گنجور

 
قدسی مشهدی

منم که داغ دلم دشمن است مرهم را

نمی‌دهم به شب قدر روز ماتم را

خدنگ یار مگر چاک سینه‌ام بگشود؟

که سوخت شعله طوفان عشق عالم را

به گلشنی که نسیم دلم گذشته بر آن

ز خون دل نتوان فرق کرد شبنم را

مریض عشقم و خون جگر چنان نوشم

که العطش ز جگر خیزد آب زمزم را

به کیش برهمن از دین خبر نداری اگر

به پیش بت نبری سجده دمادم را

ز بس که دل به تو مشغول بود قدسی را

گذشت عمر و ندانست شادی و غم را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

زهی به تیغ شجاعت گرفته عالم را

حدیث جنک تو جان تازه کرد ستم را

ابولمظفر منصور قاسم پرناک

که جرعه نوشی جامت نمیسزد جم را

غمی نماند جهان را بیمن دولت تو

[...]

عرفی

منم که یافته ام ذوق صحبت غم را

به صبح عید دهم وعده ی شام ماتم را

ز لاف صبر بسی نادمیم، طعنه مزن

مروت که ملامت بلاست ملزم را

به لذت ابد ار زنم او دلا مژده

[...]

صائب تبریزی

مَکِش زِ دستِ من، آن ساعدِ نِگارین را

که خون زِ دستِ تو، بسیار دَر دل است، مَرا

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
سلیم تهرانی

چه غافلی‌ست ز دور سپهر‌، مردم را

در آسیا بنگر خواب ناز گندم را

هزار همچو تو رفتند و آسمان برجاست

بسا سبو که شکسته‌ست در قدم خم را

سپهر را خطر از رهگذار حادثه نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه