گنجور

 
سنایی

چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست

تا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیست

آغاز عشق یک نظرش با حلاوتست

انجامِ عشق جز غم و جز آه سرد نیست

عشق آتشی ست در دل و آبی ست در دو چشم

با هر که عشق جفت است زین هر دو فرد نیست

شهدی‌ست با شرنگ و نشاطی‌ست با تَعَب

داروی دردناک‌ است آن را که درد نیست

آنکس که عشق بازد، جان بازد و جمال

بنمای عاشقی که چو من روش زرد نیست