گنجور

 
شمس مغربی
 

چه باده است که مست است میفروش از وی

کسیکه خورد نیاید دگر بهوش از وی

چه باده است که مست و خراب اوست مدام

مدام در دل خمها بجوش از وی

چه باده است ندانم که میدهد ساقی

که باده مست و خراب است و باده نوش از وی

چه چهره بود که هر سوی چهره بنمود

چه نقش بود که برخاست آن نقوش از وی

چو بحر قطره از آن می بخورد شد سرمست

بجوش آمد و در جنبش و خروش از وی

بیا بیا سخنی گو از آن صنم با من

نمیسزد که شوی پیش ما خموش از وی

بگوش هوش کس امروز می نیارد گفت

دل آنچه سمع روانش شنیده دوش از وی

چو مغربییست ترا خازن خزانه راز

در خزانه اسرار مپوش از وی