گنجور

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۴۹

 

پروردگار خلق خدایی به کس ندادتا همچو کعبه روی بمالند بر درش
از مال و دستگاه خداوند قدر و جاهچون راحتی به کس نرسد خاک بر سرش


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

وحشی » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در ستایش شاهزادهٔ آزاده شاه خلیل الله

 

حسن ترا که آمده خط گرد لشکرشبس ملک دل هنوز که گردد مسخرش
رویی ز اول خطش آغاز رستخیزگویی ز اهل عشق چو صحرای محشرش
خورشید لعل پوش چگویم کنایه‌ایستچون ماه لیک هاله‌ای از طوق عنبرش
هرچند توتی است خطت ، چون در آتش استبر من مگیر نکته چو خوانم سمندرش
خاکی که عکس روی تواش کان لعل ساختسازد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۷ - این قصیدهٔ را مذکورة الاسحار خوانند و در کعبهٔ معظمه انشاد کرده و در وصف مناسک حج و تخلص به مدح ملک الوزرا جمال الدین اصفهانی نموده که تعمیر حرم کرده بود و خواص مکه این قصیدهٔ را به زر نوشتند

 

صبح حمایل فلکت آهیخت خنجرشکآمیخت کوه ادیم شد از خنجر زرش
هر پاسبان که طرهٔ بام زمانه داشتچون طره سر بریده شد از زخم خنجرش
صبح از صفت چویوسف و مه نیمهٔ ترنجبکران چرخ دست بریده برابرش
شب گیسوان گشاده چو جادو زنی به شکلبسته زبان ز دود گلو گاه مجمرش
گفتی که نعل بود در آتش نهاده ماهمشهود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۸ - مطلع دوم

 

سر حد بادیه است روان پاش بر سرشجان را حنوط کن ز سموم معطرش
گوگرد سرخ و مشک سیه خاک و باد اوستباد بهشت زاده ز خاک مطهرش
ناف ز می است کعبه مگر ناف مشک شدکاندر سموم کرد اثر مشک اذفرش
خونت ریز بی‌دیت مشمر بادیه که هستعمر دوباره در سفر روح پرورش
در بادیه ز شمهٔ قدسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۹ - مطلع سوم

 

اینک مواقف عرفات است بنگرشطولش چو عرض جنت و صد عرض اکبرش
دهلیز دار ملک الهی است صحن اوفراش جبرئیلش و جاروب شهپرش
نوار لله از تف نفس و آه مشعلشحزب الله از صف ملک و انس لشکرش
پوشندگان خلعت ایمان گه الستایمان صفت برهنه سروان در معسکرش
گردون کاسه پشت چو کف گیر جمله چشمنظاره سوی زنده دلان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۰ - مطلع چهارم

 

من صید آنکه کعبهٔ جان‌هاست منظرشبا من به پای پیل کند جنگ عبهرش
صد پیل‌وار خواهدم از زر خشک از آنکمشک است پیل بالا در سنبل ترش
دل تو سنی کجا کند آن را که طوق‌واردر گردن دل است کمند معنبرش
نقد است سرخ‌رویی دل با هزار درداز تنگی کمند، نه از وجه دیگرش
خاقانی است هندوی آن هندوانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۱ - در ستایش فخر الدین منوچهر شروان شاه به التزام لفظ «عید» در هر بیت

 

رخسار صبح را نگر از برقع زرشکز دست شاه جامهٔ عیدی است در برش
گردون به شکل مجمر عیدی به بزم شاهصبح آتش ملمع و شب مشک اذفرش
مشرق به عود سوخته دندان سپید کردچون بوی عطر عید برآمد ز مجمرش
گردون فرو گذاشت هزاران حلی که داشتصاعی بساخت کز پی عید است درخورش
مرغ سحر شناعت از آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۲ - مطلع دوم

 

آمد دواسبه عید و خزان شد علم برشزرین عذار شد چمن از گر لشکرش
عید است و آن عصیر عروسی است صرع‌دارکف بر لب آوریده و آلوده معجرش
وینک خزان معزم عید است و بهر صرعبر برگ زر نوشته طلسم مزعفرش
ز آن سوی عید دختر رز شوی مرده بودزرین جهاز او زده بر خاک مادرش
یک ماه عده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۳ - مطلع سوم

 

عیدی است فتنه‌زا ز هلال معنبرشدل کان هلال دید نشیند برابرش
آری چو فتنه عید کند شیفته شوددیوانهٔ هوا ز هلال معنبرش
من شیفته چو بحر و مسلسل چو ابر از آنکهم عید و هم هلال بدیدم بر اخترش
ماندم چو کودکان به شب عید بی قرارتا نعل برنهاد چو هاروت کافرش
مهجور هفت ماهه منم ز آن دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۴ - مطلع چهارم

 

صبح هزار عید وجود است جوهرشخضر است رایتش، ملک الموت خنجرش
اقلیم بخش و تاج ستان ملوک عصرشاهی که عید عصر ملوک است مخبرش
نی نی به بزم عید و به روز وغاش هستکیخسرو آب دار و سکندر علم برش
ز آن عید زای گوهر شمشیر آب دارشد بحر آب و آب شد از شرم گوهرش
ز آن هندوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۸

 

گلزار جنتست رخ حور پیکرشو آرامگاه روح لب روح پرورش
سرو سهی که در چمن آزادیش کنندآزاد کردهٔ قد همچون صنوبرش
باد بهار نکهتی از شاخ سنبلشو آب حیات قطره‌ئی از حوض کوثرش
شکر حکایتی ز دو لعل شکر وششعنبر شمامه‌ئی ز دو زلف معنبرش
تاراج گشته صبر ز جادوی دلکششزنار بسته عقل ز هندوی کافرش
خطی ز مشک سوده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹

 

آن ماه بین که فتنه شود مهر انورشآن نقش بین که سجده کند نقش آذرش
بدری که در شکن شود از باد کاکلشسروی که بر سمن فتد از مشک چنبرش
مرجان کهینه بندهٔ یاقوت و للشسنبل کمینه خادم ریحان و عنبرش
مه سایه پرور شب خورشید مسکنششب سایه گستر مه خورشید منظرش
تابی فکنده بر قمر از زلف تابدارشوری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۳

 

خاکیست زر که رنگ دهد پرتو خورش
از زر کسی که تاج کند خاک بر سرش
گنجیست گنج فقر که در چشم اهل حرص
هست اژدهای حلقه زده حلقه درش
هرکس ز دسترنج کسان می خورد گداست
گر خود بفرض نام نهی شاه کشورش
خوشوقت آن حریف که در بزمگاه فقر
باشد به کف ز آبله کسب ساغرش
رهرو کسی بود که درین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۳۰

 

ما را به بوسه چون بگرفتیم در برشآب حیوة داد لب همچو شکرش
گردیم هر دو مست شراب نیاز و نازاو دست در بر من و من دست در برش
در وصف او اگر چه اشارات کرده‌اندما وصف می‌کنیم به قانون دیگرش
بسیار خلق چون شکر و عود سوختندز آن روی همچو آتش و خط چو عنبرش
بفروخت در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۱

 

گر باد خاک کوی تو سوی چمن برد
بینند نور باصره در چشم عبهرش
جان چون بتو رسید تن اینجا چه میکند
زآنجا که لطف تست ازینجا برون برش
عیسی خود ار بجنت مأویست کی سزد
کندر ظلال سدره و طوبی بود خرش
آن سروری که چون کمر کوه و طرف کان
ترصیع کرده اند جواهر در افسرش
گر بندگی تو دهذش دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴

 

لب تشنه‌ای که شد لب جانان میسرشدیگر چه حاجتی به لب حوض کوثرش
گر طرهٔ تو چنبر دل هست پس چراچندین هزار دل شده پابست چنبرش
صاحب دلی که بر سر کویت نهاد پایدست فلک چه‌ها که نیاورد بر سرش
اسلام و کفر از آن رخ و گیسو مشوش‌اندزان خوانده‌ام بلای مسلمان و کافرش
طغرانگار نامه سیاهان ملک عشقخال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی