گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸

 

چو در نظر نبود روی دوستان ما رابه هیچ رو نبود میل بوستان ما را
رقیب گومفشان آستین که تا در مرگبه آستین نکند دور از آستان ما را
به جان دوست که هم در نفس بر افشانیماگر چنانکه کند امتحان به جان ما را
چه مهره باخت ندانم سپهر دشمن خویکه دور کرد بدستان ز دوستان ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱

 

کجا خبر بود از حال ما حبیبانراکه از مرض نبود آگهی طبیبانرا
گر از بنفشه و سنبل وفا طلب دارندمعینست که سوداست عندلیبانرا
ز خوان مرحمت آنها که می‌دهند نصیببه تیغ کین ز چه رانند بی نصیبان را
اگر ز خاک محبان غبار برخیزدمؤآخذت نکند هیچکس حبیبان را
گذشت محمل و ما در خروش و ناله ولیکچه التفات ببانگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

شبی که راه هم آه آتش افشان راز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را
ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریشز بهر درد فدا کرده است درمان را
مگر حکایت طوفان چو اشک ما بینیکه ما ز چشم بیفکنده‌ایم طوفان را
بقصد جان من آن کس که میکشد شمشیرنثار خنجر خون‌ریز او کنم جان را
عجب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷

 

چو در گره فکنی آن کمند پر چین راچوتاب طره به هم بر زنی همه چین را
بانتظار خیال تو هر شبی تا روزگشوده‌ام در مقصورهٔ جهان‌بین را
کجا تو صید من خسته دل شوی هیهاتمگس چگونه تواند گرفت شاهین را
چو روی دوست بود گو بهار و لاله مرویچه حاجتست به گل بزم ویس و رامین را
غنیمتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

اگر سرم برود در سر وفای شماز سر برون نرود هرگزم هوای شما
بخاک پای شما کانزمان که خاک شومهنوز بر نکنم دل ز خاک پای شما
چو مرغ جان من از آشیان هوا گیردکند نزول بخاک در سرای شما
در آن زمان که روند از قفای تابوتمبود مرا دل سرگشته در قفای شما
شوم نشانهٔ تیر قضا بدان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵

 

طمع مدار که دوری گزینم از رخ خوبکه نیست شرط محبت جدائی از محبوب
چو هست در ره مقصود قرب روحانیچه احتیاج بارسال قاصد و مکتوب
چو اتصال حقیقی بود میان دو دوستکجا ز یوسف مصری جدا بود یعقوب
توقعست که از عاشقان بیدل و دیننظر دریغ ندارند مالکان قلوب
چگونه گوش توان کرد بر خردمندانگهی که عشق شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲

 

چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداختدل شکسته ما را در اضطراب انداخت
بخون دیدهٔ ما تشنه شد جهان و رواستکه دیده بود که ما را درین عذاب انداخت
کباب شد دلم از سوز سینه و آتش عشقببرد آبم و خون در دل کباب انداخت
چه دیده دیدهٔ خونبار من که یکبارهبقصد خونم ازینسان سپر بر آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲

 

گرت چو مورچه گرد شکر برآمده استتو خوش برآی که با جان برابر آمده است
بنوش لعل روان چون زمرد سبزتنگین خاتم یاقوت احمر آمده است
بگرد چشمهٔ نوش تو سبزه گر بدمیدترش مشو که نبات از شکر برآمده است
ز خط سبز تو نسخم خوش آمدی و کنونخط غبار تو خود زان نکوتر آمده است
تو خوش درآ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶

 

زلال مشربم از لفظ آبدار خودستنثار گوهرم از کلک در نثار خودست
من ار چه بندهٔ شاهم امیر خویشتنمکه هر که فرض کنی شاه و شهریار خودست
اگر حدیث ملوک از زبان تیغ بودمرا ز تیغ زبان سخن گزار خودست
نظر بقلت مالم مکن که نازش منبمطمح نظر و طبع کان یسار خودست
توام بهیچ شماری ولی بحمداللهکه فخر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷

 

چو طلعت تو مرا منتهای مقصودستبیا که عمر من این پنجروز معدودست
مقیم کوی تو گشتم که آستان ایازبنزد اهل حقیقت مقام محمودست
دلم ز مهر رخت می‌کشد بزلف سیاهچرا که سایهٔ زلف تو ظل ممدودست
من از وصال تو عهدیست کارزو دارمکه کام دل بستانم چنانکه معهودست
ز بسکه دل بربودی چو روی بنمودیگمان مبر که دلی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲

 

شعاع چشمهٔ مهر از فروغ رخسارستشراب نوشگوار از لب شکر بارست
کمند عنبری از چنین زلف دلبندستفروغ مشتری از عکس روی دلدارست
نوای نغمه مرغ از سرود رود زنستشمیم باغ بهشت از نسیم گلزارست
چه منزلست مگر بوستان فردوسستچه قافله‌ست مگر کاروان تاتارست
چه لعبتست که از مهر ماه رخسارشچو تار طره او روز من شب تارست
بسرسری سر زلفش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳

 

به بوستان جمالت بهار بسیارستولیک با گل وصل تو خار بسیارست
مدام چشم تو مخمور و ناتوان خفتستچه حالتست که او را خمار بسیارست
میم ز لعل دل افروز ده که جان‌افزاستوگرنه جام می خوشگوار بسیارست
خط غبار چه حاجت بگرد رخسارتکه از تو بردل ما خود غبار بسیارست
مرا بجای توای یار یار دیگر نیستولی ترا چو من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵

 

سحر بگوش صبوحی کشان باده‌پرستخروش بلبله خوشتر زبانک بلبل مست
مرا اگر نبود کام جان وعمر درازچه باک چون لب جانبخش و زلف جانان هست
اگر روم بدود اشک و دامنم گیردکه از کمند محبت کجا توانی جست
امام ما مگر از نرگس تو رخصت یافتچنین که مست بمحراب می‌رود پیوست
ز بسکه در رمضان سخت گفت عالم شهرچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳

 

فروغ عارض او یا سپیده سحرستکه رشک طلعت خورشید و طیرهٔ قمرست
لطیفه‌ئیست جمالش که از لطافت و حسنز هر چه عقل تصور کند لطیف‌ترست
برون ز نرگس پرخواب و روی چون خور دوستگمان مبر که مرا آرزوی خواب و خورست
ز هر که از رخ زیبای او خبر پرسمچونیک بنگرم آنهم ز شوق بیخبرست
اگر چه مایهٔ خوبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰

 

ترا که نرگس مخمور و زلف مهپوشستوفا و عهد قدیمت مگر فراموشست
ز شور زلف تو دوشم شبی دراز گذشتاگر چه زلف سیاهت زیادت از دوشست
بقصد خون دل من کمان ابرو راکشیده چشم تو پیوسته تا بناگوشست
ز تیره غمزهٔ عاشق کش تو ایمن نیستو گرنه هندوی زلفت چرا زره پوشست
کنار سبزهٔ سیراب و طرف جوی مجویترا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲

 

شکنج زلف سیاه تو بر سمن چو خوشستدمیده سنبلت از برک نسترن چه خوشست
گرم ز زلف دراز تو دست کوتاهستدراز دستی آن زلف پرشکن چه خوشست
نمی‌رود سخنی بر زبان من هیهاتمگر حدیث تو یا رب که این سخن چه خوشست
سپیده‌دم که گل از غنچه می‌نماید رخنوای بلبل شوریده در چمن چه خوشست
ز جام بادهٔ دوشینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵

 

بوقت صبح چو آن سرو سیمتن بنشستز رشک طلعت او شمع انجمن بنشست
فشاند سنبل و چون گل زغنچه رخ بنمودکشید قامت و چون سرو در چمن بنشست
ز برگ لالهٔ سیراب و شاخ شمشادشبریخت آب گل و باد نارون بنشست
نشست و مشعله از جان بیدلان برخاستبرفت و مشعلهٔ عمر مرد و زن بنشست
بگوی کان مگس عنبرین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸

 

بهار روی تو بازار مشتری بشکستفریب چشم تو ناموس سامری بشکست
رخ تو پردهٔ دیبای ششتری بدریدلب تو نامزد قند عسکری بشکست
قد تو هوش جهانی بچابکی بربودخط تو توبهٔ خلقی بدلبری بشکست
چو حسن روی تو آوازه در جهان افکنددل فرشته و هنگامهٔ پری بشکست
چو شام زلف تو مشاطه از قمر برداشترخ تو رونق خورشید خاوری بشکست
دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸

 

ترا که موی میان هم وجود و هم عدمستدو زلف افعی ضحاک و چهره جام جمست
بتیرگی شده آشفته‌تر حقیقت شرعسواد زلف تو گوئی که رای بوالحکمست
ز دور چرخ شبی این سوال می‌کردمکه از زمانه مرا خود نصیب جمله غمست
بطیره گفت نبینی سپهر کاسه مثالز بهر خوردن خون تو جمله تن شکمست
گر آبروی نه در خاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲

 

اگر چه بلبل طبعم هزار دستانستحدیث من گل صد برگ گلشن جانست
ز بیم چنگل شاهین جان شکار فراقدلم چو مرغ چمن روز و شب در افغانست
چو تاب زلف عروسان حجله خانهٔ طبعروان خسته‌ام از دست دل پریشانست
چو از سر قلمم برگذشت آب سیاهسفینه ساز و میندیش ازینکه طوفانست
کسی که ملکت جم پیش همتش بادستاگر نظر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳

 

نظری کن اگرت خاطر درویشانستکه جمال تو ز حسن نظر ایشانست
روی ازین بندهٔ بیچارهٔ درویش متابزانکه سلطان جهان بندهٔ درویشانست
پند خویشان نکنم گوش که بی خویشتنمآشنایان غمت را چه غم از خویشانست
بده آن بادهٔ نوشین که ندارم سرخویشکانکه از خویش کند بیخبرم خویش آنست
حاصل از عمر به جز وصل نکورویان نیستلیکن اندیشه ز تشویش بد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰

 

بوقت صبح می روشن آفتاب منستبتیره شب در میخانه جای خواب منست
اگر شراب نباشد چه غم که وقت صبوحدو چشم اشک فشان ساغر شراب منست
وگر کباب نیابم تفاوتی نکندبحکم آنکه دل خونچکان کباب منست
براه بادیه‌ای ساربان چه جوئی آبکه منزلت همه در دیدهٔ پر آب منست
مرا مگوی که برگرد وترک ترکان گیرکه گر چه راه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱

 

سحاب سیل فشان چشم رودبار منستسموم صاعقه سوز آه پرشرار منست
غم ار چه خون دلم می‌خورد مضایقه نیستکه اوست در همه حالی که غمگسار منست
هلال اگر چه به ابروی یار می‌ماندولی نمونه‌ئی از این تن نزار منست
چو اختیار من از کاینات صحبت تستگمان مبر که جدائی باختیار منست
خیال لعل تو هر جا که می‌کنم منزلمقیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵

 

ترا که طرهٔ مشکین و خط زنگاریستچه غم ز چهره زرد و سرشک گلناریست
فغان ز مردم چشمت که خون جانم ریختچه مردمیست که در عین مردم آزاریست
از آن دو چشم توانای ناتوان عجبستکه خون خسته دلانش غذای بیماریست
بیا که در غم هجر تو کار دیدهٔ منز شوق لعل روان برقدت گهرباریست
ندانم این نفس روح بخش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰

 

بتی که طره او مجمع پریشانیستلب شکر شکنش گوهر بدخشانیست
به عکس روی چو مه قبله مسیحائیستبه کفر زلف سیه فتنهٔ مسلمانیست
مرا که ناوک مژگانش از جگر بگذشتعجب مدار که اشکم چو لعل پیکانیست
خطی که مردم چشمم نبشته است چو آبمحققست که او ابن مقله ثانیست
دل شکسته که مجذوب سالکش خوانندز کفر زلف بتان در حجاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی