گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲

 

بگوئید ای رفیقان ساربان راکه امشب باز دارد کاروان را
چو گل بیرون شد از بستان چه حاصلزغلغل بلبل فریاد خوان را
اگر زین پیش جان میپروریدمکنون بدرود خواهم کرد جان را
بدار ای ساربان محمل که از دورببینم آن مه نامهربان را
دمی بر چشمهٔ چشمم فرود آیکنون فرصت شمار آب روان را
گر آن جان جهان را باز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴

 

مسیح روح را مریم حجابستبهشت وصل را آدم حجابست
دلا در عاشقی محرم چه جوئیکه پیش عاشقان محرم حجابست
برو خود همدم خود باش اگر چهبرصاحبدلان همدم حجابست
مکش جعدش که پیش روی جانانشکنج طره پرخم حجابست
ز هستی در گذر زیرا که در عشقنه هستی شور و مستی هم حجابست
اگر دم در کشی عیسی وقتیکه در راه مسیحا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵

 

دلا جان در ره جانان حجابستغم دل در جهان جان حجابست
اگر داری سری بگذر ز سامانکه در این ره سر و سامان حجابست
ز هستی هر چه در چشم تو آیدقلم در نقش آن کش کان حجابست
زلال از مشرب جان نوش چون خضرکه آب چشمهٔ حیوان حجابست
عصا بفکن که موسی را درین راهچو نیکو بنگری ثعبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶

 

رخش با آب و آتش در نقابستلبش با آتش اندر عین آبست
شکنج طره‌اش برچهره گوئیکه از شب سایبان برآفتابست
لب شیرین او یا جان شیرینخط مشکین او یا مشگ نابست
عقیقش کاتش اوآب لعلستعذارش کاب او آتش نقابست
شکردر اهتمام پر طوطیستقمر در سایهٔ پر غرابست
ز چشمش فتنه بیدارست و چشمشچو بختم روز و شب در عین خوابست
عقیق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸

 

هنوزت نرگس اندر عین خوابستهنوزت سنبل اندر پیچ و تابست
هنوزت آب درآتش نهانستهنوزت آتش اندر عین آبست
هنوزت خال هندو بت پرستستهنوزت چشم جادو مست خوابست
هنوزت سنبل مشگین سمن‌ساستهنوزت برگ گل سنبل نقابست
هنوزت ماه در عقر مقیمستهنوزت عقرب اندر اضطرابست
هنوزت گرد گل گرد عبیرستهنوزت لاله در مشگین حجابست
هنوزت بر مه از شب سایبانستهنوزت برگل از سنبل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴

 

خطی کز تیره شب برخور نوشتستچه خطست آن که بس در خور نوشتست
اگر چه در خورست آن خط ولیکنخطا کردست کان برخور نوشست
خطا گفتم مگر سلطان حسنشبراتی بر شه خاور نوشتست
و گر نی اجری خیل حبش راخراج روم بر قیصر نوشتست
و یا توقیع ملک دلبری رامثالی بر مه از عنبر نوشتست
بشیرینی بتم بستست گوئیبدان افسون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰

 

چو از برگ گلش سنبل دمیدستز حسرت در چمن گل پژمریدست
به عشوه توبهٔ شهری شکستستبه غمزه پردهٔ خلقی دریدست
ز روبه بازی چشم چو آهوشدلم چون آهوی وحشی رمیدست
چه رویست آنکه در اوصاف حسنشکمال قدرت بیچون پدیدست
چو نقاش ازل نقش تومی‌بستز کلکش نقطه ئی بر گل چکیدست
تو گوئی در کنارت مادر دهربشیر بیوفائی پروریدست
ز گلزار جنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰

 

ترا با ما اگر صلحست جنگستنمی دانم دگر بار این چه ینگست
به نقلی زان دهان کامم برآورنه آخر پسته در بازار تنگست
چرا این قامت همچون کمانمز چشم افکنده‌ئی گوئی خدنگست
ز اشکم سنگ می‌گردد ولیکننمی‌گردد دلت یا رب چه سنگست
بده ساقی که آن آئینه جانکند روشن شراب همچو زنگست
بدار ای مدعی از دامنم چنگترا باری عنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲

 

رخت خورشید را یات جمالستخطت تفسیر آیات کمالست
هلال ارزانکه هر مه بدر گرددچرا پیوسته ابرویت هلالست
خیالت بسکه می‌آید بچشمماگر خوابم بچشم آید خیالست
چو داند حال او کز تشنگی مردکسی کو برلب آب زلالست
بگو ای باغبان با باد شبگیرکه بلبل در قفس بی پر و بالست
نسیم نافه یا بوی عبیرستشمیم روضه یا باد شمالست
مقیم ار بنگری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰

 

سحرگه ماه عقرب زلف من مستدرآمد همچو شمعی شمع در دست
دو پیکر عقربش را زهره در برجکمانکش جادوش را تیر در شست
شبش مه منزل و ماهش قصب پوشسهی سروش بلند و سنبلش پست
بلالش خازن فردوس جاویدهلالش حاجب خورشید پیوست
نقاب عنبری از چهره بگشودطناب چنبری بر مشتری بست
به فندق ضیمرانرا تاب در دادبعشوه گوشهٔ بادام بشکست
سرشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵

 

دلم با مردم چشمت چنانستکه پنداری که خونشان در میانست
خطت سرنامهٔ عنوان حسنسترخت گلدستهٔ بستان جانست
شبت مه پوش و ماهت شب نقابستگلت خود روی و رویت گلستانست
گلستان رخت در دلستانیبهشتی بر سر سرو روانست
چرا خورشید روز افروز رویتنهان در چین شبگون سایبانست
کمان داران چشم دلکشت راخدنک غمزه دایم در کمانست
بساز آخر زمانی با ضعیفانکه حسنت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶

 

مرا یاقوت او قوت روانستولی اشکم چو یاقوت روانست
رخش ماهست یا خورشید شب پوشخطش طوطیست یا هندوستانست
صبا از طره‌اش عنبر نسیمستنسیم از سنبلش عنبر فشانست
میانش یکسر مو در میان نیستولیکن یک سر مویش دهانست
شنیدم کان صنم با ما چنان نیستولیکن چون نظر کردم چنانست
ز چشمش چشم پوشش چون توان داشتکه یکچندست کوهم ناتوانست
بیا آن آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳

 

ز زلفش نافهٔ تاتار تاریستکه هر تار از سر زلفش تتاریست
ز شامش صد شکن بر زنگبارستولی هر چین ز شامش زنگباریست
از آن دردانه تا من بر کنارمکنارم روز و شب دریا کناریست
مروساقی که بی آن لعل میگونقدح نوشیدنم امشب خماریست
کسی کز خاک کوی دوست ببریدبرو زو در گذر کو خاکساریست
رسن بازی کنم با سنبلت لیکپریشانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹

 

نشان بی نشانان بی نشانیستزبان بی زبانان بی زبانیست
دوای دردمندان دردمندیستسزای مهربانان مهربانیست
ورای پاسبانی پادشاهیستبجای پادشاهی پاسبانیست
چو جانان سرگران باشد بپایشسبک جان در نیفشاندن گرانیست
خوش آن آهوی شیرافکن که دایمتوانائی او در ناتوانیست
مگر پیروزهٔ خط تو خضرستکه لعلت عین آب زندگانیست
بلی صورت بود عنوان معنینه اینصورت که سر تا سر معانیست
سحر فریاد شب خیزان درین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸

 

ز کفر زلفت ایمان می‌توان یافتز لعلت آب حیوان می‌توان یافت
قدت را رشک طوبی می‌توان گفترخت را باغ رضوان می‌توان یافت
ز نقشت صورت جان می‌توان بستز لعلت جوهر جان می‌توان یافت
بگاه جلوه برطرف گلستانترا سرو خرامان می‌توان یافت
در آن مجمع که خلوتگاه خوبیستترا شمع شبستان می‌توان یافت
بزیر سایهٔ زلف سیاهتبشب خورشید رخشان می‌توان یافت
ز زلفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳

 

میانش موئی و شیرین دهان هیچازین موئی می بینم وز آن هیچ
دهانش گوئی از تنگی که هیچستبدان تنگی ندیدم در جهان هیچ
میانش یک سر مویست و گوئیندارد یک سر مو در میان هیچ
دهانش بی گمان همچون دلم تنگمیانش بی سخن همچون دهان هیچ
بجز وصف دهان نیست هستشنمی‌آید حدیثم بر زبان هیچ
میانش چون تنم در بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷

 

دل من زحمت جان برنتابدکه در ملکی دو سلطان برنتابد
گرش همچون سگان کو برانندعنان از کوی جانان برنتابد
کجا در خلوت وصلش بود بارکسی کو بار هجران برنتابد
سری کز سر عشقش نیست خالییقین میدان که سامان برنتابد
نگارا تکیه برحسن وجوانیمکن چندین که چندان برنتابد
دلا در باز جان در پای جانانکه عاشق زحمت جان برنتابد
چو خواجو در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱

 

کسی کو دل بر جانان ندارددلی دارد ولیکن جان ندارد
هر آنکو با سر زلف سیاهشسری دارد سر و سامان ندارد
ز غرقاب غمش کی جان توان بردکه دریا نیست کان پایان ندارد
بهر موئی دلی دارد ولیکنز چندین دل غمی چندان ندارد
قمر گفتم چو رویش دلفروزستولیکن چون بدیدم آن ندارد
نسیم باغ جنت چون عذارشگلی در روضهٔ رضوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵

 

همه گنج جهان ماری نیرزدگل بستان اوخاری نیرزد
به بازاری که نقد جان روانسترخی چون زر بدیناری نیرزد
اگر صوفی می صافی ننوشدبخاک پای خماری نیرزد
مرا گر زور و زر داری میازارکه زور و زر به آزاری نیرزد
خروش چنگ و نای و نغمه زیربه آه و نالهٔ زاری نیرزد
منه دل برگل باغ زمانهکه گلزارش به گلزاری نیرزد
فلک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲

 

عجب دارم گر او حالم نداندکه مشک و بی زری پنهان نماند
یقینم کان صنم بر ناتواناناگر رحمت نماید می‌تواند
دلم ندهد که ندهم دل بدستشگرم او دل دهد ور جان ستاند
بفرهاد ار رسد پیغام شیرینز شادی جان شیرین برفشاند
اگر دهقان چنان سروی بیابدبجای چشمه بر چشمش نشاند
سرشکم می‌دود بر چهرهٔ زردتو پنداری که خونش می‌دواند
نمی‌بینم کسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳

 

حدیث جان به جز جانان نداندکه جز جانان کسی در جان نداند
مرا با درد خود بگذار و بگذرکه کس درد مرا درمان نداند
روا باشد که دور از حضرت شاهبمیرد بنده و سلطان نداند
اگر بلبل برون آید ز بستانز سرمستی ره بستان نداند
ز رخ دور افکن آن زلف سیه راکه هندو قدر ترکستان نداند
بگردان ساغر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲

 

گل اندامی که گلگون می‌دواندبدان نازک تنی چون می‌دواند
بگاه جلوه از چابک سواریفرس بر شاه گردون می‌دواند
مگر خونم بخواهد ریخت امشبکه برعزم شبیخون می‌دواند
چو گلگون سرشکم مردم چشمز راه دیده بیرون می‌دواند
چنانش گرم رو بینم که چون آبدمادم تا بجیحون می‌دواند
برو در خواهد آمد خون چشممبدین گرمی که گلگون می‌دواند
سپهرم در پی خورشید رویانبگرد ربع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱

 

زهی زلفت گرهگیری پر از بندلب لعلت نمک دانی پر از قند
نقاب ششتری از ماه بگشایطناب چنبری بر مشتری بند
سرم بر کف ز دستان تو تا کیدلم در خون ز هجران تو تا چند
کسی کو خویش را در یار پیوستکجا یاد آورد از خویش و پیوند
دلا گر عاشقی ترک خرد گیرکه قدر عشق نشناسد خردمند
ببین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹

 

در آن مجلس که جام عشق نوشندکجا پند خردمندان نیوشند
خداوندان دانش نیک دانندکه مدهوشان خداوندان هوشند
خوشا وقتی که مستان جام نوشینبیاد چشمهٔ نوش تو نوشند
مکن قصد من مسکین که خوبانچنین در خون مسکینان نکوشند
برون از زلف و رخسارت ندیدمکه برمه سنبل مه پوش پوشند
هنوزت جادوان در عین سحرندهنوزت هندوان عنبر فروشند
مگر خواجو که مرغان ضمیرمز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸

 

مرا وقتی نگاری خرگهی بودکه قدش غیرت سرو سهی بود
نه از باغش مرا برگ جدائینه از سیبش مرا روی بهی بود
بشب روشن شدی راهم ز رویشز مویش گر چه بیم گمرهی بود
ز چشم آهوانش خواب خرگوشنه از مستی ز عین روبهی بود
سخن کوته کنم دور از جمالشمراد از عمر خویشم کوتهی بود
رخم پر ناردان می‌شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی