یکی بود به نظر نیستی و هستی ما
تفاوتی نبود در خمار و مستی ما
به میپرست مزن طعنه زآنکه کمتر نیست
ز میپرستی او خویشتنپرستی ما
بود به دیده نادیده برگ کاه چون کوه
بلند قدر نماید فلک ز پستی ما
گذشت موسم اندوه و وقت عیش آمد
رسید نوبت ایام تنگدستی ما
عجب که روز جزا هم توان عمارت کرد
خرابکرده عشق است ملک هستی ما
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بررسی رابطه میان وجود و عدم، خمار و مستی، و تاثیر عشق بر زندگی انسان میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که در واقعیت، هیچ تفاوتی میان حالتهای مختلف احساسات ما وجود ندارد و هر دو حالت خمار و مستی تنها جلوههای مختلفی از یک حقیقت هستند. همچنین، او به ستایش از میپرستی میپردازد و بیان میکند که این حالتهای وجودی، به نوعی خداپرستی و شناخت خود را در بر دارند. به مرور زمان، شاعر از گذر فصلهای زندگی و تغییرات آن میگوید و اشاره میکند که عشق میتواند حتی خرابکننده زندگی باشد و در روز جزا، انسانها با عواقب عشقشان روبهرو خواهند شد.
هوش مصنوعی: در اینجا به رابطهای عمیق اشاره شده است که در آن فردی به واقعیتی اشاره میکند که در نگاهش، تفاوتی میان وجود و عدم وجود نمیبیند. به عبارت دیگر، احساساتی همچون خمار و مستی در آن شخص هیچ تفاوتی ایجاد نمیکند و نشاندهنده یک حالت یکنواخت و بیتفاوتی نسبت به حالات مختلف زندگی است.
هوش مصنوعی: به کسی که به نوشیدنی میپردازد طعنه نزن، زیرا او در واقع کمتر از کسی که به خود پرستی مشغول است نیست.
هوش مصنوعی: در دیدگان نادان، برگ کاه به اندازه کوه بزرگ نشان داده میشود، در حالی که آسمان از پستی و حقارت ما خبر دارد.
هوش مصنوعی: زمان غم و اندوه به پایان رسیده و فصل خوشی فرارسیده است؛ اکنون زمان روزهای سختی و فقر ماست.
هوش مصنوعی: عجیب است که در روز قیامت، حتی میتوان در خرابیهای عشق، بنایی برای رشد و ترمیم ایجاد کرد؛ زیرا ملک هستی ما تحت تأثیر عشق ویران شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ادب گرفته عنان خمار و مستی ما
برابر است بلندی ما و پستی ما
به خود ز دوست نیابیم تا ز می مستیم
تمام دوست پرستی است می پرستی ما
هزار ساغر دیدار شد تهی و هنوز
[...]
نداد نور شراری چراغ هستی ما
گلی نچید ز شاخ، دراز دستی ما
عنایت صمدی رد کفر ما نکند
اگر کمال به دیر و صنم پرستی ما
سر فتادگی تا به عرش می ساید
[...]
رسیده است به معراج اوج پستی ما
هزار پایه کم از نیستی است هستی ما
به هر چه چشم گشادیم، عشق می بازیم
گرفت روی زمین را صنم پرستی ما
نسیم صبح فنا تیغ بر کف استاده است
[...]
ز بادهایست به بزم شهود، مستی ما
که کرد رفع خمار شراب هستی ما
بگو به شیخ که ز کفر تا به دین فرق است
ز خودپرستی تو تا به میپرستی ما
زدیم دست به دامان عشق از همه پیش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.