گنجور

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۸

 

وقت نزاع، جان و دل از بهر غارتش

ناخن بهمزند ز دو ابرو اشارتش

شاید که در لباس رسد از لبش بکام

پنهان شده است معنی از آن در عبارتش

گردیده خاطرم چو قدمگاه یاد او

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۹

 

یارب بفضل خویش، گناهان ما ببخش

از تست جمله بخشش و، از ما خطا ببخش

هر چند نیستم سزاوار بخششت

ما را بروی شاه رسل، مصطفی ببخش

ما در طریق بندگیت، گر پیاده ایم

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۶

 

دل از خیال دوست، ندادم بفکر خویش

آغوش خاطری نگشادم بفکر خویش

از پایه بلند ز خود بیخبر شدن

افتادم آن قدر که فتادم بفکر خویش

اخراج کرد غیرتم از شهر ننگ و نام

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۲

 

غیر از خدنگ مرگ، که آن راست جان غرض

کس را نگشته است روا در جهان غرض

باور مکن میان دو همدم یگانگی

چندانکه بر نخاسته است از میان غرض

تا حرف بی غرض نبود، نیست کارگر؛

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۳

 

بر گردنم چنان شده محکم طناب قرض

کز جا دگر نمیکندم اضطراب قرض

نظم سخن چگونه نپاشد ز یکدیگر

تار نفس گسسته شد از پیچ و تاب قرض

زآن وا نمیشود بسخن چون صدف لبم

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۷

 

ای مستی شباب، ترا کرده باب وعظ

برگ خزان برای تو باشد کتاب وعظ

ای آنکه برده غفلت دنیا ترا ز هوش

بر روی دل چرا نفشانی گلاب وعظ؟!

چشمت ز خواب بیخبری وا نمیشود

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۸

 

باشد بحرف راست چو دایم بنای وعظ

طبع کجت از آن نشود آشنای وعظ

از بس ترا دماغ پر از باد نخوتست

در سر نگنجدت که نشینی به پای وعظ

حق هست با تو،نشنوی ار حرف حق ز من

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۶

 

ماند ز تاب و تب بدل زار من چراغ

گویا که دیده است رخ یار من چراغ

افتد ز پای، بسکه خراب فتادن است

گر افگند فروغ بدیوار من چراغ

آید چو او ببزم، نماند ز من اثر

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۰

 

عهد شباب رفت و، نشد هیچ کار حیف!

دست طلب نچید گلی زین بهار حیف!

عمر دراز رفت و، نشد فکر توشه یی

از دست شد طناب و، نبستیم بار حیف!

با این سیاه رویی و آلوده دامنی

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۲

 

خواهد نمک خمیر وجودت ز شور عشق

نانیست این، که پخته شود در تنور عشق

بر خود زدن نه پایه هر سست همت است

فرهاد کند جانی و، آن هم بزور عشق

چون سگ که اوفتد به نمک زار، دور نیست

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۳

 

غیر از می جنون، نرساند دماغ عشق

جز موی سر، فتیله نخواهد چراغ عشق

شورم ز تندگویی ناصح شود فزون

صرصر چو روغن است مرا در چراغ عشق!

در نسخه جمال تو بس نکته هاست درج

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۶

 

از یار بد چه نقص، بخوش طینتان پاک؟

تن گر شود پلید، چه نقصان بجان پاک؟!

دارد کلام پاکدلان بیشتر اثر

زور خدنگ بیش بود از کمان پاک

بر خصم، بی درشت سخن، کارگر تراست

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۷

 

افزون بود ز عالم دل یاد آن بزرگ

کوچک شود سرا، چو بود میهمان بزرگ

آسان تر آن جهان بکف آید ازین جهان

بهتر زند خدنگ، بود چون نشان بزرگ

بر دل ترا نچسبد از آن کار آن جهان

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۸

 

بگذشت زندگی همه در انتظار مرگ

اما چه زندگی؟ که نیامد بکار مرگ!

عینک بدیده نیست مرا، نور چشم من

چشمم چهار شد بره انتظار مرگ!

بر خاست گرد پیریم از شاهراه عمر

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۹

 

من با نگاه عجز و، تو دل سخت تر ز سنگ

هرگز نبسته طرف خدنگ نظر ز سنگ

سازی اگر حجاب خود آیینه را، بجاست

دارد ضرور باغ جمال تو در ز سنگ

از شوق خاک بوسی نعل سمند تو

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۰

 

ای کرده پشت بر حق و، رو در قفای مال

مگذر ز حق، گذشته یی از حق برای مال؟!

دور است بر تو بس ره مسجد پی نماز

گردی همیشه شهر بشهر از برای مال

پیشت بود گریوه صعبی، چو مرگ و تو

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۳

 

ای از عرق جبین تو صبح بهار دل

یاد قدت نهال لب جویبار دل

هر دل که بیشمار نباشد در آن غمت

در پیش عاشقان نبود در شمار دل

فارغ شدم بفکر تو از فکر روزگار

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۶

 

کی میکنند جامه جان از جسد قبول

آنانکه کرده اند لباس نمد قبول؟

درگاه دوست، بسکه پسندد شکستگی

گر توبه شکسته بری، میشود قبول

راضی نمیتوان شدن از خود بکاهلی

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۷

 

تا کعبه با خیال تو همدوش رفته ام

این راه را تمام بآغوش رفته ام

دور و دراز شد سفر بیخودی مرا

گویا ببوی زلف تو از هوش رفته ام

در حیرتم که با همه بیقوتی چه سان

[...]

واعظ قزوینی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۱

 

یارب ز چرک مال جهان بخش نفرتم

ز آلایش تعلق آن ده طهارتم

از دست رفت پای، بده دست و پای سعی

تن گشت همچو سرمه، بده چشم عبرتم

گرد گناه، از گهرم برده آب و رنگ

[...]

واعظ قزوینی
 
 
۱
۲
۳
۴
۵
۶
۷
sunny dark_mode