گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸

 

دلم بربود شیرینی نگاری سرو سیمینیشگرفی چابکی چستی وفاداری به آیینی
جهانسوزی دل افروزی که دارد از پی فتنهز شکر بر قمر میمی ز سنبل بر سمن سینی
به نزد زلف چون مشکش نباشد مشک را قدریبه پیش روی چون ماهش ندارد ماه تمکینی
غم و اندوه جان من جمال و زیب روی اوز من برخاست فرهادی ازو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹

 

الا ای نقش کشمیری الا ای حور خرگاهیبه دل سنگی به بر سیمی به قد سروی به رخ ماهی
شه خوبان آفاقی به خوبی در جهان طاقیبه لب درمان عشاقی به رخ خورشید خرگاهی
خوش و کش و طربناکی شگرف و چست و چالاکیعیار و رند و ناپاکی ظریف و خوب و دلخواهی
ز بهر چشم تو نرگس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مقام اهل توحید

 

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والاقدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمانبهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخنشان عاشق آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲

 

کسی کاندر صف گبران به بتخانه کمر بنددبرابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد
ز دی هرگز نیارد یاد و از فردا ندارد غمدل اندر دلفریب نقد و اندر ما حضر بندد
کسی کو را عیان باید خبر پیش مجال آیدچو خلوت با عیان سازد کجا دل در خبر بندد
ز عادت بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در دل نبستن به مهر دنیا

 

مسلمانان سرای عمر، در گیتی دو در داردکه خاص و عام و نیک و بد بدین هر دو گذر دارد
دو در دارد حیات و مرگ کاندر اول و آخریکی قفل از قضا دارد، یکی بند از قدر دارد
چو هنگام بقا باشد قضا این قفل بگشایدچو هنگام فنا آید قدر این بند بردارد
اجل در بند تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در ستایش شعر خویش گوید

 

اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان داردمن آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد
وگر هستی بود ممکن که کم از نیستی باشدمن آن هستم که آن از بی‌نشانیها نشان دارد
وگر با نقطه‌ای وهمم کسی همبر بود او راهزاران حجت قاطع که ابعاد چنان دارد
ترازوی قیامت کو همی اعراض را سنجداگر باشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - سخنی از میراث استادان

 

مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیردز کوی تن برون آید به شهر دل وطن گیرد
ز آن عقبا نیندیشد بدین دنیا فرو نایدنه جرم بوالحکم خواهد نه جای بوالحسن گیرد
اگر خواهد بقا یابد بباید مردنش اولاگر معروفیی باشد که هم از خویشتن گیرد
بباید رفت بر چرخش که تا با مه سخن گویدبباید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - در زهد و موعظه

 

وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازدحقیقت نیست آن عشقی که بر هستی رقم سازد
نسازد عشق رنگ از هیچ رویی بهر مخلوقیکه رنگ عشق بی‌رنگی وجود اندر عدم سازد
جمال عشق آن بیند که چشم سر کند بیناسماع وصل آن بیند که گوش سر اصم سازد
شفا سازد دل و جان را و عاشق را شفا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۷ - در ستایش علی‌بن حسن بحری

 

الا یا خیمهٔ گردان به گرد بیستون مسکنگه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه بر دامن
چراغ افروخته در تو بسی و هفت از آن گردانکه گه بر گاوشان جایست و گه بر شیرشان مسکن
چو خورشید ملک هنجار و برجیس وزیر آساچو بهرام سپهسالار و چون ناهید بربط زن
چو کیوان قوی تاثیر دهقان طبع بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۶ - در مدح امین الدین رازی

 

بنه چوگان ز دست ای دل که گمشد گوی در میدانچه خیزد گوی تنهایی زدن در پیش نامردان
چو گویی در خم چوگان فگن خود را به حکم اوکه چوگانی‌ست از تقدیر و میدانیست از ایمان
بدین چوگان مدارا کن وز آن میدان مکافا بینچو این کردی و آن دیدی شوی چون گوی سرگردان
ز خود تا گم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۸ - موعظه در وصول به عالم لاهوت

 

چو مردان بشکن این زندان یکی آهنگ صحرا کنبه صحرا در نگر آن گه به کام دل تماشا کن
ازین زندان اگر خواهی که چون یوسف برون آییبه دانش جان بپرور نیک و در سر علم رویا کن
مشو گمراه و بیچاره چنین اندر ره سوداچراغ دانشت بفروز و آن گه رای سودا کن
ز موسی رهروی آموز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۴ - در تمجید و توحید حضرت باری

 

ایا از چنبر اسلام دایم برده سر بیرونز سنت کرده دل خالی ز بدعت کرده سر مشحون
هوا همواره شیطانی شده بر نفس تو سلطانتنت را جهل پیرایه دلت را کفر پیرامون
اگر در اعتقاد من به شکی تا به نظم آرمعلی‌رغم تو در توحید فصلی گوش دار اکنون
ایا آن کس که عالم را طبایع مایه پندارینهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۵

 

ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتاییتو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی
ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در ویز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی
پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانیبه هر جایی که جویمت این به علم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۸

 

دلا زین تیرگی زندان اگر روزی رها یابیاگر بینا شوی زین پس به دیگر سر صفا یابی
تو بیماری درین زندان و بیماریت را لا شکروا باشد طبیبی جوی تا روزی دوا یابی
بصیرت گر کنی روشن به کحل معرفت زیبدکه دردش را اگر جویی هم اینجا توتیا یابی
جهان ای دل چو زندان دان و دریا پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۰ - دریغا کو مسلمانی

 

مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانیازین آیین بی‌دینان پشیمانی پشیمانی
مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتیدریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی
فرو شد آفتاب دین برآمد روز بی‌دینانکجا شد درد بودردا و آن اسلام سلمانی
جهان یکسر همه پر دیو و پر غولند و امت راکه یارد کرد جز اسلام و جز سنت نگهبانی
بمیرید از چنین جانی کزو کفر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۳ - توصیف روح در بدن

 

شگفت آید مرا بر دل ازین زندان سلطانیکه در زندان سلطانی منم سلطان زندانی
غریب از جاه طورانی ز نافرمانی لشکربه دست دشمنان درمانده اندر چاه ظلمانی
سپاه بی‌کران داری ولیکن بی وفا جملههمه در عشوه مغرورند از غمری و نادانی
ز بدرویی و خودرایی همه یکبارگی رفتهز گلشنهای روحانی به گلخنهای جسمانی
طلبکارند نزهت را و نشناسند این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۷

 

بیا تا اهل معنی را درین عالم به غم بینیبیا تا لطف ربانی و احسان و کرم بینی
بیا تا سوز مشتاقان و راه بی‌دلان بینیز اوتادان و ابدالان علم اندر علم بینی
همه صحرای روحانی پر از مردان حق بینیز صوت و ذوق داوودی همه جانها خرم بینی
ازین زندان سلطانی دل و جان را دژم یابیز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۸

 

دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینییکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی
جهانی کاندرو هر دل که یابی پادشا یابیجهانی کاندرو هر جان که بینی شادمان بینی
درو گر جامه‌ای دوزی ز فضلش آستین یابیدرو گر خانه‌ای سازی ز عدلش آستان بینی
نه بر اوج هوا او را عقابی دل شکر یابینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳

 

نبودی دین اگر اقبال مرد مصطفایی رانکردی هرگزی پیدا خدای ما خدایی را
رسول مرسل تازی که برزد با وی از کوششهمین گنج زمینی را همان گنج سمایی را
گواهی بر مقامی ده که آنجا حاضران یابیسخن کز غایبان گویی بلا بینی جدایی را
اگر شبلی زکی بوده ترا زو هیچ نگشایدچو عالی حج کند شیخا بود مزدش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۸

 

کسی کز کار قلاشی برو بعضی عیان گرددگمان او یقین گردد یقین او گمان گردد
نشانی باشد آنکس را در آن دیده که هر ساعتنشان بی‌نشانی را نشان او نشان گردد
به گاه دیدن از دیدن به گاه گفتن از گفتنچو کوران بی‌بصر گردد چو گنگان بی‌زبان گردد
نهان گردد ز هر وضعی که بود آمد چه بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۹

 

نمی‌داند مگر آنکس مراد از کشف حال آیدکه کشف حال را در حال بی‌حالی زوال آید
زوال حال آن باشد کمال حال بی‌حالانکه درگاه زوال حال بی‌حالان مجال آید
اگر چه هر که در کوی هدی باشد به شرع اندرچو در کول جلال آید همه خویش جلال آید
ز حال آنگه شود صافی دل بدحال مردی راکه از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۷۱

 

اگر پای تو از خط خطا گامی بعیدستیبر تخت تو اندر دین بر از عرش مجیدستی
وگر امروز طبع تو ز طراری نه طاقستیوگر غفلت ز رزاقی زر فرد آفریدستی
ز عشق آن یکی سلطان طاعت شادمان بودیز رشک آن دگر شیطان شهوت مستزیدستی
تو مستی زان نیاری رفت در بازار عشاقاناگر زر بودیی بر سنگ صرافان پدیدستی
همیشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی