گنجور

 
شمس مغربی

ای در پس هر لباس و پرده

بر دیدهء دیده جلوه کرده

خود را بلباس هر دو عالم

آورده بهر زمان و برده

در دیده ما بجز یکی نیست

گر هست عدد هزار ورده

ما را ز شمرده گشت معلوم

آن چیز که هست ناشمرده

ای بیضه مرغ لامکانی

ای هم تو سفید و هم تو زرده

کی مرغ شوی و باز گردی

آیی بدر از لباس و پرده

در جنبش و جوش و در خروش آی

تا کی باشی چنین فشرده

بگشای کفن بیفکن این پوست

چون روح برآ ز جسم مرده

بگشای دو بال و پس برون پر

از گنبد چرخ سالخورده

هرگز نرسد کسی به منزل

نارفته طریق ناسپرده

ای مغربی کی رسی بسیمرغ

بر قله قاف پی نبرده

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

فریاد ز یار خشم کرده

سوگند به خشم و کینه خورده

برهم زده خانه را و ما را

حمال گرفته رخت برده

بر دل قفلی گران نهاده

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

دونان نخورند و گوش دارند

گویند امید به که خورده

روزی بینی به کام دشمن

زر مانده و خاکسار مرده

حکیم نزاری

ساقی میِ شوق ناک در ده

بر سرکش و ده به دست و سر ده

نقل از لب یار خوش تر آید

از پسته ی خویشتن شکر ده

جانی ز دهان جام بستان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه