گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۹۲ - گزیدهٔ از سپهر اول

 

دگر گفت کامروز در هر دیارغزل کوی گشته ست بیش از شمار
همه کس به یک قسم درمانده‌اندز قسم دگر بی خبر مانده‌اند
ندانیم کس را به طبع و سرشتکه یک شعر تحقیق داند نوشت
دگر گفت: سعدی نه از کس کم استکه موج غزل هاش در عالم است
دگر گفت: کزوی شناسی به استکه بت سوزی از بت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » آیینه سکندری » بخش ۱ - ساقی نامه

 

سرم خاک مستان فرخنده پیکه شویند نقش خرد را به می
فروشم چو من مست باشم خرابجهان خرد را به جام شراب
چو فتنه است فرهنگ فرزانگیخوشا وقت مستی و دیوانگی
هر آبی کز اندازه بیرون خورینیاری که یک شربه افزون خوری
وگر شربت زندگانی بودهم از خوردن پر گرانی بود
بجز می که بر بوی بیهوشیشنی سیر چندان که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » آیینه سکندری » بخش ۲ - در مدح شمس السلاطین علاء الدنیا و الدین

 

خرامان شو ای خامهٔ گنج ریزبه در سفتن الماس را دار تیز
سخن را چنان پایه بر کش به ماهکه بوسد به جرأت کف پای شاه
علاء دین اسکندر تاج بخشزرفعت به گردون روان کرد رخش
محمد جهانگیر حیدر مصافکه از پیش او پس خزد کوه قاف
هنرمندکش برگ نبود فراخچه میوه دهد دیگری را ز شاخ
به شهر این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » آیینه سکندری » بخش ۳

 

بدو گفت کاری ز رای بلندتوقع همین باشد از هوشمند
ولیکن مراد من این بود و بسکه یک چند با تو برارم نفس
ز داناییت بهرهٔ پر برمز دریا صدف وز صدف در برم
چو تو داشتی صحبت از ما دریغتواضع ز تو نیست ما را دریغ
گر از زحمت ما نیایی ستوهکنون پنجهٔ ما و دامان کوه
طریقی نما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » آیینه سکندری » بخش ۴ - آغاز اسکند نامه

 

جهان پادشاها خدایی تراستاز تا ابد پادشاهی تراست


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » آیینه سکندری » بخش ۵

 

دلم چون به گوهر کشی خاص گشتبه دریای اندیشه غواص گشت
بهر غوطه چندان فرو ریخت درکه دریا تهی گشت و آفاق پر
نثاری کزان در برانگیختمبه درگاه پیغمبرش ریختم
من افشاندم و آسمان برگرفتعطارد ببوسید و بر سر گرفت
دریغ آمدم کاینچنین گوهریبرم تحفه در خدمت دیگری
ادب نایدم بیش ازین در ضمیرکزان سازم آرایش مدح پیر
پناه جهان دین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۵۲

 

بتا نامسلمانیی میکنیکه در کافرستان نباشد روا


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۹۴

 

سر اندازیم به که رانی ز درکه سر بی در دوست درد سر است
زهی طعن جاوید خورشید راکه گویند معشوق نیلوفر است
مگس قند و پروانه آتش گزیدهوس دیگر و عاشقی دیگر است


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۲۹

 

دل من به جانانی آویختستچو دزدی کز ایوانی آویختست
فدا باد جانها بدان زلف کشبهر تار مو جانی آویختست
چه زنار کفر است هر موی اوکه در هر یک ایمانی آویختست
بتان رامزن سنگ ای پارسابه هر بت مسلمانی آویختست


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۲۲۱

 

سر زلف کاید همی برلبشنمک سوی هندوستان می‌برد


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۳۳۲

 

بیا ای جهان بر سر من بگردکه این شربتی زیر آن پای بود


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۳۳۷

 

به بازی مزن تیغ بر جان منکه کس تیغ بردوستان ناز خود


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۳۳۸

 

خطت کز لبانت برآورد سربرآورد از جان عشاق دود


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۵۷

 

چو نام تو در نامه‌ای دیده‌امبنامت که بردیده ما لیده‌ام
به یاد زمین بوس درگاه توسراپای آن نامه بوسیده‌ام
جز این یک هنر نیست مکتوب راوگر نیست باری من این دیده‌ام
که آن‌ها که درروی او خوانده‌امجوابی ازو باز نشنیده‌ام


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۸۵

 

من آن ترک طناز را می شناسممن آن شوخ بد ساز را می شناسم
میبنید تا می توانید در ویکه من آن سر انداز را می‌شناسم
نبینم به سویش ز بیم دو چشمشکه آن هر دو غماز را می‌شناسم
شبم تازه شد جان بدشنام مستیتوبودی من آواز را می شناسم
زمن پرس ذوق سخنهای خسروکه من آن ره و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۵۵۶

 

ببخشای بر نالهٔ عندلیبالا ای گل ناز پرورد من
که گر هم بدین نوع باشد فراقبه کوی تو آرد صبا گرد من
فغان من ازدست جو تو نیستکه از طالع ما درآورد من
تو دردی نداری که دردت مبادازان رحمتت نیست بردرد من


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

 

الا دمعی سارعت والهوا
وقد ذاب قلبی هو والنوا
اسیرست ازان میر خوبان دلم
به دردی که هرگز ندیدم دوا
اذا اشرق الشمش من صدغه
فنعم الهوا فی جناتی هوا
دلم خون شد و ناید ار باروت
بر این ماجرا چشمم اینک گوا
ولی الموالی علی حبه
و لکنه فی بوادی لوا
بتا نا مسلمانیی می کنی
که در کافرستان نباشد روا
و قد و قدالبین نیرانه
ترقی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۲

 

نگار من امشب سر ناز داشت
بر افتادگان چشم بد ساز داشت
به یک جام باده به صحرا فگند
دلم هر چه در پرده راز داشت
به سویش نمی دیدم از بیم جان
که در چشم او مستی آغاز داشت
ره من زد این بازمانده سرشک
که چشم مرا از نظر بازداشت
همه شب چو پروانه می سوختم
که شمع من از دیگران گاز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۳

 

دلم برد و بوی وفایی نداشت
دلش راز غم آشنایی نداشت
تحمل بسی کرد گل در بهار
ولی پیش رویش بقایی نداشت
زهی جان به جانان سپرده، دریغ
که در خورد همت صلایی نداشت
صبوری برون شد ضروری ز من
که در سینه تنگ جایی نداشت
کنون شیشه را بر طبیب آورم
که زاهد قبول دعایی نداشت
فلک عاشقی را چو بر من گماشت
جز این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۴

 

گلستان نسیم سحر یافته ست
صبا غنچه را خفته دریافته ست
چنان خواب دیده ست نرگس به خواب
که گویی که او جام زر یافته ست
خبر نیست مر بلبل مست را
که از مستیش گل خبر یافته ست
نسیم چون مشک در خاک ریخت
مگر بوی آن خوش پسر یافته ست
خیال قدت سر و گم کرده بود
ولی ناگهان نیشکر یافته ست
چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۵

 

دل من به جانانی آویخته ست
چو دزدی کز ایوانی آویخته ست
فدا باد جانها بدان زلف کش
به هر تار مو جانی آویخته ست
چه زنار کفرست هر موی او
که در هر یک ایمانی آویخته ست
بتان را مزن سنگ، ای پارسا
به هر بت مسلمانی آویخته ست
غمم سهل گیرید و مسکین کسی
که در زلف جانانی آویخته ست
زهی دولت صید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۶

 

صبا کو به بوی تو جان پرور است
دل خلق را سوی تو رهبر است
به دنباله زلف مگذار کار
دلی را کز آن زلف در هم تر است
برون بر ازین چشم پر خون من
که از خون چرا آستانت تر است
سراندازیم به که رانی ز در
که سر بی در دوست درد سر است
دریغ است خاک درت بر سرم
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۷

 

کجا دولت وصلش آرم به دست
که جز باد چیزی ندارم به دست
سر زلف او تا نگیرد قرار
کی آید دل بیقرارم به دست
گهش می فشانم سر خود به پای
چه چاره نبود اختیارم به دست
سر آمد درین آرزو روز غم
که افتد شبی زلف یارم به دست
نه بد بر کفم باده بر یاد آن
که باد است ازو یادگارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۸

 

بتی کز ویم رو به دیوانگی ست
اگر جان توان برد فرزانگی ست
زدم دی به زنجیر گیسوش دست
مرا گفت، باز این چه دیوانگی ست
دلم برد بر بوسه پروانه وار
ستد جان که این حق پروانگی ست
درونم پر از یار گشت و هنوز
ازان سو که یارست بیگانگی ست
نگارا، خیال ترا مدتی ست
که با مردم دیده همخانگی ست
مرا کشتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۶

 

مگر فتنه عشق بیدار شد
که خلوت بنشین سوی خمار شد
بگویید با پیر دیر مغان
که دین کفر و تسبیح زنار شد
عجب نیست سراناالحق ازان
که مانند منصور بر دار شد
ایا دوستان، موسم یاری است
که کارم بدینگونه دشوار شد
ایا عاشقان، موسم زاری است
که احوال یاران چنین زار شد
مگر پخت سودای زلفش دلم
که در چنگ محنت گرفتار شد
به عیاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی