گنجور

 
واعظ قزوینی

خواهد نمک خمیر وجودت ز شور عشق

نانیست این، که پخته شود در تنور عشق

بر خود زدن نه پایه هر سست همت است

فرهاد کند جانی و، آن هم بزور عشق

چون سگ که اوفتد به نمک زار، دور نیست

نفس پلید پاک شود گر بشور عشق

باید«بلن ترانی » صبح وصال ساخت

ره گر دهند موسی دل را بطور عشق

مردی، بقوت تن تنها نمیشود

سختی کشیدنست بجان، سنگ زور عشق

ره طی بگاو تاری رهرو نمیشود

افتادگیست راحله راه دور عشق

روشن بشمع مهر نگردد سرای ما

نبود چراغ کلبه ما غیر نور عشق

از فکرهای بیهده عشاق فارغند

نبود غم زمانه حریف سرور عشق

بردار دست از همه، دامان دل بگیر

بیکاری است واعظ کار ضرور عشق

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

نتوان به پای سعی رسیدن به طور عشق

خوابیده تر ز زلف بود راه دور عشق

دست ستیزه در کمر بیستون کند

درهر سری که هست می تازه زور عشق

از ظلمت وجود که می برد ره برون ؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه