گنجور

 
شمس مغربی

دارد نشان یارم هر دلبری و یاری

بینم جمال رویش از روی هر نگاری

جز روی او نبینم از روی هر نگاری

جز خط او نخوانم از خط هر عذاری

عکسی از آن جمال است هر حسن و هر جمالی

نقشی از آن نگار است هر نقش و هر نگاری

او در دیار خاتم بوده همیشه ساکن

من گشته در پی او سرگشته هر دیاری

چون یار در دل من دائم قرار دارد

پس از چه رو ندارد دل یک‌زمان قراری

چون دست برفشاند من جان براو فشانم

نبود ز بهر جانان بهتر ز‌جان نثاری

گر میروی رها کن دلرا بیادگارت

خوش باش ار بماند از دوست یادگاری

بر جویبار گیتی بخرام تا بروید

از سرو قامت تو هر سرو جویباری

روز شمار دانم اندر حساب نایم

از سرو قامت تو هر سرو جویباری

جایی که هردو عالم از هیچ کمترانند

من خود چه چیز باشم یا همچو من بزاری

روی ترا بیارم از هیچ کمترانند

از رهگذار عالم بر دیده ام غباری

با گلشن جمالت خاریست هر دو عالم

تا کی رسی به گلشن تا نگذری ز خاری

تا گشته نیست هستیت بر کنج ره بمانی

زان رو که تا تو هستی بر کنج اوست ماری

مگذار مغربی را تا در میان درآید

تا او درین میانست از تست برکناری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فرخی سیستانی

ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری

کان سنگدل دلم را خواری نمود خواری

چون دوستان یکدل در پیش او نهادم

بستد به دوستی دل ننمود دوستداری

گفتم که دل ستانم ناگاه دل سپردم

[...]

منوچهری

ای لعبت حصاری، شغلی دگر نداری

مجلس چرا نسازی، باده چرا نیاری

چونانکه من به شادی روزی هم گذارم

خواهم که تو به شادی روزی همی‌گذاری

گر دوستدار مایی، ای ترک خوبچهره

[...]

انوری

ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری

کان سنگدل دلم را خواری نمود خواری

چون دوستان یکدل دل پیش تو نهادم

بسته به دوستی دل بنموده دوستداری

گفتم که دل ستانم ناگاه دل سپردم

[...]

مجیرالدین بیلقانی

ای شاه عدل گستر عید آمدست بر در

از یار خواه باده وز باده خواه یاری

دانی یقین و داری هرچ آن وجود دارد

جز غیب کان ندانی جز عیب کان نداری

در ملکت فریدون می خواه بهمن آسا

[...]

عراقی

تا چند عشق بازیم بر روی هر نگاری؟

چون می‌شویم عاشق بر چهرهٔ تو باری

از گلبن جمالت خاری است حسن خوبان

مسکین کسی کزان گل قانع شود به خاری!

خواهی که همچو زلفت عالم به هم بر آید؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه