گنجور

 
کمال خجندی
 

ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند

چیدن چه خیالیست که دیدن نگذارند

صد شربت شیرین ز لبت خسته دلانرا

نزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند

گفتم شنود مژده دشنام تو گوشم

آن نیز شنیدم که شنیدن نگذارند

زلف تو چه امکان کشیدن که رقیبان

سر در قدمت نیز کشیدن نگذارند

بخشای بر آن مرغ که خونش گه بسمل

بر خاک بریزند وطپیدن نگذارند

دل شد ز تو صد پاره و فریاد که این قوم

نعره زدن و جامه دریدن نگذارند

مگریز کمال از سر زلفش که درین دام

مرغی که در افتاد پریدن نگذارند