گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۲

 

چنان عشقش پریشان کرد ما راکه دیگر جمع نتوان کرد ما را
سپاه صبر ما بشکست چون اوبه غمزه تیر باران کرد ما را
حدیث عاشقی با او بگفتیمبخندید او و گریان کرد ما را
چو بر بط برکناری خفته بودیمبزد چنگی و نالان کرد ما را
لب چون غنچه را بلبل نوا کردچو گل بشکفت و خندان کرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۲

 

دلم بربود دوش آن نرگس مستاگر دستم نگیری رفتم از دست
چه نیکو هر دو با هم اوفتادنددلم با چشمت، این دیوانه آن مست
نمی‌دانم دهانت هست یا نیستنمی‌دانم میانت نیست یا هست
تویی آن بی‌دهانی کو سخن گفتتویی آن بی‌میانی کو کمر بست
بجانم بندهٔ آزاده‌ای کوگرفتار تو شد وز خویشتن رست
دگر با سیف فرغانی نیایددلی کز وی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۲۵

 

زهی با لعل میگونت شکر هیچخهی با روی پر نورت قمر هیچ
عزیزش کن به دندان گر بیفتدملاقاتی لبت را با شکر هیچ
عرق بر عارض تو آب بر آبحدیثم در دهانت هیچ در هیچ
ز وصف آن دهان من در شگفتمکه مردم چون سخن گویند بر هیچ
من از عشق تو افتاده بدین حالنمی‌پرسی ز حال من خبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۲۶

 

حق که این روی دلستان به تو دادپادشاهی نیکوان به تو داد
در جهان هر چه می‌خوهی می‌کنکه جهان آفرین جهان به تو داد
در جهان نیکوان بسی بودندبنده خود را از آن میان به تو داد
دل گم گشته باز می‌جستمچشم و ابروی تو نشان به تو داد
مرغ مرده است دل که صید تو نیستبه تو زنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۳۱

 

کسی کو همچو تو جانان ندارداگر چه زنده باشد جان ندارد
گل وصلت نبوید گر چو غنچهدلی پر خون لبی خندان ندارد
شده چون تو توانگر را خریدارفقیری کز گدایی نان ندارد
نخواهم بی تو ملک هر دو عالمکه بی تو هر دو عالم آن ندارد
غم ما خور دمی کآنجا که ماییمولایت غیر تو سلطان ندارد
تویی غمخوار درویشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۳۵

 

نگار من چو اندر من نظر کردهمه احوال من بر من دگر کرد
به پرسش درد جانم را دوا دادبه خنده زهر عیشم را شکر کرد
ز راه دیده ناگه در درونمدرآمد نور و ظلمت را به در کرد
به شب چون خانه گشتم روشن از شمعکه چون خورشیدم از روزن نظر کرد
زهر وصفی که بود او را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۴۸

 

حدیث عشق در گفتن نیایدچنین در هیچ در سفتن نیاید
ز زید و عمرو مشنو کاین حکایتچو واو عمرو در گفتن نیاید
جمال عشق خواهی جان فدا کنکه هرگز کار جان از تن نیاید
شعاع روی او را پرده برگیرکه آن خورشید در روزن نیاید
از آن مردان شیرافگن طلب عشقکزین مردان همچون زن نیاید
ز زر انگشتری سازند و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۷۰

 

تنی داری بسان خرمن گلعرق از وی روان چون روغن گل
صبا از رشک اندام چو آبتفگنده آتش اندر خرمن گل
چمن از خجلت روی چو ماهتشکسته چون بنفشه گردن گل
گر از رویت بهار آگاه باشدپشیمان گردد از آوردن گل
به سیل تیره ابر نوبهاریبریزد آب روی روشن گل
غم تو در گریبان دل منچو خار آویخته در دامن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۷۱

 

چو بیند روی تو ای نازنین گلکند بر تو هزاران آفرین گل
تو با این حسن اگر در گلشن آیینهد پیش رخت رو بر زمین گل
اگر بلبل کند ذکر تو در باغز نامت نقش گیرد چون نگین گل
چو از ذکر لبت شیرین کند کامشود در حلق زنبور انگبین گل
گلی تو از گریبان تا به دامنبهر جانب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۷۲

 

چو روی تو گل رنگین ندیدمتو را چون گل وفا آیین ندیدم
من اندر مرکز رخسار خوبانچو خالت نقطهٔ مشکین ندیدم
ندیدم چون تو کس یا کس چو تو نیستز مشغولی به مه پروین ندیدم
چو تو ای بت رخت را سجده کردهبت سنگین دل سیمین ندیدم
برآرم نعرهٔ عشقت چو فرهادکه چون تو خسرو شیرین ندیدم
چو تو در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۹۳

 

به رنگ خود نیم زان رو وز آن موکه گل را رنگ بخشد مشک را بو
دو چشمم خیره شد دروی ندانمنگارستان فردوس است یا رو
ندارد هیچ خوبی فر آن ماهندارد پر طاوسان پرستو
دهان چون پسته و پسته پر از قندلبان چون شکر و شکر سخن‌گو
عجب گر ملک روم و چین نگیردنگار ترک رو با خال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۱۷

 

الا ای شمع دل را روشناییکه جانم با تو دارد آشنایی
چو دل پیوست با تو گو همی‌باشمیان جان و تن رسم جدایی
گرفتار تو زآن گشتم که روزیبه تو از خویشتن یابم رهایی
دلم در زلف تو بهر رخ تستکه مطلوب است در شب روشنایی
منم درویش همچون تو توانگرکه سلطان می‌کند از تو گدایی
مرا دی نرگس مست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۶

 

بیا بلبل که وقت گفتن تستچو گل دیدی، گه آشفتن تست
به عشق روی گل قولی همی گویکزین پس راستی در گفتن تست
مرا بلبل به صد دستان قدسیجوابی داد کاین صنعت فن تست
من اندر وصف گل درها بسفتمکنون هنگام گوهر سفتن تست
به وصف حسن جانان چند بیتیبگو آخر نه وقت خفتن تست
حدیث شاعران مغشوش و حشوستچنین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۱۳

 

چه خواهد کرد با شاهان ندانمکه با چون من گدایی عشقت این کرد
از اول مهربانی کرد و آنگاهچو با او مهر ورزیدیم کین کرد
گدایی بر سر کویت نشستهبه رفتن آسمانها را زمین کرد
چو اسبان کرهٔ تند فلک راسر اندر زیر پای آورد و زین کرد
ز ما هرگز نیاید کار ایشانچنان مردان توانند این چنین کرد
نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۴۸

 

منم یارا بدین سان اوفتادهدلم را سوز در جان اوفتاده
غم چندین پریشان حال امروزدرین طبع پریشان اوفتاده
چو بسته زیر پای پیل ملکیبه دست این عوانان اوفتاده
نهاده دین به یک سو و زهر سوچو کافر در مسلمان اوفتاده
ببین در نان خلق این کژدمان راچو اندر گوشت کرمان اوفتاده
عوانان اندرو گویی سگانندبه سال قحط در نان اوفتاده
همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹

 

چنان عشقش پریشان کرد ما را
که دیگر جمع نتوان کرد ما را
سپاه صبر ما بشکست چون او
بغمزه تیر باران کرد ما را
حدیث عاشقی با او بگفتیم
بخندید او و گریان کرد ما را
چو بربط برکناری خفته بودیم
بزد چنگی و نالان کرد ما را
لب چون غنچه را بلبل نوا کرد
چو گل بشکفت و خندان کرد ما را
بشمشیری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷

 

دلم بربود دوش آن نرگس مست
اگر دستم نگیری رفتم از دست
چه نیکو هر دو با هم اوفتادند
دلم با چشمت این دیوانه آن مست
نمی دانم دهانت هست یا نیست
نمی دانم میانت نیست یا هست
تویی آن بی دهانی کو سخن گفت
تویی آن بی میانی کو کمر بست
بجانم بنده آزاده یی کو
گرفتار تو شد وز خویشتن رست
دگر با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰

 

تو آن شاهی که سلطانت غلامست
زشاهان جز ترا خدمت حرامست
تو داری ملک وبر سلطان خراجست
توداری حسن وز خورشید نامست
بپیش آفتاب روی تو ماه
اگر چه بدر باشد ناتمامست
بشب استاره اندر شبهه افتد
که روی تو کدام ومه کدامست
ملاحت را بسی اسرار مضمر
در آن صورت چو معنی در کلامست
حلاوت در لب لعل تو دایم
چو شین درشهد وسین اندر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴

 

ترا من دوست دارم تا جهان هست
همه نام تو گویم تا زبان هست
اثر گر باز گیرد عشقت از خلق
سراسر نیست گردد در جهان هست
ترا خاطر سوی مانی و ما را
سوی تو میل خاطر همچنان هست
بکوشش وصل تو دریافت نتوان
ولیکن من بکوشم تا توان هست
بود بر آتش دل دیگ سودا
مرا تا گوشتی بر استخوان هست
چو من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸

 

مرا تا دل شد اندر کار رویت
بصد شادی شدم غمخوار رویت
مرا گر دست گیری جای آنست
که حیران مانده ام در کار رویت
برد ارزان مکن نرخ دل و جان
بحسن ار تیز شد بازار رویت
بهر دم صورتی در خاطر آید
مرا از لفظ معنی دار رویت
اگر تو پرده برداری از آن روی
نگنجد در جهان انوار رویت
وگر نه زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹

 

بهشت روح شد گلزار رویت
امید عاشقان دیدار رویت
ندانستم که لطف صنع ایزد
بحسن اینجا رساند کار رویت
زمین را ذرها خورشید گردد
اگر بروی فتد انوار رویت
لبانت شکر مصر جمالت
زبانت بلبل گلزار رویت
گل سوری چو خار اندر گلستان
بها ناورد در بازار رویت
بدیدم از درست ماه بیش است
عیار حسن در دینار رویت
مه نو کومدد دارد ز خورشید
نگردد بدر بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱

 

زهی بالعل میگونت شکر هیچ
خهی با روی پر نورت قمر هیچ
عزیزش کن بدندان گر بیفتد
ملاقاتی لبت رابا شکر هیچ
دلم رادر نظر آمد دهانت
عجب چون آمد او را در نظر هیچ
عرق بر عارض تو آب برآب
حدیثم در دهانت هیچ در هیچ
ز وصف آن دهان من در شگفتم
که مردم چون سخن گویند برهیچ
من ازعشق تو افتاده بدین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲

 

زهی بالعل تو شهد و شکر هیچ
خهی با روی تو شمس وقمر هیچ
لبم را بر لبت نه تا ببینم
که بااو نسبتی دارد شکر هیچ
دهانت دیدم وآن گشت باطل
که می گفتم نیاید درنظر هیچ
وزین معنی عجب دارم که چون من
جهانی دل نهادستند بر هیچ
زدندان تو نیز اندر شگفتم
که چندین در نهان چونست در هیچ
درین مدت که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶

 

زکوی دوست بادی بر من افتاد
چه بادست این که رحمتها بروباد
بمن آورد از آن دلبر پیامی
چنان شیرین که شوری در من افتاد
بدو گفتم اگر آنجا روی باز
دل غمگین ما را شادکن شاد
بگویش بی تو او را نیم جانیست
وگر در دست بودی می فرستاد
دل چون مومش از مهرت جدا نیست
چو نقش از خاتم و جوهر ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷

 

مرا در دل غم جان می نگنجد
درو جز عشق جانان می نگنجد
چنان پر شد دلم از شادی عشق
که اندر وی غم جان می نگنجد
نگارا عشق تو زآن عقل من برد
که در ملکی دوسلطان می نگنجد
غم تو گردن هستیم بشکست
دو سر در یک گریبان می نگنجد
دل عاشق زشادی بی نصیب است
فرح در بیت احزان می نگنجد
درون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی