گنجور

 
جهان ملک خاتون

آن خوشدلی کجا شد و آن روزگار من

وآن قامت چو سرو روان نگار من

کارم ز دست رفته و بارم ز غم به دل

از روی مرحمت نظری کن به کار من

زان رو به کوی دوست گذارم نمی فتد

بگرفت اشک دیده ی من رهگذار من

غم دامنم گرفت به دست جفا از آنک

یک لحظه غم نمی خوردم غمگسار من

ای نور هر دو دیده ز هجران روی تو

آشفته همچو زلف تو شد روزگار من

بودم ز لعل باده ی تو مست و بی خبر

بشکست چشم مست تو جانا خمار من

زاری من گرفت جهانی به هجر و او

هرگز نظر نکرد به احوال زار من