گنجور

 
کمال خجندی
 

ما را هوس مسجد و سجاده نباشد

مستی صفت مردم آزاده نباشد

و از ساده دلی پیر ملامتگر ما را

ذوق می رنگین و رخ ساده نباشد

صوفی بقدح گر ندهد دست ارادت

عارف نبود سالک و بر جاده نباشد

امیر نسبت نتوان کرد به هیچ آدمی او را

بینید که ناگاه پری زاده نباشد

در خانه درویش چه اسباب نشاط است

گره دولت غمهای تو آماده نباشد

زنهار کمال از سرزلفش نکنی باد

تا در قدم او سرت افتاده نباشد