گنجور

 
قاسم انوار
 

بیتی همی سرایم و زاریست کار من

تا یک نظر کند بمن آن یار غار من

منصوروار بر سر دار ملامتم

وین دار گشت قصه دار العیار من

در آرزوی روی خودم بیش ازین مدار

کز حد گذشت واقعه انتظار من

ای جان غم رسیده، ز دلدار شرم دار

چون اختیار ازوست مگو اختیار من

وصل تو جنتست و دو عالم طفیل اوست

هجر تو دوزخ آمد و دارالبوار من

ای جان و دل، حکایت هجران ز حد گذشت

افزون شدست درد دل بی قرار من

بر جان قاسمی نظری کن روا مدار

کین عنکبوت چشم شود پرده دار من