گنجور

 
سنایی

تماشا را یکی بخرام در بستان جان، ای جان!

ببین در زیر پای خویش جان‌افشان جان، ای جان!

نخواهد جان دگر جانی اگر صد جان برافشاند

که بس باشد قبول تو بقای جان جان ای جان

تو را یارست بس در جان ز بهر آن که نشناسد

ز خوبان جز تو در عالم، همی درمان جان، ای جان

ز بهر چشم خوب تو برای دفع چشم بد

کمال عافیت باشد همه قربان جان، ای جان!

از آن تا در دل و دیده گهر جز عشق تو نبود

برون روید گهر هر دم ز بحر و کان جان، ای جان!

همه عالم چو حرف «ن» از آن در خدمتت مانده

که از کل نکورویان تویی خاص آن جان، ای جان!

ز بهر سرخ‌رویی جان چه باشد گر به یک غمزه

ز خوبان جان براندایی تو در میدان جان، ای جان!

به نور روی توست اکنون همه توحید عقل من

به کفر زلف توست اکنون همه ایمان جان، ای جان!

سنایی‌وار در عالم ز بهر آبروی خود

سنایی خاک پای توست، سر دیوان جان، ای جان!

 
 
غزل – کتابخانه و آموزش شعر فارسی
شمارهٔ ۲۹۴ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم