صوت نقاره ونی و سرناو چنگ و عود
گلبانگ میزنند که هستیم در شهود
ممکن بوقت هستی خود واجب الوجود
آری بود چو هستی او هست در وجود
عاشق شد ار بحسن خود از روی دلبران
خود را مگر بدیده خود باز می نمود
اجیب گفت حضرت و آنگاه آفرید
از جان جمله نعره بر آورد در شهود
آتش زد آفتاب جمالش بچشم ما
اعیان ممکنات برفتند همچو دود
کوهی بدید پرتو انوار آن جمال
او را چو جذبهای خداوند در ربود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره زیبایی و وجود الهی است. شاعر به وصف صداهای دلنشین مانند نقاره و سرنا و چنگ و عود میپردازد که همه نشان از درک و شهود الهی دارند. او اشاره میکند که وجود خداوند ضروری و واجب است و همچنین اینکه عشق به زیبایی او باعث میشود که انسان خود را در آینه خود نگاه کند. شاعر از آفرینش و نعرهها و شور و شعف ناشی از دیدار خداوند صحبت میکند و بیان میکند که نور جمال الهی چنان روشنی میبخشد که ممکنات را همچون دود پراکنده میسازد. همچنین، اشارهای به قدرت جذب الهی و تاثیر آن در وجود انسان دارد.
هوش مصنوعی: آواز نقاره و نی و سرنا و چنگ و عود با صدای بلند به گوش میرسد، زیرا ما در حال تجربه و مشاهدهایم.
هوش مصنوعی: وجود واجب در زمان هستی خود ممکن است، زیرا وجود او همواره در همه جا حاضر است.
هوش مصنوعی: اگر کسی به خاطر زیبایی محبوبش عاشق شود، آیا جز این است که او خود را در آینه چشمهای خود میبیند؟
هوش مصنوعی: حضرت اجیب صحبت کرد و سپس همه موجودات را از جانش خلق کرد و در حال مشاهده، ناله و فریاد کردند.
هوش مصنوعی: نور زیبایی او چنان در دل ما تاثیر گذاشت که همه چیزهای ممکن و موجود مانند دود از بین رفتند.
هوش مصنوعی: کوهی را دید که نور زیبایی او را در خود جذب کرده است، مانند اینکه خدای بزرگ او را به سوی خود کشیده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شاخی برآمد از بر شاخ درخت تود
تاخی ز مشک و شاخ ز عنبر درخت عود
گر فرخی بمرد، چرا عنصری نمرد؟
پیری بماند دیر و جوانی برفت زود
فرزانهای برفت و ز رفتنْش هر زیان
دیوانهای بماند و ز ماندنْش هیچ سود
ای آنکه از خصال تو قدر هدی فزود
بادا ستوده ، هر که خصال ترا ستود
طاعت ترا سزد ، بجهان در ، که چون تویی
زین پس نبود خواهد وزین پیش هم نبود
در دور هشت چرخ ز ترکیب چار طبع
[...]
گفتم ترا مدیح دریغا مدیح من
خود کردهام ندارد باکرد خویش سود
چون احتلام بود مرا مدح گفتنت
بیدار گشتم آب نه درجای خویش بود
رُهبان دَیْر را سببِ عاشقی چه بود؟
کاو روی راز دیر به خَلقان نمینمود
از نیستی دو دیده به کس مینکرد باز
وز راستی روانِ خلایق همیربود
چون در فتاد در محنِ عشق زان سپس
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.