گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۲

 

ای آنک تو را ما ز همه کون گزیدهبگذاشته ما را تو و در خود نگریده
تو شرم نداری که تو را آینه ماییمتو آینه ناقص کژشکل خریده
ای بی‌خبر از خویش که از عکس دل توبر عارض جان‌ها گل و گلزار دمیده
صد روح غلام تو تو هر دم چو کنیزکآراسته خود را و به بازار دویده
بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۴

 

ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیدهوی رخت از این جای بدان جای کشیده
ای نرگس چشم و رخ چون لاله کجاییاز گور تو آن نرگس و آن لاله دمیده
اندر لحد بی‌در و بی‌بام مقیمیای بر در و بر بام به صد ناز دویده
کو شیوه ابروی تو کو غمزه چشمتای چشم بد مرگ بدان هر دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۹۴

 

ای یار جفا کرده پیوند بریدهاین بود وفاداری و عهد تو ندیده
در کوی تو معروفم و از روی تو محرومگرگ دهن آلوده یوسف ندریده
ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتندافسانه مجنون به لیلی نرسیده
در خواب گزیده لب شیرین گل انداماز خواب نباشد مگر انگشت گزیده
بس در طلبت کوشش بی فایده کردیمچون طفل دوان در پی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۰ - در مدح صاحب جلال الدین احمد مخلص

 

ای رایت دولت ز تو بر چرخ رسیدهوی چشم وزارت چو تو دستور ندیده
بر پایهٔ تو پای توهم نسپردهبر دامن تو دست معالی نرسیده
با قدر تو اوج زحل از دست فتادهبا کلک تو تیر فلک انگشت گزیده
در نظم جهان هرچه صریر قلمت گفتاز روی رضا گوش قضا جمله شنیده
اعجاز تو در شرع وزارت نه به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶

 

ای آنکه رخ و زلف تو آرایش دیده
گردیده بسی دیده و مثل تو ندیده
از گوشه بسی گوشه نشین را که ببینی
در میکده‌ها چشم سیاه تو کشیده
چشمت به اشارت دل من برد و فدایت
چیزی که اشارت کنی ای دوست بدیده!
زلف تو بپوشد سراپای قدت را
آن شعر قبایی است به قد تو بریده
سربسته حدیثی است مرا با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲۰ - در ستایش پادشاه علیین جایگاه محمدشاه غازی

 

ای برده غمت تاب ز دل خواب ز دیده

پیوند دل و دیده به یکبار بریده

برکشتن ما بی‌گنهی دست‌گشاده

ازکلبهٔ ما بی‌سببی پای‌ کشیده

ما را چه‌گناهست اگر زلف تو دامی

گسترده‌ کز آن آهوی چشم تو رمیده

از دیدن ما پاک نظر دوخته هرچند

از دیدهٔ ما جز نظر پاک ندیده

در هجر تو اشکم ز شکاف مژه پیداست

چون طفل یتیمی‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰

 

ای همچو پری از من دیوانه رمیده
صد بار مرا دیده و گویی که ندیده
دریاب، که ماتم زده روز فراقت
هم چهره خراشیده و هم جامه دریده
ای وای! بر آن عاشق محروم! که هرگز
نه با تو سخن گفته و نه از تو شنیده
آن دل، که نه غم خوردی و نه آه کشیدی
در دست غمت، آه! چه گویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۵

 

خوش نقش خیالی است که بستیم به دیده
در دیدهٔ سرمست نظر کن که پدیده
مستانه دو بیتی ز سر ذوق بگفتم
خود خوشتر از این قول که گفته که شنیده
تا ظن نبری گفتهٔ من شعر فلان است
الهام الهی است که از غیب رسیده
میخانهٔ ما وقف و سبیل است به رندان
جام می ما بر همه میخانه گزیده
رندی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۱

 

ما نقش خیال تو نگاریم به دیده
در دیدهٔ ما بین که توان دید به دیده
نوریست که در دیدهٔ ما روی نموده
روشنتر از این دیدهٔ ما دیده که دیده
در دیدهٔ اهل نظر آن لعبت خندان
بگرفته خوشی گوشه و جائی بگزیده
یک نقطه محیط است که در دور درآمد
این دایره خطیست از آن نقطه کشیده
در آینهٔ خلق نظر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۴

 

خوش نقش خیالیست که بستیم به دیده
خوشتر به ازین نقش که بستیم که دیده
در نقش سراپردهٔ این دیده نظر کن
کان نقش نگاریست که در دیده بدیده
گفتم که لبت بوسه دهم گفت ببوسش
شیرین تر ازین قول که گفته که شنیده
در کوی خرابات مغان مست و خرابیم
از دردسر زاهد مخمور رمیده
با ساقی سرمست حریفیم دگر بار
یک جام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۵

 

ما نقش خیال تو کشیدیم به دیده
خوش نقش خیالیست درین دیده بدیده
نوریست که در دیدهٔ ما روی نموده
نقشیست که بر پردهٔ این دیده کشیده
دایم دل ما بر در جانانه مقیم است
گر جان طلبد هان بسپاریم به دیده
این گفتهٔ مستانهٔ ما از سر ذوق است
خود خوشتر ازین قول که گفته که شنیده
بی عیب بود هرچه به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۴۸

 

گر سر طلبی بر درت آریم به دیده
چون اشک همه جانب کوی تو دیده
بگشای به ابروی سیه چشم که بینی
از بارب ما دود به محراب رسیده
زاهد چه عجب بی لبش ار کام تو تلخست
کامیست ز حلوای محبت نچشیده
در صحبت صاحب نظران بار ندارد
صاحب هوس بار ملامت نکشیده
دیدی رخ یوسف ز چه بر حرف زلیخا
انگشت نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی