گنجور

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱

 

ذات و صفات در نظر عارفان یکی است

گر روشن است چشم دلت جسم و جان یکی است

معشوق و عشق و عاشق و ذرات کاینات

پنهان و آشکار و مکین و مکان یکی است

گر صد هزار شاهد رعنا نمود روی

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲

 

رندی و شب روی به دو عالم چکار ماست

شکرخدا که دلبر عیار یار ماست

در شام زلف یار چه احیا کنیم شب

گوید بروز وصل که شب زنده دار ماست

بر ما چو خضر شد صفت و ذات و اسم و فعل

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲

 

آن نازنین پسر که دل از ما ربود و رفت

خود را چو مه ز دور بهر جانمود و رفت

یک خنده کرد از لب لعل عقیق رنگ

خون دلم ز دیده گریان گشود و رفت

در فکر آن دهان که دل ما چو موی شد

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱

 

آن دلربا که در دو جهانش نظیر نیست

خود ذات ساز چیست که او را ظهیر نیست

ازلامکان ز غیب هویت نمود رو

آن حضرتی که غیروی اندر ضمیر نیست

کی نور مستطیل کشیدی بشرق و غرب

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰

 

ساقی بجام باده گلرنگ در صباح

در صحن بوستان ز کرم گفت الصلاح

تا آفتاب طلعت ساقی طلوع کرد

کردیم دیده بر رخ خورشید افتتاح

با روح او که گفت الست بربکم

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

 

برداشتیم از کف ساقی روح راح

درجام آفتاب می لعل هر صباح

شادیم وخرمیم ز صبح ازل مدام

چونکرده ایم دیده بروی تو افتتاح

ساقی ز روی ما و منی همچو آفتاب

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۷

 

صوت نقاره ونی و سرناو چنگ و عود

گلبانگ میزنند که هستیم در شهود

ممکن بوقت هستی خود واجب الوجود

آری بود چو هستی او هست در وجود

عاشق شد ار بحسن خود از روی دلبران

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۱

 

باشد ز سرو قد تو خرم های باغ

در گلستان ز روز تو برگ و نوای باغ

چون خاک آستان تو فردوس جنت است

بخشد نسیم از سر کویت عطای باغ

تا داد غنچه زر بصبا و گره گشاد

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۳

 

زلفت گشاده عنبر سارا گره گره

بر بست و داد باد صبا را گره گره

گل لخت لخت جامه بیاد تو چاک زد

بگشاد غنچه بند قبا را گره گره

می بست و می گشاد بهر جا که می رسید

[...]

کوهی