گنجور

 
فصیحی هروی

ساقی بیا و از میم آشفته حال کن

مغزم ز ترکتاز طرب پایمال کن

ز‌ آن آفتاب‌منش جرعه‌ای بریز

در جام لطف و بدر غمم را هلال کن

خمیازه‌های مهر به یک جرعه آخرست

بیچاره را شکسته سفالی خیال کن

با نو بهار دوش به دوش آی در چمن

بر بلبلان کرشمه گل را و‌بال کن

در باغ بزم موسم پرواز جام شد

بر پیکرش نسیم شو از موج بال کن

بر ما ستم‌کشان که حرامست عافیت

صاف نشاط را دو سه روزی حلال کن

می بهر دیگران همه در جام جم بریز

چون دور ما رسد قدری در سفال کن

ما خاک مشربان حریم محبتیم

گردیم و پا‌شکسته دامان عزلتیم

بر‌خیز تا زنیم صلا مهر و ماه را

خاور کنیم مغرب بخت سیاه را

ز آن می که چون به جام رود گوید آسمان

یوسف به دلو مهر بپیمود چاه را

گردد ز رشک غنچه گل جام تا کند

محروم از نظاره او باده خواه را

ز آن می‌که چون ز شیشه به سیر قدح رود

گم سازد از نشاط به هر گام راه را

بیخود به نیم جرعه تماشا بیفکند

صد جا ز دیده تا سر مژگان نگاه را

آن یادگار کوثر همت که پاک شست

از طبع کهربای طمع ذوق کاه را

آن می که گر به نامه جرمش رقم کنند

رضوان وکیل خلد نویسد گناه را

گستاخ چون کرشمه و خوشخوی چون حیا

آرد به پا‌ی‌‌ بوس گدا فرق شاه را

مستان کبریای درش منفعل شوند

روبند اگر به بال ملک سجده گاه را

تا کی ز حرف شاه و گدا کام تر کنیم

مطرب بیا که نغمه مستانه سر کنیم

نوروز مهمان شده امشب بهار را

بیدار کن ز خواب به مضراب تار را

دی داد آفتاب سراغ از لب مسیح

در ناخن تو مرهم جان فگار را

بی ناله تو گر همه گیسوی دلبرست

از روی عیش دور نسازد غبار را

دل می‌برد نوای تو گویی نهفته‌اند

در پرده‌های ساز تو روی نگار را

خاصیت ثنای تو در دست طبع من

مضراب ساخت خامه معنی نگار را

بگشا لب سرود که فرصت غنیمت است

ناگه کسی خبر نکند روزگار را

بیتی ز ناله ده و صید روح کن

آموز از کرشمه ساقی شکار را

از بلبلان نغمه‌سرا باغ دلبرست

بی‌ناله ورنه گلشن و گلخن برابرست

عیش و نشاط بی گل و سنبل کدورت است

خاصه کنون که ملک هری رشک جنت است

ز آب و هوای این سره ملک است فیض گیر

گر نار ایمن است و گر خاک تبت است

کلکم به سهو روضه رضوان رقم زدش

این باغ را بدان چمن آخر چه نسبت است

این در به روی معصیت و زهد بسته نیست

و آن در مقفل است و کلیدش عبادت است

خاکش چنان به ذوق که چون لاله گل درو

اقلیمی از قلمرو داغ محبت است

در زلف شاخ روی عروسان گل به دی

رخشد چو شب چراغ که در کان ظلمت است

از بس گلش به آب نزاکت سرشته‌اند

گوش گلش ز ناله بلبل جراحت است

خاکش ز پای نقش نگیرد چو سطح آب

برهان این کمال کمال لطافت است

این خاکدان به دولت خانست این چنین

خود کیمیای خاک ز اکسیر دولت است

خان زمین امان زمان امن آسمان

مسند‌نشین ملک خراسان حسین‌خان

ای آفتاب سایه‌نشین جلال تو

دولت نموده صید دو عالم به بال تو

تو ظل پادشاهی و شه ظل ایزدست

اینک دلیل مملکت بی‌زوال تو

مهلت بس است رخصت ایام ده که سوخت

دوزخ در انتظار تن بدسگال تو

دادن ز باد ثروت روغن چراغ را

یک معجزست از کف دریا نوال تو

شستن به آب خال سیاهی ز روی بخت

یک موجه است از لب کوثر مثال تو

نوروز آیدت سر هر سال تا کند

نوروز خویش بر رخ فرخنده‌فال تو

حجاب را بگو که دهندش چو چرخ بار

تا آید و نظاره کند بر جمال تو

آن هوشمند را که خرد تاج تارک‌ست

داند که دیدن رخ دولت مبارک‌ست

تا هست روزگار ترا بخت یار باد

بخت ترا عروس ظفر در کنار باد

تا در زمانه قاعده نو‌بهار هست

باغت ز آب و رنگ بهار بهار باد

آن کس که سایه‌پرور بخت بلند تست

بر تو سن مراد چو بختت سوار باد

و آن کس که دست کشت ولای عدوی تست

همچون سر عدوی تو پامال دار باد

هر نطفه‌ای که در رحم آفرینش است

در آرزوی خدمت تو بی قرار باد

و آنگاه تا رسند به خدمت یکان یکان

ارکان قصر دولت تو پایدار باد

کلک ثنا طراز فصیحی به دولتت

تا آن زمان به مدح تو گوهر نگار باد

نی‌نی که در دو کون همین است کار من

شاهد بس است خامه معنی نگار من

من کیستم ز هرزه‌درایان سبک‌سری

ز آشوب زلف تفرقه مجنون ابتری

ز آسیب سنگ حادثه بشکسته بیضه‌ای

در بیضه شکسته همی مرغ بی‌پری

نی قوت کشیدن قوتم ز خرمنی

نی‌ طالع رسیدن شیرم ز مادری

گاهی به چاه نثر کنم حبس یوسفی

گه در مضیق نظم کنم بند کوثری

پاشم چمن چمن گل معنی به پای لفظ

شریان فکر را چو گشایم به نشتری

بندم بر آفتاب معانی ز حسن طبع

مشاطه‌وار از شب الفاظ زیوری

کاوم به نیش ناخن اعجاز حرف را

پنهان کنم در آن به هنر بحر گوهری

از من نهال ناطقه شد میوه‌دار و من

هستم زمانه را به مثل نخل بی‌بری

نشناخت گر زمانه مرا صاحبم شناخت

نی‌ صاحبم که صاجب تخت سکندری

پرواز روز تا بود از بال صبح و شام

بر فرق بنده سایه خان باد مستدام

 
sunny dark_mode