گنجور

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۹۵

 

ز بوی او به دل غنچه ارمغانی هست
ز داغ من جگر لاله را نشانی هست
به باغ رفتم و داغم چنان که پنداری
مرا به غنچه ز دلبستگی گمانی هست
گریزم از نفس خلق وقت دلتنگی
که از نسیم، دل غنچه را زیانی هست
نمانده در گرو سایه همای، سرم
ز من هنوز بر او حق استخوانی هست
مباد حسرت تیغ ترا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۹۹

 

هنوز چشم امیدم به رهگذاری هست
هنوز گونه زرد مرا غباری هست
نمی‌زنم مژه بر یکدگر ز حیرانی
هنوز چشم مرا درد انتظاری هست
حذر نکرد ز آهم سپهر و غافل از این
که در میانه این گرد هم سواری هست
مرا چو حادثه مخصوص گشت دانستم
که روزگار مرا از من اعتباری هست
ز دیده خون دلم جوش می‌زند امشب
مگر بر آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸

 

رسید یار و ز من بر سر عتاب گذشت
چه گویمت که چه بر دل ز اضطراب گذشت
نبرد غنچه بختم سوی شکفتن راه
گل امیدم ازین باغ در نقاب گذشت
کجاست عشق که در دیده‌ام نمک پاشد
که روزگار به آسودگی و خواب گذشت
به بزم شوق گر این نشاه می‌دهد می عشق
هزار حیف ز عمری که بی‌شراب گذشت
نگه ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۵

 

چنان دلم شب هجران بر آتش غم سوخت
که هر نفس که کشیدم ز سینه، عالم سوخت
ز جور چرخ، دلم در میان بخت سیاه
چو جان اهل مصیبت به شام ماتم سوخت
تبسمِ که نمک‌پاش ریش دل‌ها شد؟
که داغ‌های دلم در میان مرهم سوخت
به راه عشق تو لب‌تشنگان بادیه را
جگر ز العطش آب خضر و زمزم سوخت
دلم ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱

 

منم که نور خرد در چراغ من غلط است
بجز هوای جنون در دماغ من غلط است
سرود مرغ من الماس بر جگر پاشد
ترانه‌سنجی بلبل به زاغ من غلط است
نگه ز دیدن آن، ریش گردد ای همدم
برو که دیده گشودن به داغ من غلط است
تمام، خون دل است و فشرده الماس
نبرده پی لب من، یا ایاغ من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲

 

مرا به ناله شد آن سرو سیم‌تن باعث
چنان که بلبل شوریده را چمن باعث
تو خواستی ز برم تند بگذری ورنه
برای مکث توان کرد صد سخن باعث
غزال قدس که دیدی اسیر دانه و دام؟
اگر نمی‌شدی آن سرو سیم‌تن باعث
همیشه باعث عشق بتان دل قدسی‌ست
چنان که سجده بت راست برهمن باعث


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴

 

نظر بر آینه خوبان چو بی‌نقاب کنند
ز شوق، آینه را مضطرب چو آب کنند
مراد خلق ز یک دیدن تو حاصل شد
دگر نماند دعایی که مستجاب کنند
چه طالع است ندانم که صبح عاشق را
چو شام، پرده رخسار آفتاب کنند
به روز حشر نماند سیاه‌نامه کسی
اگر سیاهی بخت مرا حساب کنند
ز تیرگی نشمارند در حساب شبش
ز عمر، روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۰

 

فکنده زخم دلم را به حالت بهبود
کسی مباد گرفتار چشم‌زخم حسود
فزونی غم از آسودگی‌ست بر دل من
نمی‌فزود غمم گر دلم نمی‌آسود
چراغ تیره ما هم به کار می‌آید
به چشم گمشدگان سرمه می‌نماید دود
از آن نگشته سر همتم چو گردون خم
که خوش‌نمای نباشد ز خُم چو شیشه سجود
مبین ضعیفی کلکم که این سیاه‌زبان
چو شمع هرچه ز تن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۱

 

قضا ز خانه چو رختم بر آستانه نهاد
بر آستان تو چشمم بنای خانه نهاد
حدیث عشق تو افسانه گشته در همه جا
از آن دلم همه جا گوش بر فسانه نهاد
میانه گل و بلبل که مو نمی‌گنجد
چگونه شد که صبا پای در میانه نهاد
کمند جذبه صیاد خویش را نازم
که دام زلف نه بر اعتماد دانه نهاد
نگشت جمع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲

 

خلاصی‌ام ز کمند تو در ضمیر مباد
اگر اسیر تو نبود دلم اسیر مباد
نهفته مهر تو در سینه ورنه می‌گفتم
چو صبح سینه چاکم رفوپذیر مباد
نمی‌دهی می وصلم که تنگ‌حوصله‌ای
مباد ساقی مجلس بهانه‌گیر، مباد
دعا کنید که پرویز را پس از فرهاد
گذار بر طرف قصر و جوی شیر مباد
دلم ز فرقت همدرد خویش، قدسی سوخت
که گفته بود ترا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۷

 

به هیچ، ناخن ما را کی اعتبار کند؟
مگر به زلف تو دندان شانه کار کند
مرا چو شیشه خالی، کدام رنگ و چه بوی
بیار می که خزان مرا بهار کند
ز دست رفت دلم، تا به کی توان دیدن
که شانه دست‌درازی به زلف یار کند
هزار غنچه پیکان به سینه هست و همان
دلم برای گل داغ، خارخار کند
اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹

 

فلک ز کین به مه فتنه‌جوی من ماند
ز مهر، طبع محبت به خوی من ماند
لب تو آب حیات است، در دلم منشین
که خون شود می اگر در سبوی من ماند
دمی ز جاذبه شوق من خبر یابی
که بگذری تو و چشمت به سوی من ماند
هلاک سرکشی شمع محفلم کاین طرز
به آشنایی بیگانه خوی من ماند
به رهگذار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۴

 

دگر چراغ که در طور حسن روشن شد؟
که نور وادی ایمن، وبال ایمن شد
ز دیده خون دلم باز عزم دامن کرد
چراغ دیده من مرده بود روشن شد
به کلبه‌ام که دگر فال روشنایی زد؟
که آفتاب تهی‌دیده‌تر ز روزن شد
به سینه فاصله زخم‌های شمشیرت
به جرم بخیه‌زدن، صرف نوک سوزن شد
هنوز تخم امیدم نرسته بود از خاک
که برق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۲

 

نه هرکه مرد ازو در جهان اثر ماند
ز صد چراغ یکی زنده تا سحر ماند
ز بس که خون شهیدان ز خاک می‌جوشد
نشان پای در آن کو به چشم تر ماند
بَدم به گل که چو دل‌های بی‌غمان شاد است
خوشم به می که به خونابه جگر ماند
ز ضعف تن شده‌ام آنچنان که افغانم
درون سینه به مرغ شکسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۶

 

مرا چو کار بدان زلف تابدار افتاد
نماند تاب دل و عقده‌ام به کار افتاد
ز من چو غنچه نپوشی جمال اگر دانی
به دل ز دیدن رویت چه خارخار افتاد
غلام بخت سیاهم چرا که می‌دانم
ز نسبتش سر و کارم به زلف یار افتاد
مرا چو آینه شاید به دست خود گیرد
خوشم که دیده‌ چو آیینه‌ام ز کار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸

 

کسی چگونه دلم را پی سراغ شود
که در سراغ دلم خضر بی‌دماغ شود
هلاک مشرب پروانه‌ای شوم که چو صبح
تمام زندگی‌اش صرف یک چراغ شود
فراق روی بتان را طبیعت اجل است
که یک فتیله چو سوزد هزار داغ شود
فرشته‌خوی کند عشق، دیوسیرت را
به گلخن ار گذرد بوی عشق، باغ شود
اگر به گلشن کوی تو بگذرد یک بار
نسیم، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۹

 

سزد چو جلوه حسنت نظاره‌خواه شود
که صد حیات خضر صرف یک نگاه شود
برد خجالت اگر مدعی بود یوسف
برای دعوی حسنت چو خط گواه شود
دلم برای تو خون و به غیرتم که مباد
ز گریه خون دلم را به دیده راه شود
نظر جدا ز تو در دیده نیشتر گردد
نفس ز هجر تو در سینه برق آه شود
مزن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۸

 

به بزم دوش حدیث تو در میان افتاد
چو شمعم آتش غیرت در استخوان افتاد
فغان بی‌اثر از طاق دل، اسیر ترا
چو شاخ بی‌ثمر از چشم باغبان افتاد
فتاد بر سر هم دل چو صید، روز شکار
مگر کرشمه چشم تو در زمان افتاد؟
فرشته گر کندت همرهی، هلاک شوم
ندید روز خوش آن کس که بدگمان افتاد
چو دل گشود لب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۲

 

دگر به وسوسه توبه‌ام دماغ نماند
بپار باده که نوری درین چراغ نماند
بهار ناله ز منقار بلبلی نشکفت
ز باد تفرقه، گویی گلی به باغ نماند
گذشت وصل و به جز حسرتی به دل نگذاشت
به یادگارم ازان شعله غیر داغ نماند
نه ریخت ساقی وصلش، نه کس لبی تر کرد
به حیرتم که چرا باده در ایاغ نماند
ز تاب آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۳

 

بیا که بی تو مرا نور در چراغ نماند
بهار عیش مرا لاله‌ای در باغ نماند
همین نه زمزمه ما ز لب فراموش است
نوای مرغ سحر هم به طرف باغ نماند
به مهر بلبل و پروانه می‌خورم افسوس
که آب در چمن و تاب در چراغ نماند
ز شوق گریه دلم را چو لاله پنجه غم
چنان فشرد که خونابه‌ام به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۱

 

به عزم جلوه چو آن گلعذار برخیزد
نشان عافیت از روزگار برخیزد
ز شوق تیر نگنجند آهوان در پوست
به عزم صید چو آن شهسوار برخیزد
اگر به مرده صد ساله بگذری ز لحد
ز شوق روی تو بی‌اختیار برخیزد
به سوی من چو گذر کرده‌ای دمی بنشین
که حسرت از دل امیدوار برخیزد
غم فراق تو چون تیغ بر میان بندد
ز زندگانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۳

 

لبت به خنده شیرین چو همنفس گردد
به گرد لعل تو روح‌الامین مگس گردد
عجب که ره به رفیقان برم درین شب تار
مگر دلیل رهم ناله جرس گردد
ز اشتیاق گرفتاری تو، طایر قدس
ز سدره آید و گرد سر قفس گردد
کجاست وادی طور و شجر، که آتش عشق
نه شعله‌ایست که بر گرد خار و خس گردد
دگر ز بی‌اثری‌های […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۱

 

اسیر عشق تو از ننگ کفر و دین میرد
کسی که غیرت عشقش بود، چنین میرد
ز شوق آنکه شود خاکروب این درگاه
فرشته از فلک آید که بر زمین میرد
صبا بگو به ملامتگران که شعله عشق
چراغ نیست که از باد آستین میرد
کسی ز پرسش روز جزا بود آزاد
که داغ بندگی عشق بر جبین میرد
نسیم گلشن غم، روزی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۲

 

مسیح دید لبت، رنگ او دگرگون شد
ز سحر غمزه‌ات اعجاز را جگر خون شد
ز شوق تیغ به خود گو ببال صید حرم
که غمزه تو به عزم شکار بیرون شد
نبرد نامه من، مرغ نامه‌بر بر دوست
مگر ز بخت بدم باخبر ز مضمون شد
ز دیده و دل فرهاد، مرکب شیرین
شب فراق گذشت آنقدر که گلگون شد
کرشمه که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۱

 

دو روزه هجر تو با جان دوستان آن کرد
که از هزار خزان، با بهار نتوان کرد
ز آه بلبل شوریده دربدر گردید
نسیم اگرچه دل غنچه را پریشان کرد
نسیم صدق و صفا را دم زلیخا داشت
که شد چو وقت دعا، روی دل به زندان کرد
کجا ز ذوق گریبان‌دریدنش خبرست؟
کسی که سوی چمن رفت و گل به دامان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی