گنجور

 
خواجوی کرمانی

کسی کو دل بر جانان ندارد

دلی دارد ولیکن جان ندارد

هر آنکو با سر زلف سیاهش

سری دارد سر و سامان ندارد

ز غرقاب غمش کی جان توان برد

که دریا نیست کان پایان ندارد

بهر موئی دلی دارد ولیکن

ز چندین دل غمی چندان ندارد

قمر گفتم چو رویش دلفروزست

ولیکن چون بدیدم آن ندارد

نسیم باغ جنّت چون عذارش

گلی در روضه ی رضوان ندارد

چو قدّش باغبان گر راست خواهی

خرامان سرو در بستان ندارد

ترا با مه کنم نسبت ولی ماه

شکنج زلف مشک افشان ندارد

چه درمان خواجو اردر دردمیری

که درد عاشقی درمان ندارد

 
 
نسکبان اندروید
عمادی شهریاری

طریق عشق تو پایان ندارد

دلم درد تو را درمان ندارد

نجویم جان که جان جستن وبال است

بر آن کس کاو چنان جانان ندارد

به راه عاشقی شرط آن چنان است

[...]

عطار

دلی کز عشق جانان جان ندارد

توان گفتن که او ایمان ندارد

درین میدان که یارد گشت یکدم

که کس مردی یک جولان ندارد

شگرفی باید از گنج دو عالم

[...]

مشاهدهٔ ۱۳ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
سراج قمری

نباتی چو خط تو بستان ندارد

مذاق لبت شکرستان ندارد

همه«آنی»و ملک خوبی تو داری

تو این داری و جز تو، کس«آن»ندارد

چو گردون نیی، زانکه کین تو پیدا

[...]

عراقی

بیا، کاین دل سر هجران ندارد

بجز وصلت دگر درمان ندارد

به وصل خود دلم را شاد گردان

که خسته طاقت هجران ندارد

بیا، تا پیش روی تو بمیرم

[...]

مجد همگر

چنان لشکرکشی سلطان ندارد

چنان حوراوشی رضوان ندارد

بدان چستی و چالاکی سواری

به چین و کاشغر خاقان ندارد

فلک دارد مهی چون روی او لیک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه