گنجور

 
قدسی مشهدی
 

خوشم به درد مکن ای دوا عذاب را

مکن مکن که عمارت کند خراب مرا

چه آتشی تو نمی‌دانم ای بهشتی روی

که ذوق گریه عشق تو کرد آب مرا

هجوم گریه نمی‌دانم اینقدر دانم

که جای بر سر آب است چون حباب مرا

ز شکوه ستمت مردم و همان خجلم

برون نبرد اجل هم از این حجاب مرا

عنان لطف کشیدی و پایمال نمود

سبک عنانی صبر گران رکاب مرا

من از قضا به همین خوش‌دلم که چون قدسی

نبرد قسمت ازین در به هیچ باب مرا