گنجور

شعرهای کمال خجندی با وزن «مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)» - صفحهٔ ۳

 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۱

 

ای آتش سودای توأم سوخته چون عود

کس را نه بر آید ز تمنای تو مقصود

خوبان جهان جمله گدایند و تو سلطان

شاهانه زمان جمله ایازند و تو محمود

گفتم که به کامی رسم از وصل تو لیکن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۷

 

باز این دل غمدیده به دام تو در افتاد

بس مرغ همایون که به تیر نظر افتاد

لطفی کن و تیری دگرم سوی دل انداز

کان تیر نخستین که زدی بر جگر افتاد

پرسیدن باران کهن رسم قدیم است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۱

 

بیزارم از آن دل که در درد نباشد

هر دل که بترسد ز بلا مرد نباشد

باران مرا درد من بی سرو پا نیست

دشمن به از آن دوست که همدرد نباشد

گر هست غباری ز دلت پاک فرو شوی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳

 

بیمار ترا کس نتوانست دوا کرد

هم درد تو خوشتر که علاج دل ما کرد

عشاق قلندر صفت از عشق نمیرند

آنکس که بمیرد همه گویند خطا کرد

با پیر من از عشق بکی گفت بپرهیز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۵

 

بی باد تو عشاق دل شاد نیابند

بی بندگی از بند غم آزاد نیابند

دیوانه دلانرا که کشد پای به زنجیر

گر بوی سر زلف تو از باد نیابند

هر تیر که گم گشت به مخجیر ز شیرین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۷

 

جانا به نظر قد تو سرو چمن آمد

شمع رخت آرایش هر انجمن آمد

پیرایه باقوت لیت درج گهر شد

مشاطة گلبرگ رخت یاسمن آمد

بشکست دل پسته خندان ز خجالت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۹

 

جان و لبش از صبح ازل همنفسانند

غافل ز نفسهای چنین هیچ کسانند

گره لب از بی سببی نیست بسی خال

آنجا شکری هست که چندین مگسانند

پروازگه کوی تو دارند تمنا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۷

 

چشم تو که آرام دل خلق جهان برد

سحری است که از سیمبران نقد روان برد

زلف تو که روز سهم در نظر آورد

هوش از سرو آرام و قرار از دل و جان برد

بالای ترا دل بگمان سرو سهی خواند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۸

 

چشم خوشت آندم که سر از خواب برآورد

مستم بوی گوشه محراب برآورد

بنمود سر زلف تورو از طرف بام

از غیرت آن ماه فلک تاب برآورد

گلبرگ رخت شمع لطافت چو برافروخت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۲

 

دل در طلیت روی به صحرای غم آورد

جان بیدهنت رخت بکوی عدم آورد

ما را هوس زلف تو در کوی نو انداخت

حاجی ز پی حلقه قدم در حرم آورد

محروم مران از در خویشم که گدا را

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۹

 

دوشینه ازو کلبه ما شاه نشین بود

غمخانه درویش به از خلد برین بود

هم دولت سلطانی و هم پایه شاهی

در بارگه عشرت ما عیش کمین بود

حاجت بمی و نقل نبده مجلسیانرا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۰

 

دوشینه خیالت همه شب مونس ما بود

تا روز دو دست من و آن زلف دوتا بود

مجلس خوش و دل جمع و مرتب همه اسباب

ازعیش به یاد تو چگویم که چها بود ت

در کلبه ما محنت هر روزه شب دوش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۸

 

رویت به چنین دیده تماشا نتوان کرد

وصل تو بدینه سینه تمنا نتوان کرد

تا دیده نخست از نظرت وام نگیرد

نظارة آن صورت زیبا نتوان کرد

تا همت عالی نشود رهبر خاطر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۹

 

روی تو به جز آینه دیدن که تواند

زلف تو به جز شانه کشیدن که تواند

قند دهنت شربت خاصی که ز لب سخت

دیدن نتوان خاصه چشیدن که تواند

چندانکه نوئی آرزوی جان عزیزان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۶

 

زآن پیش که جان در تتق غیب نهان بود

عکس رخ دلدار در آئینه جان بود

از خواب عدم دیده دل نا شده بیدار

در دیده و دل نقش خیال تو عیان بود

آن دم که نبود از دل و جان هیچ نشانی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۱

 

مائیم دل و دین به تو در باخته ای چند

دور از در تو خانه برانداختهای چند

ای دانه دز فیمت خود دان و میامیز

با مشت کی قدر نو نشناخته ای چند

در آتش و آبند گروهی ز تو چون شمع

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۵

 

ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند

چیدن چه خیالیست که دیدن نگذارند

صد شربت شیرین ز لبت خسته دلانرا

تزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند

گفتم شنود مژده دشنام تو گوشم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۶

 

ما را هوس مسجد و سجاده نباشد

مستی صفت مردم آزاده نباشد

و از ساده دلی پیر ملامتگر ما را

ذوق می رنگین و رخ ساده نباشد

صوفی بقدح گر ندهد دست ارادت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۷

 

من بر سر آن کر بچه کارم همه دانند

در سر هوس روی که دارم همه دانند

رانی چو سگم از در و گونی که بکن عقو

تا حشر من این در نگذارم همه دانند

گر آه من آن سرو نداند که بلند است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۵

 

یک چشم زدن چشم تو بی ناز نباشد

جز فتنه در آن غمزة غماز نباشد

گفتی بهلم کن ستمی با تو اگر رفت

هرگز نکنم آن سنم ار باز نباشد

با هر که نصیبم ز غم و درد فرستی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

[۱] [۲] [۳] [۴] [۵] … [صفحهٔ آخر]