چند فرق فرقد جای نشست ماست
چون مات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷

 

ای پیک عاشقان گذری کن به بام دوستبر گرد بنده‌وار به گرد مقام دوست
گرد سرای دوست طوافی کن و ببینآن بار و بارنامه و آن احتشام دوست
خواهی که نرخ مشک شکسته شود به چینبر زن به زلف پر شکن مشکفام دوست
برخاست اختیار و تصرف ز فعل ماچون کم ز دیم خویشتن از بهر کام دوست
خواهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰

 

چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیستتا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیست
آغاز عشق یک نظرش با حلاوتستانجام عشق جز غم و جز آه سرد نیست
عشق آتشی ست در دل و آبی ست در دو چشمبا هر که عشق جفت ست زین هر دو فرد نیست
شهدیست با شرنگ و نشاطی‌ست با تعبداروی دردناکست آنرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰

 

در کوی ما که مسکن خوبان سعتریستاز باقیات مردان پیری قنلدریست
پیری که از مقام منیت تنش جداستپیری که از بقای بقیت دلش بریست
تا روز دوش مست و خرابات اوفتاده بودبر صورتی که خلق برو بر همی گریست
گفتم و را بمیر که این سخت منکرستگفتا که حال منکری از شرط منکریست
گفتم گر این حدیث درست ست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹

 

ای کم شده وفای تو این نیز بگذردو ا فزون شده جفای تو این نیز بگذرد
زین بیش نیک بود به من بنده رای توگر بد شدست رای تو این نیز بگذرد
گر هست بی گناه دل زار مستمنددر محنت و بلای تو این نیز بگذرد
وصل تو کی بود نظر دلگشای توگر نیست دلگشای تو این نیز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹

 

در مهر ماه زهدم و دینم خراب شدایمان و کفر من همه رود و شراب شد
زهدم منافقی شد و دینم مشعبدیتحقیقها نمایش و آبم سراب شد
ایمان و کفر چون می و آب زلال بودمی آب گشت و آب می صرف ناب شد
دوش از پیاله‌ای که ثریاش بنده بودصافی می درو چو سهیل و شراب شد


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷

 

گر سال عمر من به سر آید روا بوداندی که سال عیش همیشه به جا بود
پایان عاشقی نه پدیدست تا ابدپس سال و ماه و وقت در او از کجا بود
ای وای و حسرتا که اگر عشق یک نفسدر سال و ماه عمر ز جانم جدا بود
ای آمده به طمع وصال نگار خویشنشنیده‌ای که عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵

 

با او دلم به مهر و مودت یگانه بودسیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بودعرش مجید جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان دام مکر خویشآدم میان حلقهٔ آن دام دانه بود
می‌خواست تا نشانهٔ لعنت کند مراکرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسمانامید من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹

 

هر کو به راه عاشقی اندر فنا شودتا رنج وقت او همه اندر بلا شود
آری بدین مقام نیارد کسی رسیدتا همتش بریده ز هر دو سرا شود
راهیست بلعجب که درو چون قدم زنیکمتر منازلش دهن اژدها شود
بی چون و بی چگونه رهی کاندر و قدمگاهی زمین تیره و گاهی سما شود
در منزل نخستین مردم ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶

 

ای من غلام عشق که روزی هزار بارر من نهد ز عشق بتی صد هزار بار
این عشق جوهریست بدانجا که روی دادبر عقل زیرکان بزند راه اختیار
جز عشق و اختیار به میدان نام و ننگنامرد را ز مرد که کردست آشکار
جز درد عشق غمزهٔ معشوق را که کردبر جان عاشقان بتر از زخم ذوالفقار
این درد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸

 

مارا مدار خوار که ما عاشقیم و زاربیمار و دلفگار و جدا مانده از نگار
ما را مگوی سرو که ما رنج دیده‌ایماز گشت آسمان وز آسیب روزگار
زین صعبتر چه باشد زین بیشتر که هستبیماری و غریبی و تیمار و هجر یار
رنج دگر مخواه و برین بر فزون مجویما را بسست اینکه برو آمدست کار
بر ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳

 

تا جایزی همی نشناسی ز لایجوزاندر طریق عشق مسلم نه‌ای هنوز
عاشق نباشد آنکه مر او را خبر بوداز سردی زمستان و ز گرمی تموز
در کوی عشق راست نیابی چو تیر و زهتا پشت چون کمان نکنی روی همچو توز
چون در میان عشق چو شین اندر آمدیچون عین و قاف باش همه ساله پشت قوز
گر مرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴

 

از حل و از حرام گذشتست کام عشقهستی و نیستی ست حلال و حرام عشق
تسبیح و دین و صومعه آمد نظام زهدزنار و کفر و میکده آمد نظام عشق
خالیست راه عشق ز هستی بر آن صفتکز روی حرف پردهٔ عشقست نام عشق
بر نظم عشق مهره فرو باز بهر آنکاز عین و شین و قاف تبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰

 

هر شب نماز شام بود شادیم تمامکاید رسول دوست هلا نزد ما خرام
خورشید هر کسی که شب آید فرو رودخورشید ما برآید هر شب نماز شام
روز فراق رفت و برآمد شب وصالای روز منقطع شو و ای شب علی الدوام
ای دوست تا تو باشی اندوه کی بودتا جان بود به تن تو خداوند و من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳

 

روزی من آخر این دل و جان را خطر کنمگستاخ‌وار بر سر کویش گذر کنم
لبیک عاشقی بزنم در میان کوهوز حال خویش عالمیان را خبر کنم
جامه بدرم از وی و دعوی خون کنمشهری ازین خصومت زیر و زبر کنم
یا تاج وصل بر سر امید برنهمیا مردوار سر به سر دار برکنم


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲

 

ما را میفگنید که ما اوفتاده‌ایمدر کار عشق تن به بلاها نهاده‌ایم
آهستگی مجوی تو از ماورای هوشکاکنون به شغل بی دلی اندر فتاده‌ایم
ما بی‌دلیم و بی‌دل هر چه کند رواستدل را به یادگار به معشوق داده‌ایم
از ما بهر حدیث به آزار چون کشدما مردمان بی دل و بی مکر و ساده‌ایم
خصمان ما اگر در خوبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸

 

ای شوخ دیده اسب جفا بیش زین مکنما را چو چشم خویش نژند و حزین مکن
ای ماه روی بر سر ما هر زمان ز جورچون دور آسمان دگری به گزین مکن
مهری که خود نهاده‌ای آن مهر بر مدارمهری که خود نموده‌ای آن مهر کین مکن
گه چون خدای حاجت ما ز آستان مسازگه چون خلیفه نایب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳

 

جانا اگر چه یار دگر می‌کنی مکناسباب عشق زیر و زبر می‌کنی مکن
گویی دگر کنم مگرم کار به شودحقا که کار خویش بتر می‌کنی مکن
منمای روی خویش بهر ناسزا از آنکخود را بگرد شهر سمر می‌کنی مکن
بر گل ز مشک ناب رقم می‌کشی مکشهر مشک را نقاب قمر می‌کنی مکن
ای سیمتن ز عشق لب چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳

 

گر خسته دل همی نپسندی بیار روتیمار عاشقی ز رهی باز دار رو
گر من گیاه سبزم و تو ابر نوبهارهل تا گیه بجوشد بر من بهار رو
پس گر به رود جیحون غرقه شوم در آبغرقه بمان مرا تو و کشتی مدار رو
ور من به یاد تو شوم از تشنگی هلاکهل تا شوم هلاک تو آبم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴

 

عشق و شراب و یار و خرابات و کافریهر کس که یافت شد ز همه اندهان بری
از راه کج به سوی خرابات راه یافتکفرش همه هدی شد و توحید کافری
بگذاشت آنچه بود هم از هجر و هم ز وصلبرخاست از تصرف و از راه داوری
بیزار شد ز هر چه به جز عشق و باده بودبست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در شکایت روزگار و بی‌وفایی مردم

 

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفازین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفهشد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلقزین عالم نبهره و گردون بی‌وفا
هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحنهر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا
آنکس که گوید از ره معنی کنون همیاندر میان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در نصیحت و ترک تملق از خلق گوید

 

تا کی ز هر کسی ز پی سیم بیم ماوز بیم سیم گشته ندامت ندیم ما
تا هست سیم با ما بیمست یار اوچون سیم رفت از پی او رفت بیم ما
آیند هر دو باهم و هر دو بهم روندگویی برادرند بهم سیم و بیم ما
ای آنکه مفلسیست بلای عظیم توسیمست ویحک اصل بلای عظیم ما
بهتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در مدح قاضی عبدالودود غزنوی

 

آن طبع را که علم و سخاوت شعار نیستاز عالمیش فخر و ز زفتیش عار نیست
جز چشم زخم امت و تعویذ بخل نیستجز رد چرخ و آب کش روزگار نیست
آن دست و آن زبان که درو نیست نفع خلقجز چون زبان سوسن و دست چنار نیست
باشد چو ابر بی‌مطر و بحر بی‌گهرآن را که با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی