گنجور

 
همام تبریزی
 

این ز آب وخاک نیست که جانی مصور است

چشم جهانیان به جمالش منور است

گر زان که نسبتش به عناصر همی‌کنند

آبش مگر ز کوثر و خاکش ز عنبر است

ذکر زبان هر که نظر می‌کند بر او

سبحان من یصور و الله اکبر است

گل پیش ما مریز و دگر ارغوان میار

جانم فدای آن که از این هر دو خوش‌تر است

عنبر میان آتش مجمر چه می‌نهی

ز انفاس دوست مجلس ما خود معطر است

شمع از میان جمع برون بر که امشبم

در خانه روشنایی خورشید انور است

ساقی بیار باده که از مجلس الست

ما را هنوز مستی یک جرعه در سر است

نی نشکنیم از می دنیا خمار خویش

ما را شراب از لب می‌گون دلبر است

جام جهان‌نمای الهی‌ست صورتش

انصاف می‌دهند نظرها که مظهر است

با عاقلان بگوی که اصحاب عشق را

ذوق است رهنمای نه اندیشه رهبر است

در تنگنای لفظ نگنجد بیان ذوق

زان سوی حرف و صوت مقامات دیگر است

چون چشم مست یار دهد می به عاشقان

کی درمیان مجال صراحی و ساغر است

جان همام را نفس صبح و بوی دوست

پرورده‌اند زان نفسش روح‌پرور است