گنجور

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در مدح شاه شیخ ابواسحق

 

ای دوش چرخ غاشیه گردان جاه توخورشید در حمایت پر کلاه تو
شاه جهان سکندر ثانی جمال دینای برتر از شهان جهان دستگاه تو
تا چشم دشمنان شود از بیم او سفیدسر بر فراخت پرچم گیسو سیاه تو
در دعوی سعادت دنیا و آخرتنزدیک عقل داد و کرم بس گواه تو
در معرضی که جیش تو بر خصم چیره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - در تعریف عمارت شاه شیخ ابواسحق

 

ای کاخ روح‌پرور و ای قصر دلگشایچون روضه دلفریبی و چون خلد جانفزای
هم شمسهٔ تو غیرت خورشید نوربخشهم برگهٔ تو خجلت جام جهان نمای
فرخنده درگه تو شهانراست سجده‌گاهعالی جناب تو ملکانراست بوسه جای
در کنه وصف تو نرسد عقل دور بینبر قدر بام تو نرود وهم دور پای
زان سایهٔ همای همایون نهاده‌اندکز سایهٔ تو می‌طلبد فرخی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲ - در عبرت از عاقبت کار شاه شیخ ابواسحاق

 

سلطان تاج بخش جهاندار امیر شیخکاوازهٔ سعادت جودش جهان گرفت
شاهی چو کیقباد و چو افراسیاب گردکشور چو شاه سنجر و شاه اردوان گرفت
پشتی دین به قوت تدبیر پیر کردروی زمین به بازوی بخت جوان گرفت
در عیش ساز و عادت خسرو بنا نهاددر رسم و عدل شیوهٔ نوشیروان گرفت
ایوان و قصر و جنت و فردوس برفراشتدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۵ - ایضا در مدح همو

 

صاحبقران و صاحب دیوان عمید ملکای آنکه هرچه کرد ضمیرت صواب کرد
ای خواجه ای که نافذ تقدیر در ازلذات ترا ز جمله جهان احتساب کرد
وی سروری که هر نفس از خاک درگهتگردون هزار فتح و ظفر فتح باب کرد
هرکو نهاد گردن طاعت به امر تونامش زمانه خسرو مالک رقاب کرد
وانکو چو آستانه مقیم درت نشدسیلاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶ - در شکایت از قرض گوید

 

مردم به عیش و شادی و من در بلای قرضهریک به کار و باری و من مبتلای قرض
قرض خدا و قرض خلایق به گردنمآیا ادای فرض کنم یا ادای قرض
خرجم فزون ز غایت و قرضم برون ز حدفکر از برای خرج کنم یا برای قرض
از هیچ خط نتابم غیر از سجل دینوز هیچکس ننالم غیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۲ - در مدح سلطان اویس جلایری

 

ساقی بیار باده و پر کن به یاد عیددر ده که هم به باده توان داد، داد عید
بنمود عید چهره و اندر رسید بازخرم وصال دلبر و خوش بامداد عید
تشریف داد و باز اساس طرب نهادای صد هزار رحمت حق بر نهاد عید
در بزم پادشاه جهان باده نوش کنوانگه به گوش جان بشنو نوش باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی