منم که داغ دلم دشمن است مرهم را
نمیدهم به شب قدر روز ماتم را
خدنگ یار مگر چاک سینهام بگشود؟
که سوخت شعله طوفان عشق عالم را
به گلشنی که نسیم دلم گذشته بر آن
ز خون دل نتوان فرق کرد شبنم را
مریض عشقم و خون جگر چنان نوشم
که العطش ز جگر خیزد آب زمزم را
به کیش برهمن از دین خبر نداری اگر
به پیش بت نبری سجده دمادم را
ز بس که دل به تو مشغول بود قدسی را
گذشت عمر و ندانست شادی و غم را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد و رنج دل سخن میگوید که به عنوان دشمن او عمل میکند و به مرهمی برای زخمهایش دست پیدا نمیکند. او شب قدر را به روز ماتم تشبیه میکند و بیان میکند که اگر محبوبش زخم سینهاش را باز کند، آتش عشق همه چیز را میسوزاند. شاعر همچنین به یاد گلزاری میافتد که بوی دلش از آنجا میگذرد، اما نمیتواند دلش را از زخمهایش تفکیک کند. او به شدت تحت تأثیر عشق است و دردش به حدی است که مانند آب زمزم از جگرش جاری میشود. در انتها، شاعر به جهل و بیخبریاش از دین و زندگیاش اشاره میکند و میگوید که زندگی بدون آگاهی از شادی و غم گذرانده است.
هوش مصنوعی: من کسی هستم که درد دل من دشمن من است و اجازه نمیدهم دیگران به من کمک کنند، حتی در زمانهای سخت و شبهای غم.
هوش مصنوعی: آیا تیر عشق یار نتوانست دلbroken مرا به درد آورد؟ که شعلههای عشق، همهجا را سوزاندهاند.
هوش مصنوعی: در باغی که نسیم دل من از آن عبور کرده، نمیتوان شبنم را از خون دل تشخیص داد.
هوش مصنوعی: من به شدت عاشق هستم و دردی که در دل دارم به قدری است که تشنگیام از آن به قدری زیاد میشود که حتی آب زمزم هم نمیتواند آن را برطرف کند.
هوش مصنوعی: اگر به آیین برهمنی (هندوان) باور نداری و از دین آنها آگاهی نداری، پس چرا همیشه در برابر بتها سجده میکنی؟
هوش مصنوعی: به دلیل علاقه و توجه زیادی که به تو داشتم، عمری گذشت و حتی متوجه نشدم که در این مدت چه شادیهایی و چه غمهایی را تجربه کردم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ز فضل داشته آدمی و آدم را
ز صنع ساخته هشده هزار عالم را
زهی به تیغ شجاعت گرفته عالم را
حدیث جنک تو جان تازه کرد ستم را
ابولمظفر منصور قاسم پرناک
که جرعه نوشی جامت نمیسزد جم را
غمی نماند جهان را بیمن دولت تو
[...]
منم که یافته ام ذوق صحبت غم را
به صبح عید دهم وعده ی شام ماتم را
ز لاف صبر بسی نادمیم، طعنه مزن
مروت که ملامت بلاست ملزم را
به لذت ابد ار زنم او دلا مژده
[...]
مَکِش زِ دستِ من، آن ساعدِ نِگارین را
که خون زِ دستِ تو، بسیار دَر دل است، مَرا
چه غافلیست ز دور سپهر، مردم را
در آسیا بنگر خواب ناز گندم را
هزار همچو تو رفتند و آسمان برجاست
بسا سبو که شکستهست در قدم خم را
سپهر را خطر از رهگذار حادثه نیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.