گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۹

 

تا کی کنی گله که نه خوب است کار منوز تیر ماه تیره‌تر آمد بهار من؟
چون بنگری که شست بدادی به طمع ششنوحه کنی که وای گل و وای خار من
چون من ز بهر مال دهم روزگار خویشآید به مال باز به من روزگار من؟
هرگز نیامد و بنیاید گذشته بازبر قول من گوا بس پیرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - بس باشد این قصیدهٔ ترا یادگار من

 

ای حیدر ای عزیز گرانمایه یار منای نیکخواه عمر من و غمگسار من
رفتی تو وز غم تو نیابم همی قراربا خویشتن ببردی مانا قرار من
مهجورم و به روز، فراق تو جفت منرنجورم و به شب، غم تو غمگسار من
خوردم به وصلت تو بسی بادهٔ نشاطدر فرقت تو پیدا آمد خمار من
دانم همی که دانی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹

 

ای باد صبحدم خبری ده ز یار منکز هجر او شدست پژولیده کار من
او بود غمگسار من اندر همه جهاناو رفت و نیست جز غم او غمگسار من
بی‌کار نیستم که مرا عشق اوست کاربی‌یار نیستم چو غمش هست یار من
هرگونه‌ای شمار گرفتم ز روز وصلهرگز نبود فرقت او در شمار من
کو آن کسی که کرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰

 

غافل گذشتی از دل امیدوار منرسوای اگر چنین گذرد روزگار من
امشب به بزم خندهٔ بی اختیار توافزون نمود گریه بی اختیار من
من نیستم حریف تو با صدهزار دلکز یک کرشمه می‌شکنی صدهزار من
یک عمر را به روزه بسر برده‌ام مگرروزی لبت رسد به لب روزه‌دار من
در زلف بی قرار تو باشد قرار دلبر یک قرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۵۵۸

 

امروز باز شکل دگر گشت یار منیادی نکرد از من و از روزگار من
صدره فتاده بر ره خویشم بدید وهیچرحمت نکرد بر دل امیدوار من
مردم در انتظار کناری وی و بخت بدننهاد آرزوی من اندر کنار من
ایزد کجات بهر هلاک من آفریدای آفت دل من وآشوب کار من
دشمن بدیدگریهٔ خسرو دلش بسوختهرگز نگفتیش بس ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰ - سه تار من

 

نالد به حال زار من امشب سه تار مناین مایه تسلی شب های تار من
ای دل ز دوستان وفادار روزگارجز ساز من نبود کسی سازگار من
در گوشه غمی که فراموش عالمی استمن غمگسار سازم و او غمگسار من
اشک است جویبار من و ناله سه تارشب تا سحر ترانه این جویبار من
چون نشترم به دیده خلد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۵

 

یگره ز خانه مست برا ای نگار من

بگذر میان جمع و ردا در کنار من

تا در کنار چشم منی تازه و تری

مانا که آب میکشی ای گل ز خار من

در دام زلف پرشکن تست پای دل

گو غمزه دست رنجه مکن در شکار من

غنج و دلال و عشوه و ناز است کار تو

افتادگی و عجز و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۹

 

در کف پیاله دوش درآمد نگار من

کز عمر خویش بهره برد از بهار من

می‌داد و می‌گرفت و درآمد ببر مرا

شد ساعتی قرار دل بیقرار من

گفتا بطنز دین و دل و عقل و هوش کو

در کلبهٔ تو چیست ز بهر نثار من

گفتم که جان نشاید در پایت افکنم

دل خود بر تو آمد و برد اختیار من

سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۰

 

از دست من گرفت هوا اختیار من

خون جگر نهاد هوس در کنار من

بر من چو دست یافت گرفت و کشان کشان

هر جا که خواست بر دل من مهار من

گشتم بسی بکوه و بیابان و شهر و ده

اهل دلی نیافتم آید بکار من

اغیار بود آنکه مرا یار مینمود

هرگز نشد دوچار من آن یار پار من

یکبار هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۱

 

مهرت بجان بهار دل داغدار من

از مهر جان خزان نپذیرد بهار من

در آتش هوای تو خاکستری شدم

شاید که باد سوی تو آرد غبار من

می‌افکنم براه تو تا خاک ره شود

باشد قدم نهی بسر خاکسار من

گفتی مگوی قصه و اندوه خود بکس

خون شد ز غصه تو دل راز دار من

من چون نهان کنم که ز غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی