گنجور

 
شمس مغربی

جنون فوق عایات الجنونی

جنون من حبیب ذوالفنونی

بعشقت زان زهر مجنون فرونم

که در خوبی ز هر لیلی فزونی

برون از خویشتن عمریت جستم

نمیدانستمت کاندر در درونی

نگارا دیده اندر جستجویت

چه میگردد که تو عین عیونی

الا ای غمزه غماز دلبر

چنان پر مکر و دستان و فسونی

که اندر سحر و مکاری و افسون

زحد و وصف و اندازه برونی

دلا از چشم سرمستش حذر کن

که هم ترک است و هم سرمست و خونی

دلا در توست چون ساکن دلا را

چرا بی صبر و آرام و سکونی

ترا در چند و چونی مغربی یافت

اگر چه برتر از چندی و چونی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
باباطاهر

من دل سوته را لایق ندونی

که در دیوان عشاقت بخونی

هزارون بارم از خونی ببو کم

ز تو زیرا که بحر بیکرونی

عطار

نگر تا ای دل بیچاره چونی

چگونه می‌روی سر در نگونی

چگونه می‌کشی صد بحر آتش

چو اندر نفس خود یک قطره خونی

زمانی در تماشای خیالی

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۳۵ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
مولانا

ادر کاسی و دعنی عن فنونی

جننت فلا تحدث من جنونی

نه چون ماندست ما را، نی چگونه

ندانم تو دلاراما که چونی

رایت الناس للدنیا زبونا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه