گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۶۱

 

سهل باشد به ترک جان گفتنترک جانان نمی‌توان گفتن
هر چه زان تلخ‌تر بخواهی گفتشکرین است از آن دهان گفتن
توبه کردیم پیش بالایتسخن سرو بوستان گفتن
آن چنان وهم در تو حیران استکه نمی‌داندت نشان گفتن
به کمندی درم که ممکن نیسترستگاری به الامان گفتن
دفتری در تو وضع می‌کردممتردد شدم در آن گفتن
که تو شیرین‌تری از آن شیرینکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰۰

 

تا کیم انتظار فرماییوقت نامد که روی بنمایی؟!
اگرم زنده باز خواهی دیدرنجه شو پیشتر چرا نایی
عمر کوته‌تر است از آن که تو نیزدر درازی وعده افزایی
از تو کی برخورم که در وعدهسپری گشت عهد برنایی
نرسیدیم در تو و نرسدهیچ بیچاره را شکیبایی
به سر راهت آورم هر شبدیده‌ای در وداع بینایی
روز من شب شود و شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۱۲

 

همه چشمیم تا برون آییهمه گوشیم تا چه فرمایی
تو نه آن صورتی که بی رویتمتصور شود شکیبایی
من ز دست تو خویشتن بکشمتا تو دستم به خون نیالایی
گفته بودی قیامتم بیننداین گروهی محب سودایی
وین چنین روی دلستان که تو راستخود قیامت بود که بنمایی
ما تماشاکنان کوته دستتو درخت بلندبالایی
سر ما و آستان خدمت توگر برانی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۳۸

 

گفتم آهن دلی کنم چندیندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در دهان تو رفتهرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بوده‌ستبا تو آمیزشی و پیوندی
به دلت کز دلت به در نکنمسختتر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نهتا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهرکه بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴۴

 

ای که بر دوستان همی‌گذریتا به هر غمزه‌ای دلی ببری
دردمندی تمام خواهی کشتیا به رحمت به کشته می‌نگری
ما خود از کوی عشقبازانیمنه تماشاکنان رهگذری
هیچم اندر نظر نمی‌آیدتا تو خورشیدروی در نظری
گفته بودم که دل به کس ندهمحذر از عاشقی و بی‌خبری
حلقه‌ای گرد خویشتن بکشمتا نیاید درون حلقه پری
وین پری پیکران حلقه به گوششاهدی می‌کنند و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۰

 

دیدم امروز بر زمین قمریهمچو سروی روان به رهگذری
گوییا بر من از بهشت خدایباز کردند بامداد دری
من ندیدم به راستی همه عمرگر تو دیدی به سرو بر قمری
یا شنیدی که در وجود آمدآفتابی ز مادر و پدری
گفتم از وی نظر بپوشانمتا نیفتم به دیده در خطری
چاره صبر است و احتمال فراقچون کفایت نمی‌کند نظری
می‌خرامید و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۶

 

گر کنم در سر وفات سریسهل باشد زیان مختصری
ای که قصد هلاک من داریصبر کن تا ببینمت نظری
نه حرام است در رخ تو نظرکه حرام است چشم بر دگری
دوست دارم که خاک پات شومتا مگر بر سرم کنی گذری
متحیر نه در جمال توامعقل دارم به قدر خود قدری
حیرتم در صفات بی چون استکاین کمال آفرید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰۴

 

زنده بی دوست خفته در وطنیمثل مرده‌ایست در کفنی
عیش را بی تو عیش نتوان گفتچه بود بی وجود روح تنی
تا صبا می‌رود به بستان‌هاچون تو سروی نیافت در چمنی
و آفتابی خلاف امکان استکه برآید ز جیب پیرهنی
وآن شکن برشکن قبائل زلفکه بلاییست زیر هر شکنی
بر سر کوی عشق بازاریستکه نیارد هزار جان ثمنی
جای آن است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰۵

 

سروقدی میان انجمنیبه که هفتاد سرو در چمنی
جهل باشد فراق صحبت دوستبه تماشای لاله و سمنی
ای که هرگز ندیده‌ای به جمالجز در آیینه مثل خویشتنی
تو که همتای خویشتن بینیلاجرم ننگری به مثل منی
در دهانت سخن نمی‌گویمکه نگنجد در آن دهن سخنی
بدنت در میان پیرهنتهمچو روحیست رفته در بدنی
وآن که بیند برهنه اندامتگوید این پرگل است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱۰

 

بنده‌ام گر به لطف می‌خوانیحاکمی گر به قهر می‌رانی
کس نشاید که بر تو بگزینندکه تو صورت به کس نمی‌مانی
ندهیمت به هر که در عالمور تو ما را به هیچ نستانی
گفتم این درد عشق پنهان رابه تو گویم که هم تو درمانی
بازگفتم چه حاجت است به قولکه تو خود در دلی و می‌دانی
نفس را عقل تربیت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۳۰

 

مرحبا ای نسیم عنبر بویخبری زآن به خشم رفته بگوی
دلبر سست مهر سخت کمانصاحب دوست روی دشمن خوی
گو دگر گر هلاک من خواهیبی گناهم بکش بهانه مجوی
تشنه ترسم که منقطع گرددور نه باز آید آب رفته به جوی
صبر دیدیم در مقابل شوقآتش و پنبه بود و سنگ و سبوی
هر که با دوستی سری داردگو دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۱۵

 

هر که هر بامداد پیش کسیستهر شبانگاه در سرش هوسیست
دل منه بر وفای صحبت اوکانچنان را حریف چون تو بسیست
مهربانی و دوستی ورزدتا تو را مکنتی و دسترسیست
گوید اندر جهان تویی امروزگر مرا مونسی و همنفسیست
باز با دیگری همین گویدکاین جهان بی‌تو بر دلم قفسیست
همچو زنبور در به در پویانهر کجا طعمه‌ای بود مگسیست
همه دعوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۵۴

 

ای به باد هوس درافتادهبادت اندر سرست یا باده
یکقدم بر خلاف نفس بنهدر خیال خدای ننهاده
راه گم کرده از طریق صلاحدر بیابان غفلت افتاده
خود به یک بار از تو بستاندچرخ انصافهای ناداده
رنج‌بردار دیو نفس مباشدر هوای بت ای پریزاده
دیدی این روزگار سفله نوازچون گرفت از تو جان آزاده
چون تو آسوده‌ای چه می‌دانیکه مرا نیست عیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - در مدح امیر سیف‌الدین (محمد)

 

شکر و فضل خدای غزوجلکه امیر بزرگوار اجل
شرف خاندان و دولت و ملکخانه تحویل کرد و جامه بدل
دیوش از راه معرفت می‌بردملکش بانگ زد که لاتفعل
نیک‌بختان به راحت ماضینفروشند عیش مستقبل
حاصل لهو ولعب دنیا چیست؟نام زشت و خمار و جنگ و جدل
جای دیگر نعیم بار خدایچشمهٔ سلسبیل زند منبل
نه تو بازآمدی که بازآوردحسن توفیقت از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در وداع ماه رمضان

 

برگ تحویل می‌کند رمضانبار تودیع بر دل اخوان
یار نادیده سیر، زود برفتدیر ننشست نازنین مهمان
غادر الحب صحبةالاحبابفارق‌الخل عشرة الخلان
ماه فرخنده، روی برپیچیدو علک السلام یا رمضان
الوداع ای زمان طاعت و خیرمجلس ذکر و محفل قرآن
مهر فرمان ایزدی بر لبنفس در بند و دیو در زندان
تا دگر روزه با جهان آیدبس بگردد به گونه گونه جهان
بلبلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱ - پند

 

ای که پنجاه رفت و در خوابیمگر این پنج روزه دریابی
تا کی این باد کبر و آتش خشمشرم بادت که قطرهٔ آبی
کهل گشتی و همچنان طفلیشیخ بودی و همچنان شابی
تو به بازی نشسته و ز چپ و راستمی‌رود تیر چرخ پرتابی
تا درین گله گوسفندی هستننشیند فلک ز قصابی
تو چراغی نهاده بر ره بادخانه‌ای در ممر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲

 

گر مرا بی‌تو در بهشت برند

دیده از دیدنش بخواهم دوخت

کاین چنینم خدای وعده نکرد

که مرا در بهشت باید سوخت


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۵

 

خوب را گو پلاس در بر کن

که همان لعبت نگارینست

زشت را گو هزار حله بپوش

که همان مرده‌شوی پارینست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۸

 

من بگویم ندیده‌ام دهنی

کز دهان تو تنگتر باشد

تنگتر زین دهان فراخ ولیک

نه همه تنگها شکر باشد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۹

 

کوه عنبر نشسته بر زنخش

راست گویی بهیست مشک‌آلود

گر به چنگال صوفیان افتد

ندهندش مگر به شفتالود


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۷ - کاه و کهربا

 

چند گویی که مهر ازو بردار

خویشتن را به صبر ده تسکین

کهربا را بگوی تا نبرد

چه کند کاه پاره‌ای مسکین؟


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۱۱

 

رفت آن کم بر تو آبی بودیا سلام مرا جوابی بود
از سر ناز وز سر خوبیهر دمی با منت عتابی بود
وعده‌های خوشم همی دادگویی آن وعده‌ها سرابی بود
روزگار وصال چون بگذشتگویی آن روزگار خوابی بود
بر کف من ز دست ساقی بزمهر نفس ساغر شرابی بود
خستهٔ مانده‌ام نمی‌پرسیکه مرا خستهٔ خرابی بود
حبذا آنکه از زکات لبتعاشقان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۱۲

 

یاد دارم که روزگاری بودکه مرا پیش غمگساری بود
با لب یار و در بر دلدارهر زمانیم کار و باری بود
جام عیش مرا نه دردی بودگل وصل مرا نه خاری بود
ز اهوی شیرگیر روبه‌بازدل بیچاره را شکاری بود
گرد آب حیات بر خورشیداز خط او بنفشه‌زاری بود
همه اسباب عیشم آمادهیارب آن خود چه روزگاری بود
گر جهان موجها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۲۵

 

هر شبی با دلی و صد زاریمنم و آب چشم و بیداری
بنماندست آب در جگرمبس که چشمم کند گهرباری
دل تو از کجا و غم ز کجا؟تو چه دانی که چیست غمخواری؟
آگه از حال من شوی آنگاهکه چو من یک شبی به روز آری


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۹

 

احدا سامع المناجاتصمدا کافی المهمات
هیچ پوشیده از تو پنهان نیستعالم السر و الخفیات
زیر و بالا نمی‌توانم گفتخالق الارض والسموات
شکر و حمد تو چون توانم گفتحافظ فی جمع حالات
هر دعایی که می‌کند سعدیفاستجب یا مجیب دعوات


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی