گنجور

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۱

 

ای در پس هر لباس و پرده

بر دیدهء دیده جلوه کرده

خود را بلباس هر دو عالم

آورده بهر زمان و برده

در دیده ما بجز یکی نیست

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۲

 

آغاز مشتریست ببازار آمده

خود را ز دست خویش خریدار آمده

آن گل رخت سوی گلستان روان شده

وان بلبل است جانب گلزار آمده

از قد و قامت همه خوبان دلربا

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۳

 

مرا آن لبت خندان تازه

بتن هردم فرستد جان تازه

بچشم جان تازه هر زمانی

ناید چهره جانان تازه

دهد هر ساعتی طفل دلم را

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۴

 

آنچه میدانم از آن یار بگویم یا نه

و آنچه بنهفته ز اغیار بگویم یا نه

دارم از اسرار بسی در دل و در جان مخفی

اندکی زانهمه بسیار بگویم یا نه

گرچه از عالم اطوار برون آمده ام

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۵

 

ز چشم من چو تو ناظر به حسن خویشتننی

چرا نقاب ز رخسار خود نمی‌فکنی

من و تو چون که یکی بود پیش اهل شهود

نهان ز من چه شوی چون که من تو ام تو منی

چو رو به آینه کاینات آوردی

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۶

 

چو تافت بر دل و بر جانم آفتاب تجلی

بسان ذرّه شدم در فروغ و تاب تجلی

رهیدم از شب دیجور نفس و ظلمت تن

ز عکس پرتو انوار آفتاب تجلی

تنی چو طور و دلی چون کلیم میباید

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷

 

زد حلقه دوش بر دل ما یار معنوی

گفتم که کیست گفت که در باز کن توی

گفتم که من چگونه توام گفت ما یکیم

از بهر روی پوش نهان گشته در دوی

ما و منی و او و توئی شد حجاب تو

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸

 

سبو بشکن که آبی بی‌سبوئی

زخود بگذر که دریایی نه‌جویی

سفر کن از من و مائی که مائی

گذر کن از تو و اوئی که اوئی

چرا چون آس گرد خود نگردی

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۹

 

پیش شیران دعوی شیری مکن چون روبهی

نا خوش است از زشت و لاغر لاف حسن و فربهی

خوش نباشد با اسیری از امیری دم زدن

زشت باشد با گدائی لاف و دعوی شهی

تو سلیمانی ولیکن دیو دارد خاتمت

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۰

 

ای دیده بگو از چه سبب مست و خرابی

ول دل تو چنین مست و خراب از چه شرابی

ای سینه بی کینه تو مجروح چرایی

سوزان جگر از چه چنین گشته کبابی

ای ماه شب افروز چرا زار و نزاری

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱

 

دارد نشان یارم هر دلبری و یاری

بینم جمال رویش از روی هر نگاری

جز روی او نبینم از روی هر نگاری

جز خط او نخوانم از خط هر عذاری

عکسی از آن جمال است هر حسن و هر جمالی

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۲

 

تو نگارا به لطافت همگی جان و دلی

گرچه ساکن شده در مملکت آب و گلی

تو مگر باغ بهشتی که چنین مطبوعی

تو مگر فصل بهاری که چنین معتدلی

یارب این گل ز‌ چه باغ است که رویش چو بدید

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۳

 

جنون فوق عایات الجنونی

جنون من حبیب ذوالفنونی

بعشقت زان زهر مجنون فرونم

که در خوبی ز هر لیلی فزونی

برون از خویشتن عمریت جستم

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴

 

مرا به خلوت جان دلبریست پنهانی

که هست جان دلم در جمال او فانی

در آنمقام که جانان جمال بنماید

بود مقام دل و جان فنل و حیرانی

سریر سلطنت ذات ایزدیست دلم

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۵

 

چو نیست چشم دلت تا جمال او بینی

نگر بصورت خود تا مثال او بینی

اگرچه حمله جهان هست سایه اش لیکن

چو آفتاب برآید زوان او بینی

ز آفتاب رخش گر بسایه خرسندی

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۶

 

چه باده است که مست است میفروش از وی

کسیکه خورد نیاید دگر بهوش از وی

چه باده است که مست و خراب اوست مدام

مدام در دل خمها بجوش از وی

چه باده است ندانم که میدهد ساقی

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۷

 

تو میخواهی که تا تنها تو باشی

کسی دیگر نباشد تا تو باشی

از آن پنهان کنی هر لحظه مارا

زچشم خلق ناپیدا ت باشی

چو بیما نیستی یک لحظه موجود

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸

 

تا تو اندر مراتب عددی

گه دهی و گه هزار و گاه صدی

لب را قشر و قشر را لبی

جسم‌را روح و روح را جسدی

نیستی هیچ خالی از کثرت

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹

 

رخ دلدار را نقاب توئی

چهره یار را حجاب توئی

بتو پوشیده است مهر رخش

ابر بر روی آفتاب توئی

شد یقینم که پیش اهل یقین

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۰

 

شهدتُ فیک جمالاً فنيتُ فیه بِذاتي

قتلتَني بِلِحاظٍ و ذاک عینُ حیاتي

ز چشم مست و خرابت مدام مست و خرابم

ولیس نَشوَةَ في الحبِّ من کُؤُوس سُقاتي

چو از جمیع جهات است جلوه‌گاه تو چشمم

[...]

شمس مغربی
 
 
۱
۷
۸
۹
۱۰
sunny dark_mode