گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵

 

چند گریزی ز ما چند روی جا به جاجان تو در دست ماست همچو گلوی عصا
چند بکردی طواف گرد جهان از گزافزین رمه پر ز لاف هیچ تو دیدی وفا
روز دو سه‌ای زحیر گرد جهان گشته گیرهمچو سگان مرده گیر گرسنه و بی‌نوا
مرده دل و مرده جو چون پسر مرده شواز کفن مرده ایست در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶

 

ای همه خوبی تو را پس تو که رایی که راای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا
سوسن با صد زبان از تو نشانم ندادگفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا
از کف تو ای قمر باغ دهان پرشکروز کف تو بی‌خبر با همه برگ و نوا
سرو اگر سر کشید در قد تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱

 

باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتاباز گل لعل پوش می‌بدراند قبا
بازرسیدند شاد زان سوی عالم چو بادمست و خرامان و خوش سبزقبایان ما
سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفتوز سر که رخ نمود لاله شیرین لقا
سنبله با یاسمین گفت سلام علیکگفت علیک السلام در چمن آی ای فتا
یافته معروفیی هر طرفی صوفییدست زنان چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳

 

مورچهٔ خط تو، کرد چو موری مراکی کند ای مشک مو مور تو چندین جفا
روی تو با موی و خط مور و سلیمان به همموی تو هندو لقب مور تو طوطی لقا
چون به بر مه رسید مورچه بر روی توگر رسن مه بدید مورچه موی تو را
ماه از آن موی زلف تیره شود همچو مورمشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱ - در صفت عشق و مدح شیخ الاسلام ناصر الدین ابراهیم

 

عشق بیفشرد پا بر نمط کبریابرد به دست نخست هستی ما را ز ما
ما و شما را به نقد بی خودیی در خور استزانکه نگنجد در او هستی ما و شما
چرخ در این کوی چیست؟ حلقهٔ درگاه رازعقل در این خطه کیست؟ شحنهٔ راه فنا
بر سر این سر کار کی رسی ای ساده دلبر در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲ - مطلع دوم

 

ای صفت زلف تو غارت ایمان ماعشق جهان سوز تو بر دل ما پادشا
بر در ایوان توست پای شکسته خردبر سر میدان توست دست گشاده هوا
صد لطف از کردگار وز لب تو یک سخنصد ستم از روزگار وز دل تو یک جفا
از رخ تو کس نداد هیچ نشانی تماموز مژهٔ تو نکرد هیچ خدنگی خطا
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۳ - مطلع سوم

 

نافهٔ آهو شده است ناف زمین از صباعقد دو پیکر شده است پیکر باغ از هوا
روح روان است آب بی‌عمل امتحانزر خلاص است خاک بی‌اثر کیمیا
شاخ شکوفه فشان سنقر کانند خردهر نفسی بال و پر ریخته‌شان از قضا
دفتر گل را فلک کرد به شنگرف رنگزرین شیرازه زد هر ورقی را جدا
بر قد لاله قمر دوخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴ - مطلع چهارم

 

داد مرا روزگار مالش دست جفابا که توانم نمود نالش از این بی وفا
در سرم افکند چرخ با که سپارم عنانبر لبم آورده جان با که گزارم عنا
محنت چون خون و گوشت در تنم آمیخته استتا نشود جان ز تن، زو نتوان شد رها
برنتوانم گرفت پرهٔ کاهی ز ضعفگرچه به صورت یکی است روی من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۱۵

 

فخر زمان میرزا صادق نیکو سرشتمعدن عز و شرف، منبع جود و سخا
آن که رسد روز و شب از کف فیاض اوجود به هر بی‌نصیب، فیض به هر بینوا
منتظر فیض حق بود شب و روز و گشتعاقبت از لطف حق، کام دل او روا
از افق او دمید کوکب رخشنده‌ایکرده مه و مهر از آن، کسب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲

 

بعد هزار انتظار این فلک بی وفاشهد وصالم چشاند زهر فراق از قفا
وه که ز کین می‌کند هر بدو روزم سپهربا تو به زحمت قرین وز تو به حسرت جدا
رفتی و می‌آورد جذبهٔ شوقت ز پیخاک مرا عنقریب همره باد صبا
با تو بگویم که هجر با من بی دل چه کردروزی من گر شود وصل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 

از تتق کبریا صورت لطف خدا
بسته نقابی ز نور روی نموده به ما
دُرهٔ بیضا بود صورت روحانیش
شاه معانی جهان هر دو جهانش گدا
در عدم و در وجود رسم نکاح او نهاد
مسکن اولاد ساخت دار فنا و بقا
برزخ جامع بُود صورت جمع وجود
نور گرفته ز حق داده به عالم ضیا
معنی ام الکتاب نور محمد بود
اصل همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

کاش که من بودمی هم ره باد صبا
تا گذری کردمی وقت سحر بر سبا
نامه ی بلقیس جان سوی سلیمان دل
کس نرساند مگر هدهد باد صبا
گر بگشاید ز هم چین سر زلف دوست
بیش نبوید کسی نافه ی مشک ختا
بی هده جان می کنم خون جگر می خورم
این منم آخر چنین دوست کجا من کجا
مهر تو با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

همت مجنون نکرد جز به حبیب التجا
لاجرم اندر جهان نام ببرد از وفا
بوی عرق چین تو روح مرا هم چنانک
پیرهن نور دل دیده ی یعقوب را
روضه ی جانم بسوخت آتش حسرت چو نی
تا به کجا می کند آهوی چشمت چرا
آه نزاری بسوخت خرمن صبر و شکیب
ابر صفت کلّه بست دود دلم در هوا
محمل لیلی برفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری