گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

از آن می خوردن عشقست دایم کار من هر شبکه بی من در خراباتست دایم یار من هر شب
بتم را عیش و قلاشیست بی من کار هر روزیخروش و ناله و زاریست بی او کار من هر شب
من آن رهبان خود نامم من آن قلاش خود کاممکه دستوری بود ابلیس را کردار من هر شب
برهنه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶

 

نگارینا دلم بردی خدایم بر تو داور بادبه دست هجر بسپردی خدایم بر تو داور باد
وفاهایی که من کردم مکافاتش جفا آمدبتا بس ناجوانمردی خدایم بر تو داور باد
به تو من زان سپردم دل نگارا تا مرا باشیچو دل بردی و جان بردی خدایم بر تو داور باد
زدی اندر دل و جانم ز عشقت آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴

 

مرا عشق نگارینم چو آتش در جگر بنددبه مژگان در همی دانم مرا عقد درر بندد
بیاید هر شبی هجران به بالینم فرو کوبدبدان آید همی هر شب که چشمم بر سهر بندد
به یارم گفت وی را من که خواب من نبد ای جانیقین دانم که گر گویم به رغم من تبر بندد
سحرگه صعب‌تر باشد مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵

 

کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خنددکه جز بی معنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد
وگر نو کیسهٔ عشق تو از شوخی به دست آریقباها کز تو در پوشد کمرها کز تو در بندد
ز عمر و صبر و دین ببرید آنکو بست بر تو دلز جاه و مال و جان بگسست هر کو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳

 

زهی مه رخ زهی زیبا بنامیزد بنامیزدزهی خوشخو زهی والا بنامیزد بنامیزد
غبار نعل اسب تو به دیده درکشد حورازهی سیرت زهی آسا بنامیزد بنامیزد
ز شرم روی و دندانت خجل پروین و مه هر شبزهی زهره زهی جوزا بنامیزد بنامیزد
ز خجلت سرو قدت را همی گوید پس از سجدهزهی قامت زهی بالا بنامیزد بنامیزد
من از عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴

 

زهی چابک زهی شیرین بنامیزد بنامیزدزهی خسرو زهی شیرین بنامیزد بنامیزد
میان مجلس عشرت ز گم گویی و خوشخوییزهی سوسن زهی نسرین بنامیزد بنامیزد
میان مردمان اندر ز خوش خویی و دلجوییزهی زهره زهی پروین بنامیزد بنامیزد
دو قبضه جان همی باشد به غمزه ناوک مژگانتزهی ناوک زهی زوبین بنامیزد بنامیزد
خرد زان صورت و سیرت همی عاجز فروماندزهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶

 

دگر گردی روا باشد دلم غمگین چرا باشدجهان پر خوبرویانند آن کن کت روا باشد
ترا گر من بوم شاید وگر نه هم روا باشدترا چون من فراوانند مرا چون تو کجا باشد
جفاهای تو نزد من مکافاتش به جا باشدولیکن آن کند هر کس که از اصلش سزا باشد
نگویند ای مسلمانان هرانکو مبتلا باشدنباشد مبتلا الا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶

 

دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانشهزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش
پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینشزره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش
به یک دم می‌کند زنده چو عیسی مرده را زان لبدم عیسی ست پنداری میان لعل و مرجانش
حلاوت از شکر کم شد چو قیمت آورد نوششازین دو چشم گریانم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸

 

الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوششراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش
سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس راچو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش
همی بوییم هر ساعت همی نوشیم هر لحظهگل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوش
گهی از دست تو گیریم چون آتش می صافیگهی در وصف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸

 

دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادمبه دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم
چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی‌دیدمهمه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم
کجا اصلی بود کاری که من سازم به قراییکه از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم
مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشیکجا سودم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷

 

الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستمکه من دل را دگرباره به دام عشق بربستم
مرا فصل بهار نو به روی آورد کار نودلم بربود یار نو بشد کار من از دستم
اگر چه دل به نادانی به او دادم به آسانیندارم ز آن پشیمانی که با او مهر پیوستم
چو روی خوب او دیدم ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹

 

ترا دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتمتو دانی با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم
اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارمگرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم
ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبازهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم
به چهره اصل ایمانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶

 

چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشمکه آنگه خوش بود با من که من بی‌خویشتن باشم
من آنگه خود کسی باشم که در میدان حکم اونه دل باشم نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم
چه جای سرکشی باشد ز حکم او که در رویشچو شمع آنگاه خوش باشم که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷

 

فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشمجدا گردید یار از من جدا از یار چون باشم
به چشم ار نیستم گنج عقیق و لولو و گوهرعقیق‌افشان و گوهربیز و لولوبار چون باشم
کسی کوبست خواب من در آب افگند پنداریچو خوابم شد تبه در آب جز بیدار چون باشم
بت من هست دلداری و زود آزار و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱

 

دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانمگهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم
به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندمبه رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از مننبردست ای عجب هرگز جزین یکبار فرمانم
شفیع آرم که را دیگر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳

 

دلبرا ما دل به چنگال بلا بسپرده‌ایمرحم کن بر ما که بس جان خسته و دل مرده‌ایم
ای بسا شب کز برای دیدن دیدار تواز سر کوی تو بر سر سنگ و سیلی خورده‌ایم
بندگی کردیم و دیدیم از تو ما پاداش خویشزرد رخساریم و از جورت به جان آزرده‌ایم
ما عجب خواریم در چشم تو ای یار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱

 

سنایی را یکی برهان ز ننگ و نام جان ای جانز عشق دانهٔ دو جهان میان دام جان ای جان
مکن در قبهٔ زنگار اوصاف حروف او راچو عشق عافیت پخته چو کارم خام جان ای جان
به قهر از دست او بستان حروف کلک صورت رابه لطف از لوح او بستر تمامی نام جان ای جان
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲

 

مرا عشقت بنامیزد بدانسان پرورید ای جانکه با یاد تو در دوزخ توانم آرمید ای جان
نترسم زاتشین مفرش که با عشق تو ای مهوشمرا صد بار دید آتش که روی اندر کشید ای جان
ز عشقت شکر دارم من که لاغر کردم از وی تنکه دی زان لاغری دشمن مرا با تو ندید ای جان
نبردی دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳

 

تماشا را یکی بخرام در بستان جان ای جانببین در زیر پای خویش جان افشان جان ای جان
نخواهد جان دگر جانی اگر صد جان برافشاندکه بس باشد قبول تو بقای جان جان ای جان
ترا یارست بس در جان ز بهر آنکه نشناسدز خوبان جز تو در عالم همی درمان جان ای جان
ز بهر چشم خوب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱

 

ایا معمار دین اول دل و دین را عمارت کنپس آنگه خیز و رندان را سحرگاهی زیارت کن
خرابات ای خراباتی به عین عقل چون دیدینهان از گوشه‌ای ما را به عین سر اشارت کن
بکش خط بر همه عالم ز بهر رند میخانهزیارت رند حضرت را برو مسح و طهارت کن
جهان کفر و ایمان را ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷

 

زهی سروی که از شرمت همه خوبان سرافگندهچرا تابی سر زلفین چرا سوزی دل بنده
عقیقین آن دو لب داری به زیرش گور من کندهمرا هر روز بی‌جرمی به گور اندر کنی زنده
تن من چون خیالی شد بسان زیر نالندهکنار من چون جیحون شد دو چشمم ابر بارنده
یکی حاجت به تو دارم ایا حاجت پذیرندهنتابی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰

 

اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستیمرا بر دل درین عالم همه دشخوار خوارستی
ار این ناسازگار ایام با من سازگارستیسرو کارم همیشه با می و ورد و قمارستی
اگر نه محنت این نامساعد روزگارستیمرا با زهد و قرایی و مستوری چکارستی
اگر در پارسایی خود مرا او را دوستارستیسنایی را به ماه نو نسیم نوبهارستی
هرانکو در دلست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸

 

زهی پیمان شکن دلبر نکوپیمان به سر بردیمرا بستی و رخت دل سوی یار دگر بردی
کشیدی در میان کار خلقی را به طراریپس آنگه از میان خود را به چالاکی بدر بردی
دلی کز من به صد جان و به صد دستان نبردندیبه چشم مست عالمسوز حیلت گر بدر بردی
همین بد با سنایی عهد و پیمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵

 

نگویی تا به گلبن بر چه غلغل دارد آن قمریکه چندان لحن می‌سازد همی نالد ز کم صبری
به لحن اندر همی گوید که سبحانا نگارندهکه بنگارد چنان رویی بدان خوبی و خوش چهری
مسیحادم و موسی کف سلیمان طبع و یوسف رخمحمد دین و آدم رای و خو کرده به بی‌مهری
به روز آرایش مکتب شبانگه زینت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱

 

الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامیکه پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی
کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستمز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی
نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرمکه از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی
همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی