گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۹

 

این باد بهار بوستان استیا بوی وصال دوستان است
دل می‌برد این خط نگارینگویی خط روی دلستان است
ای مرغ به دام دل گرفتاربازآی که وقت آشیان است
شب‌ها من و شمع می‌گدازیماین است که سوز من نهان است
گوشم همه روز از انتظارتبر راه و نظر بر آستان است
ور بانگ مؤذنی میایدگویم که درای کاروان است
با آن همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۰

 

این خط شریف از آن بنان استوین نقل حدیث از آن دهان است
این بوی عبیر آشناییاز ساحت یار مهربان است
مهر از سر نامه برگرفتمگفتی که سر گلابدان است
قاصد مگر آهوی ختن بودکش نافهٔ مشک در میان است
این خود چه عبارت لطیف استوین خود چه کفایت بیان است
معلوم شد این حدیث شیرینکز منطق آن شکرفشان است
این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴ - پیداست که آخرالزمان است!

 

آشفتن چشمهای مستت

دود دل یار مهربانست

وین طرفه که درد چشم او را

خونابه ز چشم ما روانست

دو فتنه به یک قرینه برخاست

پیداست که آخرالزمانست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۵

 

چشم تو طلسم جاودانستیا فتنهٔ آخرالزمانست
تا چشم بدی به زیر بنهددیگر به کرشمه در نهانست
ما را به کرشمه صید کردستچشمست که چو چشم آهوانست
با لشکر غمزهٔ تو در شهر( … ) الامانست
پیکان خدنگ غمزهٔ توشک نیست که زهر بی‌کمانست
از لعل لب شکرفشانتیک بوسه به صد هزار جانست
ارزان شده است بوسهٔ توارزان چه بود که رایگانست
هستم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۸۲ - ستایش بزم مخدوم کند

 

این مجلس خواجهٔ جهانستیا شکل بهشت جاودانست
یا منشاء ملک و نشو دین استیا موقف عرض انس و جانست
اوجش فلکیست کز بلندیمعیار عیار آسمانست
صحنش حرمی که در حریمشاز سایه و آفتاب امانست
راز دل زهره و عطارددر زخمهٔ مطربش نهانست
سقفش به صدا پس از دو هفتهبی‌هیچ مدد نشید خوانست
خورشید مروق ار ندیدیدر ساغر ساقیانش آنست
تا قبهٔ آسمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۸۵ - در مدح سعدالدین و کیفیت سقطه و حسب حال خود

 

ای سعد سپهر دین کجاییکاثار سعادتت نهانست
بازم ز زمانه کم گرفتیوین هم ز کیادت زمانست
این عادت قلةالمبالاتآیین کدام دوستانست
زین گونه بضاعت مودتدر حمل کدام کاروانست
ما را باری غم تو هر شبهمخوابهٔ مغز استخوانست
زان روی که روزی از فراقتبا سال تمام توامانست
سالیست که دیدهٔ پر آبمبر طرف دریچه دیدبانست
رخسارهٔ کاه‌رنگم از اشکدر هجر تو راه کهکشانست
روزم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

عشق تو قضای آسمانستوصل تو بقای جاودانست
آسیب غم تو در زمانهدور از تو بلای ناگهانست
دستم نرسد همی به شادیتا پای غم تو در میانست
در زاویهای چین زلفتصد خردهٔ عشق در میانست
این قاعده گر چنین بماندبنیاد خرابی جهانست
با حسن تو در نوالهٔ چرخرخسارهٔ ماه استخوانست
وز عافیتی چنین مروحدر عشق تو عمر بس گرانست
با آنکه نشان نمی‌توان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

هرکه چون من به کفرش ایمانستاز همه خلق او مسلمانست
روی ایمان ندیده‌ای به خداگر به ایمان خویشت ایمانست
ای پسر مذهب قلندر گیرکه درو دین و کفر یکسانست
خویشتن بر طریق ایشان بندکه طریقت طریق ایشانست
دست ازین توبه و صلاح بدارکاندرین راه کافری آنست
راه تسلیم رو که عالم حکمدام مرغان و مرغ بریانست
ملک تسلیم چون مسلم گشتبهتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵

 

روی تو، که قبلهٔ جهانستاز دیدهٔ من چرا نهانست؟
جایی به جز از درت ندارمگر درنگری، بجای آنست
در دل زده‌ای تو آتش عشقوین آه، که می‌زنم، دخانست
دل یاد تو در ضمیر داردآن نیست که بر سر زبانست
این سر، که به عاشقی سبک شدبی‌روی تو بر تنم گرانست
وصل تو بدین ودل خریدمگر سود کنیم و گر زیانست
یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷

 

ماهی، که لبش بجای جانستگر ناز کند،به جای آن است
از چشم دلم نمی‌شود دورهر چند ز چشم سرنهانست
گر در طلبت هزار باشندغیرت نبرم، که بی‌نشانست
آن کو به یقین نبیند او راچون نیک نگه کند گمانست
ای دیده من اول زمانتدریاب، که آخر زمانست
بر یاد تو جامه پاره کردمباز آی، که خرقه در میانست
تخمی که تو کاشتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸

 

دنیا که من و ترا مکانست
بنگر که چه تیره خاکدانست
پرکژدم و پر ز مار گوری
از بهر عذاب زندگانست
هر زنده که اندروست امروز
در حسرت حال مردگانست
جاییست که اندرو کسی را
نی راحت تن (نه) انس جانست
در وی که چو خرمنت بکوبند
گردانه بکه خری گرانست
بیدار درو نیافت بالش
کین بستر از آن خفتگانست
این دنیی دون چو گوسپند است
کش دنبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵

 

جانست که در بدن روانست
عالم بدن است و عشق جانست
تن زنده به جان و جان به جانان
دریاب که قول عاشقانست
با صورت و معنئی که او راست
چه جای معانی و بیانست
عشقست که عاشقان و معشوق
عشق ار داری همین همانست
خورشید به ماه رو نموده
هر ذره که بینی آن چنانست
در آینهٔ وجود عالم
آن نور به چشم ما عیانست
سید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸

 

مقصود توئی نه این نه آنست
وین قول همه محققانست
از مذهب و دین ما چه پرسی
آنست که رای ما برآنست
ساقی قدحی به عاشقان ده
زان باده که از برای جانست
جان گر چه گدای کوی عشقست
سلطان جهان گدای جانست
در نه قدم و ز سر میندیش
چون خلوت دل سرای جانست
صد جان به فدای عشق جانان
گرچه دو جهان فدای جانست
جائی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰

 

عالم بدنست و عشق جانست
جانست که در بدن روانست
عشقست که عاشقست و معشوق
عشقست که عین این و آنست
عشقست که نور دیدهٔ ماست
چون نور به چشم ما عیانست
بنشسته به تخت دل چو شاهی
عشقست که پادشه نشانست
عشقست که زنده دل از آنیم
عشقست که جان جاودانست
عاشق چو غلام و عشق سلطان
عشقست که شاه عاشقانست
عشقست که عقل بندهٔ اوست
عشقست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی