گنجور

 
قدسی مشهدی
 

وبال جان اسیران مکن رهایی را

مده به اهل وفا یاد بی‌وفایی را

به مرگ هم نبریدم به هرکه پیوستم

کسی نخوانده چو من جزو آشنایی را

میسرست وصالت مرا ولی چه وصال

که یاد می‌کنم ایام بی‌نوایی را

زهی ستاره روشن که دیده شب چو چراغ

تمام کرد به روی تو روشنایی را

مرا ز عشق بتان پیشه مشق رسوایی‌ست

فکنده‌ام ز قلم حرف پارسایی را

به جز تو قدسی اگر داده دل به یار دگر

قبول کرده ز بت دعوی خدایی را