گنجور

 
واعظ قزوینی

عهد شباب رفت و، نشد هیچ کار حیف!

دست طلب نچید گلی زین بهار حیف!

عمر دراز رفت و، نشد فکر توشه یی

از دست شد طناب و، نبستیم بار حیف!

با این سیاه رویی و آلوده دامنی

رفتیم همچو سیل ازین کوهسار حیف!

داریم چشم گریه ز یاران بروز مرگ

ما خود بروز خود نگرستیم زار حیف!

شد عمر و، آه حسرتی از دل نشد بلند

نخلی نکاشتیم درین جویبار حیف!

آن مستی جوانی و، این ضعف پیری است

ما را دمی ز عمر نیامد بکار حیف!

فرداست اینکه قدر شناسان دردمند

خواهند گفت:«حیف ز واعظ هزار حیف »!

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلیم تهرانی

آتش به باغ زد ز خزان روزگار حیف

داغ چمن نه ایم، ز بلبل هزار حیف

تأثیر نیست در دل ما فیض عشق را

بر گلخن است سایه ی ابر بهار حیف

از ورطه ای که مقصد ما جز خطر نبود

[...]

آذر بیگدلی

رفتی و رفت بیتو ز جانم قرار حیف

نومید گشت خاطر امیدوار حیف

رفتی بمرغزار جنان و نیامدت

زین مرغزار یاد در آن مرغزار حیف

ابری دمید و روی نهفت آفتاب آه

[...]

سحاب اصفهانی

ز اطراف گلستان تو روئیده خار حیف

آورده خار گلبن حسنت به بار حیف

از بس حذر نکردیم از آه دل کنون

از دود آهم آئینه ات گشته تار حیف

شد غنچه ی لب و گل رویت نهان ز خط

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه