گنجور

 
قدسی مشهدی
 

سخن ز غیر مپرسید بینوایی را

که کرده ورد زبان حرف آشنایی را

حدیث هجر به گوش دلم چنان تلخ است

که حرف موج بگویند ناخدایی را

دماغ غنچه معطر شد از نسیم سحر

کشیده شانه مگر زلف مشک‌سایی را؟

ز رشک هر مژه در چشم من شود خاری

به کوی دوست چو بینم برهنه پایی را

چراغ حسن تو را روشنی نگردد کم

اگر بهشت کنی کلبه گدایی را

چو سوی دیر روی، سبحه را بنه قدسی

مبر به مجلس دردی‌کشان ریایی را