گنجور

 
واعظ قزوینی

غیر از می جنون، نرساند دماغ عشق

جز موی سر، فتیله نخواهد چراغ عشق

شورم ز تندگویی ناصح شود فزون

صرصر چو روغن است مرا در چراغ عشق!

در نسخه جمال تو بس نکته هاست درج

نتوان ولی مطالعه اش بیدماغ عشق

پر بود کوه و دشت ز مجنون و کوهکن

کو بیدلی کنون، که کند کس سراغ عشق؟!

هرگز ندیده از قدح چشم مست یار

کیفیتی که یافته دل از ایاغ عشق

یک پره است داغ دلم از گل جنون

یک سنبل است روز سیاهم ز باغ عشق

واعظ پی خرید متاع نجات، نیست

نقدی مرا بکیسه دل، غیر داغ عشق

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

با حسن دوست دل نشکیبد ز داغ عشق

تا شمع حسن هست نمیرد چراغ عشق

موسی صفت ز عشق طلب کن گل مراد

کاین آتشین گلی است که روید ز باغ عشق

عقلش خیال توبه زمهر بتان بود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه