گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷

 

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یاراگر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
باری به چشم احسان در حال ما نظر کنکز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرتحکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را
من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندمکاسایشی نباشد بی دوستان بقا را
چون تشنه جان سپردم آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۵۰

 

خوش می‌روی به تنها تن‌ها فدای جانتمدهوش می‌گذاری یاران مهربانت
آیینه‌ای طلب کن تا روی خود ببینیوز حسن خود بماند انگشت در دهانت
قصد شکار داری یا اتفاق بستانعزمی درست باید تا می‌کشد عنانت
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کنتا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
رخت سرای عقلم تاراج شوق کردیای دزد آشکارا می‌بینم از نهانت
هر دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۴

 

دیدار یار غایب دانی چه ذوق داردابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجاییپیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسنددفرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما راور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد
هم عارفان عاشق دانند حال مسکینگر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
زهرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸۶

 

بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زددریای آتشینم در دیده موج خون زد
خود کرده بود غارت عشقش حوالی دلبازم به یک شبیخون بر ملک اندرون زد
دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریختگفتار جان فزایش در گوشم ارغنون زد
دیوانگان خود را می‌بست در سلاسلهر جا که عاقلی بود اینجا دم از جنون زد
یا رب دلی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۹۸

 

با کاروان مصری چندین شکر نباشددر لعبتان چینی زین خوبتر نباشد
این دلبری و شوخی از سرو و گل نیایدوین شاهدی و شنگی در ماه و خور نباشد
گفتم به شیرمردی چشم از نظر بدوزمبا تیر چشم خوبان تقوا سپر نباشد
ما را نظر به خیرست از حسن ماه رویانهر کو به شر کند میل او خود بشر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۴

 

گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشدور گویمت که ماهی مه بر زمین نباشد
گر در جهان بگردی و آفاق درنوردیصورت بدین شگرفی در کفر و دین نباشد
لعلست یا لبانت قندست یا دهانتتا در برت نگیرم نیکم یقین نباشد
صورت کنند زیبا بر پرنیان و دیبالیکن بر ابروانش سحر مبین نباشد
زنبور اگر میانش باشد بدین لطیفیحقا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۸۳

 

سرمست اگر درآیی عالم به هم برآیدخاک وجود ما را گرد از عدم برآید
گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتدخلوت نشین جان را آه از حرم برآید
گلدسته امیدی بر جان عاشقان نهتا ره روان غم را خار از قدم برآید
گفتی به کام روزی با تو دمی برآرمآن کام برنیامد ترسم که دم برآید
عاشق بگشتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۸۹

 

باز از شراب دوشین در سر خمار دارموز باغ وصل جانان گل در کنار دارم
سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانیعیبم مکن که در سر سودای یار دارم
ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردممطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم
سیلاب نیستی را سر در وجود من دهکز خاکدان هستی بر دل غبار دارم
شستم به آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۰

 

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهارانکز سنگ گریه (ناله) خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشدداند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشممتا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرتگریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمداز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۵

 

خفته خبر ندارد سر بر کنار جانانکاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریمکاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود داردمی‌باید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوش روتا دامنت نگیرد دست خدای خوانان
من ترک مهر اینان در خود نمی‌شناسمبگذار تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۹۵

 

می‌برزند ز مشرق شمع فلک زبانهای ساقی صبوحی درده می شبانه
عقلم بدزد لختی چند اختیار دانشهوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه
گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کنور تیر طعنه آید جان منش نشانه
گر می به جان دهندت بستان که پیش داناز آب حیات بهتر خاک شرابخانه
آن کوزه بر کفم نه کآب حیات داردهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۳۳

 

ای باد بامدادی خوش می‌روی به شادیپیوند روح کردی پیغام دوست دادی
بر بوستان گذشتی یا در بهشت بودیشاد آمدی و خرم فرخنده بخت بادی
تا من در این سرایم این در ندیده بودمکامروز پیش چشمم در بوستان گشادی
چون گل روند و آیند این دلبران و خوبانتو در برابر من چون سرو بایستادی
ایدون که می‌نماید در روزگار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۹

 

چون است حال بستان ای باد نوبهاریکز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کنمرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری
یا خلوتی برآور یا برقعی فرو هلور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری
هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآردچون بر شکوفه آید باران نوبهاری
عود است زیر دامن یا گل در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۶۳

 

عمری به بوی یاری کردیم انتظاریزآن انتظار ما را نگشود هیچ کاری
از دولت وصالش حاصل نشد مرادیوز محنت فراقش بر دل بماند باری
هر دم غم فراقش بر دل نهاد باریهر لحظه دست هجرش در دل شکست خاری
ای زلف تو کمندی ابروی تو کمانیوی قامت تو سروی وی روی تو بهاری
دانم که فارغی تو از حال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۷۵

 

هر سلطنت که خواهی می‌کن که دلپذیریدر دست خوبرویان دولت بود اسیری
جان باختن به کویت در آرزوی رویتدانسته‌ام ولیکن خونخوار ناگزیری
ملک آن توست و فرمان مملوک را چه درمانگر بی‌گنه بسوزی ور بی خطا بگیری
گر من سخن نگویم در وصف روی و مویتآیینه‌ات بگوید پنهان که بی‌نظیری
آن کاو ندیده باشد گل در میان بستانشاید که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۸۸

 

عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقیوز می چنان نه مستم کز عشق روی ساقی
یا غایة الامانی قلبی لدیک فانیشخصی کما ترانی من غایة اشتیاقی
ای دردمند مفتون بر خد و خال موزونقدر وصالش اکنون دانی که در فراقی
یا سعد کیف صرنا فی بلدة هجرنامن بعد ما سهرنا و الایدی فی العناقی
بعد از عراق جایی خوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۹۵

 

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالیالا بر آن که دارد با دلبری وصالی
دانی کدام دولت در وصف می‌نیایدچشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی
خرم تنی که محبوب از در فرازش آیدچون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی
همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینهبا هم گرفته انسی وز دیگران ملالی
دانی کدام جاهل بر حال ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰۰

 

صاحب نظر نباشد در بند نیک نامیخاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی
ای نقطه سیاهی بالای خط سبزشخوش دانه‌ای ولیکن بس بر کنار دامی
حور از بهشت بیرون ناید تو از کجاییمه بر زمین نباشد تو ماه رخ کدامی
دیگر کسش نبیند در بوستان خرامانگر سرو بوستانت بیند که می‌خرامی
بدر تمام روزی در آفتاب رویتگر بنگرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱۳

 

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانیدودم به سر برآمد زین آتش نهانی
شیراز در نبسته‌ست از کاروان ولیکنما را نمی‌گشایند از قید مهربانی
اشتر که اختیارش در دست خود نباشدمی‌بایدش کشیدن باری به ناتوانی
خون هزار وامق خوردی به دلفریبیدست از هزار عذرا بردی به دلستانی
صورت نگار چینی بی خویشتن بماندگر صورتت ببیند سر تا به سر معانی
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۳۶

 

نشنیده‌ام که ماهی بر سر نهد کلاهییا سرو با جوانان هرگز رود به راهی
سرو بلند بستان با این همه لطافتهر روزش از گریبان سر برنکرد ماهی
گر من سخن نگویم در حسن اعتدالتبالات خود بگوید زین راست‌تر گواهی
روزی چو پادشاهان خواهم که برنشینیتا بشنوی ز هر سو فریاد دادخواهی
با لشکرت چه حاجت رفتن به جنگ دشمنتو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۲۲

 

ذوق شراب انست، وقتی اگر بباشدهر روز بامدادت، ذوقی دگر بباشد
بیخ مداومت را، روزی شجر برویدشاخ مواظبت را، وقتی ثمر بباشد
استاد کیمیا را، بسیار سیم بایددر خاک تیره کردن، تا آنکه زر بباشد
بسیار صبر باید، تا آن طبیب دل رادر کوی دردمندان، روزی گذر بباشد
عالم که عارفان را، گوید نظر بدوزیدگر یار ما ببیند، صاحبنظر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۹

 

ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشدغیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد
در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدمبالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد
رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشدنقش خیال رویش، در هر پسر نباشد
چشم وصال بینان، چشمیست بر هدایتسری که باشد او را، در هر بصر نباش
در خشک و تر بگشتم، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی