گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹

 

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر استشمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ایکت خون ما حلالتر از شیر مادر است
چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواهتشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است
از آستان پیر مغان سر چرا کشیمدولت در آن سرا و گشایش در آن در است
یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷

 

آهوی روزگار نه آهوست، اژدر استآب هوی و حرص نه آبست، آذر است
زاغ سپهر، گوهر پاک بسی وجودبنهفت زیر خاک و ندانست گوهر است
در مهد نفس، چند نهی طفل روح رااین گاهواره رادکش و سفله‌پرور است
هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهیدآنکو فقیر کرد هوای را توانگر است
در رزمگاه تیرهٔ آلودگان نفسروشندل آنکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

وحشی » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در ستایش میرمیران

 

شغلی که مطمح نظر کیمیاگر استتحصیل اتحاد صفات مس و زر است
این فعل پر شکوه نیاید ز هر گروهزان صنف خاص کاین عمل آید یکی خور است
فرعی‌ست این عمل ز اصول کمال خوروین اصل در جریده حکمت مقرر است
در چشم ظاهر است بزرگ این عمل ولیگر بنگری به دیدهٔ باطن محقر است
عرض زر از جبلت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸

 

ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور استدر سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
درد کهنت بود برآورد روزگاراین درد تازه روی نگوئی چه نوبر است
شهری غریب دشمن و یاری غریب حسناینجا چه جای غم‌زدگان قلندر است
گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشقانصاف می‌دهم که ز انصاف خوش‌تر است
اینجا و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷

 

منشور دولتی که ز عشقم میسر است
طغرایش آن خطی ست که بر دور ساغر است
با من ز سعد و نحس مزن دم که خط جام
حرز امانم از خطر چرخ و اختر است
بودم به خواب خوش که رسید از حریم دیر
پیری که رشحه قدحش رشک کوثر است
گفت ای پسر دریغ بود نقد زندگی
در دست آن حریف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

 

امشب ز شغل شاعریم حال دیگر است
همچون ردیف قافیه پیشم مکرر است
ز آثار کلک بیهده گوی سیه زبان
روی دلم سیاهتر از پشت دفتر است
ساقی بیا و رغم سفیهان شهر را
می ده که می جلای ضمیر سخنور است
آن می که چون نوازش خوبان طرب فزاست
آن می که چون وصال بتان روح پرور است
نی نی میی بده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۳۷

 

آن شاخ گل که تازه بر و سایه پرور است
بر آفتاب سنبل او سایه گستر است
گوی معنبر است زنخدان او ز خط
کز وی حریم بزم حریفان معطر است
هرکس که دید شکل خوش دلرباش گفت
از کارخانه قدر این نقش دیگر است
سر باختن به خاک رهش دولتی قویست
خوش مقبلی که دولت آتش میسر است
بی عشق چون زیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۳۸

 

تا آن ذقن ز خط شده گوی معنبر است
زان عنبرین شمامه مشامم معطر است
پرچین ز خار خشک بود رسم و خط تو
پرچین نهاده گرد گل از سنبل تر است
دل بد مکن که خاتمه حسن شد خطت
کان پیش ما مقدمه حسن دیگر است
قدت چه دلرباست که بینم هزار دل
کاندر میان گرفته تو را چون صنوبر است
پیوسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۴۱ - دیروز و امروز

 

امروز روز عزت دیهیم و افسر است
عصری بلند پایه و عهدی منور است
جاه و جلال گم شده در پیشگاه ملک
بر سینه دست ‌طاعت و بر آستان سر است
سوی دگر گرسنگی و، نعمت این‌سوی است
ملک دگر کشاکش و آرامش ایدر است
بگشوده است بال به هرجا عقاب جنگ
واینجا همای صلح و صفا سایه گستر است
نقش خوش مراد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » زندگی

 

پرسیدم از بلند نگاهی حیات چیست

گفتا مئی که تلخ تر او نکوتر است

گفتم که کرمک است و ز کل سر برون زند

گفتا که شعله زاد مثال سمندر است

گفتم که شر بفطرت خامش نهاده اند

گفتا که خیر او نشناسی همین شر است

گفتم که شوق سیر نبردش بمنزلی

گفتا که منزلش بهمین شوق مضمر است

گفتم که خاکی است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - د‌ر مدح سلطان ماضی محمدشاه غازی و حاج میرزا آقاسی

 

هستی دو وجه دارد مخفی و ظاهر است

کاندر وجود واجب و ممکن مصور است

از واجبست خالق و از ممکنست خلق

چون معنی‌ کلام‌ که مخفی و ظاهر است

خالق ز خلق هیچ دارد گزیر ازانک

خورشید را چو نور نباشد مکدّر است

مخلوق هم نباشد یکسان از آنکه نور

هرچ او به شمع اقرب باشد منور است

پس هرچه اقربست ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳

 

از نور روی اوست که عالم منور است
حسنی چنین لطیف چه حاجت به زیور است
سلطان چار بالش و شش طاق و نه رواق
بر درگه رفیع جلالش چو چاکر است
زوج بتول باب امامین مرتضی
سردار اولیا و وصی پیمبر است
مسند نشین مجلس ملک ملائکه
در آرزوی مرتبه و جای قنبر است
هر ماه ، ماه نو به جهان مژده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۶

 

گفتار تلخ از آن لب شیرین نه در خورست
خوش کن عبارتت که خطت هرچه خوشتر است
بگشای لب به پرسش من گرچه گفته ام
کان قفل لعل بابت آن درج گوهر است
تا بر گرفتی از سر عشاق دست مهر
هرجا که در هوای تو دستی است بر سر است
آن دل که سفره فلک چنبری نشد
که در چنبر دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

صامت بروجردی » کتاب التضمین و المصائب » شمارهٔ ۱۱ - و برای او همچنین

 

ساقی بیا که دلبرم امروز در بر است
می دهد که عشرت دو جهانم میسر است
شام غمم به صبح سعادت برابر است
بر دستم آن شبی که سر زلف دلبر است
حقا که از هزار شب قدر بهتر است
آن را که بار منت یاری به دوش نیست
در نزد عقل صاحب ادراک و هوش نیست
خوش‌تر ز ذکر نام تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲

 

این زاب وخاک نیست که جانی مصور است
چشم جهانیان به جمالش منور است
گرزان که نسبتش به عناصر می کنند
آبش مگر زکوثر و خاکش ز عنبر است
ذکر زبان هر که نظر می کند برو
سبحان من یصور و الله اکبر است
گل پیش ما مریز و دگر ارغوان میار
جانم فدای آن که ازین هر دو خوشتر است
عنبر میان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

 

حسن تو را ممالک دل ها مسخر است
مقبل کسی که وصل تو او را میسر است
بر منزل مبارک تو هر که بگذرد
گوید که این خلاصه هر هفت کشور است
آبش چو کو ثر است و چو در سنگ ریزه ها
بادش نسیم عنبر و خاکش معصفر است
چشم و دل از مشاهده ات بی نصیب نیست
نقشت چو بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی