گنجور

 
صوفی محمد هروی

تا بر رخ آن مه نظر انداخته دیده

صد گونه بلا این دل بیچاره کشیده

در جواب او

آن کس که لب دلبر سنبوسه گزیده

صد شکر خدا را که به مقصود رسیده

امروز چه حال است که آن بره بریان

چون آهوی وحشی ز من خسته رمیده

بوی حبشی پست کند نکهت نان را

این نوع بلای سیه امروز که دیده

ماننده گیپا دل پر دارم از اندوه

تا بر رخ بریان نظر انداخته دیده

در روی زمین هیچ صدائی به از این نیست

کاواز بر آید که مزعفر برسیده

حاصل که ز عمرش نبود هیچ تمتع

هر کس نمک دیگ حلیمی نچشیده

جز باد ندیدست به کف صوفی مسکین

چندان که پی صحن مزعفر بدویده

 
sunny dark_mode